Archive for 26 مارس 2009

ما و اتومبیل (۱)

مارس 26, 2009

خودروی شما سه سوته آمپرش بالا می‌رود و جوش می‌آورد. از بیرون و با کاپوت بسته که نگاهش می‌کنید هیچ عیب و نقصی ندارد. رنگ سالم و براق آن و قالپاق‌های زیبائی که برایش خریده‌اید نشان از ماشینی شیک دارد. تودوزی آن سالم است. شیشه‌های آن از زور تمیزی تقریبا دیده نمی‌شوند. خودروی شما به یک اشاره استارت می‌خورد. از دید یک عابر ماشین شما هیچ عیب و نقصی ندارد و نیازی به این نیست که آن را به مکانیک نشان دهید. فرزند کوچک و نازنین شما عاشق ماشین‌تان است. به او قول یک مسافرت شمال در این تابستان را داده‌اید.

اما شما خوب می‌دانید که بعد از چهارتا چراغ قرمز و دو تا راه‌بندان معمولی عقربه آمپر ماشین‌تان به ناحیه قرمز می‌رسد. ماشین را به نزد یک مکانیک می‌برید. تشخیص مکانیک این است که «واتر پمپ» ماشین شما خراب است. همان پمپی که آب را دور موتور می‌گرداند تا موتور خنک شود. با موافقت شما مکانیک دست‌ به کار می‌شود. از اینجای کار ظاهر قضیه چندان رضایت‌بخش نیست. ماشین روی چال می‌رود و دو نفر یکی از بالا و یکی از پائین به جان پیچ و مهره‌های ماشین زبان بسته شما می‌افتند. ظرف نیم ساعت هرکس که گذارش به آنجا بیافتد می‌تواند بگوید که ماشین شما قادر نیست در وضعیت فعلی نیم متر هم جلو برود. دور ماشین شما پر شده از قطعات مختلف که بناچار و با تشخیص مکانیک از ماشین باز شده.

کار که جلوتر می‌رود مکانیک شما متوجه می‌شود که فلان واشر سر بیل‌بیلک بهمان دامبولک ماشین نیز بعلت حرارت زیاد آب آسیب جدی دیده و باید عوض شود. این مرحله زمان‌بری است و باید تا فردا صبر کرد. شما خودروی مورد علاقه و زیبای خود را با آن رنگ متالیک ناز و قالپاق‌های قشنگ و تودوزی عالی و شیشه‌های تمیز و داشبرد روغن‌زده در مغازه مکانیک می‌گذارید و با اتوبوس قراضه شرکت واحد به منزل می‌روید. همین که فرزند ۱۲ – ۱۰ ساله شما می‌فهمد چه اتفاقی افتاده شروع می‌کند به ایراد‌گیری از شما که ماشین به آن قشنگی و تندی که چیزیش نبود و چرا بردیش نزد مکانیک و مهمتر از همه چرا آن را شب نیاوردی در پارکینگ بگذاری و فردا دوباره ببریش پهلوی مکانیک و اصولا آیا با این ماشین می‌شود مسافرت رفت یا نه. آنقدر غر می‌زند که شما تصمیم می‌گیرید فردا او را هم با خود به مغازه مکانیکی ببرید.

صبح همین که چشم فرزندتان به شلوغ پلوغی دور و بر ماشین و دل و روده روی زمین ریخته آن می‌افتد بنای بد‌قلقی را با شما می‌گذارد که ماشین که ایرادی نداشت و ببین الان بدتر است از قبلش. تا دیروز راه می‌رفت اما الان عین آهن قراضه گوشه مغازه مکانیکی افتاده. فرزندتان را می‌برید بیرون و برایش یک بستنی می‌گیرید. بعد قدری در خیابان و این طرف آن طرف سرش را گرم می‌کنید و بعد برای ظهر با هم به یک چلوکبابی می‌روید. ساعت ۲ بعد از ظهر که می‌روید ماشین را تحویل بگیرید می‌بینید از آن همه خرت و پرت که روی زمین بوده اثری نیست. مکانیک به شما می‌گوید استارت بزنید. بعد به شما می‌گوید که کولر را هم روشن کنید. آمپر ماشین بالاتر از حد نرمال نمی‌رود. یک چرخی در خیابان‌های اطراف می‌زنید با کولر روشن. همه چیز خوب است. به مغازه مکانیکی برمی‌گردید و با وی تسویه حساب می‌کنید. فرزندتان هنوز غر می‌زند که آخر این ماشین که به این خوبی کار می‌کند چیزیش نبود که آوردیش بیخودی پهلوی مکانیک.

فردا همین موقع در شمال داغ و مرطوب شیشه ماشین را به‌رغم روشن بودن کولر آن پائین کشیده‌اید و دارید با این و آن صحبت می‌کنید و به‌دنبال یک ویلای مناسب می‌گردید. ماشین شما آخ نگفته با صندوق عقب و باربند پر در طول مسیر جاده شمال.

توضیح: در متن فوق ماشین استعاره از عراق نیست، مکانیک استعاره از آمریکا نمی‌باشد، دل و روده ماشین کنایه از وضعیت خراب عراق نباید بحساب بیاید و اینکه مکانیک دست آخر موفق به تعمیر ماشین می‌شود نشانگر موفقیت نهائی آمریکا در عراق نیست. نیز کودک و غرغرهایش هیچ ربطی به غرغرهای آمریکائیان مخالف جنگ در عراق ندارد. متن ما را سیاسی نکنید فردا می‌گیرندمان به‌جرم همراهی با سیاست‌های «بوش» میل‌لنگ ماشین در آستین‌مان می‌کنند. در هر حال امیدوارم کابینه آقای اوباما مدرک تعمیر اتومبیل داشته‌باشد که مطمئنا دارد (اگر از آکسفورد نخریده باشد البته!). همین.

پ.ن: حسین آقا  این پیچ و مهره‌ها اضافی بودند؟ اِ اِ اِ ! رادیاتور ماشین هم اضافی بود؟

Advertisements