شتلپ در آب افتادیم رفت پی کارش

این شخصیت‌های کارتونی را دیده‌اید که یک پای‌شان روی اسکله است و پای دیگرشان روی قایق بعد قایق شروع به حرکت می‌کند و این بدبخت‌ها هم دو تکه می‌شوند از وسط و هم می‌افتند توی آب و هم مسخره خلایق می‌شوند؟ حالا حکایت من است.

توضیح اینکه من هم افتادم در فاصله میان آدم‌های فهمیده و آدم‌های معمولی جامعه. به دیگر سخن حس می‌کنم کمی تا قسمتی (شاید هم خیلی و بسیار زیاد) مخاطبانم فکر می‌کنند من آنها را ساده و یا «بچه» گیر آورده‌ام. حق هم دارند. «وبلاگ» و «وبلاگ‌داری» در جامعه ما یک فعالیت روشنفکرانه‌ است که مخاطبانش معمولا هم از حد سواد بالائی برخوردار هستند و هم تا حدود زیادی از نظر مادی از ابزارهای اولیه زندگی برخوردار بوده‌اند رفته‌اند ابزارهای ثانویه زندگی (مثل کامپیوتر و اینترنت) را خریده‌اند نشسته‌اند این پا حرف اصطلاحا «دیپلم به بالا» بزنند. آنوقت وسط این تالار اندیشه ناگهان سر و کله محمد آقا (ملقب به ققنوس) پیدا می‌شود و مردک (که تا پنج ابتدائی نخوانده) نرسیده می‌پرد روی میز و با زبانی در حد و اندازه فهم اکبر جیگرکی یا ممل هیجده‌چرخ شروع به صحبت با حاضران در اینجا می‌کند.

باز هم می‌گویم، حق دارند بخدا. شرمنده تمام دوستان عزیز هم هستم. فقط می‌خواهم یک دو خط توضیح بدهم این رفتار من به چه دلیل است. من فکر می‌کنم بین بخش‌های فهمیده این اجتماع (نظیر شما دوستان عزیز) و آن بخش‌های کمتر فهمیده (یا حتی پائین‌تر) مثل همان اکبر جیگرکی شکاف عظیمی از لحاظ درک و شعور و توان تجزیه تحلیل مسائل وجود دارد. برخلاف آنانی که قبل از انقلاب معتقد بودند فهم و شعور نزد توده‌‌های مردم است و امثال ما (من و شما) برج عاج نشین هستیم و باید حرف درست و حسابی را از مردم آموخت من معتقدم که نخیر این آنان هستند که باید به دنبال من و شما (نوعی) بیایند و بیاموزند. قضیه اینجاست که تعدادشان بیشتر است و دموکراسی هم برقرار آنوقت آنها هستند که برای من و شما تعیین تکلیف می‌کنند. چه خوب می‌شد سطح توان فکری این هموطنان قدری بالا می‌رفت. فقط یک مشکل اینجا مطرح است و آن اینکه شما دوستان فهمیده زبان آن ممل هیجده‌چرخ‌ها را بلد نیستید و آن‌ها هم نمی‌فهمند شما چه می‌گوئید.

چون من خودم را در این میانه بینابین می‌بینم و بعلت بزرگ شدن در میان همان قشر پائین و سنتی جامعه قدری به زبان‌شان آشنائی دارم و از طرفی بصورت «موتاسیون» و کاملا جهشی و اتفاقی این افتخار را دارم که پشت در محضر شما دوستان فهیم به گفتار و قال و مقال‌تان گوش بدهم و دو کلام از شما بیاموزم، دارم سعی می‌کنم بعنوان یک «رابط» یا بقول فرنگی‌ها «کُمپایلر» بین این دو قشر از مردمم عمل کنم. بلا تشابه قدری توی مایه‌های همان کاری که مثلا آیزاک آسیموف می‌کرد و مقولات پیچیده علمی را به زبان همه‌ فهم بصورت داستان‌های «علمی-تخیلی» بیان می‌کرد.

حالا گیریم که این بنده خدا (خودم را عرض می‌کنم) توانست قضایا را به زبان آن قصاب یا بقال یا چغال درآورد و بازگوید. آنها که گذارشان به اینترنت و وبلاگ و این حرف‌ها نمی‌افتد که. کاملا صحیح است. آنها گذارشان به شما نمی‌افتد ولی شما معمولا صبح تا شب زیاد گذارتان به ایشان می‌افتد. تمام قصد من از نگارش مطالبی که از زور سادگی به این می‌مانند که من دارم با یک بچه کلاس سوم دبستان صحبت می‌کنم این است که به دست شما خواننده فهیم و محترم اینجا ابزاری بدهم تا با مطرح کردن آن با اکبر جیگرکی‌ها بتوانید مطابق با همان سیستم فکری و منطقی ابتدائی ایشان نشان‌شان بدهید که دارند حرف اشتباهی می‌زنند.

در این مسیر گاه گاهی هم که از شما خوبان رخصت می‌گیرم با کمال افتخار بر سر میز تالار اندیشه‌تان می‌نشینم و سعی می‌کنم حرفی درخور شان و منزلت شما ارائه کنم. این است که شما ممکن است قدری گیج شوید که این بابا مگر مخاطبان خودش را نمی‌شناسد که یک روز عین آدم حسابی‌ها حرف می‌زند و یک روز اینگونه بچگانه یا عامیانه سخن می‌گوید؟ حق دارید. خودم هم گاهی گیج می‌شوم برای چند وقتی. یک پای فکر من در اسکله امن و امان شما یاران است و پای دیگرم در قایقی کوچک که مسافر خوش خیال آن می‌خواهد با آن از اقیانوس تاریک و سیاه و ابری عبور کند. به سرم همان می‌آید که در خط اول این نوشته عرض کردم. شلپّ‌ی در آب می‌افتم و گاهی بخاطر بچگانه بودن مطلبم حوصله‌تان را سر می‌برم شما بی‌خیال من و افکار من می‌شوید و روی آن علامت «ضربدر» سمت راست صفحه مرورگرتان کلیک می‌کنید.

Advertisements

3 پاسخ to “شتلپ در آب افتادیم رفت پی کارش”

  1. رضا Says:

    این که کسی بتونه مطلبی (علمی یا فرهنگی) به زبون عامه مردم بنویسه نات اونلی بد نیس بات آلسو خیلی هم عالی اس. یکی از مشکلاتی هم که (دست کم) توی 100 سال اخیر ایران داشته همینه. یعنی یه جورایی دیلماجی که بتونه حرفهای آکادمیک رو به زبون عامه مردم ترجمه کنه.

    یادمه مرحوم شریعتی(علی آقا) یه جایی نوشته بود که من وقتی یه مطلبی رو سرکلاس می ذارم و بعضی از دانشجویان اون رو برای مردم و به زبان خودشون بیان می کنند خیلی لذت می برم و ..(نقل به مضمون)

    به هر حال این حلقه لازمه که توی این زنجیر باشه و قوی هم باشه. پس غم مدار عزیز! از این بابت.

    پی نوشت: مدار حرکت زمین در فضا به صورت یه مارپیچ (فنری) هستش. یه وخ فک نکنید که بیضیه ها.
    همراه سابق شما
    رضا
    ——————–
    رضا جان سلام

    متشکرم از لطف تو. همه آنچه در این کامنت گفته ای به کنار، آن «سابق» که آورده ای بدجوری من را برد به فکر. منظورت چیست دوست من؟ یعنی از الان به بعد دیگر همراه ما نخواهی بود؟ عمیقا و شدیدا نگرانم بابت این «همراه سابق شما». لطفا با دو خط توضیح وبلاگ نویسی را از نگرانی به درآور و به او بگو که خواهی ماند. 🙂

    با تشکر و تقدیم احترام
    محمد

  2. نيلوفــــــــر Says:

    سلام محمد جان!
    تعطیلات خوش میگذره؟! میگم حالا آبتنی بلدی یا باید غریق نجات بفرستیم برات؟! البته خودمونیم، همیشه هم توی ساحل قدم زدن یا قایق سواری کردن میتونه خسته کننده باشه، شاید بد نباشه با این حساب حتی گاهی آگاهانه دلی به دریا زد و تنی خیس کرد…
    همیشه شاد و تندرست باشی.
    ————–
    سلام نیلوفر خانم گرامی

    سال نوی شما مبارک (اگر البته تا حالا تبریک عرض نکرده ام خدمت تان). سپاسگزارم از احوالپرسی شما. شکر. زیر سایه دوستان خوب و عزیزی چون شما چرا بد بگذرد؟

    در این دو سال ونیمی که تاتی تاتی می کنم برای خودم در وبلاگ خوشبختانه قدری شنا یاد گرفته ام. شلپ شلپی می کنم. از مزایای «آهسته برو آهسته بیا که گربه شاخت نزند» و «یک کاری کن که نه سیخ بسوزد و نه کباب» که هر دو سرلوحه و نصب العین من در اداره این وبلاگ و امورات آن است یکی هم این که وقتی آدم توی آب بیافتد هم باز نوک دماغش بقدری که نفس بکشد و بازدمی کند از آب بیرون می ماند. فعلا که خدا را شکر نیازی به نجات غریق نیست تا باز «کو هو کو هو» کنان و آب ریزان خودم را به ساحل بکشم. بار اولم نیست. دارد تبدیل به عادت ثانوی من می شود!

    قبول دارم فرمایش شما را که هر از چندگاهی باید تنی به آب زد. اما چه چیز و چه کار من (خودم را عرض می کنم) عین آدمیزاد است که این یکیش باشد؟ بجای اینکه بروم لب ساحل مثل بچه آدم شنا کنم رفته ام یک پا در قایق و پای دیگر بر اسکله با لباس تمام رسمی و بعد فرو افتاده ام در آب.

    با تشکر و تقدیم احترام
    محمد

  3. وحید Says:

    سلام

    محمد آقای عزیز ،بعضی ها همانطور که فکر می کنند شیک پوشی یعنی البسه گران و با مارک آنچنانی خریدن و پوشیدن.در نوشتن هم برای اینکه بگویند ما بیشتر می دانیم و سواد بالائی داریم باید قلمبه ، سلمبه مطلب بنویسند . تاکید می کنم بعضی ها .
    بنظرم سبک نوشتاری شما بسیار مشکل است واینکه کسی این هنر راداشته باشد، هدف خود را محترمانه و در قالبی متفاوت بیان نماند.
    فکر می کنم خواننده ام باید ازدرک بالائی برخوردار باشد تا برداشت صحیحی از مطلب شما داشته باشد.
    محمد آقای گرامی من که به نوع نوشته های ظاهرا ساده ولی پر از نکنه شما در این مدت کوتاه آشنائی، عادت کرده ام . هم لذت می برم .هم چیزی یاد می گیرم.
    اهل نان قرض دادن و گرفتن هم نیستم .
    من خودم اونجوری می نویسم که راحت هستم .
    اگر خواننده ارتباط برقرار کرد ،خوشحال می شم .

    با تقدیم احترام
    وحید
    —————-
    وحید عزیز سلام

    متشکرم از لطف همیشگی تو. ولله چه کار کنم با این سبک نوشتاریم؟ نه تنها سبک نوشتاریم گیج کننده است بلکه بعضی وقت ها خلق الله آنجور نگاهم می کنند موقع حرف زدن انگار که دو تا شاخ دارم! ظاهرا مشکل از «مغز» شلوغ پلوغ و آشفته من است.

    باز هم سپاسگزارم که قابل می دانی من را.

    با تشکر فراوان
    محمد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: