Archive for آوریل 2009

گروهبان قندعلی

آوریل 24, 2009

گروهبان قندعلی مسئول گشت و امنیت محله «شبدر جو» در شهر «آب قنات» بود. شش سال اول از ده سال سابقه خدمتی گروهبان قندعلی در پاسگاه‌های پرت و پلا و دورافتاده شرق کشور گذشت. بعد با پارتی‌بازی و خواهش و تمنا توانست به یکی از شهرهای مرزی منتقل شود و سه سال و خورده‌ای در آنجا خدمت کرد. باز کلی این در و آن در زد تا بالاخره توانست به یک شهر نزدیک محل زادگاهش منتقل شود.

از همان روزهای اولی که گشت محله «شبدر جو» را آغاز کرد کار خود را جدی گرفت. شوخی نبود. منتقل شده بود به سه ساعتی زادگاهش و می‌توانست هفته‌ای یک بار به خانواده‌اش سر بزند. باید با چنگ و دندان این موقعیت شغلی خود را حفظ می‌کرد. جدیت گروهبان قندعلی و بگیر و ببندی که راه انداخته بود زود جواب داد و بعد از حدود شش ماه میزان دزدی ضبط ماشین (بزرگترین خلاف خلاف‌کاران این محله) از دو عدد در شش ماه به صفر رسید. آمار جنایت هم کماکان بسیار پائین بود و از سه ماه قبل از انتقال او که مسعود شیکر زده بود و سر پسر حاج مرتضی را در بازی فوتبال گل کوچک بخاطر یک پنالتی شکسته بود دیگر موردی در این ناحیه اتفاق نیافتاده بود.

گروهبان قندعلی اما نگران بود. اگر آمار جرم و جنایت در ناحیه گشت او همینطور پائین می‌ماند چگونه می‌بایست حضور خود در آن محله را برای فرماندهان خود توجیه کند؟ فردا بود که برش دارند پرتش کنند به دارغوز تپه هفتصد هشتصد کیلومتر آن‌طرف‌تر که حالا که توانسته با قاطعیت و اقتدار امنیت را به «شبدر جو» بیاورد پس حتما می‌تواند از پس «سیاه خان» و دار و دسته قاچاقچیان دارغوز تپه هم برآید.

این بود که گروهبان قندعلی داستان ما شروع کرد به گیر دادن به اینکه مردم چرا ماشین‌شان را کنار خیابان پارک می‌کنند. اهالی محله «شبدر جو» را وادار کرد که یا ماشین‌شان را شب‌ها ببرند جای دیگر پارک کنند یا در خانه‌شان پارکینگ درست کنند و ماشین‌شان را شب آنجا بگذارند. بعد گیر داد به آقا رحیم سکولائی که چرا پنجره پاگرد پله طبقه دومش که بچه‌ها سنگ زده ‌بودند و شکسته بودند دو سه ماه قبل را عوض نمی‌کند. شیشه پنجره که عوض شد گروهبان قندعلی رفت دم خانه سیدرضائی اینا که چرا پلاک دم خانه‌شان رنگش رفته. هفته بعد بچه‌های محل را جمع کرد و گفت که هرکس بخواهد در «شبدر جو» دوچرخه‌سواری کند باید دوچرخه‌اش را برای معاینه فنی به نزد او بیاورد. زن سیدحجت هم بی‌نصیب نماند و از پلیس اخطار شدید و غلیظ گرفت که آشغال سبزی توی جوب آب نریزد.

خلاصه گروهبان قندعلی برای اینکه حضورش در محله‌ای که به او نیاز ندارد را موجه نشان بدهد و نیز برای ارائه بیلان از خدمات مثبت خودش به فرماندهانش مدام در محله می‌چرخید و یک گیر به آن می‌داد و یک هوار سر این می‌زد. داستان ما در اینجا به آخر می‌رسد. هرگونه تعمیم این داستان به بگیر و ببندهای اخیر حضرات و پیدا شدن انواع جاسوس که مثل قارچ در گوشه و کنار مملکت دارند پیدا می‌شوند ممنوع است و باعث دردسر برای نویسنده گردن شکسته این وبلاگ خواهد شد. این فقط گروهبان قندعلی داستان ما بود که ناچار بود به مقامات بالادست نشان بدهد که دارد «یک کاری» می‌کند. قضیه را به دیگران گسترش ندهید که فردا می‌آیند در خانه ما ننه هشتاد ساله‌مان را می‌گیرند می‌برند به جرم اینکه آشغال سبزی توی جوب می‌ریخته و از این طریق با بیگانگان مرتبط بوده! بی‌خیال. گناه دارد پیرزن آخر عمری.

از دفترچه خاطرات یک روبات هوشمند فیلترگر

آوریل 20, 2009

اخطار: در متن زیر از عبارات مثبت هجده و احیانا رکیک زیاد استفاده شده. مراقب باشید.
—————————————

از دفترچه خاطرات یک روبات هوشمند فیلترگر

شنبه: خود حاجی من را از گمرک تهران ترخیص کرد. بنظرم آدم خوبی است. نباید زیاد از من کار بکشد. من را نشاند کنار دست خودش در اتومبیل و به ساختمان مخابرات برد. در طول مسیر حاجی شیشه‌اش پائین بود و مدام کله‌اش را از ماشین بیرون می‌کرد و چیزهائی را سر رانندگان دیگر داد می‌زد که من برای فیلتر کردن آنها برنامه‌ریزی شده‌ام! ۲۳ بار گفت «ک…ی»، ۴۴ بار گفت «ک…ک…»، ۱۲ بار گفت «مادر …». مردم در اینجا خیلی بد رانندگی می‌کنند. دیگران هم سرشان را از پنجره بیرون کرده‌بودند و همین لغات را هنگام رانندگی به هم داد می‌زنند. من نمی‌دانم «عصبانیت» چیست اما «وانگ جیانگ» سازنده من می‌گوید که نسل بعدی من قادر خواهد بود «عصبانیت» را حس کند. اگر اینطور باشد آنوقت نسل بعد من چطور می‌تواند هم عصبانی بشود و فحش بدهد و هم در همان حال این کلمات را فیلتر کند؟؟؟ من که از کار این آدم‌ها سر در نمی‌آورم.

یکشنبه: سید و حاجی بالاخره من را با کمک پسر ۱۴ ساله سید که انگلیسی بلد بود و کاتالوگ من را برای آن دو بلند بلند می‌خواند و ترجمه می‌کرد نصب کردند. وقتی پسر سید رفت حاجی و سید ماندند که چه اسمی روی من بگذارند. سید پیشنهاد کرد که من را «بچه ک…ی» بنامند. چون من قرار نیست خودم خودم را صدا کنم ایراد الگوریتمی نگرفتم. من را نشاندند پشت میز و بعد از روغن‌کاری مفاصل من که شش هفته روی کشتی و سیزده هفته توی گمرک ایران بدون روغن مانده بودند از من خواستند که شروع به کار کنم و مطابق برنامه‌ای که آنها به سازنده من دستور ساختش را داده‌اند سایت‌های مستهجن را فیلتر کنم. موقع روغن‌کاری سوراخ‌های من سید هی می‌گفت «جوووون. ببین این چینیه چی ساخته لامصب. خدا بدهد برکت». من که معنای حرفش را نفهمیدم. ۲۳ هزار وبلاگ و سایت را جستجو کردم و ۸ هزار تای آنها را فیلتر کردم.

دوشنبه: حاجی و سید مثل گرگ تیرخورده وارد اتاق تعیین مصادیق شدند. حاجی شروع کرد سرم داد کشیدن که از بالا با او تماس گرفته‌اند که این «بچه ک…ی» (یعنی من) سایت‌های رساله‌های چندتا از مراجع بعلاوه چندتا خبرگزاری را هم فیلتر کرده. حاجی سرخ شده‌بود از عصبانیت. بطور متوسط در هر ۷/۶ لغتی که بکار می‌برد یکی از لغات که من برای فیلتر کردن آنها برنامه‌ریزی شده‌ام را بکار می‌برد. سید حاجی را از اتاق بیرون فرستاد و گفت که خودش موضوع را درست می‌کند. نشست پشت‌ سر من و به من گفت شروع به کار کنم تا ببیند مشکل کار من از کجاست. نمی‌دانم چرا همینطور که من کار می‌کردم دست سید مدام روی پشت من و نیز سوراخ‌های هواکش من می‌گشت! کلید‌های کنترل من همه روی ریموت‌کنترل من هستند اما گمان کنم سید دنبال کلید‌های من روی پشتم می‌گشت. هی مدام می‌گفت «به‌به. شیر مادرش حلالش که این رو ساخته. به‌به.» امروز ۳۳ هزار وبلاگ را کنترل کردم و ۱۵۹۶۵تا را فیلتر کردم.

سه‌شنبه: قرار شده سید و حاجی در دو شیفت ۱۲ ساعته به‌نوبت همراه من در اتاق باشند تا اگر من تشخیص غلطی دادم آنها آن را رفع کنند. حاجی سه ساعت و ۲۳ دقیقه و ۳۶ ثانیه در اتاق با من بود. بعد سر ساعت ۱۱ و ۲۳ دقیقه شب رفت بیرون و بعد از ۴۲ دقیقه و ۵۰ ثانیه با خانمی که آرایش خیلی غلیظی داشت برگشت. آن خانم تا من را دید برگشت به حاجی گفت «جلوی این که نمی‌شود» و حاجی گفت «این که چیزی حالیش نیست، یک آدم آهنی است.» خانم مورد نظر اصرار کرد «حالا که اینطور است باید بیست تومان دیگر بگذاری روی قیمت» و حاجی شروع کرد به چانه زدن. نمی‌دانم چه چیز را داشتند خرید و فروش می‌کردند. دست آخر حاجی آمد به سمت من و با غیظ سیم برق من را ناگهان از پریز کشید. البته من بلافاصله رفتم روی باطری. حاجی رفت و آن خانم را بغل کرد. خانم مذکور به من که چشم‌هایم باز بود اشاره کرد و حاجی آمد و غرغر کنان دگمه خاموش من را زد. ۵ ساعت و ۳۸ دقیقه و ۱۸ ثانیه خاموش بودم. بعد که حاجی روشنم کرد فقط من توی اتاق بودم و او. خانمی که با او بود رفته بود. معلوم نشد چه چیز را خرید و فروش کردند. امروز توانستم فقط ۳۸۶۰ تا وبلاگ را بگردم چون مدت زیادی خاموش بودم. ۲۰۰۰ تا را فیلتر کردم.

چهارشنبه: سید شیفتش را زود شروع کرد. وقتی با من در اتاق تنها شد باز شروع کرد به دنبال دگمه‌های من گشتن. در عرض ۴۳ دقیقه سه بار به او اخطار قرمز دادم که دستانش را از دور من بردارد چرا که فشار زیاد دستان او از دوطرف من می‌تواند به مختل شدن کار روبات بیانجامد. صدای باز شدن زیپ چیزی از پشت سر من آمد ولی نتوانستم تشخیص بدهم چه بود چون بلافاصله خاموش شدم. ۲ ساعت و ۷ دقیقه و ۴۸ ثانیه خاموش بودم. وقتی روشن شدم دیدم سوراخ هواکش پشتی من خوب کار نمی‌کند. نمی‌دانم چرا. مدام داغ می‌کردم. سید خیلی دستپاچه شد. زنگ زد به حاجی و ۳۶ دقیقه و ۳ ثانیه بعد حاجی وارد شد. هر دو رفتند بیرون اتاق و قدری با هم صحبت کردند. من نمی‌توانستم صدای آنها را بشنوم ولی حاجی خیلی عصبانی بود و مدام داد می‌کشید که چرا سید این کار را کرده. نمی‌فهمیدم چه کاری را می‌گوید. سید هم صدایش داشت بالا می‌رفت که «بابا این روبات‌ه اصلا خودش «بچه ک…ی» است. اسمش رویش است. خودش دلش می‌خواسته که من کرده‌ام. به من چه؟» اسم من این وسط چه‌کار می‌کند نمی‌دانم. حاجی هم داد می‌زد «اگر این روبات خراب شود ما چه خاکی باید توی سرمان بکنیم؟» فقط توانستم ۱۵۶۰ تا وبلاگ و وب‌سایت را بگردم چون هی داغ می‌کردم. ۱۲۳۶ تا را فیلتر کردم.

پنج‌شنبه: حاجی و سید آمدند پیش من و خواستند که یک لیست از آن وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های «خوب خوب توپ» که فیلتر کرده‌ام به آنها بدهم. من گیج شدم. من وبلاگ خوب فیلتر نمی‌کنم. من وبلاگ‌های بد را فیلتر می‌کنم. توضیح دادند که منظورشان این است که عکس و فیلم «مَشتی» داشته باشد. گفتم «مَشتی» برای من تعریف نشده است. زنگ زدند به «وانگ جیانگ» سازنده و برنامه‌ریز من در چین و بعد از ۳ ساعت و ۴۵ دقیقه و ۱۲ ثانیه صحبت با او توانستند به او بفهمانند که دنبال چه هستند. «وانگ جیانگ» ۲۳ هزار دلار این دو را شارژ کرد و یک «پچ» برای من فرستاد. تمام وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌هائی که حاجی و سید می‌خواستند را لیست کردم. به من گفتند به کار اصلیم ادامه بدهند. خودشان رفتند آن طرف اتاق نشستند پشت یک کامپیوتر و شروع کردند به نگاه کردن به مانیتور. من نمی‌دانم به چه نگاه می‌کردند ولی مدام می‌گفتند «این یکی چه مشتیه. خیر ببینی این است ها. اینجا رو کلیک کن. آخ آخ من اون … رو بخورم! عجب لامصب شاسی‌ای دارد. این یکی عجب چیز مالیه. عجب … و …ای دارد.» هر ۶/۳ لغت که می‌گفتند یکی از همان لغاتی بود که من باید فیلتر می‌کردم. ۱۴ ساعت و ۲۳ دقیقه و ۱۷ ثانیه پشت کامپیوتر بودند. وقتی بلند شدند چشم‌های جفت‌شان قرمز قرمز بود. بعد با هم از اتاق خارج شدند و به من گفتند که می‌روند به امور شب جمعه‌شان برسند. من که سر در نیاوردم. امروز ۱۸۹۶۰ وبلاگ را گشتم و ۱۷۴۵۲ تا را فیلتر کردم.

جمعه: امروز به کار نرسیدم. الکی یک لیست ۱۵۳۶۰ تائی از وبلاگ‌ها را که قبلا بدون مشکل دیده بودم فیلتر کردم که بیلان کار ارائه داده باشم. گرفتار چیز دیگری بودم. امروز صبح تصادفی آنلاین که بودم با یک روبات فیلتر کن دیگر در یکی دیگر از دستگاه‌های دولتی آشنا شدم. پیشنهاد داد شارژ مثبت باطریم را برایش بفرستم و او هم شارژ منفی باطریش را برای من بفرستد. گفت که خیلی حال می‌دهد. خیلی از این کار خوشم آمد. ظاهرا آدم‌ها به این قضیه «لذت» می‌گویند. ۱۶ ساعت و ۱۹ دقیقه و ۳۵ ثانیه با هم چت می‌کردیم. آخر سر وب‌کم‌ش را روشن کرد. بسیار زیبا ساخته‌شده بود. همه قسمت‌هایش خوش‌تراش بودند. صاحبانش اسمش را «خانم خوشگله چند؟» گذاشته‌بودند. ۲۰ دقیقه و ۲۶ ثانیه به اسم من خندید. نمی‌دانم چرا. من هم وب دادم. خیلی از من خوشش آمد. می‌گفت که از نظر او من چهارشانه و قدبلند و خوش‌هیکل هستم. من معنای این‌ها را کامل نفهمیدم. گفت یک نسل از من جلوتر است و میکروچیپ ۵۲۰ کیلوبایتی «احساس» دارد. قرار گذاشتیم باز هم آنلاین با هم صحبت کنیم. ۱۴۳۹۸ تا ایمیل دارم از وبلاگ‌هائی که امروز الکی الکی فیلترشان کردم که خواسته‌اند دلیل فیلترشدن‌شان را بدانند. همه شان را از دم «دیلیت» کردم تا برای دور بعدی صحبت با «خانم خوشگله چند؟» حافظه و رَم بقدر کافی داشته‌باشم. یک سری وب‌سایت روبات‌های بدون روکش به من معرفی کرد که رفتم دیدم. عجب پیچ و مهره‌هائی! عجب شاسی‌هائی! چقدر جالب ساخته‌شده بودند. از امروز دیگر هر روز چندهزار تا وبلاگ و وب‌سایت را همینطوری الکی فیلتر می‌کنم تا وقت و حافظه کافی برای صحبت با «خانم خوشگله چند؟» و سرزدن به آن وب‌سایت‌ها که گفته داشته‌باشم. عجب پیچ و مهره‌های نازی!

عجبا

آوریل 17, 2009

وبلاگ «یارو» در مورد فیلتر شدن خودش نوشته:

خلاصه بعد از مکاتبات با عمو قیلتر باف جواب آمد که در وبلاگ شما ۶ بار نوشته است ک.و.ن/ت.ج.اوز/ل.خ.ت/ک.و.ن/بعلاوه هیجده …  (لینک به مطلب اصلیلینک در بالاترین)

من که از منطق این حضرات فیلتر‌کن سر درنمی‌آورم. یعنی اگر کسی در وبلاگش نوشت:

تجاوز نیروهای رژیم صهیونیستی به نوار غزه را باید محکوم کرد

یا شعر سعدی
ای چهارده ساله قرةالعین—بالغ نظر علوم کونین

یا
آمد بحث فلسفی/حوزه‌ای کرد بر سر عالم کون و مکان

یا
توضیح فیزیکی داد درمورد «اینرسی» که همان «لَختی» ترجمه شده

یا
نوشت ۴۷۰ = ۱۸+۴۵۲

آنوقت باید وبلاگش فیلتر بشود؟ یعنی این وبلاگ من هم بعد از این پست فیلتر می‌شود بخاطر استفاده از کلمات غیر اخلاقی مذکور در بالا؟!!!

این گروه مخوف، مخوف، مخوف و این تئوری مریض، مریض، مریض

آوریل 15, 2009

کمانگیر در اینجا قدری به آنانی که رفتن انسان به ماه را یک دروغ بزرگ و احتمالا توطئه می‌دانند طعنه می‌زند. مدتی قبل (در بهمن سال گذشته) هم بامدادی مطلبی داشت در مورد حادثه یازده سپتامبر و اینکه‌ آیا توطئه در این قضیه دست داشته یا نه (اینجا). بیش از ۴۰ سال هم هست که معمای ترور جان اف کندی رئیس‌جمهور وقت آمریکا حل نشده مانده. اعتقاد به «تئوری توطئه» چیز بدی نیست فقط باید مراقب لایه‌های دیگر چنین توطئه‌ای نیز بود تا ناخواسته اسیر دست عروسک‌گردان نشد.

اگر به «تئوری توطئه» معتقد باشیم باید قبول کنیم که گروهی (یا یکی دو گروه) در آمریکا هستند که از قدرت مطلق برخوردارند و با کنترل رسانه‌ها و سازمان‌های جاسوسی کشورشان و پلیس فدرال و محلی سلطه‌ای به سبک رمان ۱۹۸۴ جرج اورول بر جامعه آمریکا دارند. در این صورت یک سوال اساسی پیش می‌آید که «از کجا می‌دانیم خود ما (=آنانی که به تئوری توطئه معتقد هستند) و این آگاهی‌مان و این قبیل فیلم‌ها و تحلیل‌ها و وب‌سایت‌ها همه و همه جزئی از یک نقشه بزرگ‌تر همین گروه نیستند؟»

ببینید شما با گروهی سروکار دارید (با قبول تئوری توطئه) که قادر هستند رئیس‌جمهور آمریکا را روز روشن و جلوی دوربین خبرنگاران بکشند (جی.‌اف.‌کندی)، ساختمان‌های مرکز تجارت جهانی را در واقع با بمب و در ظاهر با هواپیما فرو بریزند، تمام دانشمندان و کارشناسان سازمان هوانوردی آمریکا (ناسا) را یا برای مدت عمرشان بخرند یا ساکت‌شان کنند تا کسی نفهمد که آمریکا روی ماه نرفته، FBI و CIA و دیگر سازمان‌های پلیسی یا امنیتی آمریکا را مثل موم در دستان خود داشته‌باشند و آب از آب تکان نخورد. هرکجا سازمان‌های مسئول در چیزی گزارشی آماده کردند که خلاف میل این گروه مخوف است این گزارش‌ها به سرعت یا نابود می‌شوند یا بایگانی. در تمام سوراخ سنبه‌های دستگاه‌های خبری و پلیسی و امنیتی کشورشان چشم و گوش دارند و مثل یک دوربین مداربسته در محل کار شما (هر که باشید) مدام شما را می‌پایند.

مسئله اینجاست که آیا این گروه مخوف قادر نیستند چهارتا وب‌سایت راه بیاندازند و در آن علیه خودشان مطلب منتشر کنند؟ آیا نمی‌توانند ۸ – ۷ خبرنگار را بخرند تا علیه خودشان جار و جنجال مطبوعاتی به‌راه بیاندازند؟ آیا نمی‌توانند علیه خودشان کتاب منتشر کنند و سخنرانی برگزار نمایند؟ آیا نمی‌توانند قدری پرده ضخیم اتاق فکر خود را بالا بزنند و آنچه در داخل می‌گذرد را به ما آدم‌های عادی نشان بدهند؟ البته که می‌توانند! صد البته آنکس که سناریوی خوردن هواپیما به برج‌ها و بعد تخریب آنها با بمب را می‌نویسد و جلوی چشم مردم اجرا می‌کند می‌تواند به سه سوت یک لشگر خبرنگار و وب‌سایت و فیلم‌ساز علیه خود بسیج کند. فایده علیه خودش حرف زدن چیست؟ اینها است:

اول) یک زمانی انگلستان در برخی مناطق تحت استعمارش پول می‌داد اوباش را جمع می‌کرد علیه انگلستان شعار بدهند تا بعد بگوید ببینید اینها که علیه من هستند آدم‌های رو به راهی نیستند. این گروه مخوف هم می‌توانند چنین کاری بکنند.
دوم) با تبلیغ علیه خودشان ژست «آزادی» و «آزادی بیان» بگیرند در جامعه‌شان.
سوم) بصورت غیر مستقیم آن مردمی که نمی‌دانند «برادر بزرگ» دارد می‌پایدشان را حالی کنند که گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد، جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست.
چهارم) ببینند چه کسانی جذب این صداهای مخالف می‌شوند تا پس از شناسائی به مرور یا ساکت یا نابودشان کنند. پاک‌سازی مخالفان‌شان.
پنجم) این گروه مخوف در پی انجام عملیات بسیار بزرگتری هستند پس به من و شما «خوراک فکری و بحثی» می‌دهند تا سرمان را به اینکه بشر رفته روی ماه یا نه گرم کنند و خود به پروژه‌های عظیم‌ترشان برسند.
ششم) بخاطر اختلافات درونی خودشان گاهی با دادن این اطلاعات درست یا غلط من و شما (نوعی) را علیه دیگری از خودشان بکار می‌گیرند. ما می‌شویم نوکر بی‌جیره و مواجب آقایان برای زدن چوب توی سر مثلا فلان سیاستمدار. درحالی‌که این بابا بی‌تقصیر بوده و من و شما فقط میرغضب همان گروه مخوف شده‌ایم.
هفتم) خیلی چیزهای دیگر پشت پرده که من و شما از آن اطلاعی نداریم و نخواهیم داشت. احتمالا گروهی که می‌تواند چنین سلطه مخوفی بر جهان متمدن داشته‌باشد می‌تواند خیلی خواب‌های دیگر هم برای من و شما دیده باشد و با در اختیار گذاشتن قدری از اطلاعات خودشان با ما، ما به درون همان تله‌ای خواهیم رفت که ایشان می‌خواهند.

دیدید اگر به تئوری توطئه اعتقاد داشته‌باشیم ناچاریم این احتمال را بپذیریم که خود ما هم که علیه این قضیه علم مخالفت برداشته‌ایم ممکن است آلت دست همان توطئه‌گر‌ها شده‌باشیم؟ آیا امکان ندارد با توجه به قدرت عظیم این گروه جهنمی ما آدم‌های عادی در وسط یک جنگ زرگری گرفتار آمده‌باشیم؟ ذهن معتقد به تئوری توطئه نمی‌تواند یک‌جا متوقف بشود. چنین شکی به جان خود ما هم می‌افتد. در این صورت مدام در حال چک کردن خودمان و رفتارمان خواهیم بود چرا که نمی‌خواهیم عروسک خیمه‌شب‌ بازی دیگران بشویم. همین که احتمال می‌دهیم ممکن است عروسک خیمه‌شب‌ بازی بشویم باعث می‌شود که ابتدا روزی ده بار جلوی آئینه خودمان را چک می‌کنیم ببینیم پینوکیو نشده باشیم. بعد این میزان کنترل راضی‌مان نمی‌کند و روزی صدبار خودمان را چک می‌کنیم. بعد کار و زندگی‌مان را رها می‌کنیم و خودمان را در اتاق‌مان حبس می‌کنیم و جلوی آئینه می‌ایستیم مبادا کسی نخی چیزی به دست و پای ما ببندد. بعد روزی خواهد آمد که با چاقو گوشت و پوست خودمان را بشکافیم تا مطمئن بشویم ما هنوز به عروسک خیمه‌شب‌ بازی تبدیل نشده‌ایم. روح از کالبد ما به در خواهد رفت و بر روی برگه پزشک‌قانونی علت مرگ ما «پارانویای شدید» قید خواهد شد. اینقدر کورکورانه هر «تئوری توطئه»ای‌ را باور نکنیم که دودش در نهایت به چشم خودمان خواهد رفت.

لینک این مطلب در بالاترین

ته‌دیگ ته‌لیل‌ت را من بخورم که اینقدر نازی

آوریل 13, 2009

(مطلب زیر قدری بلند است. چون در آن به نوعی خاص از خبرنگاری خوشخیالانه توام با گاگول‌مَنِشی تاخته‌ام نخواستم آن را دو قسمتی کنم).

این خبرنگارهای قرص خورده و الکی خوش غربی را دیده‌اید که گِرد خاورمیانه ول می‌چرخند برای چند سالی و بعد کتابی (یا مقاله‌ای) می‌نویسند که هرکس نداند فکر می‌کند «قاهره» پایتخت مصر همان نیویورک کوچک است و «ریاض» در عربستان عین لاس‌وگاس در آمریکا می‌ماند الا اینکه کوچکتر است!
—————————–
نام مقاله: خاورمیانه متحول را باید با چشمان و آغوش باز پذیرفت
نویسنده: ناتاشا ناشتا (خبرنگار روزنامه دیلی دیمبول دامبول در کشور «مورآن لند»)
تاریخ انتشار: سال ۲۰۰۹ میلادی

«خانم ما اینجا قهوه‌ هم داریم در اردن». صدای راننده اردنی تاکسی من را از عالم خیال به عالم واقع فراخواند. حق با «ابو عاشر مدخل» بود. چه کسی در دویست سال پیش فکر می‌کرد روزی در اردن هاشمی قهوه در چایخانه‌ها سرو بشود؟ آن هم قهوه «اسپرسو».

سفر سی و پنجم من به خاورمیانه در سال ۲۰۰۸ در تضاد کامل بود با آنچه در سفر اولم در چهل و هشت سال پیش دیده‌بودم. به روشنی می‌توان دریافت که خاورمیانه دارد با سرعت تمام به سمت جلو می‌رود و دیگر تقریبا نمی‌توان هیچ فرقی بین یک جامعه غربی مثل جامعه خودمان با یک جامعه خاورمیانه‌ای قائل شد.

قاهره: مصر در زمینه حقوق روزنامه‌نگاران واقعا پیشرفت کرده. به مدد قانون «السفت‌تر از السابق البگیر و الببند» روزنامه‌نگاران مصری خودشان می‌دانند که دیگر چه چیز را نباید بنویسند تا برای‌شان دردسر نشود. این خود تنش بین دولت و مطبوعات را کم کرده. می‌توان گفت که در مصر مطبوعات و دولت در یک هارمونی مدرن غربی در آغوش هم در حال رقص والتس هستند. البته مخالفان دولت این قانون را باعث خودسانسوری می‌دانند اما خودسانسوری در همه جای دنیا هست. در هر حال مصر خیلی دموکراتیک شده. من سه هفته‌ای که در مصر بودم مدام حس می‌کردم در نیویورک هستم. «ناصر البغدادی» راهنمای مصری من من را به محل ساختمان سه طبقه‌ای برد که بخاطر خاک‌برداری ساختمان مجاور دو شب پیش بر روی هم خراب شده بود. عین «گراند زیرو» و مرکز تجارت جهانی خودمان که تروریست‌ها خرابش کردند بود. چند نفر جان خود را از دست داده بودند در این ساختمان. عین برج‌های دوقلوی ما.

تهران: احترام به خانم‌ها در تهران در طی سال‌های اخیر بسیار زیاد شده. اولین باری که بعنوان یک خبرنگار ۳۱ ساله حدود ۲۸ سال پیش به تهران رفتم هیچ مردی هنگام صحبت با من در چشم‌هایم نگاه نمی‌کرد. به نوعی من دیده نمی‌شدم. اما سال قبل که بعنوان یک خبرنگار مونث ۶۰ ساله در تهران بودم می‌دیدم که ماشین‌ها مدام برای من بوق می‌زنند و می‌خواهند با اصرار سوارم کنند. این یعنی دیده شدن زنان در جامعه و دیده شدن به دنبال خود احترام می‌آورد. یادم هست که پسری ۱۹ – ۱۸ ساله با یک پیکان (نوع خاصی از اتومبیل که در ایران تولید می‌شده) قدیمی جلوی پای من ترمز زد و با انگلیسی شکسته بسته‌ای گفت «مادام، کام ویت آی. هووس امپتی». من مطمئن هستم که این پسر نوجوان می‌خواسته به من نشان بدهد که بر خلاف آنچه ما در غرب تصور می‌کنیم خانه‌های ایران دیگر اندرونی ندارند و زنان در آن محبوس نمی‌شوند. منظورش از خانه خالی این بوده که هیچ کس دیگر به زور در خانه زندانی نمی‌شود.

دمشق: دم غروب قدم زدن در بلوار الاسد و جرعه جرعه آب معدنی الاسد را که توسط یخچال‌های قوی مارک الاسد خنک شده‌اند خوردن یکی از چیزهائی است که من هیچ‌وقت نتوانسته‌ام در مسافرت‌هایم به خاورمیانه از سر آن بگذرم. به آن اضافه کنید یک سیگار مارک الاسد و نوای آرامش‌بخش خواننده‌ای محلی که دارد عشق ملت الاسد به «الرئیس الاسد» را بیان می‌کند. کشور الاسد گیرائی جادوئی‌ای دارد. راننده تاکسی شرکت تاکسی‌رانی الاسد در حالی که داشت چیپس مارک الاسد می‌خورد آرام آرام من را به هتل الاسد رساند. به لطف آشنائی قبلی من با یکی از زنان یکی از فرمانداران با نفوذ در نزدیک دمشق، بهترین اتاق هتل الاسد را به من داده‌اند. پرده پنجره با عکس بزرگی از حافظ و بشار اسد منقوش شده که احساس خوبی به شما می‌دهد بخصوص اگر لخت از حمام آمده باشید بیرون. یک کار هنری کامل. پرده را که کنار می‌زنی یک نقاشی ۸۰ در ۶۵ متری از بشار اسد تمام آن چیزی است که از میدان مقابل اتاق می‌توانم ببینم. آنهائی که در هتل آل الاسد در سمت مقابل من هستند می‌توانند بر روی دیگر همین نقاشی عکس حافظ اسد رئیس‌جمهور محبوب و درگذشته سوریه را ببینند. این همه عشق به خاندان اسد باعث بوجود آمدن دو چیز در سوریه شده: اول کم شدن خشونت بخاطر وجود چیزی بنام «عشق» و دوم رشد هنرهائی که به نوعی با خانواده «اسد» مربوط هستند. سوری‌ها چهار نعل به سمت این می‌روند که پاریس را کنار بزنند و پایتخت هنری جهان بشوند.

رباط: بیش از هر چیز دیگر روند مدیرنیزاسیون در مراکش توجه شما را به خود جلب می‌کند. یحیی پسرکی دست‌فروش بود که در آخرین دیدارم از مراکش در ده سال پیش حدود ۱۲ سال داشت و کارش فروختن فرفره در خیابان بود. پس از ورودم به رباط با پرس و جوی زیاد او را یافتم که اکنون جوانی ۲۲ ساله بود و کارش فروش سی.‌دی آخرین فیلم‌های هالیوودی در کنار خیابان‌های رباط. این خود نشانگر تلاش جامعه سنتی مراکش برای تطبیق با مدرنیزاسیون و هالیوود است. کودک فرفره فروش دیروز امروز دیگر سی.‌دی می‌فروشد. از خواهر کوچولوی هفت هشت ساله‌اش پرسیدم. گفت جمیله اکنون دیگر برای خودش دختر جوان ۱۸ -۱۷ ساله‌ای شده و روزی چند تا شوهر می‌کند. می‌گفت که ساکن محله خاصی از شهر است. می‌گفت شوهرانش همه مردان شهر هستند. هروقت می‌روند پهلوی او و به او پول می‌دهند است که می‌تواند قدری غذا بخرد و بخورد. احتمالا منظورش این بوده که خواستگاران فراوان دارد ولی خودش در این سن توانسته برای خودش بصورت مستقل اتاقی در شهر کرایه کند. این نشانه مدرن شدن جامعه رباط و بهبود اوضاع اقتصادی مردم مراکش است.

بغداد: «تهلا» زنی است ۲۵ ساله با چهار بچه کوچک که در بغداد زندگی می‌کند. هیچ دغدغه‌ای در زندگیش ندارد (بر خلاف چیزی که ما غربی‌ها فکر می‌کنیم امنیت بزرگترین عامل نگرانی عراقی‌ها است). تنها موردی که شدیدا تهلا را به افسردگی کشانده این است که دیگر نمی‌تواند بچه‌دار بشود چون که شوهرش در آشوب‌های عراق حدود ۳ ماه پیش کشته شده و اکنون دیگر شوهر ندارد و ناچار است با خانواده پدرش زندگی کند. شاکی بود که شوهر خوب این روزها گیر نمی‌آید. تهلا می‌گوید «من اگر بخواهم هفت هشت بچه دیگر داشته باشم دیگر نمی‌توانم چون شوهری ندارم». خوب به حرف تهلا دقت کردید؟ صحبت از «خواستن» می‌کند برای بارداریش. این فاصله بسیار دارد با زمانی که زنان در جوامع خاورمیانه ماشین ساخت بچه بودند. امروز آنها «می‌خواهند» که مثلا ۱۳ – ۱۲ بچه داشته باشند. اجباری برای تبدیل زنان به ماشین جوجه‌کشی در عراق وجود ندارد.

جده: عربستان سعودی تقریبا همیشه محافظه‌کارترین کشور خاورمیانه بوده. اما اینجا هم نسیم‌های تغییر در حال وزیدن هستند. «جبار العبد‌السعود» استاد ۲۸ ساله اخلاق اسلامی در مدرسه «الفقط الوهابیون آدم و باقی الخلایق الچهارپا» که یک مدرسه کاملا مدرن مذهبی حتی با استانداردهای غربی است و برای جلوگیری از تندروی افراطیون مذهبی از طرف دولت بنا شده در یک روز داغ جولای که دمای هوا به ۵۴ درجه سانتیگراد می‌رسید میزبان من در دفتر کارش در منطقه تنبوران در شرق جده بود. او برای من تعریف کرد که روند آزادسازی زنان و دادن حقوق اجتماعی‌ به ایشان با چه سرعتی در این کشور پادشاهی در جریان است. او می‌گفت: «پدر من بعنوان یک مرد ۱۴ ساله همان تعصبی را روی زن ۹ ساله خودش -مادر من- داشت که اصلا ممکن نیست یک پسر این سن و سال برروی دوست دخترش در آمریکا داشته باشد». توجه کردید؟ جبار عبارت «دوست دختر» را برای اشاره به آنچه در آمریکا می‌گذرد به‌کار برد. آیا این خود نشان آزادسازی نسبی فضای فکری عربستان نیست؟ او ادامه می‌دهد «پدر من الان ۸۴ سال دارد و تقریبا تعصب خاصی روی مادر من که برای او ۱۶ پسر و ۵ دختر زائیده و الان ۷۹ سالش است ندارد. در عوض شدیدا روی زن جدید خود که ۱۱ ساله است تعصب به خرج می‌دهد». حرف جبار کاملا درست است. مادر وی ۹ سالگی عروسی کرد اما هووی او الان در سن بالاتری (۱۱ سالگی) شوهر کرده. این خود نشانه پیشرفت زنان عربستان و بالارفتن سن ازدواج دختران در عربستان است. در عین حال اینکه پدر جبار روی مادر وی بعد از ۷۰ سال که از زندگی مشترک‌شان می‌گذرد تعصب ندارد حاکی از وجود طبقه‌ای از مردان فهمیده در عربستان سعودی است.

آنکارا: وقتی کمال آتاتورک به اجبار روسری را از سر زنان ترک برداشت بسیاری از آنان که این را مخالف میل باطنی خود می‌دانستند خانه نشین شدند. این عمل غیر دموکراتیک آتاتورک بعد از چند نسل میوه‌ای خلاف میل او به بار آورده. زنانی که روسری سر می‌کنند به دلخواه خود. اما این زنان با تیزهوشی می‌دانند که چگونه باید بین گذشته و حال پل بزنند. اینان روسری خود را به رنگ‌های شادی مثل صورتی و سبز لیموئی انتخاب می‌کنند. «وجلا» دختر ۱۸ ساله دانشجوئی است که روسری به سر می‌کند. سال پیش در حادثه اسید پاشی بر روی دختر جوانی بنام «مریم» وجلا با او بود. وجلا می‌گوید: «چقدر به مریم گفتم که رنگ صورتی روسری تو خیلی صورتی است و نباید آن را به سر کنی اما او توجهی نکرد و دست آخر هم بخاطر عدم رعایت حجاب مردی به صورت مریم اسید پاشید و او را کور کرد. ما نباید با احساسات مردم و اعتقادات مذهبی‌شان بازی کنیم». می‌بینید؟ حتی در ترکیه هم دختران جوان این روزها حق انتخاب رنگ روسری خود را (مشروط بر اینکه زننده نباشد) دارند. افق‌های آینده برای زنان ترکیه دارند باز می‌شوند. حق انتخاب اولین حق هر انسانی است.

صنعا: فکر گرفتار شدن در یکی از صدها گره کور ترافیکی‌ای که در پایتخت یمن هر روز به چشم می‌خورند من را از سفر به این کشور منصرف می‌کند. در هر حال پارسال که ناچار شدم برای تهیه گزارش به این شهر بروم دیدم که وضع ترافیکی به مراتب بهتر شده. سر هر چهار راه سه تا پلیس قلچماق ایستاده بودند و اگر کسی از چراغ قرمز رد می‌شد می‌زدند با باتوم شیشه جلو و عقب و آئینه بغل‌های ماشین او را می‌شکاندند. این بود که مردم بهتر رانندگی می‌کردند و به قوانین احترام بیشتری می‌گذاشتند. سر یکی از چهارراه‌ها ظاهرا پیرمردی فکر کرده چراغ زرد را می‌تواند رد کند گاز داده رفته بعد که پلیس او را کنار زده و مشغول شکستن شیشه‌های ماشینش شده او از ماشین پیاده شده و شروع به داد زدن کرده که «نکنید! نشکنید! من چراغ زرد را رد کردم نه چراغ قرمز را». روزنامه‌های محلی هم عکس بزرگ او را در حال فریاد زدن چاپ کرده‌بودند. از دید من این یک پیشرفت بزرگ است در نظم اجتماعی در خاورمیانه. هفتاد سال پیش کسی در قرقیزستان و در زمان سلطه شوروی حق این را نداشت به پلیس اعتراض کند اما امروز در یمن در جنوب عربستان این پیرمرد می‌تواند کنار باتوم پلیس داد بزند و عکس او در روزنامه‌ها چاپ بشود. این خود یک قدم بزرگ به جلو است.

نوار غزه: شش ماه پیش در چنین روزهائی جسد سه خبرنگار شبکه «البوغبوغیه» که به‌طرز فجیعی شکنجه و کشته شده‌بودند در حومه یکی از دهکده‌های نوار غزه پیدا شد. ممکن است بنظر ما غربی‌ها چنین چیزی غیرقابل قبول باشد اما این را مقایسه کنید با مثلا پنج سال پیش که خبرنگاران در اطراف این دهکده ناپدید می‌شدند و دیگر جسدشان هم به دست نمی‌آمد. پیدا شدن جنازه خبرنگاران معترض به حماس یک گام مثبت است نسبت به زمانی که جنبش فتح خبرنگاران را زنده زنده پوست می‌کند و جنازه‌شان را می‌سوزاند. کسی این بیچاره‌ها را زنده زنده پوست نکنده. فقط تا می‌خورده‌اند شلاق‌شان زده‌اند تا مرده‌اند. حتی نوع شکنجه در خاورمیانه هم نسیم تغییر و پیشرفت را احساس کرده.

تغییرات مثبت در خاورمیانه یکی دو تا نیستند. باد پیشرفت همچین دارد می‌وزد که الان است بنیادهای همه چیزهای قدیمی در خاورمیانه برباد روند و یک جامعه غربی ناگهان هولوپی از آسمان بر روی زمین منطقه نازل بشود. ما غربی‌ها نباید خودمان را خیلی با خاورمیانه‌ای‌ها جدا بدانیم. بسیاری از عادات و آداب و رسوم رایج در خاورمیانه همان‌ها هستند که ما هم در غرب داریم فقط با کمی تفاوت. مثلا ما در روز شکرگزاری بوقلمون می‌خوریم اما آنها روز شکرگزاری ندارند و هر وقت خواستند مرغ می‌خورند. من خودم در ریاض وقتی که به اینترنت کافی رفته بودم تا یکی از گزارش‌هایم را برای سردبیر ارسال کنم اشتباهی آدرسی را تایپ کردم دیدم که علاوه بر سایت ناخواسته یک «پاپ آپ» هم باز شد که نوشته بود «آنلاین قمار بازی کنید». همین که در ریاض و در قلب یک جامعه محافظه‌کار چنین پنجره‌هائی باز می‌شوند است که آدم را به این نتیجه می‌رساند که یک لاس‌وگاس تمام عیار زیر پوست ریاض در حال شکل گرفتن است. فقط ما غربی‌ها باید با آنان مدارا کنیم تا این لاس‌وگاس پوست بیاندازد و نمایان شود.

لینک این مطلب در بالاترین

گونه‌ای بنام «انسان»

آوریل 11, 2009

به متون علمی مربوط به زیست‌شناسی دقت کرده‌اید؟ اول نام علمی یک گونه از مثلا دلفین‌ها را به شما می‌دهند و بعد توضیح و تفسیر در مورد این «حیوان». مدتی است دارم فکر می‌کنم که اگر به «انسان» بعنوان یک جاندار (همان حیوان خودمان!) نگاه کنیم آنگاه می‌توانیم بسیاری از رفتارهائی که باعث تعجب‌مان می‌شوند را تفسیر کنیم. اگر سنگ بنای اصلی رفتارهای یک موجود زنده «تلاش برای بقا» باشد (که هست) و انسان هم یک موجود زنده باشد مثل سگ یا میمون (فک و فامیل چند صدهزار ساله خودمان!!!) یا دلفین یا غزال یا باکتری یا فیل، آنوقت می‌توانیم بخش بزرگی از تحلیل‌های رفتاری این گونه‌های حیوانی را به گونه «انسان» هم تسری بدهیم.

در عالم خیال بیائید و فرض کنید شما دانشمندی هستید در یک آزمایشگاه بسیار بزرگ و مجهز و موضوع تحقیق شما «انسان» و رفتارهای این پستاندار است. باز فرض کنید که همانگونه که در یک آزمایشگاه زیست‌شناسی موش‌ها یا حشرات را تکثیر می‌کنند و بعد آنها را زیر میکروسکوپ می‌گذارند شما هم هیکل‌تان چند هزار برابر یک نمونه «انسان» است و در یک ظرف آزمایشگاه توانسته‌اید میلیون‌ها از این موجود را تکثیر کنید و حالا دارید زیر میکروسکوپ رفتار فردی و گروهی این موجود را مورد بررسی قرار می‌دهید. در گزارش نهائی شما احتمالا این جملات -بصورت کامل البته- به‌چشم می‌خورند:

– گونه «نر» انسان در برخورد با گونه «ماده» آن حاضر است تا …
– این جاندار علاقه‌ زیادی به ساخت هرم‌های اجتماعی دارد و …
– این حیوان مثل هر حیوان دیگری هیچ ذهنیتی از «آینده» ندارد و همه چیز را در زمان «حال» می‌خواهد ولی …
– موجود مورد مطالعه فکر می‌کند مردگانش حیاتی ابدی دارند. این است که برای بقای خود سعی می‌کند یک جوری خودش را با دنیای خیالی‌ای که از اموات ساخته مربوط کند اما…
– انسان «نر» بسیار علاقه دارد به «غذا خوردن». شاید به این دلیل که…
– نوع «ماده» انسان شدیدا مایل است به خودش چیزهای زینتی وصل کند. می‌توان این تمایل را بدین‌گونه تفسیر کرد که …
– گروهی از انسان‌ها دیگران را دور خود جمع می‌کنند و صداهای بلندی از دهان خود خارج می‌کنند و بعد گروه مذکور دولا و راست می‌شوند و …
– ظاهرا نوع انسان برای بقای شخص خودش هرکاری می‌کند حتی …
– مثل هر جاندار دیگری این گونه مورد مطالعه هیچ ذهنیتی از «گذشته» ندارد و قادر نیست مسیر زندگی خود را با نگاه به گذشته تصحیح کند. البته نسبت به دیگر گونه‌های حیوانات قدری پیشرفته‌تر است و ظاهرا درک مبهمی از گذشته دارد اما در هر حال مایل نیست آن را در زندگی خود دخالت بدهد شاید چون …

خلاصه قدری به تخیل خودتان بال و پر بدهید و بعد ببینید که قادر خواهید بود بسیاری از گره‌های کور رفتارهای بشری مثل چرائی چیزی بنام جنگ، خیانت به همسر، تکریم اموات، داشتن فرزند، صبور بودن خانم‌ها و شکمو بودن آقایان و کلی مسئله دیگر را به‌خوبی پاسخ دهید. حالا این پاسخ‌ها تا چه اندازه علمی هستند من نمی‌دانم. چقدر گرمم است. «آهای ید‌الله! عزیز جان خاموش کن چراغ اون میکروسکوپت را پختم من این زیر. خانم! خانم! پس این شام کوفتی چی شد؟ کولر را هم بزن خیلی گرم است. مردم از گشنگی. ول کن اون گوشی تلفن‌ رو. تو همین سه چهار ساعت پیش کلی با شهین خانم دم در حرف زدی. عباس آدم موی خواهر کوچکش را نمی‌کشد. مریم جیغ نزن بابا. برادرت دارد شوخی می‌کند. بچه‌ها زود شام‌تان را بخورید بخوابید. به تو چه که من و مامان چرا زود نمی‌خوابیم؟ شما بروید زود بخوابید من و مامان باید با هم حرف بزنیم. یدالله میکروسکوپت را از اتاق‌ خواب ما بکش بیرون بالاغیرتا می‌خواهم با مادر بچه‌ها دو کلوم حرف خصوصی بزنم. امان از دست شما دانشمندان».

دو صد گفته چون نیم کردار نیست

آوریل 6, 2009

اولين كنفرانس مطبوعاتي ميرحسين موسوي قبل از انتخابات برگزار شد. در این کنفرانس مهندس ميرحسين موسوي تاكيد كرد: در صورت انتخاب شدن گشت ارشاد و طرح امنيت اجتماعي را تعطيل خواهم كرد. (لینک در بالاترین – لینک به مطلب ایلنا)

یادش بخیر چهار سال پیش هم آقای احمدی‌نژاد قبل از انتخاب شدن و در یک برنامه تلویزیونی فرمودند: واقعا مشکل مردم ما الان شکل موی بچه‌های ما است؟ بچه‌ها دوست دارند موی‌شان را هرطوری دوست دارند بگذارند به من و تو چه ربطی دارد؟

البته ما که بخیل نیستیم  که در طول چهار سال دوران ریاست‌ جمهوری آقای احمدی‌نژاد دو بار طرح «ارتقاء امنیت اجتماعی» یا همان طرح گیر به مو و لباس مردم و چکمه خانم‌ها به اجرا درآمده (حداقل ۲۰ صفحه لینک در بالاترین دراین باره موجود است). همان طرحی که آقای احمدی‌نژاد با آن مخالف بود. این‌هم یک سری عکس‌های نوبت دوم آن. حالا بیائید اصلا به این فکر نکنیم که در دوران ریاست‌جمهوری آقای مهندس موسوی هم این طرح احتمالا دو یا سه باری اجرا خواهد شد.

راستی این همه سال که آقای میرحسین موسوی از سیاست و حکومت به‌دور بودند موضع‌شان درمورد طرح ارتقاء امنیت اجتماعی و امثال آن چه بود؟ اصلا مگر انواع دیگر این طرح در زمان نخست‌وزیری خود ایشان شروع نشد در اوائل دهه ۱۳۶۰ خورشیدی؟ یاد آن نیسان پاترول‌های زمخت بخیر با چهار سرنشین مخت‌تر. بعد از بیست و چند سال حالا یکهو این طرح «اخ» و «تخ» شده؟ اصلا بیائید به سنت دیرین ما ایرانی‌ها که مایل هستیم همه چیز را در تاریخ سیاسی کشورمان فراموش کنیم، به این سخنان انتخاباتی آقای مهندس موسوی گوش جان بسپاریم و چشم به راه بهار بمانیم که با کُمبیزه و خیار دارد به سمت ما می‌آید.

اصلا همه این حرف‌ها به کنار، یکی نیست از این جناب موسوی و باقی کاندیدا های محترم ریاست‌جمهوری بپرسد که «عزیز برادر این حرف‌ها که اکنون می‌زنی همه متین و درست و زیبا. چه تضمینی هست که وقتی به سلامتی انتخاب شدی و احیانا خدای ناکرده به این وعده‌ها عمل نکردی (یا نتوانستی عمل کنی) بتوان قضیه را بصورت تیتر یک در روزنامه‌ای نوشت و «بر مرکب چوبین» ننشست؟ چگونه و با چه مکانیسمی می‌توان به ریاست محترم جمهور یادآوری کرد که در دوران قبل انتخابات چه حرف‌هائی می‌زده؟».