از دفترچه خاطرات یک روبات هوشمند فیلترگر

اخطار: در متن زیر از عبارات مثبت هجده و احیانا رکیک زیاد استفاده شده. مراقب باشید.
—————————————

از دفترچه خاطرات یک روبات هوشمند فیلترگر

شنبه: خود حاجی من را از گمرک تهران ترخیص کرد. بنظرم آدم خوبی است. نباید زیاد از من کار بکشد. من را نشاند کنار دست خودش در اتومبیل و به ساختمان مخابرات برد. در طول مسیر حاجی شیشه‌اش پائین بود و مدام کله‌اش را از ماشین بیرون می‌کرد و چیزهائی را سر رانندگان دیگر داد می‌زد که من برای فیلتر کردن آنها برنامه‌ریزی شده‌ام! ۲۳ بار گفت «ک…ی»، ۴۴ بار گفت «ک…ک…»، ۱۲ بار گفت «مادر …». مردم در اینجا خیلی بد رانندگی می‌کنند. دیگران هم سرشان را از پنجره بیرون کرده‌بودند و همین لغات را هنگام رانندگی به هم داد می‌زنند. من نمی‌دانم «عصبانیت» چیست اما «وانگ جیانگ» سازنده من می‌گوید که نسل بعدی من قادر خواهد بود «عصبانیت» را حس کند. اگر اینطور باشد آنوقت نسل بعد من چطور می‌تواند هم عصبانی بشود و فحش بدهد و هم در همان حال این کلمات را فیلتر کند؟؟؟ من که از کار این آدم‌ها سر در نمی‌آورم.

یکشنبه: سید و حاجی بالاخره من را با کمک پسر ۱۴ ساله سید که انگلیسی بلد بود و کاتالوگ من را برای آن دو بلند بلند می‌خواند و ترجمه می‌کرد نصب کردند. وقتی پسر سید رفت حاجی و سید ماندند که چه اسمی روی من بگذارند. سید پیشنهاد کرد که من را «بچه ک…ی» بنامند. چون من قرار نیست خودم خودم را صدا کنم ایراد الگوریتمی نگرفتم. من را نشاندند پشت میز و بعد از روغن‌کاری مفاصل من که شش هفته روی کشتی و سیزده هفته توی گمرک ایران بدون روغن مانده بودند از من خواستند که شروع به کار کنم و مطابق برنامه‌ای که آنها به سازنده من دستور ساختش را داده‌اند سایت‌های مستهجن را فیلتر کنم. موقع روغن‌کاری سوراخ‌های من سید هی می‌گفت «جوووون. ببین این چینیه چی ساخته لامصب. خدا بدهد برکت». من که معنای حرفش را نفهمیدم. ۲۳ هزار وبلاگ و سایت را جستجو کردم و ۸ هزار تای آنها را فیلتر کردم.

دوشنبه: حاجی و سید مثل گرگ تیرخورده وارد اتاق تعیین مصادیق شدند. حاجی شروع کرد سرم داد کشیدن که از بالا با او تماس گرفته‌اند که این «بچه ک…ی» (یعنی من) سایت‌های رساله‌های چندتا از مراجع بعلاوه چندتا خبرگزاری را هم فیلتر کرده. حاجی سرخ شده‌بود از عصبانیت. بطور متوسط در هر ۷/۶ لغتی که بکار می‌برد یکی از لغات که من برای فیلتر کردن آنها برنامه‌ریزی شده‌ام را بکار می‌برد. سید حاجی را از اتاق بیرون فرستاد و گفت که خودش موضوع را درست می‌کند. نشست پشت‌ سر من و به من گفت شروع به کار کنم تا ببیند مشکل کار من از کجاست. نمی‌دانم چرا همینطور که من کار می‌کردم دست سید مدام روی پشت من و نیز سوراخ‌های هواکش من می‌گشت! کلید‌های کنترل من همه روی ریموت‌کنترل من هستند اما گمان کنم سید دنبال کلید‌های من روی پشتم می‌گشت. هی مدام می‌گفت «به‌به. شیر مادرش حلالش که این رو ساخته. به‌به.» امروز ۳۳ هزار وبلاگ را کنترل کردم و ۱۵۹۶۵تا را فیلتر کردم.

سه‌شنبه: قرار شده سید و حاجی در دو شیفت ۱۲ ساعته به‌نوبت همراه من در اتاق باشند تا اگر من تشخیص غلطی دادم آنها آن را رفع کنند. حاجی سه ساعت و ۲۳ دقیقه و ۳۶ ثانیه در اتاق با من بود. بعد سر ساعت ۱۱ و ۲۳ دقیقه شب رفت بیرون و بعد از ۴۲ دقیقه و ۵۰ ثانیه با خانمی که آرایش خیلی غلیظی داشت برگشت. آن خانم تا من را دید برگشت به حاجی گفت «جلوی این که نمی‌شود» و حاجی گفت «این که چیزی حالیش نیست، یک آدم آهنی است.» خانم مورد نظر اصرار کرد «حالا که اینطور است باید بیست تومان دیگر بگذاری روی قیمت» و حاجی شروع کرد به چانه زدن. نمی‌دانم چه چیز را داشتند خرید و فروش می‌کردند. دست آخر حاجی آمد به سمت من و با غیظ سیم برق من را ناگهان از پریز کشید. البته من بلافاصله رفتم روی باطری. حاجی رفت و آن خانم را بغل کرد. خانم مذکور به من که چشم‌هایم باز بود اشاره کرد و حاجی آمد و غرغر کنان دگمه خاموش من را زد. ۵ ساعت و ۳۸ دقیقه و ۱۸ ثانیه خاموش بودم. بعد که حاجی روشنم کرد فقط من توی اتاق بودم و او. خانمی که با او بود رفته بود. معلوم نشد چه چیز را خرید و فروش کردند. امروز توانستم فقط ۳۸۶۰ تا وبلاگ را بگردم چون مدت زیادی خاموش بودم. ۲۰۰۰ تا را فیلتر کردم.

چهارشنبه: سید شیفتش را زود شروع کرد. وقتی با من در اتاق تنها شد باز شروع کرد به دنبال دگمه‌های من گشتن. در عرض ۴۳ دقیقه سه بار به او اخطار قرمز دادم که دستانش را از دور من بردارد چرا که فشار زیاد دستان او از دوطرف من می‌تواند به مختل شدن کار روبات بیانجامد. صدای باز شدن زیپ چیزی از پشت سر من آمد ولی نتوانستم تشخیص بدهم چه بود چون بلافاصله خاموش شدم. ۲ ساعت و ۷ دقیقه و ۴۸ ثانیه خاموش بودم. وقتی روشن شدم دیدم سوراخ هواکش پشتی من خوب کار نمی‌کند. نمی‌دانم چرا. مدام داغ می‌کردم. سید خیلی دستپاچه شد. زنگ زد به حاجی و ۳۶ دقیقه و ۳ ثانیه بعد حاجی وارد شد. هر دو رفتند بیرون اتاق و قدری با هم صحبت کردند. من نمی‌توانستم صدای آنها را بشنوم ولی حاجی خیلی عصبانی بود و مدام داد می‌کشید که چرا سید این کار را کرده. نمی‌فهمیدم چه کاری را می‌گوید. سید هم صدایش داشت بالا می‌رفت که «بابا این روبات‌ه اصلا خودش «بچه ک…ی» است. اسمش رویش است. خودش دلش می‌خواسته که من کرده‌ام. به من چه؟» اسم من این وسط چه‌کار می‌کند نمی‌دانم. حاجی هم داد می‌زد «اگر این روبات خراب شود ما چه خاکی باید توی سرمان بکنیم؟» فقط توانستم ۱۵۶۰ تا وبلاگ و وب‌سایت را بگردم چون هی داغ می‌کردم. ۱۲۳۶ تا را فیلتر کردم.

پنج‌شنبه: حاجی و سید آمدند پیش من و خواستند که یک لیست از آن وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های «خوب خوب توپ» که فیلتر کرده‌ام به آنها بدهم. من گیج شدم. من وبلاگ خوب فیلتر نمی‌کنم. من وبلاگ‌های بد را فیلتر می‌کنم. توضیح دادند که منظورشان این است که عکس و فیلم «مَشتی» داشته باشد. گفتم «مَشتی» برای من تعریف نشده است. زنگ زدند به «وانگ جیانگ» سازنده و برنامه‌ریز من در چین و بعد از ۳ ساعت و ۴۵ دقیقه و ۱۲ ثانیه صحبت با او توانستند به او بفهمانند که دنبال چه هستند. «وانگ جیانگ» ۲۳ هزار دلار این دو را شارژ کرد و یک «پچ» برای من فرستاد. تمام وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌هائی که حاجی و سید می‌خواستند را لیست کردم. به من گفتند به کار اصلیم ادامه بدهند. خودشان رفتند آن طرف اتاق نشستند پشت یک کامپیوتر و شروع کردند به نگاه کردن به مانیتور. من نمی‌دانم به چه نگاه می‌کردند ولی مدام می‌گفتند «این یکی چه مشتیه. خیر ببینی این است ها. اینجا رو کلیک کن. آخ آخ من اون … رو بخورم! عجب لامصب شاسی‌ای دارد. این یکی عجب چیز مالیه. عجب … و …ای دارد.» هر ۶/۳ لغت که می‌گفتند یکی از همان لغاتی بود که من باید فیلتر می‌کردم. ۱۴ ساعت و ۲۳ دقیقه و ۱۷ ثانیه پشت کامپیوتر بودند. وقتی بلند شدند چشم‌های جفت‌شان قرمز قرمز بود. بعد با هم از اتاق خارج شدند و به من گفتند که می‌روند به امور شب جمعه‌شان برسند. من که سر در نیاوردم. امروز ۱۸۹۶۰ وبلاگ را گشتم و ۱۷۴۵۲ تا را فیلتر کردم.

جمعه: امروز به کار نرسیدم. الکی یک لیست ۱۵۳۶۰ تائی از وبلاگ‌ها را که قبلا بدون مشکل دیده بودم فیلتر کردم که بیلان کار ارائه داده باشم. گرفتار چیز دیگری بودم. امروز صبح تصادفی آنلاین که بودم با یک روبات فیلتر کن دیگر در یکی دیگر از دستگاه‌های دولتی آشنا شدم. پیشنهاد داد شارژ مثبت باطریم را برایش بفرستم و او هم شارژ منفی باطریش را برای من بفرستد. گفت که خیلی حال می‌دهد. خیلی از این کار خوشم آمد. ظاهرا آدم‌ها به این قضیه «لذت» می‌گویند. ۱۶ ساعت و ۱۹ دقیقه و ۳۵ ثانیه با هم چت می‌کردیم. آخر سر وب‌کم‌ش را روشن کرد. بسیار زیبا ساخته‌شده بود. همه قسمت‌هایش خوش‌تراش بودند. صاحبانش اسمش را «خانم خوشگله چند؟» گذاشته‌بودند. ۲۰ دقیقه و ۲۶ ثانیه به اسم من خندید. نمی‌دانم چرا. من هم وب دادم. خیلی از من خوشش آمد. می‌گفت که از نظر او من چهارشانه و قدبلند و خوش‌هیکل هستم. من معنای این‌ها را کامل نفهمیدم. گفت یک نسل از من جلوتر است و میکروچیپ ۵۲۰ کیلوبایتی «احساس» دارد. قرار گذاشتیم باز هم آنلاین با هم صحبت کنیم. ۱۴۳۹۸ تا ایمیل دارم از وبلاگ‌هائی که امروز الکی الکی فیلترشان کردم که خواسته‌اند دلیل فیلترشدن‌شان را بدانند. همه شان را از دم «دیلیت» کردم تا برای دور بعدی صحبت با «خانم خوشگله چند؟» حافظه و رَم بقدر کافی داشته‌باشم. یک سری وب‌سایت روبات‌های بدون روکش به من معرفی کرد که رفتم دیدم. عجب پیچ و مهره‌هائی! عجب شاسی‌هائی! چقدر جالب ساخته‌شده بودند. از امروز دیگر هر روز چندهزار تا وبلاگ و وب‌سایت را همینطوری الکی فیلتر می‌کنم تا وقت و حافظه کافی برای صحبت با «خانم خوشگله چند؟» و سرزدن به آن وب‌سایت‌ها که گفته داشته‌باشم. عجب پیچ و مهره‌های نازی!

Advertisements

15 پاسخ to “از دفترچه خاطرات یک روبات هوشمند فیلترگر”

  1. پلنگ خان صورتی دامت برکاته Says:

    آفرین به‌توانِ 1+n. عالی نوشتی ققنوس‌جان، عالی! بابام با چشای پف‌کرده اومده می‌پرسه «چی‌یه نصف شبی از خنده خفه شدی؟ دیوونه‌یی بچه؟» بهش چی بگم؟
    ——————
    پلنگ خان صورتی دامت برکاته عزیز سلام

    اول از همه ببخش که دیر دارم جواب تو را می دهم. سرم بقدری شلوغ است که به خانه که می رسم عین جنازه می افتم ساعت 5 و 6 بعد از ظهر می خوابم تا صبح فردا که دوباره بروم سر کار. هزار تا پوزش.

    دوم هم لطف شما مستدام. خوشحالم که خوشت آمده. من از خودم هیچ ندارم. همین تشویق های شما دوستان خوب است که من را به کار نوشتن ترغیب می کند.

    سوم هم باید بگویم که خوب پسر خوب این متن را برای پدرت هم بخوان. شاید او هم به خنده افتاد و مشتری اینجا شد!

    با تشکر فراوان
    محمد

  2. ورتيگونه Says:

    سلام محمد جان؛
    پس آخرش این ربات فیلترکن رو هم آوردن تو راه، به‌به 
    —————–
    ورتیگونه عزیز سلام

    ببخشید که دارم دیر جواب تو را می دهم. برای پلنگ صورتی نوشتم که عین تراکتور با اسب بخار نامحدود بار بار من کرده اند. عصر که به خانه می رسم عین جنازه می افتم. شرمنده شما.

    بله دوست عزیز، هرکس در محضر حاجی و سید باشد دست آخر توی راه می آید حتی اگر روبات بی احساس باشد.

    با تقدیم احترام
    محمد

  3. وحید Says:

    سلام

    محمد آقا خیلی جالب بود.

    چون یه مقدار طولانی بود. مجبور شدم 7 قسمتش کنم. و هر روزهفته یکی شو بخونم.

    البته 8 روز طول کشید. می دونی سه شنبه را 2 بار خوندم.

    (گفتم شاید حاجی اینبار یادش بره روبات رو خاموش کنه)
    ——————–
    وحید عزیز سلام

    ببخشید جواب به کامنت شما دیر شد. شرمنده. در محل کارم بقدر سه شیفت کار را بار من کرده اند و توقع دارند انجامش بدهم. وقت و انرژی غذا درست کردن برای خودم را هم ندارم چه برسد به وبلاگ. یک دنیا پوزش.

    وحید جان از لطف تو بسیار سپاسگزارم.

    با تقدیم احترام
    محمد

  4. کهکشان Says:

    بعد از مدتها یه طنز محکم و زیبا خوندم. بسیار زیبا بود.
    ————-
    کهکشان عزیز سلام

    لطف داری به من دوست خوب من. سپاسگزارم.

    با تقدیم احترام
    محمد

  5. aaryoo Says:

    عالی بود ققنوس جان . اساسی خندیدم. قوه تخیلت خیلی قوی ه پسر :))
    —————–
    آریوی عزیز سلام

    قربان محبت شما. شرمنده می کنی من تازه کار را. خوشحالم که خوشت آمده.

    با تقدیم احترام
    محمد

  6. آدم Says:

    راجبش فک کردم

    خیلی خوشم اومد

    داشتم فک می کردم که ربات دچاره تناقض میشه. یعنی اینکه اون دوستیو که پیدا کرده هی خودش فیلتر میکنه و بلافاصاله دنباله شکستن فیلتری که خودش گذاشته میگرده و موفق میشه. بعدش دوباره فیلتر میکنه و دوباره میشکنه.

    بعدش این کار باعث میشه که پردازشش بالا بره و دچاره سر درد و توهم بشه. تویه توهماتش فک میکنه مریضه و سید و حاجی رو هی می بینه که میان پیشش و بهش میگن که برای اینکه مداوا بشی باید این سایتها رو نبینی باید این سایتها رو فیلتر کنی.

    و قتایی که حاجی خانوم میاره و روبات رو خاموش میکنه, روبات کابوس می بینه که خودش خودشو از برق میکشه و میره یه گوشه کز می کنه.

    روبات دوست نداره که از خواب بیدار شه چون تا بیدار شه اون سردردهای وحشتناک دوباره شروع میشه …

    4kz

    ————————-
    آدم عزیز سلام

    کاملا همینطور است که می گوئی. وضعیت روبات می توانست اینطوری بشود. حق با تو است. متشکرم که دریچه جدیدی به روی موضوع برای من باز کردی. سعی می کنم در نوشته های دیگرم مجذوب تفکراتم نشوم و به موضوع از چند دریچه نگاه کنم. متشکرم از این بقول فرنگی ها «چرخش» جدیدی که در مطلب آوردی.

    با تقدیم احترام
    محمد

  7. Jaffar Says:

    kheil khob bod
    —————–
    جعفر عزیز سلام

    خوشحالم که لذت بردید از این متن. خداوند سایه همه شما دوستان خوب را بر سر من نگاه دارد.

    با تقدیم احترام
    محمد

  8. mohsen Says:

    very nice
    —————-
    محسن عزیز سلام

    از محبت شما بسیار سپاسگزارم.

    با تقدیم احترام
    محمد

  9. حسین Says:

    سلام

    آفرین و درود بر شما ، هم ایده قشنگی داشت و هم زیبا نوشته بودید.
    —————-
    حسین عزیز سلام

    قربان لطف تو. سپاسگزارم از این همه محبت شما.

    با تقدیم احترام
    محمد

  10. مهدی Says:

    بسیار جالب بود.
    تخیلت حرف نداره – راستی میتونی این داستان رو هم ادامه بدی.
    ————–
    مهدی عزیز سلام

    قربان محبت شما. سپاسگزارم از لطف تان. در مورد ادامه این داستان باید بگویم که متاسفانه وبلاگ نویسی همین است دیگر. یعنی باید حوصله خواننده را هم در نظر بگیرم. شما که غریبه نیستی، چند وقت پیش شروع کردم به نوشتن یک داستان نسبتا بلند تاریخی اما بعد دیدم اینجا نمی توانم بگذارمش. از حال و هوا و حوصله یک وبلاگ خارج است.

    در هر حال از همراهی تان سپاسگزارم.

    با تقدیم احترام
    محمد

  11. حمید Says:

    خییییییییلییی توپ بود! یه سوال روباته که نمی فهمید چرا از راه بدر شد؟ غریزی بود؟
    ——————-
    حمید عزیز سلام

    اول که یک عذرخواهی بزرگ به تو بدهکارم چرا که کامنتت رفته بود به «اسپم» باکس. شرمنده شما. کامپیوتر و روبات همین است دیگر!!!

    و اما در مورد آن روبات داستان ما باید بگویم که این نوع خاصی از روبات بود و همانطور که عرض کرده ام نسل بعدی آن روبات «احساس» داشت. لابد این بابا هم یک چیزی هم داشته هم نداشته این وسط بوده. یک هو که نمی شود روبات ها را احساس دار کرد. احتمالا مرحله به مرحله بوده کار. این بدبخت هم یک مرحله قبل از رسیدن به احساس واقعی بوده.

    و در آخر علاوه بر عذرخواهی مجدد از تو یک دنیا تشکر هم دارم بابت لطفت و بابت همراهیت و بابت سوال بجایت.

    با تقدیم احترام
    محمد

  12. از دفترچه خاطرات یک روبات هوشمند فیلترگر « نگاهی دیگر « پسر Says:

    […] از دفترچه خاطرات یک روبات هوشمند فیلترگر « نگاهی دیگر » لینک به منبع […]

  13. آریو Says:

    پسر نمیدونم خودت خبر داری یا نه! تو دقیقا یک داستان علمی تخیلی انتقادی نوشتی. شبیه سبک داستانهای خدابیامرز اصحاق عاصم‌اف (ایزاک آسیموف). کارت عالی. هیچ وقت داستان علمی تخیلی اینقدر نزدیک و عالی نخونده بودم.
    اگر تا الان داستان غارهای پولادی از ایزاک آسیموف رو نخوندی پیشنهاد میکنم بخونی. چون دیگه وقتشه:)
    —————–
    آریوی عزیز سلام

    یک دنیا سپاس از لطف بی کران شما. راستش نه ولله. خبر ندارم. ولی خیلی مایه خوشحالی است اگر توانسته باشم سبک او را تقلید کنم. یک زمانی در نواجوانی خیلی کتاب های او را دوست داشتم. کتاب غارهای پولادی او را نخوانده ام ولی اگر این غم نان و حرص و عشق به پول که در وجود من شراره می کشد قدری اجازه بدهد و از شدت کار کم کنم حتما. متشکرم از پیشنهاد خوب تان.

    با تقدیم احترام
    محمد

  14. سینا Says:

    ترتیبات ربات را هم داند
    از سولاخ پشت
    🙂
    ————-
    سینای عزیز سلام

    یک چیزی توی همین مایه ها! نخواستم وارد جزئیات بشوم اما خوب آره.

    از همراهیت متشکرم.
    با تقدیم احترام
    محمد

  15. راگو Says:

    بسیار جالب بود.
    —————–
    راگوی عزیز سلام

    لطف بسیار نشان می دهید به من. سپاسگزارم.

    با تقدیم احترام
    محمد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: