گروهبان قندعلی

گروهبان قندعلی مسئول گشت و امنیت محله «شبدر جو» در شهر «آب قنات» بود. شش سال اول از ده سال سابقه خدمتی گروهبان قندعلی در پاسگاه‌های پرت و پلا و دورافتاده شرق کشور گذشت. بعد با پارتی‌بازی و خواهش و تمنا توانست به یکی از شهرهای مرزی منتقل شود و سه سال و خورده‌ای در آنجا خدمت کرد. باز کلی این در و آن در زد تا بالاخره توانست به یک شهر نزدیک محل زادگاهش منتقل شود.

از همان روزهای اولی که گشت محله «شبدر جو» را آغاز کرد کار خود را جدی گرفت. شوخی نبود. منتقل شده بود به سه ساعتی زادگاهش و می‌توانست هفته‌ای یک بار به خانواده‌اش سر بزند. باید با چنگ و دندان این موقعیت شغلی خود را حفظ می‌کرد. جدیت گروهبان قندعلی و بگیر و ببندی که راه انداخته بود زود جواب داد و بعد از حدود شش ماه میزان دزدی ضبط ماشین (بزرگترین خلاف خلاف‌کاران این محله) از دو عدد در شش ماه به صفر رسید. آمار جنایت هم کماکان بسیار پائین بود و از سه ماه قبل از انتقال او که مسعود شیکر زده بود و سر پسر حاج مرتضی را در بازی فوتبال گل کوچک بخاطر یک پنالتی شکسته بود دیگر موردی در این ناحیه اتفاق نیافتاده بود.

گروهبان قندعلی اما نگران بود. اگر آمار جرم و جنایت در ناحیه گشت او همینطور پائین می‌ماند چگونه می‌بایست حضور خود در آن محله را برای فرماندهان خود توجیه کند؟ فردا بود که برش دارند پرتش کنند به دارغوز تپه هفتصد هشتصد کیلومتر آن‌طرف‌تر که حالا که توانسته با قاطعیت و اقتدار امنیت را به «شبدر جو» بیاورد پس حتما می‌تواند از پس «سیاه خان» و دار و دسته قاچاقچیان دارغوز تپه هم برآید.

این بود که گروهبان قندعلی داستان ما شروع کرد به گیر دادن به اینکه مردم چرا ماشین‌شان را کنار خیابان پارک می‌کنند. اهالی محله «شبدر جو» را وادار کرد که یا ماشین‌شان را شب‌ها ببرند جای دیگر پارک کنند یا در خانه‌شان پارکینگ درست کنند و ماشین‌شان را شب آنجا بگذارند. بعد گیر داد به آقا رحیم سکولائی که چرا پنجره پاگرد پله طبقه دومش که بچه‌ها سنگ زده ‌بودند و شکسته بودند دو سه ماه قبل را عوض نمی‌کند. شیشه پنجره که عوض شد گروهبان قندعلی رفت دم خانه سیدرضائی اینا که چرا پلاک دم خانه‌شان رنگش رفته. هفته بعد بچه‌های محل را جمع کرد و گفت که هرکس بخواهد در «شبدر جو» دوچرخه‌سواری کند باید دوچرخه‌اش را برای معاینه فنی به نزد او بیاورد. زن سیدحجت هم بی‌نصیب نماند و از پلیس اخطار شدید و غلیظ گرفت که آشغال سبزی توی جوب آب نریزد.

خلاصه گروهبان قندعلی برای اینکه حضورش در محله‌ای که به او نیاز ندارد را موجه نشان بدهد و نیز برای ارائه بیلان از خدمات مثبت خودش به فرماندهانش مدام در محله می‌چرخید و یک گیر به آن می‌داد و یک هوار سر این می‌زد. داستان ما در اینجا به آخر می‌رسد. هرگونه تعمیم این داستان به بگیر و ببندهای اخیر حضرات و پیدا شدن انواع جاسوس که مثل قارچ در گوشه و کنار مملکت دارند پیدا می‌شوند ممنوع است و باعث دردسر برای نویسنده گردن شکسته این وبلاگ خواهد شد. این فقط گروهبان قندعلی داستان ما بود که ناچار بود به مقامات بالادست نشان بدهد که دارد «یک کاری» می‌کند. قضیه را به دیگران گسترش ندهید که فردا می‌آیند در خانه ما ننه هشتاد ساله‌مان را می‌گیرند می‌برند به جرم اینکه آشغال سبزی توی جوب می‌ریخته و از این طریق با بیگانگان مرتبط بوده! بی‌خیال. گناه دارد پیرزن آخر عمری.

Advertisements

4 پاسخ to “گروهبان قندعلی”

  1. پلنگ خان صورتی دامت برکاته Says:

    شب به‌خیر ققنوس‌جان چه خبرا پسر خوب؟ خبری ازت نداشتم و دلم ب

  2. forklarende Says:

    محمد جان سلام خیلی دلم برای خودت و وبلاگت و نوشته هات که مثل سرم انرژِی بهم انرژی تزریق میکنه تنگ شده.
    چند وقتی بود که نمیتونستم بیام و این روند همچنان ادامه دارد.
    سال نو رو بهت تبریک میگم با یک ماه تاخیر. ببخش که زودتر از این نتونستم بیام عید دیدنی.
    گروهبان قند علی باید بگم پستی بود که من رو خیلی روشن کرد.
    نمیدونم تا چه حد از این اتفاقات عجیب و غریب که توی فوتبال مملکت داره اتفاق می افته خبر داری. نمیدونم تا چه حدی با برنامه ی نود (90) آشنائی داری.
    اما این اصطلاح گروهبان قند علی مورد استفاده ی سرمربی تیم ملی فوتبال قرار گرفت و توی برنامه ی نود یکی از کارشناسان سعی کردند سرپوش بزارن و گفتن که این ادبیات برای یک سر مربی در سطح ملی درست نیست و خیلی ها نمیدونن ماجرای گروهبان قند علی چیه و بهتره جوونای مملکت هم ندونن.
    تا این حرف گفته شد من عزمم رو جزم کردم که حتما بفهمم این گروهبان قند علی قضیه ش چیه اولین کاری که به ذهنم رسید این بود که توی اینترنت یه سرچ کنم. اما وقت نشد من حتا بیانیه ی آقای مایلی کهن رو هم نخونده بودم که امروز خوندمش. به اصطلاح گروهبان قند علی برخورد کردم و بازم اون علامت سوال و تعجب بالای سرم چرخید.
    بی خیال شدم و گفتم یه سری به دوستان بزنم این شد که اومدم و به بزرگترین دوستم که شما باشی سر بزنم در کمال ناباوری دیدم که این پست رو نوشتی خیلی خوشحال شدم و نمیدونم باید اول ازت تشکر کنم یا اینکه اول از پستت تعریف کنم. پس اول باید بهت بگم که بسیار خوب نوشتی بسیار به جا و بسیار آموزنده.
    دوم هم باید ازت تشکر کنم یه دنیــــــــــــــــــــــــــــــــا.
    خیلی گلی محمد آقا خیلی.
    هزاران بار تشکر میکنم ازت. نمیدونی چقدر این پستت بهم کمک کرد واقعا بهش نیاز داشتم.
    دوتا پست جدید نوشتم اما خوب من کجا و شما کجا.
    راستی وبلاگت توی ایران فیلتر شده میدونستی؟
    اما ما خط قرمز ها رو میشکنیم و فیلتر ها رو باز میکنیم و میایم با هر خطری که شده بهت سر میزنیم.
    توی ایران وردپرس هم بسته شده و کار نوشتن ما کاربران ورد پرسی توی ایران سخت شده.
    در هر حال خیلی ازت ممنونم و خوشحالم که باز هم این وبلاگ به روی من باز شد.
    به خودم قول دادم آرشیو مدتی که نبودم رو بخونم ببینم چی نوشتی الان هم میرم و تمام نوشته های این مدتت رو میخونم. فعلا خرد نگهدارت.
    ——————
    forklarende
    عزیز سلام و سال نوی شما هم مبارک.

    کجا بودی دوست خوب من؟ دلم برایت تنگ شده بود. خیلی خوشحال شدم که دیدم برگشتی. راستش این گروهبان مورد نظر را من مدت ها پیش در نوشتارم بکار برده بودمش یک بار دیگر اما این از حسن اتفاق بود که آقای مائلی کهن و من تقریبا هم زمان این بابا را دوباره پیدایش کردیم و به صحنه آوردیمش. او به صحنه ورزش کشور واردش کرد و من به وبلاگم.

    و اما برای اینکه متوجه بشوی گروهبان قندعلی واقعا که بوده توصیه می کنم اول بروی اینجا
    http://balatarin.com/permlink/2009/4/23/1573236
    یک رای بدهی به این لینک و بعد روی آن کلیک کنی تا برسی به اینجا
    http://www.shahin1.blogfa.com/post-57.aspx
    و ببینی که ظاهرا این بابا یک شخصیت خیالی بوده در سریال صمدآقا.

    در خاتمه باید بگویم اینقدر شرمنده نکن من را. باور کن واقعا نمی دانم جواب این همه محبت تو و دیگر دوستان را چگونه باید بدهم. می دانم با انواع مشکلات و فیلترینگ و اینترنت نفتی و این حرف ها شما دوستان عزیز به من (و امثال من) سر می زنید و وبلاگ های خودتان را آپ می کنید. کارتان ارزش طلا دارد. هیچ ندارم در خور شما دوستان عزیز، هیچ.

    حتما به تو سر خواهم زد.

    با تشکر فراوان
    محمد

  3. forklarende Says:

    عرض ادب محمد آقا خوبی؟ سلامتی؟ چه خبرا؟ چرا نمیای یه آپ کنی؟ ما هر روز ققنوس رو باز میکنیم به امید مطلب جدید و تجربه ی تازه اما خبری نیست؟ راستش دلمون تنگ شده. خوشحال میشم اولین نفری که مطلب جدیدت رو میخونه من باشم… منتظرتون هستم.
    —————
    فورکلارنده عزیز سلام

    بسیار متشکرم از احوالپرسی ت. آقا شرمنده شما هستم. این یک هفته آنقدر سر کار سرم شلوغ بوده که دور از جان شما عین قاطر دارم بار می برم. شب ها عین کارتون پلنگ صورتی که دنبال سکه اش می دوید به خانه می رسم. دور از جان عین جنازه می افتم و تا صبح مگر خوابم می برد از زور خستگی و فشار ذهنی برنامه های کاری؟ بعدش هم صبح با فکر اینکه الان است سر برج بشود و صاحب خانه پشت در خانه مان پیدایش بشود و اجاره نداشته اش را بخواهد از رختخواب می زنم بیرون و می روم سر کار. باور کن صبح ها دارم یک ساعت زودتر کارم را شروع می کنم (طبعا مجانی! بابت این یک ساعت هیچ به من نمی دهند) فقط برای اینکه بتوانم از پس فشار کار برآیم.

    شرمنده شما و دیگر دوستان. ببخشید زیادی چی چیز ناله کردم! خواستم بگویم وقت زندگی معمولی ندارم چه برسد به فکر کردن برای نوشتن چهارتا خط اینجا. البته فعلا اینگونه است. بعدا احتمالا فشار کار کم تر می شود و می توانم بیشتر خدمت شما دوستان عزیز باشم.

    ببخشید من را و تاخیرم را.
    با تشکر و تقدیم احترام
    محمد

  4. lord13 Says:

    سلام محمد عزیز
    مدتهاست وبلاگت را نخوانده بودم. یعنی کلا» چند وقت است که وقت نمی کنم چیزی بخوانم. بین فید ها مطالبت را می بینم ولی نمی توانم با دقت و کامل بخوانم. در ضمن نمی خواهم با خواندن یکی دو خطش نظر الکی بدهم و فکر می کنم وقتی دقیق نفهمیدم که چه می گویی بهتر است نظر ندهم.
    خیلی خوشحالم که هنوز می نویسی
    و
    امیدوارم هر جا هستی موفق باشی
    و معذرت بابت این کامنت بی ربطم.
    —————
    لرد عزیز و دوست داشتنی و محترم سلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

    نمی دانی چقدر از دیدن مجدد تو خوشحال شدم. یک دنیا تشکر که به من سر زدی. خستگی را از تن من به در کردی جوان. خیلی ممنونم. راستش آنقدر خوشحالم که نمی دانم چه بگویم. امیدوارم مشکلات و گرفتاری های تو همه به خوبی و خوشی و سلامتی حل بشوند و بگذرند و آنوقت من و تو وقت داشته باشیم بنشینیم و مثل گذشته ها با هم گل بگوئیم و گل بشنویم.

    خیلی خوشحالم کردی. خداوند خوشحالت کند جوان.

    با تشکر فراوان
    محمد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: