Archive for مه 2009

دروغ

مه 31, 2009

این موزیک ویدئو را هم ببینید. آهنگ «دروغ» از «حبیب». توضیح لازم: تو را به‌خدا این یکی پست ما را دیگر سیاسی برداشت نکنید.

ماشینت رو اینجا می‌گذاری خرج دارد داااااآآآآآش

مه 31, 2009

الان همه خلایق دارند گیر می‌دهند به سیاست‌های اقتصادی احمدی‌نژاد. در این میان چیزی که تقریبا همه به آن گیر می‌دهند واردات بی‌رویه‌ای است که معتقدند دولت فعلی در آن مقصر است. اما کسی نمی‌پرسد که «چرا این تصمیمات اقتصادی گرفته شدند و می‌شوند و احتمال بسیار قوی در آینده نیز گرفته خواهند شد»؟ اگر تصمیم اقتصادی‌ای وجود دارد که حتی یک آدم عادی می‌تواند بفهمد که چنان تصمیمی کاملا اشتباه است پس چرا تصمیم‌گیران کلان اقتصاد کشور باز به آن سو می‌روند؟ مسلم است که سودجوئی و باندبازی گروهی خاص همیشه و همواره در این دویست سال اخیر یکی از عوامل مهم تخریب اقتصاد ما بوده. اما آیا همه قضیه این است؟ نه.

پاسخ بهتر را باید در سیاست خارجی کشور یافت. اگر ما نیاز به پشتیبانی چین و روسیه یا مثلا کوبا و ونزوئلا از خودمان در مقابل آمریکا و اروپا داریم باید سبیل ایشان را هم چرب کنیم. نه چین و نه روسیه و نه هیچ کشور دیگری عاشق چشم و ابروی ما نیستند و برای ایدئولوژی اسلامی ما و تاریخ و تمدن ما و یا هر چیز دیگری از این دست تره هم خورد نمی‌کنند. منافع مادی خودشان را دنبال می‌کنند. حمایت‌شان از ما «خرج» دارد. چگونه؟ مثلا چین به ما می‌گوید «اگر می‌خواهید که دست نماینده ما در شورای امنیت سازمان ملل در موافقت با قطعنامه بعدی تحریم بالا نرود باید که شما فلان قدر میلیون دلار از ما جنس چینی بخرید». یا همین که ایران به‌دنبال قلقلک آمریکا می‌رود و در آمریکای لاتین (=حیات خلوت ایالات متحده) به دنبال جای پا می‌گردد کوبا به این شرط حاضر به همکاری با ما می‌شود که ما بهمان قدر تن شکر از آن وارد کنیم.

باید واقع‌بین بود. اگر آن کارگر تولیدی پیراهن یا آن کشاورز نی‌شکر کار در ایران شغل‌شان را از دست می‌دهند یا معاش‌شان با سختی می‌گردد بخاطر پیراهن چینی و شکر آمریکای لاتین، اینها همه بهائی است که بخاطر چیزی بنام «استقلال» داریم می‌پردازیم. پنجه کشیدن در روی دایناسوری مثل آمریکا هزینه‌هائی هم دارد. ناچاریم پشتیبانی کشورهای دیگر را برای خود «بخریم». به یک عده پول نقد و کمک بلاعوض می‌کنیم و از یک عده چیزی که نمی‌خواهیم و لازم نداریم وارد می‌کنیم. در عوض «مستقل» هستیم. بهای استقلال همیشه «خون» نیست. گاهی هم «زندگی بهتر» است. حالا اینکه آیا باید در برداشت خودمان از مفهوم «استقلال» تجدید نظر کنیم یا نه من چیزی نمی‌گویم. مردمی که هنوز ذهنیت‌شان در پیچ‌ و خم حادثه ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ مانده احتمالا درک‌شان از استقلال هم مربوط به همان سال‌ها است. بگذریم.

لینک این مطلب در بالاترین

تو که اینجا نیستی غلط می‌کنی در مورد ما اظهار نظر می‌کنی

مه 28, 2009

امروز: در ایران انتخابات ریاست جمهوری در خرداد امسال برگزار خواهد شد.

من در خارج کشور: راستش من بر این باور هستم که باید به برنامه اقتصادی هر کاندیدا نگاه کرد و بعد…
او در داخل کشور: خفه شو زر الکی نزن گ… زیادی هم نخور. تو که ایران نیستی غلط می‌کنی درباره ایران نظر می‌دهی.
من در خارج کشور: شما من را به بزرگی خودتان ببخشید.
————————————————————————

یک روز دیگر: رهبر حزب لیبرال کانادا در یک حرکت حساب شده در پارلمان کاناد رهبر حزب محافظه‌کار کانادا را به بی‌مبالاتی در محافظت از منافع کانادا متهم کرد.

او در داخل کشور: این بابا هم دیگر شورش را درآورده. چه اصراری دارد گیر بدهد به آن بدبخت؟ اصلا مگر پارلمان برای گیر سه پیچ دادن به این و آن است؟
من در خارج کشور: ببخشیدها اما چند روز قبل بنده خواستم درباره انتخابات ایران نظرم را بگویم شما آن جملات زشت بالا را درمورد من بکار بردید. در کمال نزاکت از شما خواهش می‌کنم متقابلا حالا که شما در داخل کشور هستید در زمینه مسائل کشوری که من در آن هستم نظر ندهید.
او در داخل کشور: تو برو گ×٪،٪،*)) ان()×﷼٪﷼٫٫×، خو٪،٪﷼﷼،*)(**،ما٬﷼×َ*ّ،××
من در خارج کشور: شما من را به بزرگی خودتان ببخشید.

نتیجه: حق همیشه با برخی از مردم خوب و فهیم ما است. آن بخشی هم که معمولا «حق» با ایشان نیست خود بر دو گونه می‌باشند: یا از ریشه و اساس با سیاست کاری ندارند و یا در خارج کشور زندگی می‌کنند.

لینک این مطلب در بالاترین

حالا ما به همه گفته‌ایم زده‌ایم، شما هم بگوئید زده. خوبیت ندارد.

مه 27, 2009

سوزان رایس، نماینده دائمی ایالات متحده در سازمان ملل، می گوید جامعه بین المللی به فشار خود بر کره شمالی ادامه خواهد داد تا این کشور متوجه شود آزمایش های اتمی و موشکی اخیر آن را منزوی تر کرده است. به گفته خانم رایس، کره شمالی هزینه آزمایش های هسته ای و موشکی روزهای اخیر را پرداخت خواهد کرد. (لینک به مطلب اصلی در بی‌بی‌سی – لینک در بالاترین)

احتمال قوی دارد که این‌بار دیگر دولت آمریکا به رهبری باراک اوباما گوش کره‌ شمالی را بپیچاند. ببینید کی گفتم. فرایند کار هم از این قرار است:

اول) دو یا سه سال زمان برای مذاکره بین کشورهای مخالف این آزمایش‌ها که در این مدت هر شش ماه یک بار دو هم جمع بشوند و قهوه‌ای بخورند و گپی بزنند و خمیازه‌ای بکشند.

دوم) صدور یک بیانیه شدید‌الحن و محکوم کردن کاری که این کشور کرده در پایان آن دو سه سال مذاکره داخلی. شش ماه بعدش این بیانیه را رسما تحویل سفیر کره شمالی در مومباسا خواهند داد.

سوم) دو یا سه سال دیگر گپ زدن بین خودی‌ها و تاکید بر اینکه باید با کره شمالی مذاکره کرد و پرهیز از خشونت.

چهارم) نشست و برخواست و بحث بر سر اینکه قبل از مذاکره باید تحریم‌ها را علیه کره شمالی تشدید کنند یا اینکه اول مقامات این کشور را بردارند ببرند لاس‌و‌گاس عشق و صفا.

پنجم) تعیین یک هیئت کاری مرکب از روسای بانک‌های مرکزی جمهوری‌های «گامباتاگاتا» و «سیرالورو» و مقامات اقتصادی کشورهای «جزایر نقطه‌چین» و «صحرای مرکزی قطب شمال» برای بررسی تحریم‌های اقتصادی علیه کره شمالی. این هیئت کاری تحت نظر اتحادیه اروپا فعالیت خواهد کرد و اتحادیه اروپا گزارش کار را به چین خواهد داد و چین با درست کردن یک گروه کاری دیگر با «زامبیا» گزارش جدیدی تهیه خواهند کرد و به سازمان ملل ارائه خواهند داد. در گام بعدی سازمان ملل با همکاری «لسوتو» گزارش دیگری از پیشرفت کار تهیه خواهد کرد و به جمهوری «مالدویو» فکس خواهد نمود. جمهوری مالدیو هم این فکس را بازنویسی خواهد کرد و برای آمریکا خواهد فرستاد تا آمریکا این گزارش را با سازمان ملل مطرح کند و تصمیم بگیرند برای آینده.

ششم) دو سال بعد ممنوع شدن صادرات «بنز» و «بی‌.ام.و» و «لگسوس» آخرین مدل به کره شمالی. برای اینکه به مردم محروم این کشور که علف می‌خورند فشاری وارد نیاید صادرات مدل‌های یکی دو سال کار کرده این اتومبیل‌ها آزاد خواهد بود.

هفتم) ایش مامانم اینا!!! چقدر خشن خانم سوزان رایس. اینقدر چهره کریهی از خودتان به جهانیان نشان ندهید. چرا مذاکره نکنید با کره شمالی؟ شونصد سال است دارید با آن مذاکره می‌کنید و او هم موشک و بمب به فلان … (بعلت بی‌تربیتی نویسنده حذف شد!!!). بهترین چیز مذاکره و تعامل است. با هرکسی چه کیم فلان و بهمان دینگ سونگ دلونگ ایل میل دیل باشد چه شخص هیتلر. روح مرحوم چمبرلن هم برای‌تان دست خواهد زد. پیش به سوی میز مذاکره.

«هرکس» کجائی که دااااااااشت رو کشتند!

مه 24, 2009

حرف مردم:

سی سال قبل : هرکس بیاید بهتر است از این شاه دزد.
نتیجه: انقلاب

چند سال بعدش: هرکس بیاید بهتر است از این تندرو‌ها.
نتیجه: رفسنجانی

هشت سال بعدش: هرکس بیاید بهتر است از این گروه دزد‌ها.
نتیجه: خاتمی

هشت سال بعدش: هرکس بیاید بهتر است از این گروه بی‌بخارها.
نتیجه: احمدی‌نژاد

چهار سال بعدش: هرکس بیاید بهتر است از احمدی‌نژاد.
نتیجه:……………

نتیجه کلی: ندارد. فعلا نتیجه و این حرف‌ها به کنار. عجالتا «درس چیه؟ کتاب چیه؟ هندسه و حساب چیه؟ من عاشقم». مشق و تاریخ و فهم و شعور و درک و خرد تعطیل تا اطلاع ثانوی. فقط نباید بگذاریم احمدی‌نژاد دوباره انتخاب بشود. هرکس بیاید بهتر است از او. گور بابای تاریخ و درس گرفتن از آنچه دیگران و خودمان کرده‌ایم.

لینک این مطلب در بالاترین

آب شکمی، شعار شکمی

مه 24, 2009

دانشجویان علاقمند به مهندس موسوی همچنین شعار می‌دادند: «آزادی اندیشه، بی‌موسوی نمی‌شه» (لینک به مطلب اصلی – لینک این مطلب در بالاترین)

خدا را شکر که بعد از هزار و چهارصد سال یا دو هزار و پانصد سال یا پنج‌ هزار سال یا هشت هزار سال بالاخره دانشجویان مذکور مشکل «آزادی اندیشه» در کشور را ریشه‌یابی کردند و ثابت کردند مشکل آزادی اندیشه این مملکت در این همه سال و قرن فقط و فقط نبود «مهندس موسوی» بوده و بس. با این همه میزان فضل و کمالات برخی از هموطنان بعید نیست اگر جناب موسوی انتخاب شدند چهارسال بعد شاهد شعارهائی مثل «آزادی اندیشه، بی محمود خان نمی‌شه»، «آزادی اندیشه بی اکبرناطق نمی‌شه» و … باشیم. احتمالا چهارسال بعدش هم «آزادی اندیشه بی عسگراولادی نمی‌شه» و چهار سال بعدش دوباره مهندس موسوی و بعد دکتر علی کردان و پس از او دوباره محمودخان و … جای خالی آن منجی عالم «آزادی اندیشه» را در شعار فوق خواهند گرفت.

ما که بخیل نیستیم اما اگر اصولا و اساسا ما مردم چیزی بنام «اندیشه» داشتیم و کار با آن را بلد بودیم که الان بعد فلان‌قدر هزار سال تمدن نمی‌آمدیم «آزادی اندیشه» را گره بزنیم و شرطیش کنیم به بودن یا نبودن یک انسان. البته اینگونه که بنظر می‌آید هنوز اوائل کار لغت «اندیشه» هستیم و نحوه تفکرمان در همان حد دو حرف اول اندیشه است. هفت هشت هزار سال دیگر به حرف «دال» آن خواهیم رسید انشاءالله تبارک و تعالی.

می‌گویند یک بابای شهری‌ای داشته رد می‌شده از کنار یکی از آبادی‌هائی که همولایتی‌های من در آن زندگی می‌کردند. می‌بیند یکی از آنان روی شکم افتاده کله‌اش را کرده توی آب و دارد قلپ قلپ آب می‌خورد. طرف می‌زند به شانه این جد بزرگ من و می‌گوید «حضرت آقا، روی شکم به زمین افتادن و آب خوردن برای سلامت «عقل» خوب نیست ها». آن همولایتی‌ من هم در می‌آید که «عقل دیگه چیه»؟ این بنده خدا نا امید به او می‌گوید «هیچی جانم، تو آبت را بخور، آبت را بخور». حالا البته نگران نباشید. با آمدن آقای مهندس موسوی «آزادی اندیشه» هم می‌آید و ما همه (خودم را عرض می‌کنم) صبح فردای انتخابات «عقل‌دار» و با اندیشه می‌شویم و می‌توانیم یک شکم سیر آب بخوریم هرطور که بخواهیم.

لینک این مطلب در بالاترین

دو جماعت

مه 20, 2009

از حکیم عمر خیام:

قومی متفکرند اندر ره دین
قومي به گمان فتاده در راه يقين
مي‌ترسم از آنكه بانگ آيد روزي
كي بيخبران راه نه آن است و نه اين

هرگونه شباهت یا برداشت انتخاباتی از این شعر ممنوع و احتمالا تصادفی بوده. شما کار خودتان را بکنید.

گفت هرآنچ یافت می‌نشود آنم آرزو است

مه 18, 2009

این رفیق ما می‌گوید «این چهارشنبه بلیط بخت‌آزمائی پنجاه میلیون دلار است. بیا من و تو هرکدام پنج دلار بگذاریم روی هم شاید بردیم». برای اینکه حال حرف زدن و بحث کردن نداشتم دست کردم توی جیبم و پول یک ساندویچ کوچک (همان پنج‌ دلار مذکور) را جرینگی دادم بهش با مقدار فراوانی سوزش دل و اشک چشم بابت حرام کردن این پنج دلار. یکی نیست بگوید آخر ما شانس یک به ده میلیون داشتیم اصلا به دنیا نمی‌آمدیم عزیز جان! حالا گیرم خداوند هم تصمیمش عوض شد بعد که ما را فرستاد به این دنیا و کارت بنزین شانس ما را دستکاری کرد ما شانس‌مان شد یک به ده میلیون. بابا آخر ما تا حالا که چهار دهه و خورده‌ای از عمرمان می‌گذرد نباید یک نمونه شانس یک به هزار توی زندگی‌مان می‌دیدیم یک به ده میلیون پیش‌کش؟ مثلا یک دختر زیبا از ما خوشش می‌آمد یا بیل می‌خورد توی کله یک پدر آمرزیده‌ای ما را شریک کسب و کار خودش می‌کرد یا مثلا تا حالا بقدر پول یک همبرگر بلیط بخت‌آزمائی‌مان توی این سال‌ها برده بود.

حیف که حال و حوصله نداشتم باهاش حرف بزنم. اگر شانس داشتیم الان نبایستی از صبح تا شب عین اسب عصّاری دور خودمان بچرخیم نصف بیشتر پول‌مان را هم دولت اینجا بردارد به انحاء مختلف بعدش بگوید «مرسی که مالیاتت را به‌موقع می‌دهی. چه پسر نازی! به‌به. خدا به پدر مادرت ببخشدت اینقدر که تو حیوان زبان بسته کار کن و مالیات بده خوبی هستی». شانس داشتیم صنار سه شاهی پول برای روزگار پیری و کوری‌مان تا حالا کنار گذاشته‌بودیم نه اینکه آخر ماه دست می‌کنیم توی جیب مان بجای پول …( استغفر‌الله!)

شانس داشتیم انواع و اقسام مواد شیمیائی و فیزیکی خون‌مان از قبیل کلسترول و اوره و اسید اوریک و قند و چربی و اومگا فلان و ویتامین بهمان اینقدر نامیزان نبودند آدم یک قاچ پیتزا هوس می‌کرد نخورده از خجالت و عصبانیت اینکه الان است فلان خونش بالا برود و رگ قلبش بگیرد و بیافتد بمیرد و یا سکته کند علیل و ذلیل شود در مملکت غربت خون خونش را نمی‌خورد. شانس داشتیم شکم‌مان دودور دودور کنان سه متر جلوتر از ما خبر ورود بهجت اثرمان را جار نمی‌زد. شانس داشتیم بقدر پنج‌هزارتا تار مو از همان پنجاه میلیون دلاری که قرار است در خواب ببریم روی کله‌مان وجود داشت که لااقل دخترهای زشت جواب نگاه‌مان را بدهند، خوشگل‌ها که ظاهرا با شانس یک به پنج میلیارد نگاه‌مان می‌کنند! خلاصه بقول رفیق دوران دبیرستان‌مان «اگر شانس داشتیم اسم‌مان را گذاشته بودند «شانس‌الله»»!

ببینیم نصیب‌مان چه می‌شود چهارشنبه. پنجاه میلیون دلار پول نقد یا پنجاه میلیون متر مکعب باد هوا!

از دفترچه خاطرات یک وبلاگ‌نویس عاشق

مه 16, 2009

هفت هفته مانده به انتخابات :
امروز کاملا تصادفی عکسش را توی روزنامه دیدم. نگاهم به نگاهش توی عکس گره‌ خورد. فهمیدم خودش است. همان است که من همیشه منتظرش نشسته‌بودم. پاهایم سست شد. منی که نمی‌خواستم رای بدهم به ناگاه احساس مسئولیت کردم. روزنامه را خریدم و توی پیاده‌رو نشستم و فقط به عکس ناز «آقای ایکس» نگاه کردم. چه ریش مرتبی. چه لباس تمیزی. چه موهای باحالی. خودش است. شک ندارم خود خود کسی است که من در همه این سال‌ها می‌خواستم رای‌ام را به او بدهم. مردمی بودن در قیافه‌اش پیداست. در پیاده رو راه افتادم. چقدر در و دیوار شهرمان خالی است. چقدر دوست دارم تمام شهر را با عکس‌های زیبای «ایکس» پر کنم. پیراهنی که در عکس تنش است احتمالا یک پیراهن مارک‌دار است. غیر از این بود این بابا اصلا نمی‌پوشیدش بس که کلاس دارد. چقدر قشنگ به تنش نشسته. ببین چقدر جنتل‌من است «ایکس» که پیراهن مارک‌دار می‌پوشد.

شش هفته مانده به انتخابات:
امروز علی مشنگ آمده بود دم خانه ما که برویم گل کوچک بازی کنیم. درست است که این بشر مخش تاب دارد و مشنگ است اما توجه من را به نکته جالبی جلب کرد. حرف آخر اسم آقای «ایکس» سین است، همان سین‌ی که در کلمه «سماوات» بکار رفته. این آقای «ایکس» واقعا هدیه خداوند (بخوانید سماوات) به مردم ما است. بعد فوتبال کلی با بر و بکس صحبت کردیم درباره کاندیدا‌ها. همه به «ایکس» رای خواهند داد. وای خدایا! یعنی می‌شود من ببینم آقای «ایکس» شده رئیس‌جمهور ما؟ حاضرم صد سال زندگیم را برای دیدن آن روز بدهم. خواهرم هنوز به سن رای دادن نرسیده اما عکس آقای «ایکس» را بجای عکس «برد پیت» به دیوار اتاقش زده. من البته از آن عکس «ایکس» زیاد خوشم نمی‌آید. نورانیت چهره «ایکس» در آن عکس خوب معلوم نیست. الهی درد و بلای «ایکس» بخورد توی سر باقی کاندیدا‌ها.

پنج هفته مانده به انتخابات:
این آقا جان ما هم مغز خر خورده. می‌دانم آدم نباید درمورد پدربزرگش اینجوری حرف بزند اما آخر مزخرف می‌گوید پیرمرد. امروز با او درباره «ایکس» صحبت می‌کردم. گفت «پسرجان اینها همه کشک است. برو تاریخ را بخوان. زمان مصدق هم همین بساط علم شد. اصلا تو از مصدق چیزی می‌دانی»؟ من هم گفتم «البته که می‌دانم. مصدق با کمک سلطان مسعود غزنوی گاز ایران را در قراداد ننگین گلستان به دست فرانسوی‌ها داد و اگر نبود پایمردی مرحوم مدرس مغول‌ها یک رشوه چند میلیون دلاری به مصدق داده‌بودند تا تیمور لنگ را به سلطنت برسانند». آقا جان نچ نچ کنان و در حالی که کله‌اش را تکان می‌داد از اتاق خارج شد. حالا که چی؟ اصلا تاریخ به چه درد ما می‌خورد؟ وقتی «ایکس» هست تاریخ‌مان هم از زمان رئیس‌جمهور شدن او شروع می‌شود. من معتقدم نباید بگذاریم تاریخ تکرار شود. باید از تاریخ پند بگیریم و به «ایکس» رای بدهیم. همه ما. تاریخی که «ایکس» در آن نباشد یک پاپاسی هم نمی‌ارزد. تاریخ ما «ایکس» است، «ایکس» تاریخ ما است.

چهار هفته مانده به انتخابات:
دیشب را در کلانتری محل خوابیدم. بابام سند گذاشت من را در آورد. سر محسن خوش‌تیپ پنج‌تا بخیه خورده و دست حسین موزیک ظاهرا فقط از جا در رفته و نشکسته. خیر سرشان. می‌خواستند از «ایگرگ» پشتیبانی نکنند. هرکس که به «ایکس» رای ندهد حقش است با آجر بخورد توی ملاجش. اصلا احتمالا قبل از این‌ها آجر خورده توی ملاج طرف که نمی‌خواهد به «ایکس» رای بدهد. مرده‌شور «ایگرگ» را ببرد با آن قیافه منحوسش. «ایگرگ» کجا و «ایکس» ما کجا؟ وای الهی من قربان «ایکس» بشوم. «ایکس» شاعر، نقاش و فیلسوف است. می‌گویند نقاشی‌های رامبراند را هم «ایکس» برای او کشیده. این افسر نگهبان کلانتری می‌گفت «آخر چطوری تو جوانک نی قلیان سوسول از پس این دو تا غول بیابانی برآمده‌ای و آش و لاش‌شان کرده‌ای»؟ خندیدم. بیچاره نمی‌دانست عشق «ایکس» به آدم چه قدرتی می‌دهد.

سه هفته مانده به انتخابات:
اصلا نفس تولد «ایکس» نشانگر فراجناحی بودن او است. ببینید خیلی ساده بگویم. متولد اصفهان است. خوب؟ متوجه نشدید؟ بابا اصفهان چند تا کلیسای مشهور دارد. نفس اینکه «ایکس» انتخاب کرده در اصفهان به‌دنیا بیاید نشان می‌دهد که چقدر به همه مذاهب احترام خواهد گذاشت. البته برای گرفتن حق ضعیفان دیگر مذهب پذهب حالیش نیست. دوست و دشمن نمی‌شناسد. می‌گویند زمانی که بیست‌ سال پیش معاون حسابداری اداره راه‌داری ارسنجان بوده بلند می‌شود می‌رود تهران محافظ رئیس‌جمهور را از دم اتاقش هل می‌دهد کنار و داد می‌زند «من جلسه پلسه حالیم نیست. من بولدوزر نیاز دارم برای خدمت به مردم». و یک راست می‌رود توی اتاق دوم شخص مملکت بعد یک ربع ساعت با دستور خرید پنجاه بولدوزر برای راه‌داری ارسنجان از اتاق خارج می‌شود. اینجوری مدافع کار مردم است. این‌ها را که به پدربزرگم گفتم پرسید «پسرجان این همه می‌گویند می‌گویند فاعل ندارد؟ معلوم نیست این‌ آدم‌ها که می‌گوید آقای «ایکس» چنین یا چنان کرده خودشان چه کسانی هستند؟ همین «می‌گویند» برای تو بس است»؟ اگر پدربزرگم نبود آن عصایش را بر فرق پوکش خرد می‌کردم. حیف.

دو هفته مانده به انتخابات:
هوشنگ می‌گفت کار این «ایکس» خیلی درست است ببین چه داف‌هائی عکس او را سر دست بلند کرده‌اند. خدائیس هم «ایکس» خیلی خوش‌تیپ است. خواهرم می‌گفت سه‌ تا از دوستانش عاشق «ایکس» شده‌اند و گفته‌اند در آینده خواستگارشان باید شبیه «ایکس» باشد و الا شوهر نمی‌کنند. خدا کند چنین آدم فهمیده‌ای رئیس‌جمهور ما بشود. دیروز چه خبر شد! عکس «ایکس» را دیدم که با زنش سوار اتوبوس می‌شدند. زنش رفت قسمت زنانه عقب اتوبوس و خودش پشت سر راننده نشست. چقدر رومانتیک که یک کاندیدا با زنش در میان مردم حاضر می‌شود. چقدر عاشقانه است که آدم با زنش سوار اتوبوس بشوند. از جائی که زن «ایکس» نشسته تا جائی که خودش نشسته بود حدود دوازده سیزده متر می‌شد. تا بحال کدام مسئولی حاضر شده با زنش اینقدر عاشقانه و صمیمی در انظار عمومی ظاهر شود؟ باید به «ایکس» رای داد با این افق باز دید. عصر هم که پته محمدیان را خوب روی آب انداخت وقتی نامه‌اش به او منتشر شد. این «ایکس» دل شیر دارد که سر به سر محمدیان می‌گذارد با آن همه سابقه اطلاعاتی محمدیان. «ایکس» همانی است که ما نیاز داریم.

یک هفته‌ مانده به انتخابات:
امروز با بر و بکس رفته بودیم سر چهار‌راه تبلیغ برای «ایکس». چقدر مردم با ما همراه بودند. بچه کوچکی چادر مادرش را می‌کشید و می‌گفت «مامان برایم پرتقال نخر، بستنی بگیر». منظور این بچه کوچک همان پرتقال‌های اسرائیلی بودند که «ایگرگ» برای رای آوردن بین مردم مجانی پخش‌شان کرد. یک آقای شکم‌گنده‌ای هم داشت با همراهش صحبت می‌کرد و مظنه گچ رو کار را می‌پرسید. بروشور تبلیغاتی «ایکس» را حتی از ما نگرفت. در دلم به او آفرین گفتم. شک ندارم که منظورش از «گچ» این بود که دست و پای «ایگرگ» و طرفدارانش در گچ است. هوراااااااااا هرکاری بکنند «ایکس» برنده است. میوه‌فروشی سر چهاراه هنوز تا ساعت ده صبح باز نکرده. احسنت بر شیر مادرش. همیشه وقتی مغازه‌اش باز است چند گونی سیب‌زمینی بیرون مغازه می‌گذارد. امروز برای اینکه به ملت یادآوری کند که «ایگرگ» با توزیع سیب‌زمینی ارزان می‌خواست رای آنها را بخرد است که تا ساعت ده صبح مغازه را باز نکرده. درود بر «ایکس» سلام بر مسدق. چون «ایکس» سین دارد من هم اسم آن آقائی که شاه ایران بود در قدیم را با سین نوشتم «مسدق».

روز انتخابات:
دیشب نخوابیدم. از شوق نتوانستم بخوابم. همه‌اش با عکس «ایکس» راز و نیاز می‌کردم. گفته وقتی که بیاید دیگر به هیچ‌کس ظلم نمی‌شود. امروز خورشید حقیقت دیگر غروب نخواهد کرد. صبح امروز دل‌انگیزترین صبحی است که بیاد دارم. حتی از صبحی که سر راه میترا ایستادم چند سال پیش تا نامه عاشقانه‌ام را به او بدهم موقع مدرسه‌ رفتنش زیباتر است. راستی برای «ایکس» یک دفتر شعر عاشقانه ساخته‌ام. چقدر این مرد نازنین است. از ساعت پنج صبح رفتم دم در مسجد محل ایستادم تا همین که درهای حوزه اخذ رای باز می‌شوند من اولین کسی باشم که به «ایکس» رای می‌دهم. چه احساس خوبی داشتم. موقع نوشتن اسم قشنگش باز دستم می‌لرزید با اینکه دو ماه است دارم اسم او را روی تمام کاغذ‌های خانه‌ام می‌نویسم. بقول شاعر «جیگرت رو خام‌ خام بخورم». حیف که زن دارد و الا خود من سبیل کلفت حاضر بودم زنش بشوم اینقدر که این کاندیدای ما، این عصاره تمام فضائل، این به پایان آورنده سختی‌ها این آقای «ایکس» ما مرد نازی است.

سه سال و نه ماه بعد انتخابات:
این «ایکس» هم گند زده به مملکت رفته مرتیکه پدر … خ… م… فلان. من دیگر همان که این بابا به این مملکت زده بخورم اگر بهش رای بدهم. مگر آدم قحطی است؟ امروز عکس «ایکس پریم» را در روزنامه دیدم. چقدر این مرد خوش‌تیپ و فهمیده است. باید با همه بر و بکس تلاش کنیم دیگر این «ایکس» … شده رای نیاورد. باید کاری کنیم که «ایکس‌ پریم» رای بیاورد. من که عاشق این آدم روشنفکر هستم. امروز کاملا تصادفی عکسش را توی روزنامه دیدم. نگاهم به نگاهش توی عکس گره‌ خورد. فهمیدم خودش است. همان است که من همیشه منتظرش نشسته‌بودم. پاهایم سست شد…

لینک این مطلب در بالاترین

تکلیف این بنده خدا را روشن کنید از نظر قانون کجائی است

مه 15, 2009

قضایای دستگیری و بعد آزادی «رکسانا صابری» علاوه بر تمام این افت و خیزها که می‌دانیم و دیدیم یک واقعیت غیرقابل انکار را جلوی روی مسئولین کشور قرار داد بنام «نسل دومی‌های متولد خارج کشور». یک روز ایران باید تکلیفش را روشن کند وبالاخره تابعیت دوگانه را به رسمیت بشناسد. ‌اجازه بدهید قضیه را سیاسی نکنم و با یک مثال کاملا غیر سیاسی مسئله را بیان کنم.

پدر و مادر آدم خیالی مثال ما هر دو ایرانی هستند و مثلا ۳۰ سال پیش از ایران خارج شده‌اند و ساکن آلمان می‌باشند. قهرمان ۲۵ ساله داستان ما، محمد آقا، هم متولد خاک پاک آلمان است. به هر دلیلی پدر و مادر این بشر در زمانی که او به دنیا آمد به سفارت ایران در آلمان اطلاع ندادند و واقعه تولد ایشان را نزد مقامات ایرانی ثبت ننمودند. حالا این محمد آقای ما می‌خواهد بعد ۲۵ سال برگردد ایران و یک چند ماهی در ایران بچرخد و بگردد. ایشان به سفارت ایران در آلمان که مراجعه کند احتمالا به او خواهند گفت که چون ایشان از نظر قانونی «آلمانی» محسوب می‌شوند باید برای ورود به ایران ویزای ایران بگیرند. به دیگر سخن تابعیت «آلمانی» ایشان مورد قبول و تائید ایران است و ایشان برای مسافرت به ایران نیاز به «ویزا» دارد.

از سوی دیگر چون پدر این بنده خدا ایرانی بوده و طبق قوانین گل و بلبل ما تابعیت از طریق پدر به فرزند منتقل می‌شود (حالا این تابعیت کجای بدن پدر بوده و هست که از آن طریق به بچه می‌رسد و مادر بچه این قسمت فوق‌العاده مهم «تابعیت دهنده» را ظاهرا در بدن خود ندارد موضوع بحث ما نیست و بماند برای آنها که می‌خواهند رابطه آناتومی بدن با قانون را مطالعه کنند) این محمد آقای مورد بحث ما می‌تواند با کمی تا قسمتی دوندگی و صبر مردانه شناسنامه و پاسپورت ایرانی خود را از سفارت ایران بگیرد و با گردن افراشته بعنوان یک هموطن وارد سرزمین پدری خود شود.

مشکل دقیقا از همینجا شروع می‌شود. از لحظه‌ای که برای این محمد آقای مادر مرده (یا زنده) شناسنامه ایرانی صادر می‌شود دیگر دولت ایران از نظر قانونی ایشان را شهروند آلمان نمی‌شناسد! این بنده خدا که تا همین چند لحظه پیش تبعه آلمان بود ناگهان از نظر قوانین ما تابعیتش تبدیل به تابعیت ایرانی می‌شود! حالا به سر تابعیت آلمانی این آدم چه می‌آید و چطور این تابعیت ناگهان «کاتی کوتی کلماتی» دود می‌شود و به آسمان می‌رود، سرّش را باید از آنانی پرسید که هشتاد سال پیش نشستند و برای تابعیت کشورمان قانون نوشتند. بگذریم.

محمد آقای داستان ما خرم و خندان و شنگول پاسپورت ایران در یک دست و چمدان سوغاتی برای اقوام هرگز ندیده در دست دیگر وارد کشورمان می‌شود. مبارک است. دو سه ماهی که ماند در ایران یک سری دوستان ناباب پیدا می‌کند و بعد مثلا مرتکب جرم داشتن مواد مخدر می‌شود (جرم سیاسی و خبرنگاری و جاسوسی پیش‌کشش)! می‌گیرند محمد آقا را می‌اندازند زندان. از آن طرف دولت آلمان شروع به غر و غر می‌کند که تبعه ما را بدهید ما خودمان گوشش را می‌پیچانیم. ایران هم می‌گوید «تبعه؟ کدام تبعه؟ اگر منظورتان این محمد آقا است که ایشان پاسپورت و شناسنامه ایرانی دارد و ما تابعیت دوگانه را نه برای ایشان و نه برای از او بالاتر به رسمیت نمی‌شناسیم. برو کنار عموجان بگذار باد بیاید».

حالا هرچه دولت آلمان به سر و کله خودش بزند که بابا در همان شناسنامه کذائی محل تولد این پدر آمرزیده «برلین» ثبت شده و برلین هم هر ا…ی می‌داند که جزء خاک آلمان است و ایشان تبعه آلمان محسوب می‌گردد باز دولت ایران در می‌آید که «نخیر، درست است که ایشان متولد آلمان است اما از نظر قانون ما ایشان با پاسپورت ایرانی وارد ایران شده و یک شهروند ایرانی است و بس».

خلاصه معلوم نیست از نظر قوانین ما بالاخره این محمد آقای بخت برگشته گردن شکسته که متولد برلین است و ۲۵ سال آنجا زندگی کرده یک آلمانی محسوب می‌گردد یا نه! اگر نه پس آن متولد آلمانش چه است؟ اگر آره پس چرا به آلمانی‌ها می‌گوئیم این بشر ایرانی است؟ یعنی حل معادله «تابعیت دوگانه» و گنجاندن آن در قوانین کشور اینقدر سخت است؟ دوستانی که قانون می‌دانند لطفا اشتباهات احتمالی در فرض‌های متن بالا را تذکر دهند.

پ.ن: در همین مورد «آیا قوانین تابعیت کشورمان را خوانده‌ایم؟ (این مطلب طنز نیست)» را حدود ده ماه پیش نوشتم.

لینک این مطلب در بالاترین