حق نشاید گفت الا زیر لحاف

ورتیگونه و فورکلارنده عزیز

(تندی‌ها و گلایه‌های مطلب زیر خطاب به شما دو دوست خوبم نیست. حرف شما بهانه‌ای شد که حرف دلم را با شما درمیان بگذارم)

در پای «قاراپاگال یعنی بزرگ یا کوچک» گفته‌اید:

یک چیز دیگه، توجه کردی که این نوع نوشتن، اینکه همه چیز رو مثل عیسی مسیح به شکل داستان درآورد و گفت چقدر داره زیاد میشه.

و

عجب داستانی بود محمد جان آدمو یاد خودش میندازه.

سلام. راستش چه بگویم؟ بگویم داستان است؟ بگویم نمی‌دانم چه شد این داستان (و دیگر داستان‌های اینجا) را نوشتم؟ اصلا نمی‌دانم. نه می‌دانم و نه دلم می‌خواهد بدانم. ببخشید لحنم خیلی تند است. آخر این هم شد وضع؟ یعنی باید بعد از خواندن انواع و اقسام داستان‌های کوتاه و بلند در زندگیم بیایم و دست آخر سر پیری دو کلام حرف را بتپانم به قالب رنگ و رو رفته «سمبولیک» تا بلکه (و این فقط یک «بلکه» و یک «شاید» است) مخاطب متوجه حرف من بشود؟ خطابم با شما دو تا دوست خوب نیست. خطابم با هیچ‌کس نیست. خطابم با خودم است. ببخشید. احساس پوسیدگی عمیقی می‌کنم.

تا کی قرار است من نویسنده چیزی بیایم و مدام حرفی را که صدها هزاربار تکرار شده باز تکرار کنم و بقول فرنگی‌ها حرف من بر گوش‌های ناشنوا بیافتد؟ که ای کاش مشکل از «گوش» بود نه از مرکز فرماندهی گوش. بخدا خسته شده‌ام. آنکه می‌توانست «به شیوه باران پر از طراوت تکرار» باشد فروغ فرخزاد بود که تمام شد و رفت. خلاص. آخر مسلمان‌ها آدم دردش را به که بگوید؟ شده‌ است حکایت آن بابائی که بچه‌اش را گذاشت مکتب‌خانه سواد یاد بگیرد ملای مکتب بعد چند وقت آمد در خانه یارو گفت «این بچه‌ات آدم که نمی‌شود هیچ، من را هم دیوانه کرد»! و من نگارنده این وبلاگ واقعا مانده‌ام (=درمانده‌ام) که با «مردم این ناحیه» از کدام «پنجره» باید صحبت کرد تا بلکه متوجه بشوند که دو و دو می‌شود چهار.

خطابم هیچ کس خاصی نیست. حرف شما دو دوست عزیز و همراه دلسوز جرقه‌ای بود که بشکه باروت من را منفجر کرد. دارم در وسط خیابان داد می‌زنم و می‌دوم. وای بر ما اگر قرار است بعد فلان‌قدر هزارسال تمدن و قمپز داشتن آن اکنون در عصر بلوغ ارتباطات و اینترنت باید برای خلایق قصه گفت (آن هم به سبک بسیار پیش پا افتاده) تا بلکه بفهمند در کجا هستند. به همان قبله که صبح تا شب ما هفده بار به سویش خم و راست می‌شویم و بندگان خاص صاحب آن از شب تا صبح به سمتش نیایش می‌کنند قسم که من نفهم خاک بر سر احمق کودن بی‌سواد نه داستان نویسم و نه طنز نویس. «از بد حادثه اینجا به پناه آمده‌ایم». آن چارسال پارسال‌ها که شروع کردم به نوشتن در اینجا دیدم انگار نوع زبان من با زبان مردمان فرق دارد. این بود که قند و شوکولات دور نوشته‌هایم کشیدم و به هموطنان عزیز عرضه‌اش کردم. اما دیگر بریده‌ام. آب روغن قاطی کرده‌ام اساسی. خیلی هم شدید.

ساده بگویم من زبان هموطنانم را نمی‌فهمم. این دردآور است. نمی‌دانم زیر آن کاسه استخوانی سر ایشان چه می‌گذرد. اشکال هم از من است. مگر می‌شود فلان‌قدر میلیون آدم همه چنین و چنان باشند و آنوقت من یکی باشم (به همراه چهارتا و نصفی آدم دیگر) که آنگونه نباشم؟ دو هفته است دارم با خودم کلنجار می‌روم که اینجا را ببندم بروم پی عشق و حالم. عشق و حال! منظورم این است که یک فکری به‌حال بدبختی‌های زندگیم بکنم. نه اینکه بخواهم منتی بر سر کسی بگذارم. ابدا. هرچه کردم و هرچه نوشتم به عشق شما و برگ سبزی بوده تقدیم به شما مخاطب من. اما دارم فکر می‌کنم دیگر بس است. اگر بدهی‌ای معنوی در کار بوده یا تکلیف دینی‌ای یا احساس مسئولیتی یا حس پز آمدنی یا هرچه بوده فکر می‌کنم همه‌اش با بهره‌اش ادا شده. شاید هم نشده. اصلا نمی‌دانم. شده‌ام عین یک ماشین که گاز و ترمزش را همزمان فشار بدهی.

فعلا اینجا را نمی‌بندم. فقط کمتر می‌نویسم. اشکال از من است. تکرار می‌کنم اشکال از من است. اگر می‌خواهم در این گردونه بمانم باید سعی کنم بفهمم یک «ایرانی» چگونه می‌اندیشد. به احتمال زیاد باید خیلی هم خجالت بکشم از اینکه چهل و چند سال از عمر بی‌برکت من می‌رود و هنوز که هنوز است مردمی که چهل سال با ایشان زیستم را نمی‌شناسم. خجالت هم دارد. خسته شده‌ام از اینکه قرص ویتامین را روکش شوکولات بکشم و بعد با هزار و یک دلقک‌بازی کاری کنم که مردمانم به‌ خنده دهان بگشایند تا بلکه بتوانم این قرص را به ایشان برسانم. کاش کار همینجا ختم می‌شد. نخیر. بعد همین که شیرینی شوکولات مذکور رفت بچه داستان ما باقی‌مانده را تف می‌کند توی صورت من بدبخت گردن شکسته. ای‌کاش می‌شد شترق بزنم …

اصلا ولش کن. هیچی. هرکس احساس کرد در این نوشته به او توهین کرده‌ام صمیمانه عذر می‌خواهم. راستش را بگویم این چند روزه دارم وبلاگ‌هائی که از این یا آن کاندیدا پشتیبانی کرده‌اند را می‌خوانم. گر گرفته‌ام از خواندن‌شان. اکثرا آنقدر بد استدلال کرده‌اند و ضعیف که آدم خجالت می‌کشد که دارد چنین متنی را می‌خواند. من کاری ندارم به اینکه چه کسی خوب است چه کسی بد است. نگران این هم نیستم که طرف با این نوع استدلال کردنش چه به سر کاندیدای خودش می‌‌آورد. نگران این هستم که این «قرآن بدین نمط خوانی» باعث رفتن رونق مسلمانی شود. یعنی حالا کار نداریم که به سر گاراپاقال چه آمد و چه نیامد و انتخابات چه است و چه نیست و کاندیدا چه شرایطی باید داشته باشد و نداشته باشد … همه اینها به کنار، من نگران این هستم که معنای کلمه «استدلال» هم دارد مسخ می‌شود بقول عرب‌ها «مسخ شدنی». وقت کردم و حالش را داشتم بیشتر توضیح خواهم داد.

آخیش! این را نوشتم سبک شدم. حرف توی گلویم مانده بود. ممنون هستم که پا به پای من دیوانه همراهی می‌کنید و تحمل. من شما دوستان را نداشتم برای درد دل کردن باید چه می‌کردم؟ یک دنیا شکر و یک کهکشان تشکر که هستید و به من گوش می‌کنید.

با کمال احترام
محمد

پ.ن: این متن را در حالی که فشار خونم دارد شقیقه‌هایم را می‌ترکاند و ضربان قلبم خداتا است نوشتم. جسارتا حق این که بعد از آرام شدن نسبی اعصابم این متن را کلا از اینجا بردارم را برای خودم محفوظ می‌دانم. یک بار دیگر تاکید می‌کنم که لوله مسلسل من در متن بالا به سمت هیچ‌کس خاصی هدف گرفته نشد. دلم از مردمم پر بود. همین.

Advertisements

10 پاسخ to “حق نشاید گفت الا زیر لحاف”

  1. ورتيگونه Says:

    محمد نازنین، نمی‌دونم فیلم سرپیکو با بازی آل پاچینو رو یادت هست یا نه، سرپیکو پلیس درستکار بخشی در نیویورک هستش که در مقابل فساد و باج‌گیری دیگر همکرانش می‌ایسته، حاضر به باج‌گیری نمی‌شه، و وقتی می‌بینه که رئیس پلیس و شهردار و تمامی مسئولان نسبت به این موضوع با بی‌تفاوتی عامدانه برخورد می‌کنن قضیه رو به روزنامه‌ها می‌کشونه و آخرش به هزینه‌ی همین کارش همکاران پلیسش توی یک درگیری برنامه‌ریزی شده اونو با یک گلوله تو صورت تنها می‌زارن تا از شرش خلاص بشن.
    توی یک صحنه فیلم سرپیکو با دوست‌دخترش داره صحبت می‌کنه و دختره نگران سرپیکو هستش، براش یک داستان تعریف می‌کنه:
    «یک دهی بود که آبش از طریق یک چاه تامین می‌شد، یک روز سمی داخل اون چاه ریخته می‌شه که هرکسی از اون بخوره دیوانه میشه، همه‌ی اهالی ده از اون آب می‌خورن و دیوونه می‌شن به غیر از یک نفر، فرداش که مردم می‌فهمن یک نفر از آب نخورده به حساب اینکه اون دیوونه هست به دنبالش می‌افتن، مرد عاقل فرار می‌کنه و به سمت چاه میره و اون هم از آب چاه می‌خوره و بعد از اون در کنار بقیه اهالی به خوبی زندگی می‌کنه.»
    این توصیه‌ای هست که دختره به سرپیکو می‌کنه و آخرش هم سرپیکو رو ول می‌کنه و میره. راستش موقعیت ما هم کمابیش همینطوری شده.

    یک چیز بی‌ربط بگم، دوستی دارم که خواننده و آهنگساز راک هست و سبک موسیقی بسیار شخصی‌ای دارد، به عنوان یک راکر آوانگارد هم کمابیش لااقل در فضای اهالی راک ایرانی شناخته شده است، با دوست دیگری که دستی در پخش ترانه‌هایش دارد هم صحبت بودم، او ترانه‌ای را مثال می‌زد و می‌گفت باید بیشتر به این شکل کار کند تا مخاطب بیشتری به دست آورد _ترانه‌ای که مد نظر او بود با اینکه از موسیقی و متن بسیار زیبایی برخوردار است و من هم خیلی دوستش دارم اما کمی متمایل به پاپ است تا راک و البته همان موسیقی مورد علاقه خود خواننده هم نیست_ به او گفتم که با تو موافق نیستم، گفتم که او باید بجای اینکه آنچه مورد پسند عده‌ی بیشتری قرار می‌گیرد را الگوی خود قرار دهد باید به دنبال به دست آوردن مخاطبانی باشد که همین سبک شخصی و خاص اورا می‌پسندند و توضیح دادم که مطمئن باش در میان فارسی زبانان آن تعداد از مخاطب وجود دارد که همین سبک آوانگارد عجیب و غریب او را به همین شکلش درک کند و بپسندد.
    ققنوس جان، عاشق کارهای استاد بهرام بیضایی هستم، اکثر نمایشنامه‌ها، فیلمنامه‌ها و حتی آثار پژوهشی اورا دارم، سال 85 وارد یک کتاب فروشی می‌شم و می‌بینم فلان کتاب بیضایی را که دنبالش بودم اون گوشه موشه‌ها گذاشته، کتاب رو برمی‌دارم و می‌پرسم چقدر و جواب می‌شنوم 450 تومن، (در حالیکه کتابی با همان تعداد صفحات و همان قطع باید قیمتی حدود 1200 تومن داشته باشد) به شناسنامه‌ی کتاب که نگاه می‌کنم می‌بینم نوشته چاپ دوم 1381 شماگران 2300 نسخه!
    در همان حال اولین کتاب نوشته دوستی خودشیفته و متوهم، پراز واژه‌های به تخمم و قرمساق و …، تحت تاثیر هیاهوی تبلیغاتی ساخته‌ی خود او ظرف یکسال به چاپ 22 و 23 می‌رسد.

    بسه دیگه چقدر مزخرف گفتم. به هرحال من یکی همیشه مشتری پروپاقرص نوشته‌هایت هستم، از آنها فراوان یاد گرفتم، و بدون اجازه‌ی تو البته با ذکر منبع این طرف و اونطرف هم گاهی گریزی به برخی از آنها می‌زنم. اتفاقاً همین دیروز داشتم داستان قارپاگال رو برای دوستی تعریف می‌کردم.
    آرزوی بهترین‌ها
    ———————–
    ورتیگونه جان سلام

    حدود دو ماه پیش بود که سرپیکو را دیدم. عجب فیلمی بود. دیالوگ دخترک را هم کاملا بیاد دارم. بخصوص که ما خودمان هم در میان ادبیات شفاهی مان همین داستان را داریم. این بود که وجود چنین چیزی وسط فیلم برایم خیلی جذاب بود.

    در مورد سبک باید بگویم که کلامت را به گوش جان شنیدم. بقول عرب ها «سمعا و طاعتا». درست می گوئی. شاید در پیشانی نوشت من نیامده که استاد دانشگاه باشم اما آمده که می توانم یکی باشم مثل «هانس کریستین اندرسن» و برای بچه ها قصه بگویم. البته بچه هائی با یک من ریش و یک متر سبیل!!!!!!!!!!!! باید راضی باشم به آنچه توانش را دارم. هرکس در این مجموعه عظیم دانش بشری نقش خودش را دارد. من اگر بقدر یک پیچ ساده کوچولو هم باشم در این ماشین پیچیده راضی هستم.

    بیضائی «بت» جوانی های من بود. بعد آنقدر دور از دسترس یافتمش که از رسیدن به او منصرف شدم. اما همانقدر که از او خواندم و دیدم در ساخت شخصیت من نقش اساسی داشت. من عاشق نگاه او هستم به دنیا با آن ضرب آهنگ شعرگونه و شطرنج وش دیالوگ هایش. یک زمانی با دوستان می رفتیم ورزش. چند سال بعد فهمیدم که دفتر بیضائی در همان خیابانی بوده که ما هر هفته از آن می گذشتیم بدون اینکه بدانیم. نا خود آگاه احساس غروری به من دست داد که مثلا ما روزهای پنجشنبه در فرضا هفتصد هشتصد متری دفتر او ورزش می کرده ایم.

    ببخشید که غرغر کردم در متن پست. من ی که مورچه کوچیکه هم حساب نمی شوم در مقابل بیضائی آنقدر سر و صدا کردم و آه و ناله. خودش چه بگوید با آن مثال تیراژ که تو گفته ای. بقول فرنگی ها «Your point is well taken». فهمیدم.

    خوشحال شدم از کامنتت. نه نظر تو و نه نظر هیچ کدام دیگر از دوستان «مزخرف» نیست. آمدم این را از کامنتت سانسور کنم دیدم امانت داری حکم می کند نگهش دارم هرچند که به کل با آن مخالفم. اگر کسی اینجا است که نمی فهمد چه دارد می گوید و می کند او من هستم. آن هم به یاری و مساعدت دوستانی چون شما که صفتی نمی یابم برای وصف شان به مرور زمان بهتر و بهتر می شود. تازه فهمیدم خود من شاگرد کودنی هستم که مدت ها است دارم کلاس اول را در خدمت شما دوستان تکرار می کنم و شما عزیزان با صبوری و متانت با من برخورد می کنید. شرمنده از ظرفیت کم خودم.

    مایه کمال افتخار و سربلندی من است که هرکس قابل بداند نوشته های من را به دیگران منتقل کند. مشقی است که می کنم در حضور شما دوستان خوب. سرمشقش از همه شما است. من فقط دارم از شما یاد می گیرم. احساس افتخار می کنم وقتی می بینم «گاراپاقال» من از روی مانیتور به کلام دوستان راه یافته. یک دنیا سپاسگزارم که قابل می دانید.

    با تشکر فراوان و تقدیم احترام
    محمد

  2. اولاد Says:

    ققنوس عزیز
    راستش میدانی خیلی آرزو دارم روزی این دوستان اینترنتی در عالم واقعی دور هم جمع بشیم، چای و قهوه بنوشیم، سیگاری(منظورم یک عدد سیگار است، از ی آخر تعبیر خلاف نکنید :)) دود کنیم و تا صبح گپ بزنیم.
    اگر همین چند نفر دوست مجازی که فارق از موافقت یا مخالفت دستکم «می فهمند» که آدم چه میگوید نبودند که زندگی خیلی گه تری از آنی میشد که الان است 🙂
    ققنوس عزیز
    حقیقت تلخ یا شیرین این است که دیگر راه برگشتی نیست. دیگر برای عین دیگران بودن دیر شده است. آن قرص های آبی و قرمز در فیلم متریکس را بخاطر دارید؟ ما قرص قرمز را قورت دادیم.
    راه حل کم درد کردن زندگی مان این است که درکنار دیگرانی باشیم که آنها نیز چون ما آن قرص قرمز لعنتی را بلعیده اند
    بدون اغراق بگویم تعطیلی این وبلاگ حالم را اساسی خواهد گرفت.
    ارادت
    ——————-
    اولاد عزیز سلام

    آخ گفتی! چقدر دلم تنگ شده برای گپ زدن این مدلی که گفته ای. یادش بخیر تا دل شب با برو بکس صحبت می کردیم جوانی ها. حق با تو است. قرص قرمز را خورده ایم. من البته به نوع دیگری به همین موضوع نگاه می کنم.

    ما بادبان کشیده در وسط اقیانوس هستیم و رهسپار دیاری دیگر تا بیابیم راهی نزدیک تر برای ادویه هندی. الان در وسط آب راه پس نداریم. ناچاریم که به جلو برویم. اگر هیچ در پیش روی مان نبود هم مهم نیست چرا که هیچ در پشت سرمان و در مسیر بازگشت مان هم نیست. یا ناچاریم بادبان برکشیم به سوی «هیچ»ی که می دانیم هیچ است یا به سمت جلو برویم که «شاید» هیچ نباشد و به کشف مسیری یا سرزمینی نو بیانجامد.

    شما دوست خوب من اما من را ببخشید که در میان اقیانوس بدقلقی کردم و دبه کردم و حرف از بازگشت زدم. ضعیف هستم برای ادامه مسیر و باید خودم را قوی کنم. یک دنیا پوزش از آشفتن خاطر همراهان فهمیده. شما را بخدا به حرمت «دانش» و «فهم» بر من ببخشائید. سعی می کنم دیگر از خطرات راه نترسم و حرف از بازگشت نزنم. بقول سهراب «پشت سر نیست فضای زنده».

    این وبلاگ را هم باز نگاه خواهم داشت. چه در آن شعر بابا کرم بنویسم و چه تحلیل سیاسی و یا ترجمه روح القوانین منتسکیو. نگران این یک مورد نباشید گرامی. یک بدقلقی کودکانه بود که آمد و گذشت. در روی کشتی و در وسط اقیانوس که نمی توانم بیکار بمانم و یک گوشه بنشینم و به آب ها خیره شوم. مایه افتخار من است که بقدر یک تراشه چوب کوچک عضوی از اعضای این کشتی هستم.

    حرفت ای دوست خوب من به من قوت قلب داد. قلبت سالم و دلت خوش باد.

    با تقدیم احترام فراوان
    محمد

  3. forklarende Says:

    درود محمد جان.
    فکر میکنم مولانا بود که میگفت هر کس از ظن خود شد یار من و ….
    ایراد از تو نیست محمد جان تو حرفهایت رو میزنی و این دیگه به عهده ی من خواننده هست که از مطلب تو به اندازه ی عقل خودم برداشت خودم رو انجام بدم. شاید من برداشتی کردم که واقعا تو اونو نمیخواستی من میام و اون چیزی رو که فهمیدم از مطلبت برات به شکل یک کامنت مینویسم پس تو نباید از خودت شاکی بشی چون حرف حساب رو زدی. این عقل ناقص من هست که خوب نفهمیده چی گفتی. ازت خواهش میکنم وبلاگ رو تعطیل نکن به جاش بیا بگو که من چی رو باید میفهمیدم که نفهمیدم. راستش منم با حرف اولاد موافقم که دوست داره دور هم جمع بشیم و …. چیزی که من میخوام اینه که در کنار یه تجربه ی بزرگ مثل شما باشم و هر روز بیشتر یاد بگیرم تا شاید بتونم به بعدی ها بیاموزم و اونها هم سر لوحه ی کارشون قرار بدن و موفق باشن اما مثل اینکه من اصلا از نوشته هات چیزی نفهمیدم که تورو انقدر ناراحت کردم پس ازت خواهش میکنم که فقط بگو چی بوده که انقدر ناراحتت کرده؟ راستش الان که به این مطلبت نگاه میکنم به خودم میگم یعنی بچه تو انقدر آیکیوت پائین بوده که از مطالب این بابا چیزی نفهمیدی و انقدر ناراحتش کردی؟ به خودم شک کردم. انقدر واضح و روان مینویسی باز هم من نفهمیدم؟ ایراد از منه من از کل مطلب آخرت همین چیزی رو که توی کامنت نوشتم فهمیده بودم حالا دیگه حساب کارم باید با کرام الکاتبین باشه با این عقل ناقصم.
    با تقدیم احترام……فورکلارنده.
    ————————
    فورکلارنده عزیز سلام

    تو من را ناراحت نکردی دوست خوب من. آی کیو ی تو هم پائین نبوده و نیست. ببین دوست خوب و عزیز من، من از دست تو ناراحت نشدم. من از دست این ناراحت شدم که ناچارم برای مردمم مثلا به زبان کلاس اول ابتدائی صحبت کنم. در این میان تو دوست عزیز و فهمیده من هم با سطح شعور و سواد بسیار بالای خود مثل یک همکار معلم وارد دفتر شدی و به من گفتی که این داستان داستان خوبی است. اینجا بود که من ترکیدم و شروع به درددل با تو کردم که ببین من برای چه کسانی باید داستان بنویسم.

    قضیه این است که تو از دید یک همکار یا هم سطح من به من گفتی که داستان خوب بود چرا که معتقد بودی این داستان اثر مثبتی بر روی آن شاگردان کلاس اول خواهد داشت. شرمنده از نگارش بد خودم هستم که باعث این سوء تعبیر تو شد. هزار تا معذرت. ببخشید بخدا. داشتم منفجر می شدم دیشب که این مطلب را نوشتم. باز تاکید می کنم برداشت تو ایرادی نداشت. داستان برای افراد سطح پائین نوشته شده بود و تو بعنوان یک هم حال من نگاه کردی و دیدی از زاویه نگاه آن افراد سطح پائین داستان من قابل فهم است و این را بعنوان یک نکته مثبت با من مطرح کردی. من اما شروع به گلایه کردم که ببین من ناچارم چه و چه بکنم.

    یک دنیا پوزش بابت این سوء تفاهم که مقصرش هم من بوده ام. ما (خودم را می گویم) اینیم دیگر. از میان این همه وبلاگ توی دنیای مجازی گذار تو هم افتاده به وبلاگ این محمد نیمه دیوانه که گاهی قاط می زند اساسی یا بقول همان عرب ها «قاط می زند قاط زدنی»! ناچاری که تحمل کنی این دوست بد قلق بد اخلاقت را. ببخش من را و از من به دل نگیر. این یکی از عادت های بد من است که حرف را نمی زنم و نمی زنم و در خودم می ریزم بعد یک باره منفجر می شوم. از بد حادثه این بار تو نزدیک من بودی و ترکش قضیه به تو اصابت کرد.

    فورکلارنده جان با من بمان و از من اشتباهاتم را به دل نگیر. خیر ببینی جوان از جوانیت.

    با یک دنیا پوزش و تشکر و تقدیم احترام
    محمد

  4. سعید Says:

    من که به فهمیدم چه نوشتی
    ساده تر ونویس!

  5. سعید Says:

    من که نو بفهمیدم چه نوشتی
    ساده تر ونویس!
    ———–
    سعید عزیز سلام
    نوکرتم آقا. به روی چشم. امان از ذهن تاب دار من. باز هم به روی چشم.

    با تشکر فراوان
    محمد

  6. ورتیگونه Says:

    سلام محمد نازنین؛
    نوشتی که بدت نمی‌اومد که اون یک جمله‌ی منو سانسور کنی، اگر من توان سانسور کردن کامنت‌های تورو داشتم، همه‌ی اون شکسته‌نفسی‌های فروتنانه‌ات رو دونه به دونه حذف می‌کردم 🙂 با اینکه می‌دونم همشون از جنس همون ارتفاع شکوه‌ناک فروتنی شاملوواری هست که می‌شه اونجا گردن به غرور برافراشت.

    خطاب به فورکلارنده: دوست عزیز اگه می‌خوای به یک درک کاملاً جدید از مفهوم آی‌کیو برسی یک سر به وبلاگ شایگان ( gameron.wordpress.com ) بزن و کامنت‌های جدی ِ عجیب و غریب و غیرقابل باوری که زیر مطالب تابلوی طنز نوشته شده بخون. هم فال است و هم تماشا.
    —————–
    ورتیگونه جان سلام
    شکسته نفسی نیست دوست خوب من. یک چیز را در مورد خودم یادگرفته ام. و آن اینکه نباید به ریشه های خودم تیشه بزنم. من هم یکی هستم مثل همان چندصدنفری از مردم که هر روز از کنارشان می گذری در کوچه و خیابان. یک هفتاد میلیونیوم این گربه ناز و عزیز در گوشه خاورمیانه. اگر چهارتا دوست دارم که تشویقم می کنند برای قدم برداشتن دلیل این نیست که من بالا هستم و مثلا نیاز به شکسته نفسی دارم. اگر شماها دوستان خوب حواس تان به من نبود که من تا بحال شش باره رفته بودم روی مین در این میدان مین وبلاگ نویسی.

    در مورد کامنت های پای وبلاگ شایگان باید بگویم خدا هستند این کامنت ها! نوشته های عالی شایگان یک طرف کامنت های خلایق زودباور هم به یک طرف!

    با تشکر فراوان
    محمد

  7. forklarende Says:

    باز هم درود به تمامی دوستان. هر روز که میگذرد من با تعداد افراد دانا و با هوش بیشتری آشنا میشوم که هر کدامشان دریای بزرگی از معرفت در درون خود جای داده اند. محمد جان میخواستم بیایم پائین و از شکست نفسی ستودنی ات ایراد بگیرم که دیدم دوست خوبم وریتگونه این کار را کرده. من انقدر گیج و منگ شدم که ترجیح میدهم اصلا به سمت موضوع قبلی نروم. و به قول خودت رو به جلو حرکت کنم. من اما امید دارم که در جلو نه سرزمینی نو بلکه راهی نو در پیش رو داشته باشیم. هر اتفاقی که افتاد و هر حرفی که زده شد به دست فراموشی می سپارم و باز هر بار مثل همیشه با همان شور و اشتیاق قبلی به سمت نگاهی دیگر می آیم و روی آن کلیک میکنم. دوست ندارم در مورد این مطلب صحبت کنم چون تو درد دلی کردی و من به آن دامن زدم به عنوان یک اشتباه. (باز هم بهم اثبات شد که آیکیوم پائینه
    🙂 ) گفته بودی که: با من بمان و از من اشتباهاتم را به دل نگیر. من اولا چه کسی باشم که بخواهم با شما بمانم. دوما من که بخاطر یک موضوع کوچیک این دوستی ها رو نادیده نمیگیرم. به قول بچه محلا ما بچه پائین شهریم مرام و معرفت از هر چی واسمون بیشتر ارزش داره….
    این حرفها باد هواست و تنها دوستی ها هستند که پایدار میمانند و ادامه دار خواهند بود.
    دوست خوبم محمد عزیز بی صبرانه منتظر مطالب بعدی شما هستم. منتظرم که بخونم و تشنگی دانش خودم رو تا حد ممکن سیراب کنم.
    با تقدیم احترام….فورکلارنده.
    ————-
    فورکلارنده عزیز و دوست داشتنی سلام

    بزن قدش دوست خوب من. خوشحالم که توانستم تا حدی رفع سوء تفاهمی که ایجاد کرده بودم را بکنم. دربست در اختیار دوستان فهیمی چون شما هستم.

    با تشکر فراوان
    محمد

  8. amirreader Says:

    جریان این قربون صدقه ها چیه دوست من ؟:دی من که سر در نیاوردم !
    ————
    امیر جان سلام

    قضیه اش طولانی است. بعدا برایت سر فرصت توضیح خواهم داد. مختصر عرض کنم یک بغض قدیمی به سراغم آمده بود. نگاه به این ریش و پشم سفید من نکن که تا پر شالم رسیده و آن شکم که چهار قدم جلوتر از من ورودم را اعلام می کند. من هم کارهای کودکانه زیاد می کنم.

    با تشکر فراوان
    محمد

  9. کودن با استعداد Says:

    من نفهم خاک بر سر احمق کودن بی‌سواد نه داستان نویسم و نه طنز نویس.

    محمد عزیز٬
    اینگونه حرفها شایسته‌ی شما نیستند. چرا از اینکه داستان برای بزرگسالان بنویسید شرمگین هستید؟ یکی از نویسنده های مورد علاقه‌ی من٬ شل سیلوراستاین است که حتما او را میشناسید. شاید ظاهر کتابهای او القل کننده‌ی این موضوع باشد که او نویسنده‌ی کتابهای کودکان است. اما مفاهیم عمیق اخلاقی و فلسفی موجود در کتب او٬ آنها را مناسب برای بزرگسالان می کند. خودتان را دست کم نگیرید و به خود بد و بیراه نگویید و ارزش خود را بدانید.
    ارادتمند
    ————————-
    کودن با استعداد عزیز و دوست داشتنی سلام

    ببخشید من را. یکی از همان بغض های کودکانه بر جانم سایه افکنده بود. شرمنده شما و دیگر دوستان بابت آن نوشته و آن لحنم.

    اما از سیلوراستاین نگو که من کشته و مرده کتاب هایش هستم. آن کتاب «کسی یک کرگدن ارزون نمی خواهد» او هست؟ آن را با خودم به این سر دنیا آورده ام و هر از چندگاهی ورقش می زنم و روح را زیر باران سادگی و لطافت او می شورم و صفا می دهم. عاشق نگاهش به دنیا هستم. راستش را به تو بگویم ناخواسته (=بدون اراده) بخش بزرگی از سادگی و نیز «زرنگی» بچه گانه ای که در آثارش هست را به درون وجود خودم ریخته ام. نمی دانم چگونه شد که این آدم فوت کرد اما از معدود شخصیت هائی است که اگر به من می گفتند که فلانی (هم او) نیاز به کلیه دارد حاضر بودم با کمال میل یک کلیه ام را به خرج خودم به او بدهم.

    به روی چشم. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که دارم روی خودم کار می کنم تا بتوانم بهتر بنویسم و نیز ظرفیت «نوشتن» داشته باشم. چه برای داستان چه برای چیز دیگر. البته در این راه به یاری دوستان بسیار خوبی چون شما هم نیاز اساسی دارم. متشکرم که با من هستید و تذکر می دهید. تذکر شما و دیگر همراهان بر روی چشم من جای دارد.

    با تقدیم احترام فراوان
    محمد

  10. ورتيگونه Says:

    محمد جان داشتم مجدد کامنتهایت رو می‌خوندم یک نکته‌ای به چشمم خورد.
    نوشته‌ای:

    در مقابل بیضائی آنقدر سر و صدا کردم و آه و ناله. خودش چه بگوید با آن مثال تیراژ که تو گفته ای.

    اصلاً منظورم از اشاره به بیضایی این نبود که اگر تو شاکی هستی پس بیضایی باید چه کند. بلکه می خواستم بگم که متاسفانه در کشور ما به هرچیز ارزشمند و جدی‌ای همینقدر توجه می‌شه. آثار بیضایی به زحمت به چاپ سوم می‌رسند ولی کتاب اراجیف امام جمعه ارومیه حسنی بارها و بارها تجدید چاپ میشه، مزخرف ساخت دهنمکی آنطور مورد استقبال قرار می‌گیره و … و مثلاً روشنفکر ما هم توجیه می‌کنه که خوب مردم به شادی و خنده احتیاج دارند. هیچکس هم سوال نمی‌کنه که خوب هیچ راه دیگری برای شاد بودن به غیر از پرکردن جیب دهنمکی و حسنی و … وجود نداره. مثلاً نمیشه با دیدن فیلم امریکن پای خندید و شاد بود؟
    راستش محمد جان به این نتیجه رسیدم که اگر کاری بکنی که به شکلی مورد استقبال قرار بگیره مطمئن باش که یک جایش می‌لنگه. مدتی پیش یک مطلبی توی وبلاگم نوشتم که شدیداً ضعیف بود، راستش دوستی ازمن خواسته بود که خیلی سریع (مثلاً 10 دقیقه) در مورد موضوعی مطلبی بنویسم. خلاصه از چیزی که نوشته بودم کوچکترین رضایتی نداشتم، بعد از اینکه آنرا پست کردم هم منتظر بودم که با انبوهی از کامنت‌های این چقدر مزخرفه روبرو بشم، و البته آماده بودم که تمامی نقاط ضعف آن نوشته رو بپذیرم و به هرکسی هم که اعتراضی کرد بگویم که خودم هم می‌دانم چقدر مطلبم ضعیف هستش. محمد جان دریغ از یک کامنت که حتی تلویحاً اعتراضی بکند، همه به‌به و چه‌چه چقدر عالی بود و ….
    همینجور این کامنت‌ها گذاشته می‌شد و من حرص می‌خوردم که ای‌ بابا یعنی یک نفر پیدا نمی‌شه که تفاوت یک نوشته بسیار ضعیف و بد (حتی معمولی هم نه) رو با یک نوشته خوب بدونه. باور خودم نمیشد تا آن زمان، اونروز پر ترافیک‌ترین روز وبلاگم بود.

    ببخش که یکدفعه سر درد دل من باز شد.
    آرزوی بهترین‌ها
    ——————-

    ورتیگونه عزیز سلام

    نمی دانم چرا وقتی دارم کامنت های تو را می خوانم انگار که داشته باشم نوشته های خودم را نگاه می کنم برایم آشنا هستند. تجربه های مشترک من و تو بسیار هستند. بارها شده خودم با متنی که نوشته ام چندان «حال» نکرده ام اما مردم بسیار آن را پسندیده اند. هیچ ندارم اضافه کنم به آنچه در بالا گفته ای الا اینکه پذیرای درد دل تو و دیگر دوستان در اینجا هستم. در واقع چشم به راه آن نشسته ام.

    با تشکر فراوان
    محمد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: