از دفترچه خاطرات یک وبلاگ‌نویس عاشق

هفت هفته مانده به انتخابات :
امروز کاملا تصادفی عکسش را توی روزنامه دیدم. نگاهم به نگاهش توی عکس گره‌ خورد. فهمیدم خودش است. همان است که من همیشه منتظرش نشسته‌بودم. پاهایم سست شد. منی که نمی‌خواستم رای بدهم به ناگاه احساس مسئولیت کردم. روزنامه را خریدم و توی پیاده‌رو نشستم و فقط به عکس ناز «آقای ایکس» نگاه کردم. چه ریش مرتبی. چه لباس تمیزی. چه موهای باحالی. خودش است. شک ندارم خود خود کسی است که من در همه این سال‌ها می‌خواستم رای‌ام را به او بدهم. مردمی بودن در قیافه‌اش پیداست. در پیاده رو راه افتادم. چقدر در و دیوار شهرمان خالی است. چقدر دوست دارم تمام شهر را با عکس‌های زیبای «ایکس» پر کنم. پیراهنی که در عکس تنش است احتمالا یک پیراهن مارک‌دار است. غیر از این بود این بابا اصلا نمی‌پوشیدش بس که کلاس دارد. چقدر قشنگ به تنش نشسته. ببین چقدر جنتل‌من است «ایکس» که پیراهن مارک‌دار می‌پوشد.

شش هفته مانده به انتخابات:
امروز علی مشنگ آمده بود دم خانه ما که برویم گل کوچک بازی کنیم. درست است که این بشر مخش تاب دارد و مشنگ است اما توجه من را به نکته جالبی جلب کرد. حرف آخر اسم آقای «ایکس» سین است، همان سین‌ی که در کلمه «سماوات» بکار رفته. این آقای «ایکس» واقعا هدیه خداوند (بخوانید سماوات) به مردم ما است. بعد فوتبال کلی با بر و بکس صحبت کردیم درباره کاندیدا‌ها. همه به «ایکس» رای خواهند داد. وای خدایا! یعنی می‌شود من ببینم آقای «ایکس» شده رئیس‌جمهور ما؟ حاضرم صد سال زندگیم را برای دیدن آن روز بدهم. خواهرم هنوز به سن رای دادن نرسیده اما عکس آقای «ایکس» را بجای عکس «برد پیت» به دیوار اتاقش زده. من البته از آن عکس «ایکس» زیاد خوشم نمی‌آید. نورانیت چهره «ایکس» در آن عکس خوب معلوم نیست. الهی درد و بلای «ایکس» بخورد توی سر باقی کاندیدا‌ها.

پنج هفته مانده به انتخابات:
این آقا جان ما هم مغز خر خورده. می‌دانم آدم نباید درمورد پدربزرگش اینجوری حرف بزند اما آخر مزخرف می‌گوید پیرمرد. امروز با او درباره «ایکس» صحبت می‌کردم. گفت «پسرجان اینها همه کشک است. برو تاریخ را بخوان. زمان مصدق هم همین بساط علم شد. اصلا تو از مصدق چیزی می‌دانی»؟ من هم گفتم «البته که می‌دانم. مصدق با کمک سلطان مسعود غزنوی گاز ایران را در قراداد ننگین گلستان به دست فرانسوی‌ها داد و اگر نبود پایمردی مرحوم مدرس مغول‌ها یک رشوه چند میلیون دلاری به مصدق داده‌بودند تا تیمور لنگ را به سلطنت برسانند». آقا جان نچ نچ کنان و در حالی که کله‌اش را تکان می‌داد از اتاق خارج شد. حالا که چی؟ اصلا تاریخ به چه درد ما می‌خورد؟ وقتی «ایکس» هست تاریخ‌مان هم از زمان رئیس‌جمهور شدن او شروع می‌شود. من معتقدم نباید بگذاریم تاریخ تکرار شود. باید از تاریخ پند بگیریم و به «ایکس» رای بدهیم. همه ما. تاریخی که «ایکس» در آن نباشد یک پاپاسی هم نمی‌ارزد. تاریخ ما «ایکس» است، «ایکس» تاریخ ما است.

چهار هفته مانده به انتخابات:
دیشب را در کلانتری محل خوابیدم. بابام سند گذاشت من را در آورد. سر محسن خوش‌تیپ پنج‌تا بخیه خورده و دست حسین موزیک ظاهرا فقط از جا در رفته و نشکسته. خیر سرشان. می‌خواستند از «ایگرگ» پشتیبانی نکنند. هرکس که به «ایکس» رای ندهد حقش است با آجر بخورد توی ملاجش. اصلا احتمالا قبل از این‌ها آجر خورده توی ملاج طرف که نمی‌خواهد به «ایکس» رای بدهد. مرده‌شور «ایگرگ» را ببرد با آن قیافه منحوسش. «ایگرگ» کجا و «ایکس» ما کجا؟ وای الهی من قربان «ایکس» بشوم. «ایکس» شاعر، نقاش و فیلسوف است. می‌گویند نقاشی‌های رامبراند را هم «ایکس» برای او کشیده. این افسر نگهبان کلانتری می‌گفت «آخر چطوری تو جوانک نی قلیان سوسول از پس این دو تا غول بیابانی برآمده‌ای و آش و لاش‌شان کرده‌ای»؟ خندیدم. بیچاره نمی‌دانست عشق «ایکس» به آدم چه قدرتی می‌دهد.

سه هفته مانده به انتخابات:
اصلا نفس تولد «ایکس» نشانگر فراجناحی بودن او است. ببینید خیلی ساده بگویم. متولد اصفهان است. خوب؟ متوجه نشدید؟ بابا اصفهان چند تا کلیسای مشهور دارد. نفس اینکه «ایکس» انتخاب کرده در اصفهان به‌دنیا بیاید نشان می‌دهد که چقدر به همه مذاهب احترام خواهد گذاشت. البته برای گرفتن حق ضعیفان دیگر مذهب پذهب حالیش نیست. دوست و دشمن نمی‌شناسد. می‌گویند زمانی که بیست‌ سال پیش معاون حسابداری اداره راه‌داری ارسنجان بوده بلند می‌شود می‌رود تهران محافظ رئیس‌جمهور را از دم اتاقش هل می‌دهد کنار و داد می‌زند «من جلسه پلسه حالیم نیست. من بولدوزر نیاز دارم برای خدمت به مردم». و یک راست می‌رود توی اتاق دوم شخص مملکت بعد یک ربع ساعت با دستور خرید پنجاه بولدوزر برای راه‌داری ارسنجان از اتاق خارج می‌شود. اینجوری مدافع کار مردم است. این‌ها را که به پدربزرگم گفتم پرسید «پسرجان این همه می‌گویند می‌گویند فاعل ندارد؟ معلوم نیست این‌ آدم‌ها که می‌گوید آقای «ایکس» چنین یا چنان کرده خودشان چه کسانی هستند؟ همین «می‌گویند» برای تو بس است»؟ اگر پدربزرگم نبود آن عصایش را بر فرق پوکش خرد می‌کردم. حیف.

دو هفته مانده به انتخابات:
هوشنگ می‌گفت کار این «ایکس» خیلی درست است ببین چه داف‌هائی عکس او را سر دست بلند کرده‌اند. خدائیس هم «ایکس» خیلی خوش‌تیپ است. خواهرم می‌گفت سه‌ تا از دوستانش عاشق «ایکس» شده‌اند و گفته‌اند در آینده خواستگارشان باید شبیه «ایکس» باشد و الا شوهر نمی‌کنند. خدا کند چنین آدم فهمیده‌ای رئیس‌جمهور ما بشود. دیروز چه خبر شد! عکس «ایکس» را دیدم که با زنش سوار اتوبوس می‌شدند. زنش رفت قسمت زنانه عقب اتوبوس و خودش پشت سر راننده نشست. چقدر رومانتیک که یک کاندیدا با زنش در میان مردم حاضر می‌شود. چقدر عاشقانه است که آدم با زنش سوار اتوبوس بشوند. از جائی که زن «ایکس» نشسته تا جائی که خودش نشسته بود حدود دوازده سیزده متر می‌شد. تا بحال کدام مسئولی حاضر شده با زنش اینقدر عاشقانه و صمیمی در انظار عمومی ظاهر شود؟ باید به «ایکس» رای داد با این افق باز دید. عصر هم که پته محمدیان را خوب روی آب انداخت وقتی نامه‌اش به او منتشر شد. این «ایکس» دل شیر دارد که سر به سر محمدیان می‌گذارد با آن همه سابقه اطلاعاتی محمدیان. «ایکس» همانی است که ما نیاز داریم.

یک هفته‌ مانده به انتخابات:
امروز با بر و بکس رفته بودیم سر چهار‌راه تبلیغ برای «ایکس». چقدر مردم با ما همراه بودند. بچه کوچکی چادر مادرش را می‌کشید و می‌گفت «مامان برایم پرتقال نخر، بستنی بگیر». منظور این بچه کوچک همان پرتقال‌های اسرائیلی بودند که «ایگرگ» برای رای آوردن بین مردم مجانی پخش‌شان کرد. یک آقای شکم‌گنده‌ای هم داشت با همراهش صحبت می‌کرد و مظنه گچ رو کار را می‌پرسید. بروشور تبلیغاتی «ایکس» را حتی از ما نگرفت. در دلم به او آفرین گفتم. شک ندارم که منظورش از «گچ» این بود که دست و پای «ایگرگ» و طرفدارانش در گچ است. هوراااااااااا هرکاری بکنند «ایکس» برنده است. میوه‌فروشی سر چهاراه هنوز تا ساعت ده صبح باز نکرده. احسنت بر شیر مادرش. همیشه وقتی مغازه‌اش باز است چند گونی سیب‌زمینی بیرون مغازه می‌گذارد. امروز برای اینکه به ملت یادآوری کند که «ایگرگ» با توزیع سیب‌زمینی ارزان می‌خواست رای آنها را بخرد است که تا ساعت ده صبح مغازه را باز نکرده. درود بر «ایکس» سلام بر مسدق. چون «ایکس» سین دارد من هم اسم آن آقائی که شاه ایران بود در قدیم را با سین نوشتم «مسدق».

روز انتخابات:
دیشب نخوابیدم. از شوق نتوانستم بخوابم. همه‌اش با عکس «ایکس» راز و نیاز می‌کردم. گفته وقتی که بیاید دیگر به هیچ‌کس ظلم نمی‌شود. امروز خورشید حقیقت دیگر غروب نخواهد کرد. صبح امروز دل‌انگیزترین صبحی است که بیاد دارم. حتی از صبحی که سر راه میترا ایستادم چند سال پیش تا نامه عاشقانه‌ام را به او بدهم موقع مدرسه‌ رفتنش زیباتر است. راستی برای «ایکس» یک دفتر شعر عاشقانه ساخته‌ام. چقدر این مرد نازنین است. از ساعت پنج صبح رفتم دم در مسجد محل ایستادم تا همین که درهای حوزه اخذ رای باز می‌شوند من اولین کسی باشم که به «ایکس» رای می‌دهم. چه احساس خوبی داشتم. موقع نوشتن اسم قشنگش باز دستم می‌لرزید با اینکه دو ماه است دارم اسم او را روی تمام کاغذ‌های خانه‌ام می‌نویسم. بقول شاعر «جیگرت رو خام‌ خام بخورم». حیف که زن دارد و الا خود من سبیل کلفت حاضر بودم زنش بشوم اینقدر که این کاندیدای ما، این عصاره تمام فضائل، این به پایان آورنده سختی‌ها این آقای «ایکس» ما مرد نازی است.

سه سال و نه ماه بعد انتخابات:
این «ایکس» هم گند زده به مملکت رفته مرتیکه پدر … خ… م… فلان. من دیگر همان که این بابا به این مملکت زده بخورم اگر بهش رای بدهم. مگر آدم قحطی است؟ امروز عکس «ایکس پریم» را در روزنامه دیدم. چقدر این مرد خوش‌تیپ و فهمیده است. باید با همه بر و بکس تلاش کنیم دیگر این «ایکس» … شده رای نیاورد. باید کاری کنیم که «ایکس‌ پریم» رای بیاورد. من که عاشق این آدم روشنفکر هستم. امروز کاملا تصادفی عکسش را توی روزنامه دیدم. نگاهم به نگاهش توی عکس گره‌ خورد. فهمیدم خودش است. همان است که من همیشه منتظرش نشسته‌بودم. پاهایم سست شد…

لینک این مطلب در بالاترین

Advertisements

7 پاسخ to “از دفترچه خاطرات یک وبلاگ‌نویس عاشق”

  1. amirreader Says:

    جناب ققنوس بزرگ احیانا شما آن کاسب موبایل بدست بی اعتنا نیستید ؟
    —————-
    امیر عزیز سلام

    من اگر پول داشتم می رفتم یک گوشی موبایل درست و حسابی می خریدم نه اینکه ترک ها و قاب گوشیم را با چسب بچسبانم.

    با تقدیم احترام
    محمد

  2. فابيان Says:

    رفيق چيزى كه شما تصوير كرديد ، بيانگر تلاش از پيش شكست خورده عده اى در تقلا است. مشابه اين تقلا رو كسانى ديگه با يك صورت مسئله نه لزوما اين چنينى انجام ميدهند. متاسفانه تمثيل شما همه را با يك چوب رونده و از پيش حكم ساده لوحى همه اينها رو امضا كرده.سوال! در اين تمثيل آن عقلايى كه خردمندانه در اين تسلسل حماقت شركت نميكنند, مشغول چه كارى اند؟ حرص خوردن؟ يا انديشيدن به اينكه چقدر گناه اين نادانان بزرگ است؟ چه؟
    چه جوابى داريد براى نوجوان داخل نشين كه رايحه خوش خدمت !! راه نفسش را گرفته و ميخواهد تا زمانى كه در چاه فاضلاب گير كرده صورتش را از كثافات ته آن دور نگاه دارد, اگرچه لباسش و روحش آلوده؟!
    شما در خارج از فاضل آب شاهد بالا و پايين رفتن اوييد و ميگويد بايد فاضلاب را گل خانه كرد!! بياييد جلوتر! او صداى شما را نميشنود! ببخشيدش كه حتى مذبوحانه تلاش ميكند ميليمترى با ته! فاصله بگيرد!
    ————–
    فابیان عزیز سلام

    متشکرم از شرکت تان در بحث و تذکرتان.
    سوال فرموده اید:

    در اين تمثيل آن عقلايى كه خردمندانه در اين تسلسل حماقت شركت نميكنند, مشغول چه كارى اند؟

    خدمت تان عرض می کنم این نوشته از دیدگاه یک عاشق نوشته شده. از نظر این عاشق (یا هر عاشق دیگری) دیگرانی که مثل او عاشق نیستند و نحوه نگرش شان به معشوق این بابا آنگونه نیست که این بشر عاشق می خواهد همگی خل و چل هستند. این را نباید شمای خواننده متن اینگونه تفسیر کنید که من نگارنده متن دیگران را خل و چل می دانم. ابدا. خود من هم درون همین گروهی هستم که این جوان عاشق داستان ما آنها را خل و چل می داند.

    فرموده اید:

    چه جوابى داريد براى نوجوان داخل نشين كه رايحه خوش خدمت !! راه نفسش را گرفته و ميخواهد تا زمانى كه در چاه فاضلاب گير كرده صورتش را از كثافات ته آن دور نگاه دارد, اگرچه لباسش و روحش آلوده؟!

    در پاسخ خدمت شما و آن نوجوان داخل نشین عرض می کنم که «دوست خوب من، چشمانت را باز کن و با عقلت رای بده (یا نده) نه با احساست که اگر احساس را در کار سیاست دخالت دهی یا گرفتار همین رایحه مذکور خواهی ماند یا اگر بختت یاری کند یک فاضلاب دیگر درست خواهی کرد (خود تو و همفکرانت) و دیگران را اسیر رایحه ات خواهی نمود. اگر با عقلت رای بدهی هم از شر چاه فاضلاب و کثافات ته آن خلاص می شوی و هم در قدم بعدی می توانی چاه فاضلاب را گلستان کنی. دوای درد تو عقل است نه احساس».

    در مورد همان نوجوان فرموده اید:

    ببخشيدش كه حتى مذبوحانه تلاش ميكند ميليمترى با ته! فاصله بگيرد!

    من بخیل نیستم که ایشان می خواهد میلیمتری با ته فاصله بگیرد. بگیرد. اصلا بیاید بیرون از این فاضلاب و به وسط بوستان نقل مکان کند. بر آن کسی لعنت که این برای او نخواهد. فقط مسئله این است که تا زمانی که این بنده خدا بدون استفاده از عقلش تقلا می کند سانتیمتر به سانتیمتر پائین تر و پائین تر می رود. یک کم که بتواند از عقلش استفاده کند آنوقت متر به متر بالا می آید.

    باز هم متشکرم که قابل دانستید من را و در گفتگو شرکت فرمودید.

    با تقدیم احترام
    محمد

  3. ورتيگونه Says:

    محمد جان سلام؛ مثل همیشه بسیار زیبا، یاد نوشته‌های عزیز نسین افتادم.

    نظرم اینه که مقدار زیادی از این جو احساسی که غالب می‌شه به خاطر هیاهوی تبلیغاتی هستش که به صورت مستقیم و (به خصوص) غیرمستقیم وجود داره که بدون اینکه حتی خودت متوجه باشی تحت تاثیرش قرار می‌گیری.
    ————-
    ورتیگونه عزیز سلام

    قربان محبت همیشگی تو. شرمنده می کنی من را.

    در مورد جو تبلیغاتی باید بگویم یاد فیلم «انجمن شاعران مرده» افتادم آنجائی که رابین ویلیامز می خواهد به شاگردانش یاد بدهد که رژه رفتن به آهنگ پای خود هنگامی که دیگران اطراف تو همگی به آهنگی دیگر رژه می روند تقریبا غیر ممکن است. خداوند آخر و عاقبت ما را بخیر بگرداند.

    با تشکر فراوان
    محمد

  4. فورکلارنده Says:

    با سلام محمد جان. در جواب به فابیان عزیز باید بگم که اونهائی که توی اون شلوغی و فضای انتخاباتی برای ایکس و ایگرگ شرکت نمیکنند حرص میخورند اگر نخورند چی کار کنند؟ اما یه مزیتی دارن که اونها رو از نظر شعور سیاسی از بقیه بالاتر نگه میداره اونم با یه مثال میگم که بهتر بتونم منظورم رو برسونم.
    فرض میکنیم شما شاهد مسابقه ی فوتبالی هستی و در دقایق آخره که تیمها دارن مساوی میکنن، شما همش داری حرص میخوری که اگر بجای اینکه بازیکن فلان که سرضرب شوت زد بودی پاس میدادی به پشت 18 قدم و موقعیت اینطوری هدر نمیرفت و یا اینکه اگر شما جای بازیکن ایگرگ لعنتی فلان فلان شده بودی این کار رو نمیکردی و اون کار رو میکردی. اینجا بازیکنان نقش چهره های سیاسی رو ندارن بلکه بازیکنا نقش همین مردمی رو دارن که میرن و رای میدن. خودشون انقدر در بطن و لابلای این جریانها هستند که تقریبا از دید شمائی که از تلویزیون بازی رو تماشا میکنید کور هستند و نمیدونند دارن چیکار میکنن به نظر شما بهترین راه چیه؟
    توی فیلم افسانه ی مرلین آخر فیلم مرلین به جادوگر سیاه گفت من و مردم دیگه تو رو نمیخوایم و برای این که از دستت راحت بشیم فراموشت میکنیم بعد اون جادوگر هم با داد و فریاد در اثر فراموش شدن از یادها از دیده ها هم محو شد. من در جایگاهی نیستم که بخوام نظر بدم ولی اگر من جای تمام این مردم بودم رای نمیدادم و میذاشتم اینا(دولتمردان) به کارشون برسن همین که رای ندی نشان از اعتراض هست و کسانی که معترض هستند در صورت استمرار اون رایحه ی فوق الذکر مردم کم کم به ستوه میان و کاری اساسی تر رو انجام میدن.وگرنه اگر ما رای بدیم اینا یکی رو مثل خاتمی میارن که یکمی مردم رو راضی نگه داره و بعد یکی مثل احمدی نژاد رو میارن که مردم رو تحت فشار بذاره و تا میتونه از مال مردم بخورن بعد که دیدن گندش داره در میاد دوباره یکی مثل میر حسین رو میارن روی کار و تا زمانی که مردم رای میدن و فکر میکنن سرنوشتشون در همین رای هاست اینا هم همین کارها رو تکرار میکنن.به قولی تا خر زیاده خر سوار معطل نمیمونه. اون کار هم داره انجام میشه بذار یه چیزی بهت بگم. سیاست دولت و نظام ایران اینطوریه که اگه داره یه اتفاق توی مملکت میافته مثلا یه درگیری بین مردم و دولت پیش میاد تا جائی که میتونن سکوت میکنن و این قضایا رو ماست مالی میکنن و وانمود میکنن که خبری نیست ولی وقتی می بینن دیگه گندش داره در میاد سعی میکنن با یه چهره ی مظلومانه و نگاهی که انگار دارن به یه گناه کار نگاه میکنن میگن که این کارها داره انجام میشه ولی خواهش میکنم شما انجامش ندید این کارها کارای بدی هستن.
    همین اتفاق در مورد بر اندازی نرم و حتی شبکه های ماهواره ای و خبری فارسی زبان خارج از کشور هم افتاد. چند وقت پیش وقتی دیدن دیگه نمیشه براندازی نرم رو پنهان کرد اومدن و گفتن که یه همچین چیزی هست ( یعنی کاری که به نظرشون نباید انجام میدادن رو از روی اجبار انجام دادن و وجود و ماهیت براندازی نرم رو توی تلویزیون ملی ایران به رسمیت شناختن) اما گفتن که این عمل به هیچ راهی نمیره و از قبل محکوم به شکسته. من تا این چیزا رو شنیدم گفتم خدایا شکرت ببین چی شده که اینا دارن بالاخره عکس العمل نشون میدن پس اوضاع از اینی که اینا نشون میدن بدتره. دوست عزیز تنها با رای ندادن میتونیم حداکثر زیاد زیادش ننگ جمهوری اسلامی رو از دامن نسل بعدیمون پاک کنیم. گرچه از ما که گذشت.
    محمد جان ببخشید بنده جسارت کردم و باز پر سخنی کردم. موفق باشی دوست عزیز.
    ——————-
    فورکلارنده عزیز سلام

    بسیار سپاسگزارم که در بحث شرکت کردی و می کنی. مطلقا پر سخنی نبود. هیچ محدودیت خطی و لغتی ای برای گفتگو در اینجا نیست. راحت باش دوست خوب من.

    در کل با نظرات تو موافق هستم الا آن قسمت که از آن بوی مخالفت شدید با جمهوری اسلامی می آید. برخلاف تو دوست عزیز من، من هیچ مخالفتی با جمهوری اسلامی ندارم و بنظرم این بهترین نوع حکومت است برای مردم ایران. شاید روزی در این باره بیشتر نوشتم.

    در هر حال باز هم متشکرم که نظراتت را با ما درمیان می گذاری.

    با تقدیم احترام
    محمد

  5. ورتيگونه Says:

    یاد فیلم “انجمن شاعران مرده” افتادم آنجائی که رابین ویلیامز می خواهد به شاگردانش یاد بدهد که رژه رفتن به آهنگ پای خود هنگامی که دیگران اطراف تو همگی به آهنگی دیگر رژه می روند تقریبا غیر ممکن است.

    چقدر این فیلم رو دوست دارم محمد جان،
    انجم شاعران مرده و او کاپتین مای کاپتین‌ش رو که بالای میز می‌ایسته و همه رو تشویق می‌کنه که اونها هم سعی کنن از زاویه‌ای دیگر دنیا رو ببینن، نگاه دیگر داشته باشن.
    —————————-
    ورتیگونه عزیز سلام

    این فیلم یکی از معدود فیلم هائی بود که مسیر زندگی و بینش من به زندگی را تغییر داد. بخصوص همین قسمت که می گوئی بالای میز می ایستد. راستش در انتخاب نام این وبلاگ این قسمت فیلم در ذهنم روان و جاری بود.

    با تشکر و تقدیم احترام
    محمد

  6. ورتيگونه Says:

    یاد فیلم “انجمن شاعران مرده” افتادم آنجائی که رابین ویلیامز می خواهد به شاگردانش یاد بدهد که رژه رفتن به آهنگ پای خود هنگامی که دیگران اطراف تو همگی به آهنگی دیگر رژه می روند تقریبا غیر ممکن است.

    چقدر این فیلم رو دوست دارم محمد جان،
    «انجمن شاعران مرده» و «او کاپتین مای کاپتین‌»ش رو که بالای میز می‌ایسته و همه رو تشویق می‌کنه که اونها هم سعی کنن از زاویه‌ای دیگر دنیا رو ببینن، نگاه دیگر داشته باشن.

  7. فابيان Says:

    «»»»»»»»فرض میکنیم شما شاهد مسابقه ی فوتبالی هستی و در دقایق آخره که تیمها دارن مساوی میکنن، شما همش داری حرص میخوری که اگر بجای اینکه بازیکن فلان که سرضرب شوت زد بودی پاس میدادی به پشت 18 قدم و موقعیت اینطوری هدر نمیرفت و یا اینکه اگر شما جای بازیکن ایگرگ لعنتی فلان فلان شده بودی این کار رو نمیکردی و اون کار رو میکردی. اینجا بازیکنان نقش چهره های سیاسی رو ندارن بلکه بازیکنا نقش همین مردمی رو دارن که میرن و رای میدن. خودشون انقدر در بطن و لابلای این جریانها هستند که تقریبا از دید شمائی که از تلویزیون بازی رو تماشا میکنید کور هستند و نمیدونند دارن چیکار میکنن به نظر شما بهترین راه چیه؟»»»»»»»

    دوست گرامى، اتفاقا مثال جالبى زدى، ولى بر خلاف شما من اين حرص خوردن تماشاچى رو نوعى واكنش ميبينم نه يك راه حل! از اين گونه راه حل هاى واكنشى كه نتيجه معكوس ميده رو احتمالا تماشاگرانى در استاديوم قبل از شما و به گونه لايو!! اجرا ميكنند! متاسفانه اين رو نشونه شعور بالاتر اونها اونجورين كه شما گفتيد نميدونم.
    شما چون جاى اون بازيكن بخت برگشته كه مورد شماتت شما قرار ميگيره نيستى قضاوتتون كامل نيست! حرص خوردنتون هم از رو احساسه! راه حل نيست! راه حل رو بايد در جايى وراى اون لحظه خراب شدن موقعيت جست!
    براى بيننده تلويزيونى ملاك بازى خوب اونچيز هايى است كه از تجربه ديدن بازى تيمهاى قدر در TV بدست آورده! درست هم ميگه و ميتونه به راحتى بازى خوب رو تشخيص بده… ولى بايد ديد چرا اين بازى بد بر خلاف ميل شما در تيم در حال انجامه كه باعث حرص خوردن ما و شما ميشه؟!!
    تيم براى رسيدن به اون لول بازى نياز به خيلى خيلى مقدمات داره تا اونها نباشند اين انتظار بيهوده است!

    يك مثال! عملى شدن فرضا يك انقلاب مخملى در كشور، به اين دليل كه در جاهاى ديگه انجام شده بدون در نظر گرفتن شرايطى كه در اون كشورها بوده و تفاوتهايى با كشور ما دارن ( بى سوادى نزديك صفر!، عدم وجود مانع بزرگى به اسم مذهب، نقش تسهيل كننده دومينوى بلوك شرق، حمايت دنياى غرب به دلايل استراتژيك، عدم داشتن منابع قابل چپاول نفت و گاز!!! و دهها فاكتورتاثير گذار ديگر، كمى زيادى رويا پردازانه است، البته در شرايط كنونى!
    نمدونم تا چه حدى عرضه داشتم منظورم رو بيان كنم!

    پاينده شما و ايران

    در ضمن سلام به محمد و ورتيگونه

    ———————
    فابیان عزیز علیک سلام
    بسیار متشکرم که در بحث و گفتگوی ما شرکت می کنید. منظور شما را من کاملا درک کردم اما ادامه بحث را می گذارم بعهده باقی دوستان که ظاهرا طرف خطاب شما هستند.

    باز هم متشکرم.
    با تقدیم احترام
    محمد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: