هموطن حس کن مرا که محتاج بودن با تو هستم

هموطن عزیز  سلام،

فاک! نخیر، اشتباه نخواندید نوشتم «فاک». همان f u c k قدیمی. اصلا نه می‌دانم چه باید بنویسم و نه دلم می‌خواهد بنویسم. حالا گیریم من هم از این سر دنیا چهار خطی نوشتم. من که در میان شما نیستم. حالا بودم مگر فرق می‌کرد؟ می‌دانی چه است؟ نمی‌توانم ننویسم برای شما. اما در همان حال توان نوشتن ندارم. چه باید بگویم؟ اصلا چه ارزشی دارم من و نوشتنم در مقابل شما مردم خوب من؟ همه آنچه نوشتم و ننوشتم فدای یک باتومی که تو خوردی، فدای سکوتی که کردی، فدای زخمی که برداشتی. اصلا فرض کنید که نشستم و نوشتم که:

«با چسب اوهو چسبانده‌ شده‌ام به کامپیوتر. لینک‌های داغ و لینک‌های تازه بالاترین را می‌بینم. بعدش می‌پرم روی فرند فید. بعد تویتر را باز می‌کنم. یک سر می‌روم رادیو فردا و بعد بی‌بی‌سی فارسی. گویا را باز می‌کنم و بعد بدون کلیک روی چیزی دوباره می‌بندمش. بعد عین اسب عصاری دوباره می‌روم روی بالاترین و این دور کامل (یا باطل!!!) تا ساعت یازده دوازده شب ادامه دارد. شب خواب احمدی‌نژاد را می‌بینم. نخند هموطن. تو که نمی‌دانی خواب او را این سر دنیا دیدن تا صبح یعنی چه. صبح قبل از شستن دست و صورتم یک بار دیگر اخبار را چک می‌کنم. بعد انگار که از خبری بد فرار می‌کنم سریعا دستگاه را خاموش می‌کنم و می‌پرم بیرون. توی همین هفته چند بار نزدیک بوده محکم بکوبم پشت ماشین جلوئی از بس که حواسم پرت است. سر کار خسته هستم. دوست دارم یکی یک سیلی بزنم صورت مشتری‌های شرکت. دوست ندارم در مورد «ایران» با کسی صحبت کنم. حالم به هم می‌خورد اگر بخواهم حالی این تی‌تیش‌مامانی‌های اینجا بکنم که تقلب در انتخابات یعنی چه و مکانیسم‌های انتخاباتی ما چگونه عمل می‌کنند (یا نمی‌کنند!)

خوشبختانه سر کار امکان چک کردن اخبار را ندارم. وقتی کار تمام می‌شود با ذوق و شوق می‌زنم بیرون بیایم پای دستگاه اما ناگهان احساس می‌کنم که می‌خواهم سانتی‌متر به سانتی‌متر مسیر برگشت تا خانه را حس کنم بلکه زمان بگذرد. یک حس لعنتی نکبت کوفتی به من می‌گوید اگر ندانم چه خبر است راحت‌تر خواهم بود. در مسیر برگشت صدبار شل و سفت می‌کنم. اولین کار پس از رسیدن خانه روشن کردن کامپیوتر است. تا «بالاترین» باز شود جان من در می‌رود که مبادا خبرها بد باشند. باقی را هم در بالا گفتم».

راستش را بگویم اصلا نمی‌خواهم کسی بیاید وبلاگ من را این روزها بخواند. من که نه خبری دارم و نه تحلیلی. خبر در خیابان‌های ایران است و تحلیل در خانه‌های هموطنانم. هیچ برای عرضه ندارم الا یک مشت حرف. شاید در این چند سالی که این ور دنیا هستم هیچ‌وقت دلم تا این اندازه نمی‌خواسته که در ایران باشم. دل و دماغ ندارم. لغات را نمی‌توانم سر هم کنم. از بازی‌های کلامی و صناعات ادبی که لذت می‌بردم این روزها حالم به هم می‌خورد. گیج هستم و احساس مزخرف بی‌خاصیتی محض (و کاربردی! و مهندسی!!!) سرتاسر وجودم را فرا گرفته. دوست ندارم بنویسم چون نوشتن من در اینجا بی‌هنری و بی‌خاصیتی من را به یادم می‌آورد. اما می‌خواهم بنویسم.

باید بنویسم و به شما بگویم که من هم هستم. در کنار شما هستم. آره آنجا، زیر آن درخت کنار جوب خیابان ولیعصر، آره خودم هستم. دارم با موبایلم از سونامی تو فیلم می‌گیرم بگذارم روی یوتیوب. دیدی من را؟ دارم دست تکان می‌دهم برایت هموطن. باید بدانی که دارم به تو لبخند می‌زنم، به توئی که هر روز از کنارت صدها بار با اخم می‌گذشتم. همراه با تو دارم حرکت می‌کنم و شعارهای تو را و سکوت تو را تکرار می‌کنم. من هم به همراه تو به آن لباس شخصی‌هائی که آن جوانک را انداخته‌اند زیر باتوم هجوم می‌آورم. من هم فریاد می‌کشم «باز کن راه را» در حالی که دست و پای جوانک را گرفته‌ام برسانمش به دکتر و دوا. من هم به همراه تو در سکوت حرکت می‌کنم. من هم مثل تو بغضم را فرو می‌خورم. من هم مثل تو اکسیژن کم می‌آورم در این اقیانوس انسان. من هم مثل تو قلب جسمم کم می‌آورد زیر فشار و هراس اما قلب روحم با شادی می‌تپد. من هم مثل تو احساس قدرت می‌کنم. ای هموطن قوی، نجاتم بده از ضربه‌های باتوم «اضطرابِ» لباس شخصیِ‌ «تنهائی» و پلیسِ «دوری از تو». زخم‌های قلبم را با بوسه سبزت مرهم بگذار. تو من را حمایت کن در سیاهچاله قفس لوکس من در این سر دنیا. ببین که در قفسم با هر ضربه جنایت‌کاران به پیکر مقدس تو بال بال می‌زنم. حس کن مرا که محتاج بودن با تو هستم.

مراقب خودت باش.
محمد
پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۸
ساعت هشت شب به وقت قفس رنگین و بارانی

چهار و نیم صبح جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۸۸ شهری که به او می‌اندیشم

لینک این مطلب در بالاترین

Advertisements

9 پاسخ to “هموطن حس کن مرا که محتاج بودن با تو هستم”

  1. منصور Says:

    عالی …
    فقط با ما باشید ….
    که گاهآ تا صبح با اینترنت زخمی مان گریه میکینم !!
    فقط همین
    ———————-
    منصور عزیز سلام و درود
    کلاه از سر برداشته ام و در مقابل شما تعظیم می کنم. به روی چشم. در خدمت تان هستم. امان از این اینترنت زخمی فیلتر شده.
    با تشکر فراوان
    محمد

  2. جهانگرد Says:

    سلام
    کاش کتک ها کاش ضربات کاش دشنام ها وهمه ضجر هایی که می کشیم به ازادی ودموکراسی در وطن منجر شود والا مگر بهمن 57 وقبل از ان کم کتک کم توهین کم دشنام کم کشته وزخمی داد این ملت عاقبتش از چاله به چاه افتادیم

  3. داهداش کیوان Says:

    ساعت 4 بیست و نه خرداد 86 ئه. تقریبا دو ساعت بعد از صحبتای خامنه ای.
    دیروز خدا رو کشتم، الان هم خودمو.
    خدا مرد، منم مردم.
    نمی دونم چرا دارم اینارو برای شما مینویسم… فقط اومدم کامنت بذارم که شما اونور دنیا خواب ا.ن رو می بینید، منم اینجا شبا خوابشو میبینم. من مطمئنم که جای شما بدتر از ماست، دوست نداشتم جای شما بودم… خورد میشدم اگه تو این خرابشده نبودم و میدیدم داره خرابتر میشه… خورد.

  4. داهداش کیوان Says:

    تو رو خدا میبینید، سال 88 رو هم میگم 86. یه چیزی تو مایه های 1984 شده. زمان هم نامتقین شده است

  5. جهانگرد Says:

    بله ای عزیز
    ایران را خراب تر باید دید امروز حکم تیر را صادر کرد وقلاده از گردن پاچه گیران هار برگرفت وجنگ رسما اغاز شد تا به کجا بیانجامد

  6. نيلوفــــــــر Says:

    اینهایی که گفتی وضع حال خیلی هاست محمد عزیز، این احساس دوری، این بغض و خشم، این فریادهایی که توی گلوت گیر کرده، این مشتهایی که توی خواب هم گره شده…
    تو تنها نیستی عزیز، ما تنها نیستیم عزیز، به این فکر کن…

  7. mamad Says:

    salam, vaghean harfe dele ma ra zadi, man ke khodam boghz dashtam, ba in neveshte ziiba, vaghean ashkam dar omad. be in melate vaghean bayd begim mashlah , ey vala, ke ghodrat, eradeh, reshadat, va etemed be nafse khodeshoono bara residan be piroozi darand neshon midand. Agha bazam mamnoon az in nevehste ziiba(va ghamangiz.

  8. ناشناس Says:

    بسیارزیبا بود.جانا سخن از زبان ما می گویی…

  9. بيتا خالقي Says:

    عزيزم!
    جايت اينجا واقعا خالي است تا چماقي (با يك لگد اضافه) نوش جان كني و با احساسات واقعي تري بنويسي

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: