Archive for ژوئیه 2009

آن تک گلوله همه ما را به هم دوخت تا همه یک‌پارچه «ندا» باشیم

ژوئیه 31, 2009

سلامی دوباره بر برادر چماق‌ به دست مان،

آن گلوله نباید سلاح همکارت را ترک می‌کرد اما او دختر را هدف گرفت و ماشه را کشید. چهل روز پیش بود. دختر با چشمانی باز نفس‌های آخر را کشید و مردم جهان با چشمانی باز شاهد این نفس‌های آخر بودند. مطمئن هستم آن چماق‌داری که ماشه را چکاند اگر می‌دانست دارد چکار می‌کند و این تک گلوله چه قدرتی دارد هیچ‌گاه چنین نمی‌کرد. امروز بعد از چهل شبانه روز که آن گلوله لعنتی دهانه اسلحه او را ترک کرد تا برود بخورد به آن دختر، همه بر مزار «ندا» حاضر بودند. حداقل آن چند هزار نفر جمعیت پنج‌شنبه ۸ مرداد که در بهشت‌زهرا گرد هم آمده بودند را همان تک گلوله دور هم جمع کرده‌بود.

آری ای برادر بسیجی یا لباس شخصی یا نیروی انتظامی یا هر ارگان و اسم دیگری که می‌خواهی با مردم کشورت مقابله کنی، این‌بار که خواستی ماشه را بچکانی برای یک لحظه کوتاه دیگر نیز فکر کن. اگر آن گلوله اسلحه همکار تو را ترک نمی‌کرد، الان «ندا» زنده بود و ما در بهشت‌زهرا گرد هم نمی‌آمدیم و همکارانت و خود تو و بالاتر از همه‌تان اربابانت امروز تا این حد به دردسر نمی‌افتادند. سند افتضاح‌کاری‌های شما برادران گرامی نیز بر روی هزار و یک وب‌سایت و شبکه تلویزیونی در معرض دید جهانیان نبود. بعد از اینکه تصمیم به استفاده از آن اسلحه بر روی هموطنت گرفتی یک‌بار دیگر فکر کن. نکند این‌بار این گلوله تو ارباب تو را دچار همان بدبختی و دردسری کند که آن یکی گلوله در چهل روز پیش کرد.

و تو ای شکنجه‌گر پشت درهای بسته، اگر یک مقدار با آرامش بیشتری عمل کرده‌بودی الان «سهراب»، «محسن» و دیگر کسانی که زیر دست تو جان باختند زنده بودند و نیازی نبود ما به مصلی برویم و یادی گرامی بداریم. تو هم اشتباه همان همکار گلوله پران‌ خود را کردی. تو هم جنازه گذاشتی بر دستان مردمانی که به دنبال رای خود بودند. تو هم برای جنبش ما «شهید» ساختی. تو هم باعث شدی که ما امروز در شهرهای ایران از تهران گرفته تا رشت و اصفهان و شیراز گرد هم جمع شویم تا به خانواده‌های «ندا»، «سهراب»، «محسن» و صدها تن آدم سالم دیگر که تو و امثال تو تبدیل‌شان کردی به جنازه‌ای بر دستان مردم بگوئیم که ما همه دختران و پسران شما خانواده‌های عزادار هستیم.

آن گلوله نباید از اسلحه تو خارج می‌شد. باتوم تو نباید فرق و فک زندانی را می‌شکافت و می‌شکست. گلوله خارج شد، خون از سر زندانی فوران کرد، چهل روز گذشت و ما به این بهانه باز گرد هم جمع شدیم. باز بزنی و باز بکشی باز هم در چهلم‌ها گرد هم جمع می‌شویم. بترس از آن زمانی که هر روز چهلم عزیزی باشد. خداوند به همه شما برادران گرامی در آن روز رحم کند. امروز اما قبل از چکاندن ماشه یا فرود‌آوردن باتوم یک لحظه کوتاه دیگر فکر کن. این گلوله تو نمی‌تواند تیر خلاص باشد به جنبش هموطنانت اما می‌تواند تیر خلاصی باشد به خود تو. به خودت رحم کن، به اربابت رحم کن.

جناب آیت‌الله یزدی، شما عجب «یک فرد» قوی‌ای هستید،‌ هالتر کار می‌کنید یا دمبل؟

ژوئیه 19, 2009

آيت‌الله يزدي عضو فقهاي شوراي نگهبان و مجلس خبرگان رهبری پيش از ظهر شنبه در جمع خبرنگاران با اشاره به سخنان آقاي هاشمي رفسنجاني در خطبه‌هاي روز گذشته نماز جمعه تهران (۲۶ تیر۱۳۸۸) گفت:

من به عنوان يك فرد از آقاي هاشمي رفسنجاني مي‌پرسم كه شما چه كاره هستيد كه مي‌گوييد دستگيرشدگان انتخابات بايد آزاد شوند. (لینک به مطلب اصلیلینک این خبر در بالاترین)

جناب آقای یزدی

شما عجب «یک فرد» قوی‌ای هستید. شما بعنوان «یک فرد» از رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام (=داور بین شورای نگهبان و مجلس شورای اسلامی) و رئیس مجلس خبرگان رهبری می‌پرسید که وی چه‌کاره است برای چهارتا زندانی اظهار نظر می‌کند و بعد هیچ‌چی‌تان نمی‌شود و راست راست برای خودتان بین منزل و شورای نگهبان می‌روید و می‌آئید؟ ولله شما «یک فرد» به تنهائی هم هرکول هستید و هم سوپرمن.

ما «یک فرد» اما چهل و اندی روز است داریم تلاش می‌کنیم ببینیم بر سر رای‌ای که داده‌ایم چه آمده نتوانسته‌ایم. ما «یک فرد» به همراه «یک‌ فرد»‌های دیگر در خیابان با سکوت کامل به دنبال رای‌مان بودیم که گرفتند کتک‌مان زدند و انداختندمان زندان. بعدش هم مادر و پدرمان را خبر کردند و جنازه ما «یک فرد»ها را از درون سردخانه میوه و گوشت تحویل‌ والدین‌مان دادند. ما «یک فرد» چند روز قبل بخاطر شرکت در نماز جمعه در مملکت اسلامی کتک خوردیم و چشم‌های‌مان کور شد با گاز اشک‌آور.

بنازم به قدرت شما «یک فرد» که به تنهائی از قدرت ما هفتاد میلیون «یک فرد» بیشتر است. ما «یک فرد»ها البته که عددی نیستیم، خس و خاشاکیم. کسی هم که به خس و خاشاک جواب‌گو نیست که آن جناب بساز و بفروش «چه‌کاره» است که آمده نشسته بر سر صندوق‌های رای مردم. مرسی قدرت «یک فرد» شما. ما بعنوان «یک فرد» رفتیم جلو به آن لباس‌شخصی ناکسی که پیرزن را می‌زد گفتیم «نزنش بابا، مگر تو مسلمان نیستی؟» که آن «فرد» مذکور به همراه دیگر «فرد»های همکارش به سمت ما «یک فرد» حمله کردند و معنای مسلمان بودن در مملکت مسلمانان را به ما «یک فرد» نشان دادند بقول عرب‌ها «نشان دادنی».

راستی جناب یزدی راز قدرت‌تان در کجاست؟ باشگاه بدن‌سازی کار کرده‌اید؟ ملکوت و فرشتگان پشتیبان‌تان هستند؟ صحبت فرشته شد، «یک فرد» بنده خدائی بود که روز روشن داشت در خیابان راست راست راه می‌رفت به جرم راه رفتن در خیابان گلوله زدندش و او را کشتند. اسمش فرشته نبود، «ندا» بود. اما شک ندارم با فرشتگان محشور است. بگذریم. «یک فرد» هیچ‌گاه حق گلایه ندارد. «یک‌ فرد» عین بچه آدم کله‌اش را می‌اندازد پائین و هرچه دیگران دستورش دادند انجام می‌دهد. رای چی؟ کشک چی؟ پشم چی؟ نه؟

آقای یزدی، شما عجب «یک فرد» پر قدرتی هستید. حالا که شما همه‌کاره هستید و دیگران «چه‌کاره» یا هیچ کاره می‌شود لطف کنید و از جناب ریاست محترم جمهور بپرسید حذف اسرائیل از روی نقشه و مدیریت جهان چه ربطی به پست سازمانی ایشان دارد؟ آیا این موارد به «کار» ایشان مربوط است؟ ما «یک فرد»ها که هنر کنیم رای خودمان را زنده کنیم شما که لولهنگ «یک فرد»تان ماشاءالله هزار ماشاءالله بقدر لولهنگ «یک فرد» تمام ملت ایران آب بر می‌دارد لطفا از حضرات دیگر بپرسید چه‌کاره هستند که چوب می‌زنند بر سر مسلمانان هم‌وطن. ما «یک فرد» یک‌بار خواستیم از «ممد هوندا» عضو محترم بسیج محل بپرسیم که چرا بسیج اینگونه با مردم رفتار می‌کند که بسیار مودبانه مادر و خواهر ما را مورد تقدیر و نوازش قرار داد و گازش را گرفت و رفت. تازه دوستان به ما گفتند که ای «یک فرد» شانس آوردی که این بابا به جرم «یک فرد» بودن توی محله‌تان و وسط کوچه محل زندگیت آش و لاشت نکرد. برو صدقه بده.

چه بگویم جناب آقای یزدی که ابهت «یک فرد» بودن شما هوش از سر ما هفتاد میلیون «یک‌ فرد» برده. در کشور ما همه مردم «یک فرد» هستند اما بعضی «یک فرد»تر می‌باشند.  ای کاش من هم «یک فرد» بودم مثل شما. دمبل و هالتر بزنم تاثیری دارد؟

لینک این مطلب در بالاترین

خود کرده را تدبیر نیست

ژوئیه 13, 2009

دوست عزیز و حزب‌اللهی من سلام،

خودتان مقصر بودید. پرسیده‌ بودی «چرا اینگونه شلوغ پلوغ شد که شد»، بار دیگر عرض می‌کنم خودتان مقصر بودید. معمولا من هیچ چیز را با قطعیت بیان نمی‌کنم ولی این‌بار به تو دوست خوب خودم می‌گویم شک نکن که خودتان مقصر بودید. سی سال تمام برای چیزی بنام «انقلاب» قداست و والائی قائل شدید و آن را به همین نحو به مردم عرضه کردید. ببین دوست من، «انقلاب» یک زلزله همگانی است در جامعه. می‌آید و می‌رود (خوب یا بد، درست یا نادرست، به حق یا ناحق) بعد باید ثبات بیاید و فراموشی و آرامش خاطر. شما اما سی سال این زلزله اجتماعی را در میان جامعه زنده نگاه داشتید. جامعه ما سی سال یک جامعه «انقلابی» بود. به همراه این مفهوم شما «قداست» را هم به انقلاب ‌مان در سال ۱۳۵۷ اضافه کردید. برای سی سال هرکجا نامی از انقلاب آن روزگار بود «قداست» چند کلمه قبل یا بعد آن حضور داشت. این شد که در ضمیر مردم «انقلاب» و «قداست» هم‌راه شدند.

در عین حال شما دوست خوب و محترم من در این سی‌ سال مفهوم «قانون» و «راه حل‌های قانونی» را نه تنها در جامعه جا نیانداختی بلکه آن را از بین بردی و کم‌ارزش جلوه دادی. هرکجا که نیاز به حرکت با جامعه جهانی از راه قانون بود زیر آن زدید (به حق یا ناحق آن کار ندارم) و حرکت نکردن مطابق قانون در عرصه جهانی را یک «مزیت» و یک «راه‌کار» برای خود دانستید. هر وقت که صحبت از مسیرهای قانونی برای حل مشکلاتی مثل مناقشه اعراب و اسرائیل بود شما دوست نازنین من آمدید و به مردم گفتید که حرکت بر اساس مذاکره و معیارهای قانونی جهان به‌ضرر مظلوم (=اعراب) تمام خواهد شد. بگذریم که سه چهار قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل علیه ما را نیز «ورق‌ پاره» خواندید. در میان اذهان عمومی مردم ما اینگونه جا انداختید که «قانون»ی در جهان خارج ما وجود ندارد و اگر هم دارد قانون ظالم و مظلوم است و قانون جنگل. حتی اگر هم چنین است نباید اینگونه عریان و صریح آن را به مردم عرضه کنید.

و اما در پرده داخلی این نمایش هم چندان خوب ظاهر نشدید. بگذریم که در قانون اساسی ما تقریبا نیامده که مردم اگر از عملکرد نمایندگان خود در حین انجام وظیفه آنان ناراضی هستند چگونه و با چه ابزارهائی می‌توانند این نارضایتی را به نمایندگان خود منتقل کنند و اصولا سیستم نظارتی مردم بر کار حکومت چگونه باید باشد در یک حکومت «جمهوری». بگذریم از این که موضوع بحث ما نیست. مسئله آنجا شکل زشتی به خود می‌گیرد که مردم ما در این سی‌ سال ندیدند که در درون مملکت «قانون»ی به نفع ایشان عمل ‌کند. مثلا ندیدند که فلان روستائی از پشت کوه آمده توانسته باشد از طریق یک دعوی حقوقی با مثلا سازمان مراتع و جنگل‌داری در افتاده باشد و بعد پیروز از میدان خارج شده باشد. ندیدند که یک مصرف‌کننده معمولی پیکان یا پژو بتواند در دادگاه عادل گوش مسئولان ایران خودرو را بپیچاند بخاطر کیفیت پائین محصولات آن شرکت. ندیدند که یک شهروند عادی می‌تواند علیه مثلا فلان وزیر یا بالاتر اقامه دعوی کند و ریز قضایای دادگاه و دادرسی به اطلاع مردم برسد و در نهایت وزیر مربوطه یا دستگاه زیر نظر وی توبیخ شود.

می‌خواهم بگویم حتی برای «نمایش» خیمه‌شب بازی هم یک نمونه این‌گونه نداشته‌ایم در این سی سال. یک نمونه عمومی از دادخواهی یک شهروند عادی کشور علیه یکی از کسانی که قدرت را در دست داشته‌اند نداشته‌ایم. یک نمونه که چشم‌ها را خیره کند و توجه‌ها را به خود جلب کند نبوده. دادگاه رفیق‌دوست و بنیاد مستضعفان و یا دادگاه کرباسچی و شهرداری تهران هم نمونه‌هائی بود از حساب‌کشی یک سیستم از سیستم دیگری (به خوب و بدش کار ندارم). در این سی سال (و احتمالا خیلی قبل‌تر آن) «فرد» نتوانسته با ابزار «قانون» حقش را از قدرت‌مندان سیاسی یا اقتصادی جامعه بگیرد. حتی بعنوان یک نمایش، حتی با سناریو‌ای از پیش تعیین شده. این است که روی کردن به «قانون» در این سی سال از طرف شما دوستانی که قدرت کشور را به دست داشتند در داخل جامعه ما جا نیافتاد. نهایتش این بود که تقی از نقی بر سر یک ملک و کاربری آن و جعل سند شکایت داشت و باید پله‌های دادگستری را گز می‌کرد بمدت چند سال تا آیا به نتیجه برسد یا نرسد. هر وقت شکایتی از نهاد قدرت بوده دست آخر به چیزی مثل محکوم شدن سرباز وظیفه‌ای به دزدیدن یک ریش‌تراش در حادثه ۱۸ تیر ده سال پیش تمام شده.

این است که نه در سیاست خارجی «قانون» برای مردم ما چیز مقدس و قابل احترامی بوده و نه در داخل کشور «قانون» چیز بدرد‌بخوری بنظر می‌آمده. در این میان اما «انقلاب» و «شلوغ پلوغی» همواره «مقدس» بود. به همه اینها اضافه کن اینکه همیشه و از سر هر منبر و گلدسته‌ و تریبونی «مقابله» فیزیکی «مظلوم» و «ظالم» توصیه و تجویز می‌شد به مدت سی سال. مفهوم «جنگ با ظالم» هیچ‌گاه این امکان را به مردم نداد که بیاندیشند که ممکن است بتوان با ظالم «مذاکره» هم کرد. «توافق با ظالم» چیزی بود در حد خیانت به همه امور مقدس. در این سی سال یک نوع تقابل ظالم و مظلوم به مردم یاد داده شد و آن هم راه فیزیکی آن بود. گرفتن یقه و کتک زدن همدیگر.

همه آنچه که در بالا گفتم را دوست عزیز و حزب‌اللهی من با هم جمع کن و ببین اگر کسی (به حق یا ناحق، درست یا نادرست) مدعی این باشد که رای او به حساب نیامده یا دزدیده شده تنها چه راهی پیش پایش می‌ماند. نباید برای چیزی بنام «انقلاب» یک طول عمر سی ساله یا بیشتر تعریف می‌کردید. نباید «قداست» را به انقلاب گره می‌زدید. نباید «قانون» را از روابط اجتماعی بیرون می‌راندید. نباید «برخورد فیزیکی» برای گرفتن حق را در جامعه ترویج می‌کردید. همه اینها را کردید و شد آنچه نباید بشود و شکست حرمتی که نباید می‌شکست و از بام افتاد آنچه نمی‌بایستی می‌افتاد. دوست نازنین حزب‌اللهی من، کمی به گذشته خود بنگرید و سعی در تغییر رفتار خود برای آینده کنید. هر جامعه‌ای که باشد نیاز به «آرامش» و «قانون» و «گفتگو» دارد. اینها را به جامعه ندادید و اکنون وقت درو آنچه است که بذرش را در زمین پاشیده‌اید.

خداوند در این هرج و مرج به شما که آن‌طرف قضیه هستید و به ما که این‌طرف معرکه هستیم رحم کند و هر دو گروه را به راه راست هدایت نماید. آمین.

با تقدیم احترام
محمد

لینک این مطلب در بالاترین

بابا مهدی ما هنوز همان «بچه‌های خوب» هستیم

ژوئیه 10, 2009

«مهدی آذریزدی» هم رفت. امان از این روزگار وانفسا که خبرهای مختلف و جور وا جور در زمینه سیاست و انتخابات و اعتراضات از ایران می‌رسد و ناگهان این یکی هم به همه آنها اضافه شد. حدود سه سال است که من اینجا می‌نویسم. بدون اینکه خودم بدانم دارم در نگارش نثرم پا جای پای «مهدی آذریزدی» می‌گذارم. در کوچه‌های تاریک سبک‌های مختلف نوشتن و زیر باران تند نداشتن مرشد و راهنما تنها برای مغز خسته و تا حدودی علیل من  فانوس خطوط «مهدی آذریزدی» مانده که چند قدمی را جلوی پای من روشن می‌کند. اما هیهات. سه سال که هیچ، سی سال هم اگر بنویسم و بخوانم نیز نخواهم توانست شاگرد «مهدی آذریزدی» بشوم.

مادرم یکی دوتا از کتاب‌های «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» او را زمانی که من دبستان می‌رفتم خرید و به من داد تا بخوانم. بعد از آن حداقل یک بار بعنوان هدیه تولد یکی دیگر از این کتاب‌های او را هدیه گرفتم. یادم نیست کدامش بود اما رنگش سبز پررنگ بود. و بعد کل دوره سر و کله‌شان در میان کتاب‌های کودکی من پیدا شدند و عجب دوستان خوبی بودند. و عجب اندیشیدن را به من آموختند. و عجب زیبا بودند. و عجب روان بودند. سبک نثر او چنان در جان من حک شد که تا آخر با من خواهد ماند. گاهی که شما دوستان عزیز از سر لطف و بنده‌نوازی و تشویق می‌گوئید که «فلانی این پستت چه خوب بود و چه خوب گفته بودی» من لبخندی می‌زنم و زیر لب می‌گویم «نوشته خوب می‌خواهی «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب»».

در برابر عظمت مسئله مانده‌ام. مرگ را نمی‌گویم. حق است. دیر و زود دارد سوخت و سوز ندارد. عظمت «تاثیر» را می‌گویم. هزاران کودک چون من کتاب‌های «مهدی آذریزدی» را خواندند. هرکدام از ما هزاران نفر روی زندگی ده‌ها نفر دور و برمان تاثیر گذاشتیم از آنچه آموخته بودیم از «مولوی» و «عطار» و دیگرانی که او ذکرشان را برای ما می‌کرد. الان هم که شما دوست عزیز مراجع من هستید و نوشته‌های من را دنبال می‌کنید در واقع دست در جوبی دارید که او کند و کویری که او آباد کرد. جوانکی معمولی با زندگی کارگری شروع کند و آفتاب به آفتاب نداند که فردا نان دارد یا نه و فعلگی کند و از درس و مشق و مدرسه دور باشد و بعد ناگاه چنین تاثیر بگذارد بر روی کودکان یک نسل. بقول شاعر «نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت – – – به‌ غمزه مسئله آموز صد مدرس شد».

«مهدی آذریزدی» فقط رفت، نمرد. تا من هستم، تا ما هستیم، تا کتاب‌هایش هستند و تا زمانی که بچه خوبی هست که از قصه‌های خوب او تاثیر بگیرد زنده است. شما را به‌خدا لای یکی از کتاب‌های او را باز کنید و فقط دو صفحه آن را بخوانید. تازه نیست؟ انگار همین امروز نوشته شده. «مهدی» نمرده است. تازه فصل آخر قصه خوبش را نوشته برای ما بچه‌های خوب لنگ دراز که کم‌کم هرکدام‌مان بفکر زن دادن و شوهر دادن بچه‌های قد و نیم‌قد خودمان افتاده‌ایم. امان از زندگی که طرفه معجونی است. «آذریزدی» هم رفت اما نمرد. تا «بچه‌های خوب» هستند و نیاز به «قصه‌های خوب» دارند «مهدی» هم با ما است. امان از زندگی، امان از تاثیر، امان از قلم، امان از دل. امان از قصه.