Archive for سپتامبر 2009

من خس و خاشاک از همه شما متشکرم

سپتامبر 30, 2009

نه دیگر نشد. قرار نیست شما دوستان متین و مهربان از من تشکر کنید بابت آنچه می‌نویسم. من نه کاری می‌کنم و نه در حدی هستم که عددی باشم شما بخواهید از من متشکر باشید. من به خیابان نرفتم. جلوی گلوله نایستادم. حضور فیزیکی در میان شما ندارم. گاز اشک‌آور چشمانم را نسوزانده. باتوم چماق‌ به دست‌ها به سرم نخورده. با نهایت قدرت یا با ترس و لرز از همسایه روی پشت‌بام نرفته‌ام شعار بدهم. شیشه ماشینم را بخاطر حرفی که زده‌ام کسی خرد نکرده. جنازه عزیزانم را کسی جلوی چشم من نگذاشته. پاره تن من در گور بی‌نام و نشان یا سردخانه میوه نخوابیده. من وقتی می‌خوابم تنم نمی‌لرزد که مبادا یک مشت ریشو به درون خانه‌ام بریزند و ببرندم بخاطر عقائدم.

راستش خجالت می‌کشم از شما. این بود که حدود پنج هفته ننوشتم. کارها را شما دارید می‌کنید و من از پشت سنگر کامپیوترم عربده بزنم که لنگش کن؟ آن هم از ده دوازده هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر؟ انصاف نیست. با خودم می‌گفتم «پدر جان چماقش را یکی دیگر می‌خورد عر و تیزش را توی ولد چموش می‌کنی؟». نمی‌دانستم چه بنویسم که درخور بخشی از کارهای بزرگی که شما می‌کنید باشد. خوب می‌دانستم که عددی نیستم. اما دلم می‌خواست عددی باشم. دلم می‌خواست کاری کنم. دلم می‌خواست همراه‌تان باشم. شلاق را شما آنجا می‌خوردید و من اینجا به خود می‌پیچیدم از پوچی خود و سردرگمی خویش. بعد نشستم و فکر کردم و دیدم اگر در میان شما بودم چه می‌کردم. عرق یکی از شما را که می‌توانستم پاک کنم؟ سر شکسته تو را که می‌توانستم باند بپیچم. دل شکسته آن یکی را که می‌توانستم محرم راز باشم. در چشم‌هایت که می‌توانستم نگاه کنم و بگویم «خسته نباشی خانم و آقای محترم، خواهر و برادر من».

این شد که مجددا نشستم و نوشتم. ننوشتم تا شما از من تعریف کنید یا از همراهی من تشکر کنید. این من هستم که باید از شما متشکر باشم اجازه می‌دهید به زخم‌تان باند بپیچم و با شما برای شناسائی عزیزان‌تان به سردخانه بروم و همراه با شما فریاد بزنم علیه دروغگویان. سپاسگزارم که به من اجازه می‌دهید با شما باشم از ده دوازده هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر دنیا. من را رهین منت خود کرده‌اید وقتی به همراهی‌تان قبولم کرده‌اید. بر سر من گرد پا تکانده‌اید شما دوست عزیز وقتی که می‌آئید اینجا و می‌خوانید آنچه برای عرضه‌کردن دارم را و بعد با لبخندی یا با نگاهی جدید از پای کامپیوترتان بلند می‌شوید. من خیلی به تک‌تک شما بدهکارم. اگر در این شب تار و این روزهای خاکستری بتوانم لبخندی بر لبان شما بنشانم برایم کافی است.

از من تشکر نکنید. من هم یک ذره هستم از همان «خس و خاشاک» معروف. من یک ذره خاشاکم، اگر طوفان هستم طوفان بودنم را مدیون باقی ذراتی هستند که می‌وزند. نترسید نترسید ما همه با هم هستیم. من یک ذره خاشاکم و به آن افتخار می‌کنم. همراه‌تان هستم تا زمانی که به من نیاز دارید. مایه مباهات من است در رکاب شما مردم خوب بودن. متشکرم که من را در کنار خودتان می‌پذیرید.

این همه گفتم تا بیان کرده باشم چه در قلبم دارم. بگذریم. کامنت‌های این مطلب را می‌بندم چون نمی‌خواهم درگیر تعارف و تعارف بازی بشوم و بشویم. یک کلام من خود را لایق این همه محبت شما نمی‌بینم. من به بودن با شما افتخار می‌کنم. همین.

پ.ن: من احساس شخصی خودم را بیان کردم. همه شما چه در داخل ایران هستید و چه در خارج ایران بر روی سر من جای دارید. خدای ناکرده اشتباه تعبیر نشود که من کار وبلاگ‌نویسان یا دوستان مقیم خارج کشور را کم اهمیت کرده‌ام. نه. ابدا. من فقط از خودم گفته‌ام. فرد فرد شما در ایران و در هرکجای این کره بزرگ که هستید و با مردم کشورم همراهید برای من عزیز هستید و محترم و هرکار که کنید برای حمایت آن مردم بر روی چشمان من جای دارید. در متن بالا از شخص خودم گفتم. سوء تعبیر نشود یک وقت.

راه‌کارهای مبارزه با جنبش سبز

سپتامبر 29, 2009

– نام؟
– سید محمد.
– به‌به سید هم که هستی. خجالت نمی‌کشی از این کارها می‌کنی؟
– کدام کارها؟
– اینجا توی پرونده‌ات نوشته شال «سبز» بسته‌بودی توی قهوه‌خانه که گرفته بودندت.
– بابا جناب سروان، من «سید» هستم. شصت سال است شال سبز می‌بندم. آقام خدا بیامرز هم شال سبز می‌بست، آقاش خدا بیامرز هم شال سبز می‌بست. اصلا شال سبز بستن…
– خفه‌شو مردکه مزدور خارجی. سرباز محمدی! این مردک را ببر کاری کن که فردا اعتراف کند سید که نیست هیچی نسلش به ابوسفیان می‌رسد.

****
– نام؟
– عباس.
– آشغال کثافت شکر نعمت وانت و کار و زندگی را اینجوری می‌گزاری؟
– بابا مگر من چه‌کار کرده‌ام جناب سروان؟
– دیگر می‌خواستی چه بکنی؟ بلندگو دست گرفته‌ای توی خیابان داد زده‌ای «سبزی پلو»، «سبزی قورمه»، «سبزی کوکو»، «سبزی آش». یعنی چه این همه «سبزی سبزی» می‌کنی روز روشن وسط خیابان؟ یک آشی برایت بپزم که رویش یک وجب مسهل باشد. سرباز رسولی! این مردک را برش دار ببرش. فردا صبح باید اعتراف کند که سبزی‌هایش را از یک مزرعه‌دار صهیونیست در بلژیک خریده.

****
– نام؟
– محمد‌علی.
– شغل؟
– مسافرکش.
– بگو دیگر. نه. خجالت نکش. بگو که با ماشین «سبز» داشتی مسافرکشی می‌کردی. بگو.
– خوب جناب سروان اینجوری باشد که اسکناس هزار تومانی هم سبز است.
– سرباز حسینی! این کثافت نجس رو بردار ببر با ماشینش از رویش رد شو تا بفهمد مسافر کشی با ماشین سبز یعنی چه.

******
– نام؟
– حاجی ستار.
– پدرجان شما دیگر چرا؟ از شما دیگر بعید است با این سن و سال.
– چی بعید است؟
– همکاری با جنبش سبز؟ آب پاشیدن بر روی مامور قانون؟ حین انجام وظیفه؟
– چی جناب سروان؟ بلندتر بگو من گوش‌هایم سنگین است.
– چرا با جنبش سبز همکاری می‌کردی؟
– جنبش دیگر چیه پسر جان؟ این حرف‌ها دیگر از من پیرمرد گذشته. من ۸۸ سالم است. از من مدت‌ها است که دیگر نمی‌جنبد. راستی جناب سروان، شما قرصی چیزی سراغ‌ دارید که کمر…
– سرباز مصطفوی! این پیر مرد دو پاره استخوان را برش دار ببرش آنقدر رأفت ورزی باهاش بکن که اعتراف کند با تیمور لنگ لواط کرده. نه. صبرکن. نمیرد یک وقت اینجا. یک کاری کن که اعتراف کند با ناصر‌الدین‌شاه قاجار سر و سر عاشقانه داشته.

*****
– نام؟
– کامبیز.
– شغل؟
– استاد زیست‌شناسی دانشگاه.
– آقای دکتر شما دیگر چرا؟ این مزخرفات چیه که توی کله بچه‌های مردم می‌کنی؟
– جناب سروان کدام مزخرفات؟ من دیروز داشتم درس می‌دادم که یک‌ دفعه یکی از دانشجویان بسیجی‌ به سمت من حمله کرد و کتکم زد. چشم باز کردم دیدم توی این زیرزمین هستم جلوی شما.
– زرت و زرت زیادی نکن دکتر جان. گ… الکی خوردی صحبت کلاس را به سمت «برگ درخت» و چرائی سبز بودن آن برگرداندی. سرباز نصیری!  یک دو واحد زیست‌شناسی صحرائی برای دکتر ما بگذار تا اعتراف کند رنگ سبز برگ‌های خانه‌شان را از اسرائیل وارد کرده. کابل نمره چهار برای آقای دکتر بردار. جون و جریق ندارد تلف می‌شود روی دست‌مان می‌ماند.

*****
– نام؟
– خیرالله.
– شغل؟
– هان؟
– کارت چیه؟
– ها کارگر ساختمانم مهندس.
– تو هم آره؟
– نه؟
– سرباز نجاتی! بیا این پسرخاله‌ دهاتیت را بردار ببر خشتک شلوار سبز رنگش را جر بده تا ک… برهنه برگردد همان دهات‌شان.

****
– نام؟
– کامبیز.
– جونم؟ کامبیز توئی؟ واه! به قیافه‌ات نمی‌آید اهل سبز و سبز کاری باشی. چی داری توی پرونده‌ات؟
– جناب سروان نشسته‌بودیم توی کافی‌شاپ با یک داف مشتی که یک‌دفعه مامورها ریختند اون‌ تو. فکر کردم بخاطر حجاب مجاب است. اما من رو گرفتند بجای دافه.
– آهان اینجا نوشته شعر و شاعری خوانده‌ای هپروتی.
– خوب تقصیر من چیه که سهراب سپهری گفته «من چه سبزم امروز»؟
– ا؟ تو چه سبزی امروز؟ سرباز غلامی! این بچه مزلف رو بردار ببرش. تا دو ساعت دیگر باید اعتراف کند سهراب که هیچ، رستم هم که هیچ، اسمش «بابای زال» سپهری است.

****
– نام؟
– مجتبی.
– حرفه؟
– سیم‌کش منازل. جناب سروان سیم میم برقی چیزی توی خانه‌تان ایراد…
– خفه شو مرده‌شور برده. حالا دیگر سیم برق سبز برای خانه‌ها کار می‌کنی؟
– جناب سروان به موت قسم رفتم لاله‌زار سیم این نمره‌ای فقط سبزش بود. گفتند تحریم‌ هستیم کارخانه فقط سبز…
– سرباز حق‌گو! این جنازه را می‌بریش آنقدر سیم برق بهش وصل می‌کنی که اعتراف کند لامپ است.

***
– نام؟
– هی‌هی‌هی. ماه مبارک سه ماه و سیصد و شونصد.
– کثافت با من شوخی نکن‌ها. چرا جرت و پرت می‌گوئی؟
– هو‌هو‌هو. قی‌قی‌قی. من آبجی اقدس نانوا را با حلورده می‌خورم. باران بر گاز خانه ما قورباغه است. جی جی جی.
– سرباز منتقم. این دیوانه را دیگر چرا گرفته‌اید آورده‌اید اینجا؟ این بابا که عقلش پاره‌سنگ بر می‌دارد. کنترل آب دهانش را هم ندارد.
– جناب سروان این را از دست کسبه محل نجاتش دادیم آوردیمش اینجا که بلائی سرش نیاورند.
– چه‌کار کرده مگر؟
– قربان زده با سنگ چراغ سبز مسجد محل را شکانده. کسبه هم گذاشته‌اند دنبالش.
– چه‌کار کرده؟
– چراغ سبز مسجد را با سنگ شکانده.
– خدا را صدهزار مرتبه شکر. میان این همه آدم خل و چل یک آدم عاقل ضد جنبش سبز پیدا شد. اسمش چیه؟
– رحیم خله بهش می‌گویند.
– رحیم‌خان، برادر رحیم؟ خیلی نوکرتیم‌ها. خسته نباشی دلاور. سرباز منتقم. همین الان با سرباز وحدتی ماشین پاسگاه را بر می‌دارید این شیرمرد را می‌بریدش مغازه آقا جبار می‌گوئید جناب سروان سلام رساند دو تا کیک و نوشابه به حساب پاسگاه برای این بنده خدا می‌گیرید. گشنه بنظر می‌رسد این برادرمان. بعدش هم می‌بریدش پیش حاجی ببینیم می‌شود بفرستیمش میان نیرو‌های مخصوص حاجی یا نه. اصلا بگذار خودم الان به حاجی زنگ بزنم. الو حاجی؟ یکی را دارم برایت می‌فرستم ماه. پدر جنبش سبز را این‌‌جور آدم‌ها می‌توانند در آورند… توی راه است.

لینک این مطلب در بالاترین

مار بر تخته و زومبی در شهر

سپتامبر 29, 2009

یکی از کارهائی که حضرات استاد انجامش هستند همین کشیدن عکس مار بر روی تخته و کنار لغت «مار»ی است که من و شما آنجا نوشته‌ایم. بعد رو می‌کنند به جماعت عامی و می‌پرسند کدامیک مار است. نتیجه هم که معلوم. این است که من و شما باید فعلا گچ و ماژیک وایت‌برد را بگذاریم کنار و برویم چهار تا عکس بزرگ پوستری از «مار» پیدا کنیم و بیاوریم کنار طرح کج و معوج ایشان که روی تخته است بگذاریم و بعد از مردم بپرسیم کدامیک مار است!

می‌خواهم بگویم هروقت چیزی از حضرات دیدیم و شنیدیم خیال نکنیم که مخاطب آن فقط ما -قشر باسواد و نیمه مرفه و کامپیوتردار- هستیم. کشورمان پر است از آدم‌هائی که یا آنقدر نفهم‌ هستند یا مستأصل که حاضرند روزی دویست‌هزار تومان بگیرند و چوب بزنند بر سر و کله مردم. چنین آدم‌هائی همان‌ها هستند که محو تماشای جمال مار قزمیتی که حضرات کشیده‌اند بر روی تخته‌سیاه می‌گردند. این است که اگر کسی آمد استدلال الکی‌ای کرد یا سوالی را از بنیاد غلط مطرح کرد یا سعی کرد با راطب و یابس بافتن به هم در دل آن گاگول‌هائی که پای صحبت‌هایش می‌نشینند شک بیاندازد در وجود خورشید، ما -من و شما- باید بتوانیم حتی وجود خورشید در صلات ظهر مرداد ماه را هم اثبات کنیم.

چاره‌ای نیست. هزار ماشاءالله خلایق با ضریب‌ هوشی در حد «ماموت» کم از تخم و ترکه‌شان فتوکپی نمی‌گیرند در جهان. هرکدام‌شان به‌‌ عدد ضریب هوشی نداشته بچه پس انداخته‌اند. این است که من و شما (نوعی) بجای اینکه وقت بگذاریم بر سر تئوری نسبیت انیشتن و این‌که مثلا چرا سرعت نور بالاتر از سیصد‌هزار کیلومتر در ثانیه نمی‌شود باید وقت بگذاریم و برای عم‌قلی و عمه‌ اختر من توضیح دهیم که «خورشید» چیست و چرا مطمئن هستیم که خورشید وجود دارد.

خواهش می‌کنم اینقدر نفرمائید حرف‌های این بابا یا آن بابا ارزش بررسی و نوشتن نداشت. حضرات مخاطب دارند که این حرف‌ها را می‌زنند. و همانگونه که یک دیوانه سنگی به چاه می‌اندازد و ده تا عاقل نمی‌توانند درش بیاورند طرف هم یک مزخرفی می‌بافد و آنوقت من و شما هستیم که از فردا توی تاکسی و صف نان و بنگاه معاملات مسکن و مهمانی و سر کوچه و کلاس درس آنقدر همان حرف‌ها را می‌شنویم که کم‌کم شک می‌کنیم که نکند این خط و خطوطی که طرف روی تخته کشیده واقعا مار است و خورشید نام یک شهر پر از آدم زناکار است در خاک آمریکا که همه دارند به سزای اعمال خود می‌سوزند! چهار روز بعد هم -خدای ناکرده- من (نوعی) شروع به تکرار همان حرف‌ها می‌کنم به زبانی دیگر برای آن دو تا و نصفی آدمی که عقل‌شان هنوز سرجایش است. هفته بعدش هم که دیگر همه شهر پر شده از یک عده آدم مسخ شده. یک هیچ به نفع طرف.

برای نجات خودمان هم که شده باید میله‌های این زندان را با دقت و میلیمتر به میلیمتر بررسی کنیم. سخت است و حوصله سربر و ظاهرا بی‌فایده، بله می‌دانم. اما تمام هنر زندان‌بان همین میله‌های «جهل» است.

لینک این مطلب در بالاترین

اگر آمریکائی‌ها و انگلیسی‌ها «ندا» را کشته‌اند چرا دولت او را «شهید» اعلام نمی‌کند؟

سپتامبر 26, 2009

آن‌گونه که آقای احمدی‌نژاد در مصاحبه‌ آخرشان با لری کینگ در مورد قتل «ندا آقا سلطان» می‌گویند دوربینی برای مدتی ندا را تعقیب می‌کرده و بعد از قتل او فیلم‌برداری کرده (ایشان حتی به صراحت از وجود دو دوربین صحبت می‌کنند) و بعد می‌گویند که در ونزوئلای تحت کنترل آقای چاوز هم مورد مشابه دیگری پیدا شده. و در نهایت آقای احمدی‌نژاد چنین نتیجه می‌گیرند که به احتمال زیاد دست‌های آمریکا و انگلیس در کار این قتل بوده‌اند.  در این زمینه باید گفت:

اول) در صورتی که دشمنان دولت فعلی ندا آقا‌سلطان را به قتل رسانده‌اند (دشمنان خارجی یا داخلی) چرا وی رسما از طرف دولت بعنوان «شهید» معرفی نمی‌شود؟ مگر وقتی دشمن از میان آدم‌های یک جامعه کسی را با قصد آدم‌کشی می‌کشد آن آدم «شهید» نشده؟ خوب اگر ندا را هم دشمنان دولت کشته باشند باید از نظر دولت شهید باشد. انگار که دشمنان در یک حمله تروریستی و کور بمب‌گذاری کنند و مثلا سه نفر آدم رهگذر کشته شوند. مگر آن سه نفر «شهید» اعلام نمی‌شوند؟ فرق‌شان با ندا چیست؟

دوم) در مورد ونزوئلا و چاوز و مورد مشابه قتل خانمی در تظاهرات می‌توان گفت که در هرکجای دنیا که پلیس یا نیروهای مسلح به روی تظاهرکنندگان شلیک کنند امکان این وجود دارد که فرد یا افرادی کشته‌شوند. آن همه آدم در تظاهرات سال‌ ۱۳۵۷ خودمان کشته شدند در خیابان‌ها. همه‌اش مشکوک بودند؟ هر وقت کسی بر روی تظاهر‌کنندگان شلیک کند بالاخره حداقل یک نفر کشته می‌شود. این دیگر مقایسه ندارد. فرقش این است که امروز دست هرکس یک موبایل هست که فیلم بگیرد سی‌سال پیش نبود. در ونزوئلا هم مردم موبایل دارند و فیلم می‌گیرند از حوادث مختلف.

سوم) در مورد اینکه چرا دو دوربین (یا بیشتر) ندا را تعقیب می‌کرده‌اند باید گفت که وقتی جمعیتی در خیابان مشغول حرکت هستند و دست مثلا هفتاد نفرشان موبایل است در حال فیلم‌برداری، آنها معمولا از آنچه در جلوی‌شان است فیلم‌ می‌گیرند. اگر حادثه‌ای اتفاق نیافتد و همه برگردند سر خانه و زندگی‌شان آنوقت اکثر این فیلم‌ها یا فراموش می‌شوند یا از روی موبایل‌ها پاک می‌گردند. اما اگر حادثه‌ای (مثل قتل یکی از تظاهرکنندگان) اتفاق بیافتد آنوقت تمام فیلم‌هائی که مقتول در آن بوده به‌توسط خود مردم مورد بازبینی مجدد قرار می‌گیرند و به دیگران عرضه می‌گردند.

اگر ندا کشته نشده بود الان آن مثلا هفتاد یا صد کلیپ مختلف که حوادث آن روز و آن ساعت و آن خیابان خاص را ضبط کرده‌‌بودند هیچ‌کدام چیز جدیدی نداشتند و به احتمال قوی ار روی موبایل‌ها پاک شده‌بودند. اما حالا که قتلی اتفاق افتاده هرکس که چیزی در آن اطراف ضبط کرده آن را نگاه داشته و ارائه کرده است. انگار که شما با موبایل‌تان مشغول فیلم‌برداری از ترافیک یک خیابان هستید. اگر اتفاقی نیافتد بعد که به خانه رسیدید فیلم را پاک می‌کنید اما اگر در حال فیلم‌بردای شما تصادفی بین دو  اتومبیل رخ بدهد آنوقت است که شما آن فیلم را نگاه می‌دارید و حتی برای پلیس راهنمائی می‌تواند سند باشد. در نظر بگیرید که دو یا پنج یا ده نفر مشغول فیلم‌برداری از جاده‌ای پر خطر هستند و حادثه‌ای روی می‌دهد. مسلم است دو یا پنج یا ده زاویه فیلم‌برداری از همان حادثه خواهیم داشت.

چهارم) آقای احمدی‌نزاد می‌پرسند چرا مردم از قاتل ندا فیلم نگرفته‌اند. ایشان توجه ندارند که تیرانداز معمولا خود را «مخفی» می‌کند و بعد به سمت هدف تیر می‌اندازد. حالا گیریم که قایم هم نشد. گلوله یک لحظه می‌آید و به یک بنده‌خدائی اصابت می‌کند. معلوم است که توجه فیلم‌بردار (=مردم حاضر در آن اطراف) به فرد تیر خورده و وضعیت او معطوف می‌شود. باقی مردم هم که از ترس جان متفرق می‌شوند یا به دنبال جان‌پناه می‌گردند. انگار که کسی به شخصیت مهمی جلوی دوربین خبرنگاران شلیک ‌کند و بعد با استفاده از بلبشوی حاصله قاطی جمعیت شود و دربرود. همه که صدتا چشم ندارند در هر لحظه صد نفر دیگر را بپایند. طرف تیری انداخته و غوغا ایجاد کرده در میان مردمی که بصورت مسالمت‌آمیز در حال راه رفتن در خیابان بوده‌اند. بعد هم فرصت را غنیمت شمرده از شلوغ پلوغی حاصله استفاده کرده در رفته.
پنجم) اگر من نویسنده این وبلاگ حرف بی‌ربط می‌زنم دوستان تذکر بدهند.

لینک این مطلب در «بالاترین»

صندلی‌ها پر می‌شوند

سپتامبر 25, 2009

چند روز بعد از الان و در مصاحبه با خبرنگاران داخلی:

صندلی‌ها خالی نبودند. مدرکش‌هم در دفتر فتوشاپ کار ما موجود است!

۲۹ سال گذشت و آن این شد که می‌بینی، وا اسفا

سپتامبر 22, 2009

عجب بازی‌هائی دارد این روزگار. ۲۹ سال پیش در این روز (۳۱ شهریور) صدام حسین به ایران حمله کرد. در میان نیروهای ایرانی‌ای که در مقابل او ایستادند نام یک گروه بسیار درخشنده و چشمگیر بود، «بسیجی». این‌ها آدم‌های معمولی جامعه بودند که با اندک آموزش نظامی‌ای و یک ژ-۳ می‌رفتند به جنگ کسی که ارتشش را ابرقدرتی بنام «شوروی» (خلف همین «برادر روسیه» فعلی) برایش تجهیز کرده‌بود. رویای فتح قادسیه صدام با همت امثال همین بسیجی‌ها بعد از چند سال تبدیل شد به کابوس از دست رفتن جزیره فاو و محاصره بصره برای صدام.

و الان در سالگرد آن همه حماسه و افتخار و از خودگذشتگی لغت «بسیجی» معنای سرکوبگر مردم را دارد. همان مردمی که ۲۹ سال پیش خودشان جزء بسیج بودند، خودشان بسیج را راه انداختند. بسیجی مقدس بود. بسیجی آدم‌کش نبود. بسیجی چماقی اگر به دست داشت برای جنگ با دشمنان آب و خاکش بود نه برای زدن بر سر صاحبان این آب و خاک.

بچه‌محل‌های من که در جنگ کشته شدند بسیجی بودند. تعدادشان دقیق‌شان را نمی‌دانم بس که سر هر کوچه یک شهید داشت و ته آن یکی و هنوز حجله این را بر نچیده پلاکارد تبریک و تسیلت شهادت دیگری بالا می‌رفت سر در خانه‌اش. حداقل با دوتا بسیجی شهید شده هم مدرسه‌ای و دوست نزدیک بودم. با یکی از آن دو که در «مهران» کشته‌شد شوخی‌های کلامی هم داشتم در مدرسه. سر به سر هم می‌گذاشتیم به جوانی. به عیادت یکی از بچه‌محل‌هایم که همکلاسی من هم بود و عضو بسیج و خمپاره عصب دستش را قطع کرده‌بود در بیمارستان رفتم. اتاقش پر بود از آدم‌های آش و لاش در جبهه. همه بسیجی. چند سال بعد جنگ به آسایشگاه معلولان جنگ در قیطریه سر زدم. تا امروز حالم گرفته‌است از آنچه در آنجا دیدم. قابل بیان نیست وضع و حال آدم‌های آنجا. اینها همه و همه بسیجی بودند. از هرچه داشتند و نداشتند گذشتند برای کشورشان، دین‌شان و مردم‌شان.

من هنوز آن بسیجی‌ها را دوست دارم و دلم برای آنها گاهی تنگ می‌شود. آنها «حیا» داشتند و مملکت به داشتن‌شان افتخار می‌کرد و مردم نمی‌خواستند که آنها «مملکت را رها کن»ند. لطفا یکی به من بگوید که «بسیجی» امروز بصورت کاملا تصادفی اسمش «بسیجی» است. ۲۹ سال طول کشید تا واژه مقدس «بسیج» به این حال و روزی بیافتد که افتاده. لطفا یکی به من بگوید ۲۹ سال دیگر چه خواهد شد؟ شما «سبز»ها یادتان باشد که ۲۹ سال دیگری هم هست. از همین امروز خشت اول را درست بگذارید تا آن موقع دیوارتان کج نشود بریزد روی سر خلق‌الله. نمی‌دانم دوستان بسیجیم که در جنگ شهید شدند الان از اینکه این بسیجیان هموطن می‌کشند چه حالی دارند. همان بهتر که جهان اموات را با جهان ما ارتباطی نیست که اگر بود فریاد واویلای آن شهیدان کر می‌کرد گوش چماق‌ به دستان را.

امروز سالگرد شروع شهادت گروه گروه فرزندان وطن است. یادشان گرامی و حماسه‌شان جاوید باد. بزرگا مردا که همه‌شان بودند. خداوند به همه بدنام کنندگان آن قهرمانان رحم کند اگر از پس امروز بود فردائی و این بسیجیان قرار است چشم در چشم آن بسیجیانی بیاندازند که من می‌شناختم‌شان بر سر پل سراط. آه که چه راحت بر خون‌های ریخته‌شده هموطنان‌شان می‌رقصند اینان. پناه بر خدا.

رفتم رفتی رفت، رفتیم رفتید، رفتند، تنها ماندیم

سپتامبر 22, 2009

استاد پرویز مشکاتیان آهنگ‌ساز برجسته کشور درگذشت. (لینک به مطلب مهرنیوز – لینک در بالاترین – لینک به موضوع داغ بالاترین)

همه‌اش ۵۴ سالش بود. ایست قلبی کرد. امان از زندگی که فاصله بودن و نبودن ما یک زدن یا نزدن یکی از ماهیچه‌های بدن‌مان است. آنوقت هی بگوئید «دستگاه بی‌عیب خلقت». امان از زندگی سخت در کشور من که آدم ۵۴ ساله را اتوماتیک می‌فرستدش سینه قبرستان. ۵۴ را که از ۱۳۸۸ کم کنید می‌شود ۱۳۳۴. همین است دیگر. قاچاقی زنده‌ایم در این سرزمین. ماشین نزند توی جاده سرعین به نطنز بکشدمان از سرطان می‌میریم. از سرطان نمیریم موقع چک کردن آب کولرمان برق می‌گیردمان خشک می‌شویم. برق نگیردمان توی تظاهرات گلوله می‌زنندمان. گلوله نخوریم زیر شکنجه می‌میریم. با عذاب نکشندمان خودمان در میان‌سالی سکته می‌کنیم می‌افتیم انگار که صدسال است مرده‌ایم. سکته نکنیم در جنگ کشته‌ می‌شویم. در جنگ کشته نشویم ترورمان می‌کنند. هیچ‌کدام اینها نباشد یک بلائی دیگر از آسمان نازل می‌شود که عزرائیل بی‌کار سر کوچه نایستد سوت بزند و زنجیر بگرداند خیر سرش.

آخر آدم به که بگوید؟ جوان رعنا و نازنین‌‌مان سکته می‌کند، تمام، خلاص. عجب دنیائی شده. نخیر، «نشده». همیشه اینگونه بوده. بقول حکیم فردوسی «تفو بر تو ای چرخ گردون تفو». یک استاد موسیقی، کسی که ما آدم‌های عامی و عادی (خودم را عرض می‌کنم خطابم به کسی نیست) با آهنگ‌های او بزرگ شده‌ایم، زندگی‌ کرده‌ایم، با صدای سازش به عرش رفته‌ایم، بیاد عشق‌مان گریه‌کرده‌ایم، با آهنگ‌های او «حال» کرده‌ایم به همین مفتی مفتی می‌افتد و می‌میرد؟ یک، دو، سه، تمام. خلاص. آخر این وضعش نیست. استغفرالله آدم به کفر گوئی می‌افتد.

اصلا هیچی بابا، ولش. امان، امان، امان، امان، امان. نمی‌دانم فحش بدهم به زندگی یا نه. این جناب زندگی تکه تکه خاطراتت و آدم‌های اطرافت و شخصیتت و باورهایت را می‌کند زیر خاک بعد چشم باز می‌کنی می‌بینی تک و تنها خودت هستی لخت و عور وسط یک بیابان برهوت تا حالت جا بیاید. حالا هی برو تا خوش به حالت شود در این ناکجا آباد. آخر آدم به که بگوید مشکاتیان رفت؟ این رفت، آن رفت، این یکی رفت، آن دیگری رفت، این بابا رفت، آن یارو رفت، باز این رفت، باز آن رفت و مدام می‌روند. نمی‌فهمند اینها که می‌روند ما -بقول شاعر و قریب به مضمون- «برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم»؟

آی آدم‌هائی که مثل من نیستید و سرتان به تن‌تان می‌ارزد، آی آدم‌ها! یک کم مراقب سلامت خودتان باشید. نروید به این زودی. ما خیلی تنها هستیم بدون شما. من خیلی تنها هستم بدون شما. خداوند رحمتش کند. تا یار که را خواهد و میلش به که افتد. امان از این «یار» که «خواستن» و «میلش» هم غیر آدم است. بگذریم که این نیز بگذرد. مشکاتیان رفت. همین.

حضرات، دوستان را دشمن نکنید.

سپتامبر 20, 2009

شب‌ دزد به خانه شما زده و ساعت مچی گران‌قیمت‌تان را دزدیده. صبح شما به کلانتری محل مراجعه می‌کنید. در کدامیک از این دو سناریو احساس امنیت بیشتری خواهید کرد؟

سناریوی اول: پلیس یک ماشین گشت به محله شما اضافه می‌کند و دو شب بعد سارق دستگیر می‌شود. ساعت شما به شما برگردانده می‌شود و دزد در دادگاه به شش ماه حبس محکوم می‌گردد.

سناریوی دوم: پلیس از ارتش یک تانک قرض می‌کند و می‌آید دم کوچه شما سنگر می‌بندد و منتظر می‌ماند. ساعت دو صبح تانک می‌زند ته کوچه زیر ماتحت دزد بخت‌برگشته و شصتاد تکه می‌کندش. ساعت مچی‌تان نیز به هوا رفته دود می‌شود. آقا دزده هم درجا پودر شده و وجود ندارد که به زندان برود. شیشه‌های خانه شما و دیگر خانه‌های محله و دو تا محله آن‌ طرف‌تر هم همه خرد شده!

مسلما در سناریوی دوم احساس امنیتی که شما می‌کنید بسیار کمتر است سهل است که احساس نا امنی‌ای که به شما دست می‌دهد خواب از چشم‌تان می‌پراند. شما ترجیح می‌دهید که دوتا قفل بیشتر به در خانه و پنجره‌ اتاق‌تان بزنید ولی سر کوچه تانکی به انتظار دزد ساعت مچی شما نایستد. حق هم دارید. فردای روزگار که سویچ ماشین‌تان را روی ماشین گذاشتید و در را بستید است که می‌خواهید پنجره ماشین‌تان را از بیرون بدهید پائین که تانک پدر صلواتی شما را با دزد ماشین اشتباه گرفته و بوووووووم!

شاید این یکی از دلائلی باشد که مردم روز ۲۷ شهریور به خیابان‌ها ریختند علی‌رغم سه ماه بزن و بگیر و ببند و بکوب و بکش و تجاوز. خشونت شدید اولیه در سرکوب ناآرامی‌های بعد ۲۵ خرداد باعث احساس «آرامش» در بسیاری از لایه‌های اجتماع نشد. حتی شاید گروهی که کنار نشسته‌بودند و در این معرکه دل با کسی نداشتند را نیز به سمت تظاهر کنندگان در خیابان کشاند. حالا مثال اینجا که دزد و دزدی بود و جرم. در دنیای واقع طرف آمده می‌گوید «رای خودم را می‌خواهم» جنازه‌اش  را به دست والدینش می‌دهند. وقتی برای چنین چیزی که جرم هم نیست (یا اگر هست جرم بزرگی نیست) آن می‌کنند که افتد و دانی آنوقت است که جو التهاب در جامعه نه‌تنها فروکش نمی‌کند بلکه به طبقاتی که بصورت خنثی سرشان در کار خودشان بود و آهسته می‌رفتند و می‌آمدند تا گربه شاخ‌شان نزند هم سرایت می‌کند. حالا بفرمائید جمعش کنید.

راه حل مسئله خواباندن جو التهاب در جامعه است نه دامن زدن به آن.