مار بر تخته و زومبی در شهر

یکی از کارهائی که حضرات استاد انجامش هستند همین کشیدن عکس مار بر روی تخته و کنار لغت «مار»ی است که من و شما آنجا نوشته‌ایم. بعد رو می‌کنند به جماعت عامی و می‌پرسند کدامیک مار است. نتیجه هم که معلوم. این است که من و شما باید فعلا گچ و ماژیک وایت‌برد را بگذاریم کنار و برویم چهار تا عکس بزرگ پوستری از «مار» پیدا کنیم و بیاوریم کنار طرح کج و معوج ایشان که روی تخته است بگذاریم و بعد از مردم بپرسیم کدامیک مار است!

می‌خواهم بگویم هروقت چیزی از حضرات دیدیم و شنیدیم خیال نکنیم که مخاطب آن فقط ما -قشر باسواد و نیمه مرفه و کامپیوتردار- هستیم. کشورمان پر است از آدم‌هائی که یا آنقدر نفهم‌ هستند یا مستأصل که حاضرند روزی دویست‌هزار تومان بگیرند و چوب بزنند بر سر و کله مردم. چنین آدم‌هائی همان‌ها هستند که محو تماشای جمال مار قزمیتی که حضرات کشیده‌اند بر روی تخته‌سیاه می‌گردند. این است که اگر کسی آمد استدلال الکی‌ای کرد یا سوالی را از بنیاد غلط مطرح کرد یا سعی کرد با راطب و یابس بافتن به هم در دل آن گاگول‌هائی که پای صحبت‌هایش می‌نشینند شک بیاندازد در وجود خورشید، ما -من و شما- باید بتوانیم حتی وجود خورشید در صلات ظهر مرداد ماه را هم اثبات کنیم.

چاره‌ای نیست. هزار ماشاءالله خلایق با ضریب‌ هوشی در حد «ماموت» کم از تخم و ترکه‌شان فتوکپی نمی‌گیرند در جهان. هرکدام‌شان به‌‌ عدد ضریب هوشی نداشته بچه پس انداخته‌اند. این است که من و شما (نوعی) بجای اینکه وقت بگذاریم بر سر تئوری نسبیت انیشتن و این‌که مثلا چرا سرعت نور بالاتر از سیصد‌هزار کیلومتر در ثانیه نمی‌شود باید وقت بگذاریم و برای عم‌قلی و عمه‌ اختر من توضیح دهیم که «خورشید» چیست و چرا مطمئن هستیم که خورشید وجود دارد.

خواهش می‌کنم اینقدر نفرمائید حرف‌های این بابا یا آن بابا ارزش بررسی و نوشتن نداشت. حضرات مخاطب دارند که این حرف‌ها را می‌زنند. و همانگونه که یک دیوانه سنگی به چاه می‌اندازد و ده تا عاقل نمی‌توانند درش بیاورند طرف هم یک مزخرفی می‌بافد و آنوقت من و شما هستیم که از فردا توی تاکسی و صف نان و بنگاه معاملات مسکن و مهمانی و سر کوچه و کلاس درس آنقدر همان حرف‌ها را می‌شنویم که کم‌کم شک می‌کنیم که نکند این خط و خطوطی که طرف روی تخته کشیده واقعا مار است و خورشید نام یک شهر پر از آدم زناکار است در خاک آمریکا که همه دارند به سزای اعمال خود می‌سوزند! چهار روز بعد هم -خدای ناکرده- من (نوعی) شروع به تکرار همان حرف‌ها می‌کنم به زبانی دیگر برای آن دو تا و نصفی آدمی که عقل‌شان هنوز سرجایش است. هفته بعدش هم که دیگر همه شهر پر شده از یک عده آدم مسخ شده. یک هیچ به نفع طرف.

برای نجات خودمان هم که شده باید میله‌های این زندان را با دقت و میلیمتر به میلیمتر بررسی کنیم. سخت است و حوصله سربر و ظاهرا بی‌فایده، بله می‌دانم. اما تمام هنر زندان‌بان همین میله‌های «جهل» است.

لینک این مطلب در بالاترین

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: