من خس و خاشاک از همه شما متشکرم

نه دیگر نشد. قرار نیست شما دوستان متین و مهربان از من تشکر کنید بابت آنچه می‌نویسم. من نه کاری می‌کنم و نه در حدی هستم که عددی باشم شما بخواهید از من متشکر باشید. من به خیابان نرفتم. جلوی گلوله نایستادم. حضور فیزیکی در میان شما ندارم. گاز اشک‌آور چشمانم را نسوزانده. باتوم چماق‌ به دست‌ها به سرم نخورده. با نهایت قدرت یا با ترس و لرز از همسایه روی پشت‌بام نرفته‌ام شعار بدهم. شیشه ماشینم را بخاطر حرفی که زده‌ام کسی خرد نکرده. جنازه عزیزانم را کسی جلوی چشم من نگذاشته. پاره تن من در گور بی‌نام و نشان یا سردخانه میوه نخوابیده. من وقتی می‌خوابم تنم نمی‌لرزد که مبادا یک مشت ریشو به درون خانه‌ام بریزند و ببرندم بخاطر عقائدم.

راستش خجالت می‌کشم از شما. این بود که حدود پنج هفته ننوشتم. کارها را شما دارید می‌کنید و من از پشت سنگر کامپیوترم عربده بزنم که لنگش کن؟ آن هم از ده دوازده هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر؟ انصاف نیست. با خودم می‌گفتم «پدر جان چماقش را یکی دیگر می‌خورد عر و تیزش را توی ولد چموش می‌کنی؟». نمی‌دانستم چه بنویسم که درخور بخشی از کارهای بزرگی که شما می‌کنید باشد. خوب می‌دانستم که عددی نیستم. اما دلم می‌خواست عددی باشم. دلم می‌خواست کاری کنم. دلم می‌خواست همراه‌تان باشم. شلاق را شما آنجا می‌خوردید و من اینجا به خود می‌پیچیدم از پوچی خود و سردرگمی خویش. بعد نشستم و فکر کردم و دیدم اگر در میان شما بودم چه می‌کردم. عرق یکی از شما را که می‌توانستم پاک کنم؟ سر شکسته تو را که می‌توانستم باند بپیچم. دل شکسته آن یکی را که می‌توانستم محرم راز باشم. در چشم‌هایت که می‌توانستم نگاه کنم و بگویم «خسته نباشی خانم و آقای محترم، خواهر و برادر من».

این شد که مجددا نشستم و نوشتم. ننوشتم تا شما از من تعریف کنید یا از همراهی من تشکر کنید. این من هستم که باید از شما متشکر باشم اجازه می‌دهید به زخم‌تان باند بپیچم و با شما برای شناسائی عزیزان‌تان به سردخانه بروم و همراه با شما فریاد بزنم علیه دروغگویان. سپاسگزارم که به من اجازه می‌دهید با شما باشم از ده دوازده هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر دنیا. من را رهین منت خود کرده‌اید وقتی به همراهی‌تان قبولم کرده‌اید. بر سر من گرد پا تکانده‌اید شما دوست عزیز وقتی که می‌آئید اینجا و می‌خوانید آنچه برای عرضه‌کردن دارم را و بعد با لبخندی یا با نگاهی جدید از پای کامپیوترتان بلند می‌شوید. من خیلی به تک‌تک شما بدهکارم. اگر در این شب تار و این روزهای خاکستری بتوانم لبخندی بر لبان شما بنشانم برایم کافی است.

از من تشکر نکنید. من هم یک ذره هستم از همان «خس و خاشاک» معروف. من یک ذره خاشاکم، اگر طوفان هستم طوفان بودنم را مدیون باقی ذراتی هستند که می‌وزند. نترسید نترسید ما همه با هم هستیم. من یک ذره خاشاکم و به آن افتخار می‌کنم. همراه‌تان هستم تا زمانی که به من نیاز دارید. مایه مباهات من است در رکاب شما مردم خوب بودن. متشکرم که من را در کنار خودتان می‌پذیرید.

این همه گفتم تا بیان کرده باشم چه در قلبم دارم. بگذریم. کامنت‌های این مطلب را می‌بندم چون نمی‌خواهم درگیر تعارف و تعارف بازی بشوم و بشویم. یک کلام من خود را لایق این همه محبت شما نمی‌بینم. من به بودن با شما افتخار می‌کنم. همین.

پ.ن: من احساس شخصی خودم را بیان کردم. همه شما چه در داخل ایران هستید و چه در خارج ایران بر روی سر من جای دارید. خدای ناکرده اشتباه تعبیر نشود که من کار وبلاگ‌نویسان یا دوستان مقیم خارج کشور را کم اهمیت کرده‌ام. نه. ابدا. من فقط از خودم گفته‌ام. فرد فرد شما در ایران و در هرکجای این کره بزرگ که هستید و با مردم کشورم همراهید برای من عزیز هستید و محترم و هرکار که کنید برای حمایت آن مردم بر روی چشمان من جای دارید. در متن بالا از شخص خودم گفتم. سوء تعبیر نشود یک وقت.

Advertisements

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: