Archive for اکتبر 2009

مشکل در پائین هرم است نه در بالای آن

اکتبر 31, 2009

دوست عزیز و بسیار خوب من «هفت‌تیر‌کش ورشکسته» لطف کرده و من را به بازی وبلاگی «نامه به آقای رهبری» دعوت کرده. اجازه می‌خواهم در این زمینه بجای گیر دادن به فردی بنام «رهبری» سعی در بیان ملزومات مقامی بنام «حکم‌ران» در ایران کنم. به همین دلیل مسئله را از سه دیدگاه مردم مورد «حکم‌رانی، لایه‌های قدرت و جایگاه کشور در جهان» بیان می‌کنم.

اول) مردم مورد حکم‌رانی:

الف) قبل از هر چیز باید بگویم که از هر هفت‌ نفر در جامعه ما یک نفر بی‌سواد مطلق است. اگر بی‌سوادی و کم‌سوادی را هم‌معنا بدانیم با عدم توانائی دیدن افق‌های دور آنوقت شاید بتوانیم درک کنیم که در ذهن بخش بزرگی از جامعه ما (شامل بی‌سواد‌ها و کم‌سواد‌ها، به تخمین من چیزی در حدود کمتر از نیمی از جمعیت کشور) چه می‌گذرد. این بخش از جامعه ما «نیازمند» وجود یک حکم‌ران همه‌چیز دان و عاری از خطا است. باز تاکید می‌کنم که این بخش جامعه «نیازمند» چنین مفهومی است. این بخش از جامعه حتی توان خواندن یک روزنامه را درست و حسابی ندارد. این‌ها نیازمند کسی هستند که قیم‌شان باشد و راه‌شان ببرد. فردی قابل اطمینان و عاری از خطا. حال اگر این «همه‌ چیز دانی و عاری از خطائی» در حکم‌ران ذره‌ای خراش بردارد آنوقت است که دیگر نمی‌شود بخش بزرگی از جامعه را کنترل کرد چرا که باور خود به چنین «بت»ی یا چنین راه‌بری را از دست داده‌اند.

ب) بخش دیگر مردم جامعه -از قبیل من و شما- هم با یک مشکل بزرگ دست به گریبان هستیم و آن مشکل عدم وجود چیزی بنام «اشتباه» در رفتارهای فردی‌مان است. ساختار ذهنی «قاجار»ی ما به ما اجازه گفتن عبارت «اشتباه کردم» را نمی‌دهد. اقرار به اشتباه به معنای زیر سوال رفتن تمامیت وجودی فرد است. اگر من بقال اعتراف کنم که مثلا یک بار در فروش جنس فاسد به مشتریان مغازه‌ام اشتباه کرده‌ام آنوقت تمام هستی من زیر سوال می‌رود حتی اینکه چرا چهل سال پیش با فلان خانواده وصلت کردم!

فرهنگ معاصر ما ریشه در زمان قاجار دارد و زمان قاجار هم دوران بالا و پائین شدن ما بود. عدم اطمینان. در فرهنگ ما اعتراف به اشتباه به معنای «عدم داشتن لیاقت» است و باعث تنها ماندن گوینده می‌گردد. در عین حال فلسفه «جبران» هم نداریم. بجای آن از «چوب و فلک» استفاده می‌کنیم. اگر کسی زد شیشه خانه ما را شکست ما با «جبران» راضی نمی‌شویم بلکه باید خانه طرف را بر سرش خراب کنیم (اگر بتوانیم). ذهنیت ما ذهنیت «قانون»ی نیست که اگر کسی اشتباهی کرد مطابق قانون اشتباه خود را جبران کند و خلاص. ذهنیت ملوک‌الطوایفی است. این است که حکم‌ران حاضر است جانش را بدهد اما اعتراف به اشتباه نکند.

دوم) لایه‌های قدرت: لایه‌های مختلف قدرت در کشور ما مدام از حکم‌ران «التماس دعا» دارند. موتلفه می‌آید و چنین درخواست می‌کند بعد که بیرون رفت مجمع روحانیون فلان وارد می‌شود، پشت سر آنها جامعه روحانیون بهمان سر می‌رسد، این‌ یکی بیرون نرفته سپاه و بسیج وارد می‌شوند و بعد نماینده حوزه‌های علمیه و بعد رئیس مجلس شورا و بعد که و که و که. این همواره بوده. این است که حکم‌ران باید مدام در حال این‌طرف و آن‌طرف کردن مهره‌هایش باشد و به این وام بدهد و از آن دیگری وام بستاند. فرمانده یک پادگان برای سربازان صفر حکم مقتدرترین موجود دنیا را دارد اما همین فرمانده چندین و چند قپه‌ای و برگ زیتونی ناچار است با انواع و اقسام سرهنگ‌های مختلفی که بخش‌های گوناگون پادگان را اداره می‌کنند راه بیاید تا کارها انجام شوند.

در جامعه ما «کدخدا منش‌ی» همواره جای «قانون» نشسته. هرکدام از این «کدخدایان» دارای قلمرو و خدم و حشم بوده‌اند. یک کلام، حکم‌ران باید هوای این کدخدایان کوچک را داشته‌باشد. حکم‌ران «فعال مایشاء» نیست. نمی‌تواند آنچه خودش می‌خواهد یا صلاح می‌داند را اعمال کند.

سوم) جایگاه کشور در جهان: همه می‌دانیم که چوپان معروف چقدر همه را با فریادهای «گرگ گرگ» سرکار گذاشت. بعدش هم که واقعا گرگ به گله زد هیچ‌کس فریادهای وی را جدی نگرفت تا کمکش کند. واقعیت این است که کشورها بخصوص در خاورمیانه «دشمن» دارند. کار ندارم به اینکه گروهبان قندعلی برای زدن باتومش بر سر فلان دختر خوشگل وی را عامل «دشمن» می‌خواند. سوء استفاده از واژه «دشمن» به معنای این نیست که دشمن وجود ندارد. باید در خاورمیانه -که متاسفانه هنوز با قانون جنگل ورژن ۳.۱ اداره می‌شود و تا رسیدن به قانون جنگل ویستای اروپا و آمریکا راه طولانی‌ای در پیش دارد- قوی بود. قدرت اما در جهان بعد از دوران موتور بخار در «صنعت» معنا می‌یابد. قربانش بروم ما هم که تازه تولید پیکان را متوقف کرده‌ایم و هنوز داریم همان پراید کذائی را تلپ و تلپ از کارخانه‌های‌مان بیرون می‌دهیم. قدرت‌مان در سطح جهان همین قدرت «پراید»ی است.

خوشبختانه دیگر بازیگران اطراف ما در خاورمیانه‌ هم وضعیتی چندان بهتر ندارند. اما هرکس در این جنگل ناچار است در درون قلمرو خودش غرش کند و عربده بکشد تا ضعف خویش را با سر و صدای زیاد بپوشاند و دیگران را دور نگاه دارد. ما ایرانی‌ها دچار غرور کاذب «خود شیر ژیان بینی» هستیم درحالی که تقریبا همه چیز جامعه‌مان به همان سیاق ژیان مهاری دو سیلندر کار می‌کند!

در چنین فضائی یک حکم‌ران باید بر اساس واقعیت‌ها عمل کند اما نمی‌تواند این واقعیت‌ها را برای مردمانی که خود را آقای جهان می‌پندارند بیان نماید. ناچار است همان پرده پر نقش و نگار قدرت و شوکت را جلوی چشم مردمانش نگاه دارد ولی در پشت پرده کاری را بکند که دیگر رقیبان در خاورمیانه می‌کنند. اگر پرده فروافتد و مردم هرکجا در خاورمیانه بفهمند جایگاه‌شان چیست آنوقت است که دیگر سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. جمال عبدالناصر در مصر، حافظ اسد در سوریه و حتی صدام حسین در عراق نمونه‌هائی بودند از حکم‌رانانی که وضعیت خارج از کشور خود و توان موجود در داخل را به نحو وارونه به مردمشان نشان می‌دادند تا امورات‌ خود و همان مردم بگذرند.

می‌خواهم بگویم تصویری که جلوی چشم ما است از آنچه کشورمان است در مقیاس جهانی تصویر صحیحی نیست. اما حکم‌ران بنا به حرفه‌ای که دارد از منظر تصویر واقعی به جهان می‌نگرد و برنامه می‌ریزد. حکم‌ران نمی‌تواند به مردم بگوید که «ای مردم من! با صنعت «پیکانی» و «پراید ساز» و «پژو مونتاژ کن» ما عددی در جهان نیستیم و به همین دلیل نیازمند این می‌باشیم که مشتی خلایق مشنگ را در جنوب لبنان یا در غزه یا در عراق بر سر انگشتان خویش بچرخانیم تا بلکه از این طریق بتوانیم منافع خودمان در منطقه و جهان را حفظ کنیم.» حکم‌ران می‌رود چهارتا موشک از کره شمالی یا چین می‌خرد و هوا می‌کندشان با رنگ و لعاب وطنی تا به مردم نشان بدهد از آن وضعیت «پیکان، پراید، پژو» فاصله گرفته‌ایم.

همه آنچه در بالا گفتم را خلاصه می‌کنم در این جمله که «ما نه از صندلی حکم‌ران و میزان راحتی و ناراحتی آن خبر داریم و نه از افقی که آن حکم‌ران نشسته بر صندلی می‌بیند.» این است که توقع‌مان از او بالا می‌رود. اگر ما مردم «بت‌سازی» نکنیم، موسوی باشد یا دیگری، در هر مقامی که هستیم تابع قانون باشیم نه کدخدا منشی و دست آخر اگر اجازه بدهیم که آئینه نقش ما را راست بنمایاند آنوقت است که می‌توانیم از حکم‌ران‌مان انتظار داشته‌باشیم که چنین باشد یا چنان. من مشکل را در رهبری یا حکم‌ران نمی‌دانم. مشکل در میان مردم جامعه است و تربیت‌ و ذهنیت قاجاری آنها.

لینک این مطلب در بالاترین

مرسی حاجی که سبزهای اهواز را به‌حرکت درآوردی!

اکتبر 28, 2009

حمید رسایی كه عصر امروز قصد سخنرانی در دانشگاه شهید چمران اهواز را داشت، با تجمع دانشجویان و شعارهای حق‌طلبانه آنها نتوانست سخنرانی كند و تنها به شعارهای آنها پاسخ هایی داد. این نماینده حامی دولت کودتا پس از برخی شعارها گفت: «هدف از این نشست، نشان دادن چهره دیكتاتور است…این سخنان با واکنش دانشجویان مواجه شد که فریاد زدند: «بی عرضه به تهران برگرد» رسایی در پاسخ گفت: «رسایی اگر بی عرضه بود، 40 میلیون سیلی به شما نمی‌زدند(!)» دانشجویان شعار دادند: «دروغ گو، دروغ گو، 63 درصدت كو؟» رسایی گفت: «دروغگو كسی است كه به اسم دانشجو وارد دانشگاه می‌شود و گردن كلفتی می‌كند و دیكتاتوری می‌كند. دانشجو اهل بحث و منطق و گفتگو است.»
(لینک به مطلب موج آزادی لینک در بالاترین)

غلط نکنم این آقای رسایی علیرغم حضور در جبهه دولت، برای جنبش سبز کار می‌کند. ماشاءالله هزار ماشاءالله یک تنه خودش توانست اهواز را در آستانه ۱۳ آبان به نفع سبزها به‌حرکت درآورد! من نمی‌توانم بفهمم این برادر نماینده تهران بدو بدو رفته اهواز سخنرانی چکار؟ حالا باز اگر نماینده خود اهواز بود یک چیزی. آن هم هفت هشت روز مانده به راهپیمائی ۱۳ آبان که سبزها می‌خواهند تا حد امکان صدای خود را به نقاط مختلف کشور برسانند. حالا رفته سخنرانی که رفته. چرا ایستاده به یقه‌ و یقه‌کشی کلامی؟ بابام جان چند صد نفر یا چند هزار نفر یا چند صد هزار نفر مخالف تو جلوی تو ایستاده‌اند. آنوقت تو با خیال راحت آر.‌پی.جی گذاشته‌ای روی دوشت به سمت آنان داری آدامس می‌جوی و مگسک آن را تنظیم می‌کنی؟ عزیز برادر یک کمی سیاست هم بد نیست آدم داشته باشد، بخصوص اگر نماینده مجلس باشد و سیاست‌مدار.

بفرمائید تحویل بگیرید. اهوازی که چندان خبری نبود در آستانه ۱۳ آبان منقلب شد. اگر این برادر نماینده می‌ماند در تهران اتفاق ناجوری در اهواز روی می‌داد؟ چه نیازی بود به یک حضور و یا یک سخنرانی تنش‌زا؟ حالا اگر درباره مطهرات و احکام نجاست صحبت می‌کرد در آن گردهم‌آئی یا مثلا درباره کمک به فقرا و این حرف‌ها اصولا درگیری پیش می‌آمد؟ گیریم که به‌ هرحال درگیری پیش‌آمد. حالا باید بایستی دهن به دهن بشوی با آن همه آدم؟ این است که می‌گویم این بنده خدا کارش در جهت کمک به جنبش سبز بوده. حالا یا نفوذی سبزها است در میان دولت یا حضرات آنقدر گیج شده‌اند در مقابله با بحران پس از انتخابات که الفبای اولیه شغل و سمت‌شان را هم فراموش کرده‌اند. در هرحال مرسی حاجی که سبزهای اهواز را به‌حرکت درآوردی!

لینک این مطلب در بالاترین

متشکریم سردار که ما را از «خس و خاشاک» به «کانون فتنه» ارتقاء درجه دادید

اکتبر 28, 2009

فرمانده سپاه سیدالشهدای استان تهران روز دوشنبه گفت: «کانون فتنه اعلام کرده در روز ۱۳ آبان شیطنت‌هایی را خواهد داشت. در این زمینه نیز باید هوشیار باشیم و غفلت نکنیم.»
(لینک به مطلب رادیو زمانه لینک در بالاترین)

جناب آقای «علی فضلی»، لااقل ادبیات‌تان را قدری بهتر کنید. به خلایق گفتید «خس و خاشاک» صدای مردم درآمد. گفتید «ترانه موسوی» فقط سه‌تا در کل هفتاد میلیون آدم هست مردم عصبانی‌تر شدند. با کنایه گفتید که قاتل «ندا آقاسلطان» خود مردم بوده‌اند، مردم به خشم‌ آمدند. کهریزک و دیگر قضایا بماند که چقدر ادبیات زننده‌ای در این موارد بکار بردید. چند روز قبل هم که با ادبیات لنگه‌کفشی با کروبی صحبت کردید. الان هم مردم را «کانون فتنه» می‌نامید.

حساسیت در سطح جامعه درست نکنید. شما که هزار ماشاءالله وارد هستید در این امور. از کنار قضیه بگذرید. مردم را جری‌تر نکنید با این حرف‌ها و کارها. سعی نکنید بر روی خشم مردم بنزین بپاشید. هرکس که باشد وقتی به او بگویند خس و خاشاک است (=عددی نیست) یا کانون فتنه است (=همه آتش‌ها از گور او بلند می‌شود) خشمگین می‌گردد. چرا به مخالفان خود توهین می‌کنید؟ اگر می‌توانید جلوی آنها را بگیرید و آرام‌شان کنید. اگر نمی‌توانید با فحش و فضیحت کاری از پیش نمی‌رود.

اما در هر حال بسیار سپاسگزار باید باشند مردم که شما آنها را از «خس و خاشاک» به «کانون فتنه» آپ‌گریدشان کردید! خس و خاشاک را باد به اطراف می‌برد و قدرتی ندارد اما در دل عبارت کانون فتنه در هر حال نوعی تمرکز و ریشه در زمین داشتن وجود دارد. لطف کردید که نشان دادید آنها را که روزگاری باد می‌بردشان و سبک بودند الان ثبات پیدا کرده‌اند و وزنه‌ای شده‌اند در معادلات. از لحن شما هم نباید رنجید چرا که بقول شاعر «طاعت ار دست نیاید گنهی باید کرد — در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد». حالا شما هم با این حرف‌ها در پی «ره»ی هستید در دل مردمان.

امیدوارم بزودی از دهان مبارک شما و دوستان‌تان بشنویم که همین مردمان که آن روز «خس و خاشاک» بودند و امروز «کانون فتنه» به چیزی مثل «مرداب» و «باتلاق» در ادبیات شما ارتقاء مقام یافته‌اند. مایه افتخار است برای آنانی که به‌دنبال رای خویش هستند و مائی که از ایشان حمایت می‌کنیم. هربار که مردم را با ادبیات خودتان آپ‌گرید می‌کنید، به زبان بی‌زبانی به آنها «گرا» می‌دهید تا بزنند توی برجک‌تان. شما که سردار هستید و فرمانده‌ای در یک ارگان نظامی کشور لطفا بفرمائید که این درست است آدم روز روشن داد بزند و به مخالفانش بگوید که آنها قوی‌تر و منسجم‌تر شده‌اند؟

لینک این مطلب در بالاترین

دلم می‌خواهد احمق باشم

اکتبر 18, 2009

* دلم برای اولین انسانی که تصمیم گرفت خارج غار زندگی کند می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
* دلم برای اولین انسانی که سعی کرد با کاشت دانه‌‌های مختلف زندگی کند نه با شکار می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
* دلم برای اولین انسانی که بدون اجبار محیط با اطرافیانش خداحافظی کرد و به شوق کشف از دیگران جدا شد می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
* دلم برای اولین انسانی که بجای استفاده از تنه درخت به‌فکر اختراع چرخ افتاد می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
* دلم برای اولین انسانی که بجای نوشتن از روی کتاب‌ها خواست که آنها را چاپ کند می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
* دلم برای اولین انسانی که تفکر چند ده هزارساله را به چالش کشید و بجای قبول اینکه زمین مرکز جهان است گفت «خورشید مرکز جهان است و زمین به دور آن می‌چرخد» می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
* دلم برای اولین انسانی که گفت از نسل میمون است می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
* دلم برای اولین انسانی که نقشه ساخت هواپیما را کشید می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
* دلم برای اولین انسانی که به دیگران گفت «می‌شود به کره ماه سفر کرد» می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
* دلم برای اولین انسانی که بجای استفاده از چرتکه کامپیوتر را ساخت می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
* دلم برای اولین انسانی که فکر کرد آدم‌های این دنیا را می‌توان با شبکه‌ای جهانی به هم وصل کرد می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!

نتیجه: خلاف باورهای آدم‌های اطراف شنا کردن چقدر کار احمقانه‌ای است. عاقلانه‌ترین کار این است که با جریان فکری احمق‌ها پیش رفت!

لینک این مطلب در بالاترین

صاحب خون جلوی پایش را نمی‌تواند ببیند چه رسد به تصمیم‌گیری برای قصاص

اکتبر 14, 2009

مصاحبه قابل تامل مادر احسان نصرالهی با صدای آمریکا را ببینید. (لینک به مطلب بالاترین – لینک به اصل کلیپ در یوتیوب) فرزند جوان این خانم در درگیری‌ای در سال ۱۳۸۴ به‌دست «بهنود شجاعی» که زیر ۱۸ سال سن داشته کشته می‌شود (به‌نقل از رادیو فردا) و اکنون «بهنود شجاعی» در همین هفته اعدام شده. مصاحبه را یک بار دیگر نیز ببینید بعد بیائید بنشینید تا با هم گپی بزنیم.
——————————–

نزدیک‌ترین فردی که تا کنون از دست‌داده‌اید که بوده؟ آن مرحوم یا مرحومه چگونه درگذشته؟ واکنش شما به شنیدن خبر درگذشت آن عزیز چه بوده؟ آیا توانستید تعادل روحی و روانی خود را حفظ کنید؟ اگر نتوانستید، چقدر طول کشید تا بار دیگر از نظر فکری و ذهنی به زندگی روزمره‌ باز گردید؟

شاید بتوان پاسخ سوالاتی از قبیل آنچه در بالا عنوان کردم را در یک جمله دو کلمه‌ای «سخت بود» خلاصه کرد. جمله‌ای که فقط و فقط به زبان می‌آوریم چرا که کلمه را از بیان احساس عاجز می‌یابیم. از همه این موارد سخت‌تر مرگ فرزند است. آن هم مرگی که نیازی به آن نبوده. نه جنگی به کار بوده نه عمل قهرمانانه‌ای در میان بوده و نه بیماری خاصی وجود داشته. مرگی ناگهانی و بقول مردم کوچه و بازار «الکی الکی». سوالی که اینجا مطرح می‌شود این است: آیا بازماندگان و وارثان خون ریخته‌شده از آن اندازه آرامش و ثبات فکری و روحی برخوردار هستند که خواهان قصاص قاتل باشند یا نه؟

خودتان را جای مادر «احسان نصراللهی» بگذارید. چنین زن داغ‌دیده‌ای آیا اصولا تا سالیان سال توان اندیشیدن به موضوعات ساده و روزمره را خواهد داشت؟ تصمیم‌گیری برای مرگ قاتل که دیگر بماند. به صدای او گوش کنید. صدایش هنگام مصاحبه می‌لرزد. لغت‌های مورد نظرش را پیدا نمی‌کند. انگار دارد در خلوت خودش با خویشتن سخن می‌گوید. انگار که اصطلاحا «مه و مات» است. حق هم دارد. برایش بعنوان مادری داغ‌دار احترام قائل هستم. حال تجسم کنید این بانو با این حال به‌هم ریخته روح و روان باید تصمیم بگیرد درباره کشتن یا نکشتن قاتل فرزندش. اگر شما بدانید که این خانم پشت فرمان نشسته آیا حاضر هستید از عرض خیابانی که او دارد در آن می‌راند بگذرید؟ آنوقت قوانین ما فرمان زندگی و مرگ دیگری را داده به دست او.

قصاص (و اعدام) نص صریح دین ما است. مثل نصف ارث بردن زن. مثل جهاد. ما مسلمانان هم که معتقدیم «اسلام به ذات خود ندارد عیبی، هر عیب که هست از مسلمانی ماست». آنچه در این چند روزه گذشت از ماجرای اعدام «بهنود شجاعی» به جرم قتل «احسان نصراللهی» عین آن چیزی است که دین‌مان برای‌ ما تجویز کرده. کار ندارم و وارد این بحث نمی‌شوم و نمی‌خواهم بشوم -به دلائل کاملا واضح- که آیا مشکل دین ما است یا نحوه برداشت ما از دین‌‌مان. اما آیا نمی‌شود به نحوی شرعی و قانونی مسئولیت قصاص از دوش صاحبان بلاواسطه «خون» برداشته‌شود و مثلا به گردن عمه، عمو یا خاله یا دیگر نزدیکان یا حتی مجمعی فامیلی گذاشته شود؟ اگر این خانم «نصراللهی» فامیل شما بود حاضر بودید او پشت فرمان و شما کنار دستش بنشینید تا با هم به دادگاه بروید؟ مسلما خیر. چرا «تصمیم‌گیری» درباره زندگی یا مرگ دیگری را باید بعهده آدمی که «مه و مات» است گذاشت؟ عاقلان کجا هستند؟

لینک این مطلب در بالاترین

حالا پاسور، بعدا ویسکی آخرش هم حجاب؟

اکتبر 11, 2009

برای ۱۳ آبان پاسور آزاد شد.

آیا برای محرم ویسکی آزاد می‌شود؟

آیا برای ۲۲ بهمن حجاب آزاد می‌گردد؟

لینک این مطلب در بالاترین

آیا آزادی «ورق» تلاش برای سور زدن به جنبش سبز است؟

اکتبر 11, 2009

فتوای جدید مراجع تقلید درباره پاسور (لینک به مطلب فرارو – لینک به این مطلب در بالاترین)

نظر آیت الله مكارم شیرازی نیز اینگونه اعلام شده است ؛ بازی با پاسور چنانچه در عرف محل از حالت قمار خارج شده باشد اشكالی ندارد . (لینک به مطلب آینده نیوز – لینک به این مطلب در بالاترین)

همچنین آیت الله العظمی سیستانی نیز در این خصوص با اشاره به شرایط عرف در جامعه خاطرنشان کرده اند: اگر بازی با آن بدون برد و باخت مالی باشد ، در این صورت بازی با آن بدون برد و باخت مالی اشکال ندارد. (لینک به مطلب میزان‌پرس – لینک به این مطلب در بالاترین)
——————————————————-

حالا اصولا چه نیازی بود که یکی دور بیافتد از تمام مراجع تقلید در زمینه پاسور نظرخواهی کند؟ چطور یک‌هو «پاسور» اینقدر مهم شد؟ چه نیاز اجتماعی یا فرهنگی‌ای پشت این ممنوعیت یا آزاد‌سازی هست؟بعدش هم خیلی جالب است که بطور ناگهانی همه این بزرگواران در این زمینه نظر یکسان یا خیلی شبیه به هم دارند. چرا؟ الان عرض می‌کنم.

از روزی که ناآرامی‌های بعد انتخابات ۲۵ خرداد شروع شد یک سوال همواره در ذهن من مطرح بوده:

چه حاکمیت موفق بشود به زور خواست خود را به مردم بقبولاند و چه مردم بتوانند در این مورد خاص حرف خود را پیش ببرند، آینده رابطه «دولت» و «ملت» چگونه خواهد بود؟

خیلی از آن چیزها که در یک رابطه معمولی نباید بشکنند در رابطه میلیون‌ها مردمی که به موسوی و کروبی رای دادند و دولت اکنون شکسته. احترام متقابل، جایگاه هر طرف در قدرت، حد و حدود اطاعت، نحوه بیان اعتراض و خیلی چیزهای دیگر بحدی آسیب دیده‌اند که آن رابطه قبل از ۲۵ خرداد بین حکومت کننده و حکومت شونده دیگر امکان وجود ندارد. این است که مدام دارم فکر می‌کنم دولت و ملت در آینده پیش‌رو با هم چگونه رفتار خواهند کرد.

مثلا آیا دولت در زمینه‌های اقتصادی سیاست‌های سختگیرانه‌ای به مردم را اعمال خواهد کرد تا وضع مالی مردم خراب شود و آنوقت بفهمند که باید نگاه‌شان به دستان کسانی باشد که بر سر چاه نفت نشسته‌اند و در ازای دریافت قوت لایموت از اعتراض سیاسی دست بردارند و یا حکومت با اتخاذ سیاست‌های دست و دلبازانه اقتصادی جیب مردم را پر پول می‌کند تا خلق‌الله به فکر خرید و چشم و هم چشمی بیافتند و فکر سیاست را رها کنند؟

در عرصه سیاست آیا دولت با انقباض بیشتری عمل خواهد کرد و یا با باز کردن فضای سیاسی سعی خواهد کرد که رهبران این اعتراضات را وارد بده بستان‌های پشت پرده کند؟

در عرصه اجتماعی آیا دولت با سختگیری‌های بیشتری در زمینه مسائل اجتماعی -مثل حجاب- پیش خواهد آمد تا به نوعی زهر چشم از مردم بگیرد و به آنها بفهماند که حاکم کیست و قدرت در دستان چه کسی است و یا با آزاد گذاشتن نسبی جامعه در این موارد و احیانا دادن آزادی‌های بیشتر کاری می‌کند که مردم حواس‌شان به هدیه جدید معطوف شود و قید سیاست را بزنند؟

این‌ها سوالاتی هستند که برنامه‌ریزان کلان اقتصادی و سیاسی و اجتماعی جامعه باید در کوتاه مدت -چون وقت کم است- برای‌شان جواب‌های محکم و درست بیابند. هرکدام از این گزینه‌ها اثرات مثبت و منفی خود را بر جامعه و بر لایه‌های مختلف حکومت دارند. مثلا اگر در اقتصاد سختگیری شود، دیگر کسی پول نخواهد داشت که نتیجه «کوبیدن کلنگی و رفتن بالا»ی آقازاده‌ها را بخرد و یا محصولات خودرو سازان روی دست‌شان خواهد ماند. در صورت دادن پول بیشتر به مردم هم دیگر کسی نیازی به هشت ساعت سر کار رفتن ندارد آنوقت احتمال آمدن مردم به خیابان بدون دغدغه نان بیشتر خواهد بود.

حال آیا آزاد شدن «پاسور» در این وانفسای سیاسی و ناآرامی‌های اجتماعی بخاطر این است که سر مردم به «رامی» و «۲۱» گرم شود و حواس‌شان از ساعت برود و برای آمدن به خیابان‌ها دیرشان بشود چیزی است که در آینده خواهیم دید. فعلا که حضرات چند تا «سور» اساسی از مردم خورده‌اند. شاید این «آزادسازی پاسور» هم برگی باشد در آستین ایشان تا بلکه بتوانند با سرگرم کردن مردم در پای بساط یک سور هم ایشان به خلق‌الله بزنند. یادمان نرود که شطرنج بلافاصله بعد از خاتمه جنگ آزاد شد و ویدئو در اوائل دوران بازسازی. اینکه آیا «پاسور» قدرت کنترل این حرکت بزرگ مردم را دارد یا نیاز به برگی بزرگتر و «آس»تر مثل «حجاب» است را باید نشست و دید.

لینک این مطلب در بالاترین

«خودت» قوت آقای اوباما، ای خدایگان متوهمین

اکتبر 10, 2009

خوب به سلامتی آقای اوباما برنده جایزه صلح نوبل ۲۰۰۹ شد. مبارک است. اما خدائیش خیلی به من برخورد. من منتظر بودم خودم برنده این جایزه بشوم. حداقلش در کار جدیدم حدود یک سال و نیم سابقه دارم که آقای اوباما در کار جدیدش ۸ یا ۹ ماه دارد. حالا که دیگر گذشته. مهم نیست. در ضمن تبریک ویژه دارم خدمت ریاست محترم طالبان آدم‌کش. امن و امان شد برای ایشان. همان دوتا و نصفی سخنرانی علیه ایشان در شش ماه را هم دیگر آقای اوباما نمی‌تواند انجام بدهد. شوخی که نیست. برنده صلح نوبل است. این تازه «۹ بل» است در سال اول خدمت اوباما به تمام جهان. احتمالا سال‌های آینده حضرت‌شان جایزه‌های «۱۰ بل»، «۱۱ بل» و «۱۲ بل» را هم خواهند برد. آنوقت است که رخت از تن برخواهند کند و بدن مبارک‌شان را در تکه‌ای پارچه خواهند پیچید و گاندی‌وار به ملاقات طالبان و القاعده خواهند رفت و آنها را متقاعد خواهند نمود که جنگ بد است و تخ است. بعدش هم جایزه «صلح» که کاری ندارد، یحتمل جایزه‌های نوبل «فیزیک» و «شیمی» و «زیست‌شناسی» را هم بدهند حضور اوبامائی‌شان در سینی نقره.

حالا که ایشان این همه برای صلح جهانی تلاش کرده‌اند در این کمتر از یک سال، پیشنهاد می‌کنم بخاطر کلیپ خارق‌العاده و زیبای «کشتن مگس در حین مصاحبه با NBC» نیز ایشان برنده جایزه اسکار امسال بشوند. بخاطر رقص زیبا و عاشقانه‌ با مادر بچه‌ها هم یک جایزه Emmy خدمت‌شان تقدیم کنیم و چون احتمالا ایشان در بچگی از جلوی یک مغازه گیتار فروشی رد شده‌اند جایزه Grammy را هم بدهیم حضورشان یک رکورد جدید الکی و آبکی خلق کنیم که «ایشان اولین کسی هستند که در یک سال هم نوبل برده‌اند هم اسکار هم امی و هم گرمی».

از شوخی گذشته من فکر کنم تا شش ماه دیگر جهان دچار چنان آشوب و بلوائی بشود که مردم جهان به زمان جنگ جهانی دوم بگویند خروس قندی. وقتی جایزه صلح نوبل به کسی داده می‌شود که یک سال نیست در سطح جهانی کاره‌ای شده آنوقت است که آدم باید از خودش بپرسد یعنی در کل جهان یک صلح‌طلب خاک‌برسر پیدا نمی‌شده که مثلا بیست سال نه پانزده سال نه پنج سال در راه صلح تلاش کرده باشد تا لایق چنین جایزه‌ای باشد؟ پس وای به حال دنیا که لابد در آستانه یک جنگ تمام‌ عیار است که آدمی به‌این تازه‌کاری جایزه‌ای می‌گیرد که دیگران بعد از عمری دود چراغ خوردن و بدبختی و مرارت در راه صلحی می‌گرفتندش در سالیان گذشته. آدم صلح‌طلب دیگری در دنیا نیست. هیچکی نبود این آمد.

در هر حال آقای اوباما را خیلی دوست دارم. خیلی مرد است که هنوز ادعای پیامبری حضرت باریتعالی را نکرده. در این مسابقه برق‌انداختن کفش اوباما (یا جای دیگرش!!!) که از طرف روشن‌فکران و مردم عامی یک سالی است راه‌افتاده هرکس دیگری بجز خود اوباما بود وسوسه می‌شد. این همه آدم در حال پرستش تو باشند آنوقت تو ادعای پیامبری نکنی؟ خیلی قوی باید باشی. «خودت» قوت آقای اوباما، ای خدایگان متوهمین.

۵ + ۱ کم است، چندتا اتوبوس آدم بیاورید برای تحریم ایران

اکتبر 4, 2009

برخی از هموطنان عزیز و محترم معتقد هستند که «تحریم نکنید ایران را، به جنبش سبز کمک کنید و از مردم ایران حمایت نمائید». از آن طرف هم دولت‌های ۵ + ۱ دارند همان کاری را با ایران می‌کنند که طرف با متجاوزان به ناموسش کرد و تا آنها مشغول فلان کار بودند با زن وی، طرف چندبار پایش را از خطی که دورش کشیده بودند بیرون گذاشت. فعلا که ۵ + ۱ چندباری پایش را از خط بیرون گذاشته و احتمالا با همین روش می‌خواهد جلوی غنی‌سازی ایران را بگیرد. این میان من نمی‌فهمم:

اول) منظور از «کمک» و «حمایت» چیست؟ دقیقا غرب باید چکار کند تا از نظر ما «کمک» و «حمایت» باشد به جنبش سبز؟ پناهندگان ما را راحت‌تر بپذیرد؟ زمان رادیو و تلویزیون در اختیار ما قرار دهد؟ سوار جاروی خود شود و چوب ستاره دار خود را تکان دهد ناگهان همه ایران تحت پوشش اینترنت سریع بدون محدودیت قرار گیرد؟ دیپلمات‌های ایرانی را وارونه سوار خر کند دور شهر بگرداند؟ به ایران دیگر یک سنجاق‌قفلی هم نفروشد؟ هر مقام ایرانی که به خارج سفر کرد بگیرندش بیاندازندش توی هلفدونی؟ چه‌کار باید بکنند؟

دوم) رهبر و رئیس جنبش سبز چه کسی است که غرب بتواند با او درباره برنامه‌های هسته‌ای ایران و یا احیانا کمک و حمایت و پشتیبانی صحبت کند؟ درست است که جنبش سبز خودجوش است و به معنای مصطلح آن «سر»ی ندارد که کسی بخواهد آن را قطع کند و قال قضیه را بکند اما در عین حال این نداشتن «سر» باعث این می‌شود که خارجی‌ها ندانند دقیقا با چه کسی/کسانی طرف هستند. برای همه ما هفتاد و پنج میلیون نفر که نمی‌توانند تک‌تک مذاکره کننده هسته‌ای بفرستند.

سوم) مطالبه اصلی جنبش سبز بر سر کار آمدن آقای مهندس «موسوی» است. معلوم نیست چنین چیزی چقدر زمان می‌برد که دولت‌های غربی صبر کنند تا آن هنگام. البته به خود دولت‌های غربی‌ هم این ایراد وارد است که حداقل شش سال است دارند دست دست می‌کنند و مذاکره و از این قبیل آخرش هم تا حالا که فعلا کوه موش زائیده. تا زمان داشتند کاری بکنند ایستادند سر کوچه‌های‌شان و تخمه شکستند و بیانیه دادند و نچ‌نچ الکی فرمودند. حالا شب امتحان می‌خواهند به ضرب قهوه بیدار بمانند و کتاب کلفت هسته‌ای را با نمره ده قبول شوند. زمان مسئله مهمی است که ایران در پی خریدش است و غربی‌ها هم تا کنون خروار خروار در اختیار ایران قرارش داده‌اند.

چهارم) از کی تا بحال درخواست «کمک» و «حمایت» از خارجی در این مملکت چیز خوبی شده؟ جنبش سبز وطن دوست است. یک جنبش داخلی است. چرا ما باید برویم در خانه غربی‌ها زنگ‌شان را بزنیم تا راه رضای خدا یک کاسه «حمایت» و «کمک» بدهند دست ما؟ تاریخ صدساله اخیر ما پر است از مثال‌هائی که خارجی‌ها گوسفند امام رضا را مجانی نچرانده‌اند. اصلا مگر خود ما که این همه انگشت می‌تپانیم توی سوراخ لبنان و فلسطین و غزه و سودان و این‌ور و آن‌ور دنیا، همه این‌ کارها را برای این می‌کنیم که خیلی مامانی و ناز هستیم؟ خارجی اگر کمک و حمایت کند بعدا سهم می‌خواهد. داریم سهم آنها را بدهیم؟

پنجم) خدائی‌اش این همه تحریم که در این چند سال شده‌ایم چقدر بر سطح زندگی مردم ما و طبقه متوسط ما «فشار» وارد کرده است؟ این تحریم‌های آب‌دوغ خیاری بیشتر به‌درد پز دادن روزنامه‌های غربی می‌خورند و عر و تیز احزاب مختلف در آن کشورها جلوی هم‌دیگر که ببینید ما ارواح خیک عمه‌مان چقدر قوی هستیم که ایران را تحریم می‌کنیم تا دیگر کسی به ایران «چسب دوقلو» نفروشد. مردم غرب هم که نمی‌دانند ایران را با I می‌نویسند یا با P یا با Q فکر می‌کنند دولت‌مردان‌شان عجب هرکولی هستند. 

ششم) این مات و ملنگ‌های غربی حداقل سه سال است دارند حرف از تحریم بنزین ایران می‌زنند. اگر عمه خدیجه من هم راس سازمان تهیه فراورده‌های نفتی نشسته‌بود می‌دانست که در این سه سال باید بگردد یک راه جایگزین پیدا کند. آقایان که خودشان همه دنیا را درس می‌دهند در این امور مسلما طرح و نقشه دارند برای بنزین. یکی نیست به این غربی‌ها بگوید آخر اگر خیر سر اموات‌تان می‌خواهید ضربه به این بزرگی به ایران بزنید چرا سه سال است که آن را سر کوی و برزن جار می‌زنید؟ اگر هم نمی‌توانید لقمه به این بزرگی بردارید پس شکر زیادی می‌خورید از اول قضیه را مطرح می‌کنید.

همان قضیه ملانصرالدین شده که سپر بزرگی برداشته بود و عربده می‌کشید و گو… در می‌داد. از او پرسیدند چکار می‌کنی؟ گفت دارم به جنگ دشمن می‌روم. به همین دلیل است که عربده می‌کشم تا دشمنم بترسد. پرسیدند چرا دیگر فرت و فرت می‌گو…ی؟ گفت چون خودم می‌ترسم. حالا جنابان ۵ + ۱ هم مدام دارند داد می‌زنند و به سپر می‌کوبند که بنزین بنزین بنزین، از آن طرف هم ضرب‌العجل سه ماهه و شش ماهه و یک ساله به ایران می‌دهند برای تعلیق غنی‌سازی.

هفتم) البته باید قبول کرد که تحریم ایران -از هر نوع که باشد- کار ساده‌ای نیست. بقول طرف «کار یک شب و دو شب و یک نفر و دو نفر» نیست!!! فعلا همه ۵ + ۱ باید بروند بچه‌محل‌های‌شان را جمع کنند بیاورند خانه‌شان تا بلکه این «کار» مهم انجام شود و داماد غربی سربلند از حجله بیرون بیاید با یک عدد سانتریفیوژ متوقف شده!