Archive for نوامبر 2009

بحران شکم‌های گرسنه مذاکره‌کنندگان اتمی

نوامبر 30, 2009

پرسید : تو درباره بحران اتمی ایران چه فکر می‌کنی؟
گفتم : «بحران»؟ کدام بحران؟ بحران یعنی در یک مقطع زمانی کوتاه مشکل عظیمی برای مملکتی پدید آید. هزار ماشاءالله شش سال و خورده‌ای است که طرفین درگیر این قضیه دارند با هم گل می‌گویند و گل می‌شنوند. این کجایش «بحران» است؟ هر شش ماه، یک سال یک بار دور هم جمع می‌شوند و با هم چاق‌سلامتی می‌کنند و شام و ناهار و قهوه عالی سرو می‌کنند و بعد برمی‌گردند کشورهای‌شان می‌گویند مذاکرات خوب بود و مثبت بود و ال بود و بل بود. هر از چندگاهی هم حوصله‌شان در این دید و بازدید‌ها سر می‌رود محمد البرادعی -تلفن‌چی آژانس- را می‌اندازند وسط همه شروع می‌کنند به دست زدن که «ممد باید برقصه…ممد باید برقصه». همین. این کجایش بحران است؟
پرسید : تو چرا درباره همین مسائل اتمی ایران چیزی نمی‌نویسی؟
گفتم : آن چارسال پارسال‌ها نوشتیم در آرشیو وبلاگ موجود است. خلایق حق مسلم جو آنقدر بد و بیراه بارمان کردند که آرزو کردیم ای‌کاش زیر بمب اتمی ناکازاکی مانده‌ بودیم و دست‌مان چلاق شده‌بود بجای وبلاگ نویسی.
پرسید : الان چرا چیزی نمی‌نویسی؟
گفتم : آن‌ها که قطعنامه می‌دهند در شورای امنیت سازمان ملل متحد، نظرات‌شان از دید آقای احمدی‌نژاد «کاعذ پاره» است. من چرا باید کاغذ حرام کنم بنویسم در این مورد؟ مگر من که هستم؟
پرسید : تو احساس ترس نمی‌کنی از اینکه ایران با این سرعت مشغول غنی‌سازی است؟
گفتم : آن کس که قرار است بمب اتمی ایران بخورد توی کله‌اش احساس ترس نمی‌کند و دارد زیر درخت بید مجنون قیلوله بعد‌ از ناهار می‌کند. هر از چندگاهی هم خمیازه‌ای می‌کشد و یک بیانیه می‌دهد در محکوم کردن اعمال زشت ایران. من چرا بترسم؟
پرسید : فکر می‌کنی «اوباما» جلوی ایران خواهد ایستاد؟
گفتم : این جناب برنده صلح ۹ بل خیلی که همت کند چهارتا و نصفی سرباز بفرستد افغانستان، آن هم زیر میز به‌دور از چشم خلایق تا مبادا به جنگ‌طلب بودن متهم گردد و خاک بنشیند بر تریج قبای‌ صلح‌جو بودن‌شان. اصلا این آقای اوباما آنقدر ناز و آب‌دار است که آقای احمدی‌نژاد بعد از خوردن آقای باقر لنکرانی «هلو» -وزیر بهداشت قبلی-، هوس خوردن آقای اوباما را خواهد کرد. 
پرسید : صریح بگو بنظر تو اوباما با ایران راه خواهد آمد؟
گفتم : حالا اگر بجای ۹ بل ایشان ۱۰ بل یا ۱۱ بل برده بود یک چیزی. اما با ۹ بل یا حتی ۵ / ۹ بل گمان نکنم ایشان بتوانند همان مگسی که در هنگام مصاحبه و جلوی دوربین کشتند را دیگر بکشند. هیتلر هم زنده شود با تمام قشونش و برود برسد پشت دروازه‌های واشنگتن باز آقای اوباما از منش نازنین و آرام خودش دست بر نمی‌دارد. آدم فکر می‌کند «دالای لاما»ی ثانی است اوباما. آنقدر برای هیتلر و ژنرال‌های او نطق و خطابه و سخنرانی می‌کند که بدبخت‌ها سرگیجه می‌گیرند ول می‌کنند می‌روند سر از بیابان‌های آریزونا در می‌آورند همه‌شان از گرسنگی و تشنگی هلاک می‌شوند.
پرسید : حالا فکر می‌کنی سرنوشت کشمکش هسته‌ای ایران چه می‌شود؟
گفتم : چیزی نمی‌شود. خون خودت را کثیف نکن. باز هم مذاکره می‌کنند و باز هم قطعنامه و کاغذپاره صادر می‌کنند تا بقول آقای احمدی‌نژاد «قطعنامه‌دان»شان پاره شود. ایران هم ده تا مرکز جدیدش را می‌کند صد تا و هزار تا و ده هزار تا و باز آنها با قطعنامه و مذاکره و پیش‌ انداختن خاویر سولانا -مسئول سیاست مخ‌زنی اتحادیه اروپا- می‌خواهند جلوی ایران را بگیرند. بعد نود و بوقی هم یک قطعنامه‌ تحریم می‌دهند بند کرست سایز فلان نباید به ایران صادر شود. این می‌شود تحریم‌شان. شش سال گذشت، شش سال دیگر هم خواهد گذشت… از این چاه ویل اتمی آبی و برقی برای ما در نمی‌آید اما نانی برای مذاکره‌کنندگان غربی و دست‌اندرکاران برنامه اتمی ایران -بخصوص دولت دوست و برادر «روسیه»- درخواهد آمد. برو کلاه خودت را بچسب که طوفان بعد از انفجار بمب هسته‌ای نبردش.

Advertisements

شما عجب مُخی هستید آقای عزیز…هزار ماشاءالله!

نوامبر 24, 2009

 خواسته یا ناخواسته و شوخی و جدی گیر یک بابائی افتادیم که الان فکر می‌کند من می‌توانم یک قورباغه را تبدیل کنم به گاومیش بال‌دار.

—————————————–

مردم شهر جزیره‌ای «گارپالوس» آدم‌هائی بودند که دوست داشتند کارهای‌شان را به روش خودشان انجام بدهند. مثلا وقتی می‌خواستند خانه بسازند سه نفر آدم روی دوش هم قرار می‌گرفتند تا یک عدد آجر را برسانند آن بالا دست اوستا بنّا. بعد باید آن بابائی که روی کول باقی ایستاده بود می‌آمد پائین و یک عدد آجر دیگر برمی‌داشت و دوباره با جست و خیز و تقلا و کمک آن دو نفر دیگر روی کول آنها قرار می‌گرفت تا آجر بعدی را برساند به بالای دیوار. رساندن سیمان و آب و گچ به این روش به سقف ساختمان که دیگر عذاب‌ الیمی بود که بیا و ببین.

این شد که روزی که «ماتاریالوس» گدا پیشنهاد کرد که «بابا آجر را از پائین با دست پرتاب کنید بالا» انقلابی در وضعیت خانه‌سازی مردمان شهرش برپا کرد و باعث سرعت گرفتن ساخت و ساز شد.

صدها سال گذشت تا «آناپاتالوس» گاودار به مردم پیشنهاد کرد «یک چرخ بگذارید آن بالا و از این پائین سطل را پر از آجر کنید و بعد  با طناب بکشیدش بالا». این ایده باعث گسترش افسار گسیخته شهر شد و «گارپالوس» را عروس شهرهای آن نواحی در وسط دریای «ماچا ماچا» کرد. بگذریم که تا شعاع پانصد کیلومتری آن جزیره هیچ آدمی زندگی نمی‌کرد.

به‌پاس این همه «علم و دانش» و این همه «فهم و شعور» و این همه «کمک به هم‌نوع» مردم خوب و مهربان شهر «گارپالوس» سیصد‌سال کار کردند تا مجسمه این‌ دو نفر را ساختند و در میدان مرکزی شهر نصب نمودند. در دانشگاه‌ها و مراکز علمی «گارپالوس» کنفرانس بود و مقاله و سمینار تا بفهمند این دو نفر این همه عقل توی کله‌شان را از کجا آورده بودند. حتی رشته‌های «ماتاریالوس شناسی» و «آثار شناسی آناپاتالوس» در مدارس عالی‌شان به‌راه انداختند.

نتیجه اخلاقی داستان فوق: گاهی وقت‌ها برای بعضی‌ها یک آدم آی.کیو ۳۳ می‌شود انیشتن. کافی است عکس کاری که دیگر خلایق می‌کنند عمل کند. خودبخود به سمت مثبت تاریخ بشر به حرکت درمی‌آید.

 

مسلمان باید شادی کند نه گریه

نوامبر 21, 2009

الان داشتم با یکی از دوستان عزیز روی «Friend Feed» صحبت می‌کردم. این دوست ندیده و نشناخته من البته عقائد و نظرات سیاسی و غیر سیاسی‌اش ۱۸۰ درجه با من فرق می‌کند. خیلی دوستش دارم. یک زمانی عین خودش بودم. بگذریم. بنده خدا را «غم شهیدان» گرفته بودش. راستش من هرچقدر فکر می‌کنم نمی‌توانم بفهمم چرا ما باید برای شهیدان‌مان غمگین باشیم. مگر مطابق اعتقادات مسلمانان شهیدان نزد خداوندشان نیستند؟ مگر حال و احوال شهیدان خوب نیست؟ مگر خداوند شهیدان را دوست ندارد؟ مگر در بهشت نیستند؟ خوب اگر هم‌کلاسی‌های من در دبیرستان که در جنگ کشته‌شدند «شهید» باشند (علی، محسن، حمید) که الان وضع و روز‌شان خوب است. من چرا باید ناراحت او باشم؟ آدم باید ناراحت بشود وقتی دوستش حالش خوب است و اوضاع و احوالش رو به راه؟

بعد این دوست عزیز Friend Feed ی شروع کرد به گفتن در فوائد گریه که دل را پاک می‌کند و چنین می‌کند و چنان. باز من عقلم قد نمی‌دهد به اینکه اصولا چرا ما مسلمانان باید گریه کنیم؟ مگر ما مسلمانان خود را بندگان برگزیده خداوند نمی‌دانیم؟ مگر بر این باور نیستیم که خداوند به ما نظر خاص دارد؟ مگر خداوند را عادل نمی‌دانیم؟ پس دیگر چرا باید با غم و گریه دست‌ به گریبان باشیم؟ اصلا اگر آمدیم آن دنیا خداوند به ما مسلمانان گفت که «فلانی این همه نعمت و برتری و سروری به تو دادم در آن جهان آنوقت تو آمدی کفران نعمت کردی و نشستی عین شکست‌خوردگان جنگ هی گریه‌ کردی؟» چه باید جواب او را بدهیم؟ چرا گریه؟ چرا نباید شاد باشیم از این‌که خداوند با ما مسلمانان است؟

همه این حرف‌ها را زدم به این رفیق‌‌مان باز نشسته‌بود به گریه. من اصلا نمی‌فهمم چرا صاحب راه مستقیم و کتاب حق باید بنشیند های های گریه کند.

چه‌کار به اعتقادات مردم داری؟

نوامبر 15, 2009

آقا جان به اعتقادات و افکار مردم چکار داری؟ بگذار هرکس هر اعتقادی دارد داشته‌باشدش.

چند سوال:

اول) عباس آقا معلم است و اعتقاد دارد «بچه‌بازی» اشکالی ندارد. آیا شما فرزند خود را به کلاس او می‌فرستید؟
دوم) فاطی خانم اعتقاد دارد که پول متعلق است به کسی که آن را در جیب دارد. آیا شما چیزی را نزد وی امانت می‌گذارید؟
سوم) محمد آقا اعتقاد دارد که نیازی به بازبینی سالیانه سیستم ترمز ماشین وجود ندارد و این‌ها همه ساخته کارخانه‌های لنت ترمز است برای فروش بیشتر. آیا با ماشین محمد آقا به مسافرت خواهید رفت؟
چهارم) نرگس خانم اعتقاد دارد به اینکه شستن دست‌ها با صابون پس از بیرون آمدن از دستشوئی لازم نیست. آیا غذائی که او بپزد را خواهید خورد؟
پنجم) آقا منوچهر اعتقاد دارد هرکس هم‌ دین او نیست نجس است. آیا در خانه او احساس راحتی خواهید کرد؟

توضیح تکمیلی: «اعتقاد داشتن» افراد به هرآنچه به آن اعتقاد دارند مسئله مهمی است چرا که سر منشاء «اعمال» انسان اعتقادات او است. در نظر بگیرید که مثلا حسین آقا معتقد است که باغچه با کاشتن گل رز زیبا می‌شود اما در طول حیات خود مطلقا هیچ قدمی در جهت کاشتن گل رز در هیچ باغچه‌ای برندارد و این اعتقاد فقط در ذهن او باقی باشد. من نویسنده مطلب هم اصلا به زیبائی باغچه با وجود گل رز اعتقادی نداشته‌باشم یا اصلا آنقدر درگیر زندگی باشم که به این چیزها هیچ‌گاه فکر نکنم. فرق حسین آقا و من در چه خواهد بود؟ در مورد این اعتقاد خاص «هیچ».

اعتقادات افراد هستند که اعمال آنها را شکل می‌دهند. اعمال بر روی اعتقادات بنا می‌شوند. من اعتقاد دارم که دیدن بازی فوتبال در ورزشگاه بسیار جالب است. بر اساس این اعتقاد است که بلیط می‌خرم و ساعت‌ها در صف می‌ایستم تا به درون ورزشگاه بروم و بازی را ببینم. اگر اعتقادی نداشته‌باشم که دیدن بازی فوتبال در ورزشگاه جالب است کار دیگری می‌کنم که اعتقاد به لذت‌بخش بودن آن دارم.

به همین دلیل است که به باور من باید به اعتقادات افراد کار داشت. با بحث و گفتگو البته نه با چماق و بازجوئی. بسیار هم خوشحال می‌شوم کسی به اعتقادات من کار داشته باشد. بقول شاعر «خوش بود گر محک تجربه آید به میان — تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد». اگر کسی به اعتقادات ما کار نداشت که ما هنوز فکر می‌کردیم کره زمین مرکز عالم است و به آن «اعتقاد» هم داشتیم!

لینک این مطلب در بالاترین

اووووو وه! کجای کاری آقا جان؟ باید حالا حالا ها کار فرهنگی کرد و فرهنگ ساخت

نوامبر 14, 2009
کمی بیش از صد سال قبل:
– آقاجان این‌که نمی‌شود که. مردم هزاران سال سوار اسب و الاغ شده‌اند. کسی برای اتومبیل تره هم خورد نخواهد کرد. بیانداز دور این قرطی‌بازی‌ها را.
– اتومبیل قوه و قدرت اسب را ندارد. با وجود اسب چه کسی به این جعبه فلزی برای رفت و آمد نیاز دارد؟
– تا بوده چنین بوده. پدران ما سوار چهارپا می‌شدند. پدران پدران ما هم سوار چهارپا می‌شدند. چه لزومی هست که ما ناگهان همه‌ چیز را برهم بزنیم و سوار اتومبیل شویم؟ سنت ما سنت اسب‌سواری بوده، هست و خواهد بود.
– من با اسبم به تاخت تا سر آن تپه می‌روم در عرض نیم ساعت. اما شما باید فقط نیم ساعت هندل بزنید تا اتومبیل‌تان را روشن کنید. آن هم آیا روشن بشود یا نشود.
– اسب برایت کره اسب می‌زاید. سرمایه‌ات را دوبرابر می‌کند. آیا اتومبیل می‌تواند بزاید؟ تازه باید هی خرجش هم بکنی. آدم باید احمق باشد اتومبیل را به اسب ترجیح بدهد.
– ارتش‌های قوی تاریخ همواره اسب داشته‌اند. سرداران بزرگ و رشید تاریخ تا بوده بر روی اسب از سربازان‌شان سان دیده‌اند. کدام ژنرال مغز خر خورده‌ای می‌آید در اتومبیل بنشیند و از سربازانش سان ببیند؟ هیچ ارتش قوی‌ای در دنیا نخواهد بود که به اسب نیاز نداشته باشد.
– حالا گیریم که اتومبیل هم داشتم. آیا هرکجا که بروم سوخت این کوفتی آماده است؟ نیست بخدا. اما غذای اسب که همان علوفه باشد همه‌جا هست.
– یک سر پایگاه اجتماعی مرد به اسب‌هائی وصل است که او دارد. به اصالت اسب‌های طویله‌اش. اگر اسب را کنار بگذاریم از زندگی آنوقت دیگر وای بحال معیارهای اجتماعی‌مان.
– عزیزجان گیریم که فردا صبح بلند شدیم و دیدیم همه اسب‌های دنیا مرده‌اند و جایشان اتومبیل آمده. فکر نمی‌کنی چقدر سختی و مرارت در چنان روزی در انتظار بشریت است؟ نه جائی می‌توانی بروی نه کاری می‌توانی بکنی.
– خودت را خسته نکن داداش. فرهنگ مردم جامعه ما بسته به چهارپا است. فرهنگ هم هزاران سال طول می‌کشد عوض شود. اگر فکر کردی روزی خواهد آمد که بچه‌های تو یا بچه‌های بچه‌های تو بجای اسب سوار اتومبیل بشوند کور خوانده‌ای. فرهنگ «اسب سالار» جای خود را به این سادگی به فرهنگ «اتومبیل سوار» نمی‌دهد. مقوله فرهنگ را شما دست‌کم نگیر پدر جان.
نتیجه اول: ای‌کاش یکی از همین خلایق امروز سر از خاک بر می‌کرد و می‌دید صد و اندی سال بعد دنیا چه شکلی شده.
نتیجه دوم: آنان که فکر می‌کردند تغییر ارزش‌ها و فرهنگ و باورهای یک جامعه از اسب به اتومبیل یک فرایند پیچیده و طولانی است و قرار است هزاران سال طول بکشد ظاهرا کمی نعل وارونه می‌زدند.
نتیجه سوم: صد سال بعد (مثلا در سال ۲۱۱۰ میلادی یا ۱۴۸۸ شمسی) مردم آن زمان در مورد باورهای اجتماعی و فرهنگی و مذهبی من و شما چه خواهند گفت؟؟؟؟؟
نتیجه چهارم: یک ضرب‌المثل پلاستیکی (نه چینی!) هست که می‌گوید: «جلوی رودخانه «تغییر» را با کاه «سنت و فرهنگ» نمی‌توانی سد ببندی الاغ‌جان که اگر می‌شد من و تو هنوز توی غار بودیم دلبندم!»

دور نیست، دیر نیست

نوامبر 10, 2009

آدم می‌ماند چه بگوید و چه بنویسد در این دوران. هجوم رویدادهای داخل کشور به من اجازه فکر کردن عادی و روزمره درباره آنها را هم نمی‌دهند چه رسد به نوشتن مطلبی که در خور شما عزیزان باشد. از روز ۱۳ آبان تا کنون دارم فکر می‌کنم چه بنویسم و از کجای آن همه حضور بنویسم. از آن همه مردم که باتوم خوردند، کشته‌شدند، شکنجه شدند و باز هم آمدند به خیابان تا رای خود را باز طلب کنند بگویم یا از آن دخترکی که از هموطن یوینفرم‌ پوش خود چوب می‌خورد؟ از آنانی بنویسم که زبانی جز نفرت حالی‌شان نمی‌شود یا از آن مردمی که نفرت در برابر بزرگواری‌شان خجل می‌شود؟ از چه بنویسم؟ از که بگویم؟ آدم می‌ماند.

این چند خط نوشتم تا در آرشیو این وبلاگ داشته‌باشم نوشته‌ای درباره این ۱۳ آبان غرور آفرین. هرچند که می‌دانم سال‌ها بعد که بازگردم و نگاه کنم نیز نمی‌توانم لفظی و وصفی برای آنچه شما مردم در این روز کردید بیابم. امان از این گوش‌های کر که جهانیان شنیدند صدای اعتراض شما را از آن سر دنیا اما این‌ها که چوب بر سر شما می‌شکنند هنوز نشنیده‌اند آن را. باز هم فریاد خواهید کشید و بلندتر خواهید گفت در آینده. امیدوارم اگر این جماعت گوش‌ها را با موم پر کرده‌اند لااقل قادر باشند ببینند دهان و صورت خشمگین‌تان را. امیدوارم چماق‌ به دستان روزی باتوم‌شان را در پای شما بیاندازند و در جلوی شما زانو بزنند. دور نیست، دیر نیست.

لینک این مطلب در بالاترین

لجن سبز روزی شسته‌ می‌شود و می‌رود. روسیاهی این دوران اما به سیاه‌کاران خواهد ماند.

نوامبر 2, 2009
  • لجن سبز بودن در کف جوب شرف دارد به جلاد سرخ دست بودن.
  • سبز لجنی بهتر است از رنگ سیاه انسانیت پایمال شده.
  • لجن سبز حیات دارد و بدن هم‌نوعش را زیر شکنجه سیاه نمی‌کند.
  • سبز لجنی در مسیر آب درست می‌شود. جنازه سیاه بادکرده اما در سردخانه میوه.
  • لجن سبز سلامت انسان را تهدید می‌کند اما چوب به دست کریه وجود انسانیت را برنمی‌تابد.
  • سبز لجنی رنگی است میان رنگ‌ها که می‌تواند تغییر کند. سیاهی زندگی رنگی است که بالاتر از آن رنگی نیست.
  • لجن سبز روزی شسته‌ می‌شود و می‌رود. روسیاهی این دوران اما به سیاه‌کاران خواهد ماند.

لینک این مطلب در بالاترین