Archive for the ‘از هر دری سخنی’ Category

شما عجب مُخی هستید آقای عزیز…هزار ماشاءالله!

نوامبر 24, 2009

 خواسته یا ناخواسته و شوخی و جدی گیر یک بابائی افتادیم که الان فکر می‌کند من می‌توانم یک قورباغه را تبدیل کنم به گاومیش بال‌دار.

—————————————–

مردم شهر جزیره‌ای «گارپالوس» آدم‌هائی بودند که دوست داشتند کارهای‌شان را به روش خودشان انجام بدهند. مثلا وقتی می‌خواستند خانه بسازند سه نفر آدم روی دوش هم قرار می‌گرفتند تا یک عدد آجر را برسانند آن بالا دست اوستا بنّا. بعد باید آن بابائی که روی کول باقی ایستاده بود می‌آمد پائین و یک عدد آجر دیگر برمی‌داشت و دوباره با جست و خیز و تقلا و کمک آن دو نفر دیگر روی کول آنها قرار می‌گرفت تا آجر بعدی را برساند به بالای دیوار. رساندن سیمان و آب و گچ به این روش به سقف ساختمان که دیگر عذاب‌ الیمی بود که بیا و ببین.

این شد که روزی که «ماتاریالوس» گدا پیشنهاد کرد که «بابا آجر را از پائین با دست پرتاب کنید بالا» انقلابی در وضعیت خانه‌سازی مردمان شهرش برپا کرد و باعث سرعت گرفتن ساخت و ساز شد.

صدها سال گذشت تا «آناپاتالوس» گاودار به مردم پیشنهاد کرد «یک چرخ بگذارید آن بالا و از این پائین سطل را پر از آجر کنید و بعد  با طناب بکشیدش بالا». این ایده باعث گسترش افسار گسیخته شهر شد و «گارپالوس» را عروس شهرهای آن نواحی در وسط دریای «ماچا ماچا» کرد. بگذریم که تا شعاع پانصد کیلومتری آن جزیره هیچ آدمی زندگی نمی‌کرد.

به‌پاس این همه «علم و دانش» و این همه «فهم و شعور» و این همه «کمک به هم‌نوع» مردم خوب و مهربان شهر «گارپالوس» سیصد‌سال کار کردند تا مجسمه این‌ دو نفر را ساختند و در میدان مرکزی شهر نصب نمودند. در دانشگاه‌ها و مراکز علمی «گارپالوس» کنفرانس بود و مقاله و سمینار تا بفهمند این دو نفر این همه عقل توی کله‌شان را از کجا آورده بودند. حتی رشته‌های «ماتاریالوس شناسی» و «آثار شناسی آناپاتالوس» در مدارس عالی‌شان به‌راه انداختند.

نتیجه اخلاقی داستان فوق: گاهی وقت‌ها برای بعضی‌ها یک آدم آی.کیو ۳۳ می‌شود انیشتن. کافی است عکس کاری که دیگر خلایق می‌کنند عمل کند. خودبخود به سمت مثبت تاریخ بشر به حرکت درمی‌آید.

 

گفت هرآنچ یافت می‌نشود آنم آرزو است

مه 18, 2009

این رفیق ما می‌گوید «این چهارشنبه بلیط بخت‌آزمائی پنجاه میلیون دلار است. بیا من و تو هرکدام پنج دلار بگذاریم روی هم شاید بردیم». برای اینکه حال حرف زدن و بحث کردن نداشتم دست کردم توی جیبم و پول یک ساندویچ کوچک (همان پنج‌ دلار مذکور) را جرینگی دادم بهش با مقدار فراوانی سوزش دل و اشک چشم بابت حرام کردن این پنج دلار. یکی نیست بگوید آخر ما شانس یک به ده میلیون داشتیم اصلا به دنیا نمی‌آمدیم عزیز جان! حالا گیرم خداوند هم تصمیمش عوض شد بعد که ما را فرستاد به این دنیا و کارت بنزین شانس ما را دستکاری کرد ما شانس‌مان شد یک به ده میلیون. بابا آخر ما تا حالا که چهار دهه و خورده‌ای از عمرمان می‌گذرد نباید یک نمونه شانس یک به هزار توی زندگی‌مان می‌دیدیم یک به ده میلیون پیش‌کش؟ مثلا یک دختر زیبا از ما خوشش می‌آمد یا بیل می‌خورد توی کله یک پدر آمرزیده‌ای ما را شریک کسب و کار خودش می‌کرد یا مثلا تا حالا بقدر پول یک همبرگر بلیط بخت‌آزمائی‌مان توی این سال‌ها برده بود.

حیف که حال و حوصله نداشتم باهاش حرف بزنم. اگر شانس داشتیم الان نبایستی از صبح تا شب عین اسب عصّاری دور خودمان بچرخیم نصف بیشتر پول‌مان را هم دولت اینجا بردارد به انحاء مختلف بعدش بگوید «مرسی که مالیاتت را به‌موقع می‌دهی. چه پسر نازی! به‌به. خدا به پدر مادرت ببخشدت اینقدر که تو حیوان زبان بسته کار کن و مالیات بده خوبی هستی». شانس داشتیم صنار سه شاهی پول برای روزگار پیری و کوری‌مان تا حالا کنار گذاشته‌بودیم نه اینکه آخر ماه دست می‌کنیم توی جیب مان بجای پول …( استغفر‌الله!)

شانس داشتیم انواع و اقسام مواد شیمیائی و فیزیکی خون‌مان از قبیل کلسترول و اوره و اسید اوریک و قند و چربی و اومگا فلان و ویتامین بهمان اینقدر نامیزان نبودند آدم یک قاچ پیتزا هوس می‌کرد نخورده از خجالت و عصبانیت اینکه الان است فلان خونش بالا برود و رگ قلبش بگیرد و بیافتد بمیرد و یا سکته کند علیل و ذلیل شود در مملکت غربت خون خونش را نمی‌خورد. شانس داشتیم شکم‌مان دودور دودور کنان سه متر جلوتر از ما خبر ورود بهجت اثرمان را جار نمی‌زد. شانس داشتیم بقدر پنج‌هزارتا تار مو از همان پنجاه میلیون دلاری که قرار است در خواب ببریم روی کله‌مان وجود داشت که لااقل دخترهای زشت جواب نگاه‌مان را بدهند، خوشگل‌ها که ظاهرا با شانس یک به پنج میلیارد نگاه‌مان می‌کنند! خلاصه بقول رفیق دوران دبیرستان‌مان «اگر شانس داشتیم اسم‌مان را گذاشته بودند «شانس‌الله»»!

ببینیم نصیب‌مان چه می‌شود چهارشنبه. پنجاه میلیون دلار پول نقد یا پنجاه میلیون متر مکعب باد هوا!

حق نشاید گفت الا زیر لحاف

مه 10, 2009

ورتیگونه و فورکلارنده عزیز

(تندی‌ها و گلایه‌های مطلب زیر خطاب به شما دو دوست خوبم نیست. حرف شما بهانه‌ای شد که حرف دلم را با شما درمیان بگذارم)

در پای «قاراپاگال یعنی بزرگ یا کوچک» گفته‌اید:

یک چیز دیگه، توجه کردی که این نوع نوشتن، اینکه همه چیز رو مثل عیسی مسیح به شکل داستان درآورد و گفت چقدر داره زیاد میشه.

و

عجب داستانی بود محمد جان آدمو یاد خودش میندازه.

سلام. راستش چه بگویم؟ بگویم داستان است؟ بگویم نمی‌دانم چه شد این داستان (و دیگر داستان‌های اینجا) را نوشتم؟ اصلا نمی‌دانم. نه می‌دانم و نه دلم می‌خواهد بدانم. ببخشید لحنم خیلی تند است. آخر این هم شد وضع؟ یعنی باید بعد از خواندن انواع و اقسام داستان‌های کوتاه و بلند در زندگیم بیایم و دست آخر سر پیری دو کلام حرف را بتپانم به قالب رنگ و رو رفته «سمبولیک» تا بلکه (و این فقط یک «بلکه» و یک «شاید» است) مخاطب متوجه حرف من بشود؟ خطابم با شما دو تا دوست خوب نیست. خطابم با هیچ‌کس نیست. خطابم با خودم است. ببخشید. احساس پوسیدگی عمیقی می‌کنم.

تا کی قرار است من نویسنده چیزی بیایم و مدام حرفی را که صدها هزاربار تکرار شده باز تکرار کنم و بقول فرنگی‌ها حرف من بر گوش‌های ناشنوا بیافتد؟ که ای کاش مشکل از «گوش» بود نه از مرکز فرماندهی گوش. بخدا خسته شده‌ام. آنکه می‌توانست «به شیوه باران پر از طراوت تکرار» باشد فروغ فرخزاد بود که تمام شد و رفت. خلاص. آخر مسلمان‌ها آدم دردش را به که بگوید؟ شده‌ است حکایت آن بابائی که بچه‌اش را گذاشت مکتب‌خانه سواد یاد بگیرد ملای مکتب بعد چند وقت آمد در خانه یارو گفت «این بچه‌ات آدم که نمی‌شود هیچ، من را هم دیوانه کرد»! و من نگارنده این وبلاگ واقعا مانده‌ام (=درمانده‌ام) که با «مردم این ناحیه» از کدام «پنجره» باید صحبت کرد تا بلکه متوجه بشوند که دو و دو می‌شود چهار.

خطابم هیچ کس خاصی نیست. حرف شما دو دوست عزیز و همراه دلسوز جرقه‌ای بود که بشکه باروت من را منفجر کرد. دارم در وسط خیابان داد می‌زنم و می‌دوم. وای بر ما اگر قرار است بعد فلان‌قدر هزارسال تمدن و قمپز داشتن آن اکنون در عصر بلوغ ارتباطات و اینترنت باید برای خلایق قصه گفت (آن هم به سبک بسیار پیش پا افتاده) تا بلکه بفهمند در کجا هستند. به همان قبله که صبح تا شب ما هفده بار به سویش خم و راست می‌شویم و بندگان خاص صاحب آن از شب تا صبح به سمتش نیایش می‌کنند قسم که من نفهم خاک بر سر احمق کودن بی‌سواد نه داستان نویسم و نه طنز نویس. «از بد حادثه اینجا به پناه آمده‌ایم». آن چارسال پارسال‌ها که شروع کردم به نوشتن در اینجا دیدم انگار نوع زبان من با زبان مردمان فرق دارد. این بود که قند و شوکولات دور نوشته‌هایم کشیدم و به هموطنان عزیز عرضه‌اش کردم. اما دیگر بریده‌ام. آب روغن قاطی کرده‌ام اساسی. خیلی هم شدید.

ساده بگویم من زبان هموطنانم را نمی‌فهمم. این دردآور است. نمی‌دانم زیر آن کاسه استخوانی سر ایشان چه می‌گذرد. اشکال هم از من است. مگر می‌شود فلان‌قدر میلیون آدم همه چنین و چنان باشند و آنوقت من یکی باشم (به همراه چهارتا و نصفی آدم دیگر) که آنگونه نباشم؟ دو هفته است دارم با خودم کلنجار می‌روم که اینجا را ببندم بروم پی عشق و حالم. عشق و حال! منظورم این است که یک فکری به‌حال بدبختی‌های زندگیم بکنم. نه اینکه بخواهم منتی بر سر کسی بگذارم. ابدا. هرچه کردم و هرچه نوشتم به عشق شما و برگ سبزی بوده تقدیم به شما مخاطب من. اما دارم فکر می‌کنم دیگر بس است. اگر بدهی‌ای معنوی در کار بوده یا تکلیف دینی‌ای یا احساس مسئولیتی یا حس پز آمدنی یا هرچه بوده فکر می‌کنم همه‌اش با بهره‌اش ادا شده. شاید هم نشده. اصلا نمی‌دانم. شده‌ام عین یک ماشین که گاز و ترمزش را همزمان فشار بدهی.

فعلا اینجا را نمی‌بندم. فقط کمتر می‌نویسم. اشکال از من است. تکرار می‌کنم اشکال از من است. اگر می‌خواهم در این گردونه بمانم باید سعی کنم بفهمم یک «ایرانی» چگونه می‌اندیشد. به احتمال زیاد باید خیلی هم خجالت بکشم از اینکه چهل و چند سال از عمر بی‌برکت من می‌رود و هنوز که هنوز است مردمی که چهل سال با ایشان زیستم را نمی‌شناسم. خجالت هم دارد. خسته شده‌ام از اینکه قرص ویتامین را روکش شوکولات بکشم و بعد با هزار و یک دلقک‌بازی کاری کنم که مردمانم به‌ خنده دهان بگشایند تا بلکه بتوانم این قرص را به ایشان برسانم. کاش کار همینجا ختم می‌شد. نخیر. بعد همین که شیرینی شوکولات مذکور رفت بچه داستان ما باقی‌مانده را تف می‌کند توی صورت من بدبخت گردن شکسته. ای‌کاش می‌شد شترق بزنم …

اصلا ولش کن. هیچی. هرکس احساس کرد در این نوشته به او توهین کرده‌ام صمیمانه عذر می‌خواهم. راستش را بگویم این چند روزه دارم وبلاگ‌هائی که از این یا آن کاندیدا پشتیبانی کرده‌اند را می‌خوانم. گر گرفته‌ام از خواندن‌شان. اکثرا آنقدر بد استدلال کرده‌اند و ضعیف که آدم خجالت می‌کشد که دارد چنین متنی را می‌خواند. من کاری ندارم به اینکه چه کسی خوب است چه کسی بد است. نگران این هم نیستم که طرف با این نوع استدلال کردنش چه به سر کاندیدای خودش می‌‌آورد. نگران این هستم که این «قرآن بدین نمط خوانی» باعث رفتن رونق مسلمانی شود. یعنی حالا کار نداریم که به سر گاراپاقال چه آمد و چه نیامد و انتخابات چه است و چه نیست و کاندیدا چه شرایطی باید داشته باشد و نداشته باشد … همه اینها به کنار، من نگران این هستم که معنای کلمه «استدلال» هم دارد مسخ می‌شود بقول عرب‌ها «مسخ شدنی». وقت کردم و حالش را داشتم بیشتر توضیح خواهم داد.

آخیش! این را نوشتم سبک شدم. حرف توی گلویم مانده بود. ممنون هستم که پا به پای من دیوانه همراهی می‌کنید و تحمل. من شما دوستان را نداشتم برای درد دل کردن باید چه می‌کردم؟ یک دنیا شکر و یک کهکشان تشکر که هستید و به من گوش می‌کنید.

با کمال احترام
محمد

پ.ن: این متن را در حالی که فشار خونم دارد شقیقه‌هایم را می‌ترکاند و ضربان قلبم خداتا است نوشتم. جسارتا حق این که بعد از آرام شدن نسبی اعصابم این متن را کلا از اینجا بردارم را برای خودم محفوظ می‌دانم. یک بار دیگر تاکید می‌کنم که لوله مسلسل من در متن بالا به سمت هیچ‌کس خاصی هدف گرفته نشد. دلم از مردمم پر بود. همین.

همینجوری الکی الکی

مارس 19, 2009

تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است

از کجایش بگویم؟

مارس 10, 2009

«گزارش توسعه انسانی اعراب» توسط «برنامه توسعه سازمان ملل متحد» تهیه می‌شود و به مشکلات و پیشرفت‌های توسعه انسانی در کشورهای عربی می‌پردازد. گزارش سال ۲۰۰۳ میلادی در مورد «آموزش و پرورش» در این کشورها است. من متن اصلی را اینجا پیدا کردم. یک فایل پی‌دی‌اف است که ۲۱۷ صفحه دارد. من هم مثل شما حال و حوصله خواندن این گزارش بصورت کامل را ندارم. با من همراه شوید تا نگاهی به نمودارهای آماری این گزارش بیاندازیم (اعداد و ارقام بعضی از این نمودارها مربوط به سال‌های قبل‌تر از ۲۰۰۳ هستند):

– در صفحه ۷۴ آمار روزنامه‌های کشورهای عربی با کشورهای درآمد بالا و درآمد پائین مقایسه شده. کشورهای عربی حدود ۵۰ روزنامه به ازای هر ۱۰۰۰ نفر جمعیت‌شان دارند در حالی‌که کشورهای با درآمد بالا حول و حوش ۲۸۰ روزنامه به ازای هر ۱۰۰۰ نفرشان.

– در همان صفحه ۷۴ میزان رادیو‌ها (دستگاه رادیو و نه ایستگاه فرستنده) نیز مقایسه شده. کشورهای عربی چیزی در حدود ۲۵۰ رادیو به ازای هر ۱۰۰۰ نفرشان دارند و کشورهای با درآمد بالا حدود ۱۲۵۰ رادیو برای هر ۱۰۰۰ نفرشان.

– در صفحه ۷۵ میزان تلویزیون‌ها (دستگاه تلویزیون) مورد مقایسه قرار گرفته. کشورهای عربی حدود ۲۰۰ تلویزیون برای هر ۱۰۰۰ نفر دارند و کشورهای بادرآمد بالا حدود ۶۵۰ تلویزیون برای هر ۱۰۰۰ نفر. متوسط جهانی هم حدود ۳۰۰ دستگاه تلویزیون برای ۱۰۰۰ نفر بوده.

– در صفحه ۷۸ تعداد خطوط تلفن کشورهای عربی با دیگر کشورها مقایسه شده. کشورهای عربی کمتر از۱۰۰ خط تلفن به ازای هر ۱۰۰۰ نفر داشته‌اند و در کشورهای اروپائی حدود ۴۰۰ و آمریکای شمالی حدود ۷۰۰ خط تلفن برای هر هزارنفر موجود بوده. متوسط جهانی هم کمی کمتر از ۲۰۰ خط تلفن برای هر ۱۰۰۰ نفر بوده.

– در صفحه ۷۹ تعداد کامپیوترهای شخصی مقایسه شده. متوسط جهانی حدود ۷۵ کامپیوتر به ازای ۱۰۰۰ نفر بوده (سال ۲۰۰۲) و در کشورهای با درآمد بالا تقریبا ۴۰۰ کامپیوتر به‌ ازای هر ۱۰۰۰ نفر داشته‌اند. کشورهای عربی چیزی در حدود ۲۵ – ۲۰ کامپیوتر شخصی به ازای هر ۱۰۰۰ نفر داشته‌اند.

– در همان صفحه ۷۹ ضریب نفوذ اینترنت در سال ۲۰۰۱ در کشورهای عربی را می‌بینیم که کشورهای امارات، بحرین و قطر صدرنشین هستند میان کشورهای عربی و عراق و سودان و یمن و سوریه و لیبی در ته جدول قرار دارند.

– صفحه ۸۳ همان چیزی را نشان می‌دهد که من آن را شنیدم ولی باور نکردم. اصلا همین قضیه باعث جستجوی من شد تا بفهمم حرفی که شنیده‌ام چقدر درست بوده که متاسفانه کاملا درست بود. میزان ترجمه کتاب‌ در کشورهای عربی در بین سال‌های ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۵ با سه کشور اسپانیا، مجارستان و اسرائیل مقایسه شده. اسپانیا به ازای هر یک میلیون نفر جمعیتش حدود ۱۰۰۰ کتاب ترجمه کرده. مجارستان کمی بیش از ۵۰۰ عنوان و اسرائیل (دشمن اعراب) چیزی در حدود ۳۸۰ – ۳۷۰ عنوان کتاب به ازای هر یک میلیون نفرشان در این سال‌ها ترجمه کرده‌اند. کشورهای عربی در این مقایسه آنقدر کم ترجمه کرده‌اند که پهنای خط نمودار ترجمه ایشان تقریبا محو شده! به‌عبارت دیگر چیزی در حد کمی بیشتر از «صفر»! (دست‌شان درد نکند)

– صفحه ۸۷ نسبت دانشجویان چند کشور عربی که در رشته‌های علمی در دانشگاه ثبت‌نام کرده‌اند را بین سال‌های ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۵ با کشور کره مقایسه می‌کند. بیشترین میزان بین این کشورها حدود ۷ درصد بوده که متعلق است به اردن. عربستان چیزی در حدود ۳ – ۲ درصد دارد. کره اما حدود ۲۰ درصد دانشجویانش در این سال‌ها در رشته‌های علمی درس می‌خوانده‌اند.

– باز همان صفحه ۸۷ تعداد دانشمندان و مهندسانی که در زمینه‌ «تحقیقات و توسعه» (همان R&D خودمان!) بین سال‌های ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۰ بوده‌اند را مقایسه می‌کند. آمریکای شمالی به ازای هر یک میلیون نفر جمعیتش ۴۰۰۰ نفر دانشمند و مهندس مشغول تحقیق داشته. متوسط جهانی ۱۰۰۰ بوده و متوسط کشورهای عربی حدود ۴۸۰ – ۴۷۰ بوده (حدود هشت تا نه برابر کمتر از آمریکای شمالی).

– در صفحه ۸۸ می‌بینیم که آمریکا، ژاپن و سوئد سه و یک دهم GNP خود را به امر تحقیق و توسعه اختصاص داده‌اند درحالی که کشورهای عربی دو دهم درصد.

– صفحه ۹۳ میزان چاپ کتاب (چه ترجمه و چه تالیف) در سال ۱۹۹۱ را بین کشورهای عربی و دیگر کشورهای جهان مقایسه می‌کند. کشورهای صنعتی چیزی حدود شش دهم کتاب به ازای هر یک میلیون نفرشان چاپ کرده‌اند و کشورهای عربی کمی بالاتر از «صفر».

باقی آمارها را خودتان نگاه کنید. هرچه خواستید نتیجه بگیرید. بیخود نیست امثال القاعده و حماس مثل آب خوردن در میان مردم و جوانان این جوامع عضو‌گیری می‌کنند و آدم برای بمب‌بستن به خود و کشتن دیگران زیر دست و پا ریخته. فقط باید دولا شد و جمع‌شان کرد که بن‌لادن و دیگران بخوبی این‌کار را کرده‌اند.

—————————–
پ.ن: اشتباهات احتمالی ترجمه یا تایپ را بفرمائید تا در اسرع وقت اصلاح کنم. متشکرم.

تمدن اسلامی

مارس 8, 2009


– در زمان تمدن درخشان اسلامی شکوفائی علم و هنر به دنبا…
– مگر تو شیعه نیستی؟
– چرا. هستم. چه ربطی دارد؟
– مگر تو معتقد نیستی که پس از فوت رسول‌الله (ص) خلافت و جانشینی او را دیگرانی که نباید غصب کرده‌اند؟
– حالا گیرم اعتقادات من اینگونه باشد که تو می‌گوئی.
– پس هر آنچه برپایه آن «غصب» ساخته‌شده باشد که دیگر «اسلامی» نیست. انگار که کسی زمین اجداد تو را غصب کند و بعد از پنج نسل وارثان او برجی عظیم و با شکوه در آنجا بنا کنند، آنوقت آیا برای برپائی این برج با شکوه تو دست می‌زنی و سوت می‌کشی؟ ریشه جانشینی بعد از پیامبر خدا (ص) از نظر تو غصبی بوده. هر کاری هم که به دنبال آن کرده‌اند مسلما مشکل شرعی داشته. اول برو تکلیف خودت را با اعتقاداتت روشن کن بعد برگرد با من حرف بزن.
———————-
و چنین بود که بنده در برابر حرف حساب یا ناحساب این برادر مسلمان پاکستانی در اتوبوس (که خوشحال هم شده بود یک برادر مسلمان با یک جفت گوش پیشش نشسته) ناچار ساکت شدم و دیگر هیچ نگفتم تا رسیدیم به خیابان کینگ و من با یک خداحافظی ساده از او جدا شدم.

افکار مغشوش من

مارس 3, 2009

خیلی احمقانه است که من با نگاه به «اسمایلی»‌های خندان یا گریان یا لبخند‌زن غرق شادی و احساس می‌شوم؟ خیلی سبکی است که من وقتی «سگ» می‌بینم دلم می‌رود برای نگاه کردن در چشم‌هایش و به صاحبش حسودیم می‌شود؟ خیلی سبک‌سری است که من وقتی کودکی می‌بینم دوست دارم هم‌سن او باشم و با او بازی کنم؟ یکهوئی آب بروم مثل این کارتون‌ها و هم اندازه او بشوم و دور حوض به دنبال هم بدویم با تفنگ پلاستیکی. خیلی دیوانگی است که من با سنجاب‌ها حرف می‌زنم؟ خیلی وقت آزاد دارم که می‌نشینم روی اینترنت عکس‌های گربه‌ها را نگاه می‌کنم و قربان صدقه‌شان می‌روم؟ خیلی مغز خر خورده‌ام که موجودی بنام «خر» برایم زیبا است با آن چشم‌های درشت و معصوم؟

نمی‌دانم اما یک چیزی در درون احساس من است که وادارم می‌کند به دنیا و به حیوانات و به انسان‌ها و به عکس‌ها و به فیلم‌ها و به جزئیات هر چیزی مثل یک کودک نگاه کنم. شاید عجیب نیست که اولین خاطره‌ای که بیاد دارم از زمان تاتی‌تاتی کردنم است که با برادر بزرگ‌ترم داریم روی کف زمین بازی می‌کنیم. این تنها خاطره است از آن دوران اما هست.

شاید هنوز رشد نکرده‌ام. شاید هیچ‌وقت رشد نکنم. شاید من کودکی هستم در قد و قواره یک آدم بزرگ کچل شکم گنده. یا یک آدم بزرگ شکم گنده که از غار کودک‌بودن رانده شده و اکنون می‌ترسد اولین میمون انسان‌نمائی باشد که در بیرون غار زندگی می‌کند. راستی اولین انسانی که تصمیم گرفت یا ناچار شد در بیرون غار زندگی کند شب اولش چه احساسی داشت؟ می‌دانست که دارد یک تحول عظیم در جهان ایجاد می‌کند؟ مسلما نمی‌دانست. اگر گرگی یا حیوانی سر رسیده بود و این آدم را می‌خورد آیا پیشرفت جامعه بشری به مدت ده‌ها هزار سال به تاخیر نمی‌افتاد؟ شاید هم افتاد؟ یعنی جائی که الان ما هستیم به یک گرگ در ده‌ها هزار سال پیش و اینکه یک شب برود شکار یا نرود بستگی دارد؟

اما همه اینها چه ربطی به شمای خواننده اینجا دارد؟ خودم هم نمی‌دانم فقط ببینید که در ذهن من چه غوغائی برپا است و بدون نیاز به فکر کردن از کجا به کجا می‌رسم. توجه دارید که برای یک نوشته منطقی با سر و ته درست و حسابی باید چقدر در ذهن خودم بکاوم و بگردم؟ اگر اشتباه نکنم به موارد شدید این اختلال ذهنی می‌گویند «پریش‌ افکاری».

منتی نیست بر شما دوست عزیز. از شما متشکرم که من را تحمل می‌کنید با همه افکارم و با همه بچگیم. بروم بخوابم شاید خواب یک خرس قهوه‌ای ناز را ببینم. مدل آن‌ها که در کارتون‌های والت‌دیسنی دهه ۶۰ میلادی بودند. آنوقت من و او با هم می‌رویم بازی. شما هم نگران نباشید که این محمد بنده خدا خل شده. خیلی بهتر یا بدتر از شب‌های دیگرش نیست. یک لحظه نقاب «سیاسی» و «اجتماعی» خودش را از صورتش برداشته دارد این‌ها را می‌نویسد. حالش دوباره خوب (شاید هم بد؟ که می‌داند؟) می‌شود می‌آید از فلان عارضه در قلب نظام اقتصادی سیاسی کشور انتقاد می‌کند. اصلا مگر نمی‌شود همبازی خرس‌ها بود و در مورد وضع کشور هم نظر داشت؟

هوای ما را دارید؟

فوریه 27, 2009

حالا هی بگوئید می‌خواهیم برویم خارج. این پیش‌بینی وضع هوای تورنتو است برای امشب، پنجشنبه تا صبح شنبه به نقل از وب‌سایت اداره هواشناسی کانادا:

پنجشنبه شب قرار است که هوا تا صبح گرم‌تر بشود و از ۴ درجه بالای صفر به ۷ درجه بالای صفر برسد و کمی مه نیز دیده شود. باد هم در این مدت با سرعت ۳۰ کیلومتر در ساعت نوازش‌گر خلایق خواهد بود.

بعد روز جمعه صبح ظاهرا بارانی خواهد بود و حول و حوش بعد از ظهر نم‌نم باران یا تبدیل می‌شود به شرشر باران یا کمی برف. باد هم که در این مدت بین ۴۰ تا ۶۰ کیلومتر در ساعت سرعت داشته در بعد از ظهر جهتش عوض می‌شود و با چیزی در حدود ۵۰ کیلومتر در ساعت در اوائل بعد از ظهر خدمت مردم خواهد بود. صبح هم که در بالا گفته شد حدود ۷ درجه سانتیگراد بالای صفر خواهد بود که دو درجه دیگر گرم‌تر می‌شود تا به ۹ برسد.

بعد ناگهان دمای هوا در بعد از ظهر به صفر سقوط خواهد کرد. اما بخش زیبای داستان هنوز مانده. جمعه شب (شوم جمعه) هوا باز می‌شود و ابرها از آسمان دل‌انگیز کنار می‌روند و دما تا ۱۶ درجه زیر صفر پائین می‌آید. باد بین ۳۰ تا ۵۰ کیلومتر در ساعت را هم که به آن اضافه کنید آنوقت است که مردم بیچاره‌ای که منتظر اتوبوس در ایستگاه هستند سرمائی در حدود ۲۶ درجه زیر صفر را حس خواهند کرد! یعنی در عرض کمتر از ۲۴ ساعت (یحتمل در عرض حدود ۱۲ ساعت) دمای هوا در تورنتو از ۹ درجه بالای صفر به حد و حدود ۲۶ درجه زیر صفر خواهد رسید.

حالا باز بپرسید کانادا چه جور جائی است!