Archive for the ‘افکار من’ Category

میرحسین برای حسینعلی در ماه حسین اعلام عزا کرد

دسامبر 21, 2009

یعنی آدم از این بدشانس‌تر؟ مخالفان تو تظاهرات میلیونی و چندصدهزار نفری به‌راه انداخته‌اند و تو بعد شش هفت ماه بالاخره توانسته‌ای چند ده‌هزار نفر را با مشقت فراوان جمع کنی و برای نشان دادن قدرتت ببری در خیابان. بعد دو سه روز نگذشته از این کار، همین که داری عرقت را خشک می‌کنی ناگهان مرجع دینی مخالفان تو که اسمش «حسینعلی» است در ماه محرم که ماه عزاداری برای امام حسین (ع) است و همه جا فریاد حسین حسین مردم بلند است از دنیا می‌رود. حالا اگر ماه عادی‌ای بود شاید می‌شد قدری در برنامه‌های تلویزیون دیمبل و دامبول گذاشت بجای عزاداری و احیانا حرکات موزون کرد اما در ماه محرم که نمی‌شود. هیچ‌ رقمی راه ندارد که در ماه محرم عزاداری نکرد.

از بد روزگار هم رهبر مخالفان تو اسمش باشد «میرحسین». این آقای «میر حسین» دستور عزاداری برای «حسینعلی» را می‌دهد. آن هم در دهه اول ماه محرم کوچه و شهر و در و دیوار پر است از تکیه و مجلس عزاداری در شهر و ده. بدتر از همه اینکه ظاهرا روز هفتم «حسینعلی» هم با روز عاشورا مصادف می‌شود (یا همان حدود است). همین است که گفتم باید «اِند» آدم‌های بدشانس باشی حالا برو ببینم می‌توانی جلوی عزاداری اعلام شده توسط میرحسین برای حسینعلی در ماه حسین را بگیری یا نه.

آنکه می‌بیند شاید بترسد اما اگر او نترسید روئین‌تن خواهدشد، با روئین‌تن چه خواهید کرد؟

دسامبر 7, 2009

برادر ارزشی،

روز دانشجو آمد و باز نیاز به تو شد و چماق تو برای کوبیدن بر سر مردم. وقتی باتومت را بالا بردی حواست به دو نفر باشد. اول آن هموطن و هم‌ دینت که می‌خواهی باتومت را بر او فرود آوری. دوم کسی که ناظر این عمل زشت تو است. چرا؟ خیلی ساده، هر دوی اینان یا از تو می‌ترسند و -از دید شما البته- درس عبرت می‌گیرند و دیگر پیگیر رای خود نمی‌شوند یا -و این «یا» را با مکث می‌نویسم که پی‌آمد‌های آن عظیم است- یا می‌بینند با آنان چه می‌کنی و حلاج‌وار باز صحنه را خالی نمی‌کنند. اگر ترسیدند و نیامدند به میدان که از دید شما فبها. اما اگر باز آمدند و بودند و حضور داشتند، آنوقت است که دیگر … (جمله‌ام را خودت ای برادر ارزشی کامل کن و بترس از چنان روزی)

اووووو وه! کجای کاری آقا جان؟ باید حالا حالا ها کار فرهنگی کرد و فرهنگ ساخت

نوامبر 14, 2009
کمی بیش از صد سال قبل:
– آقاجان این‌که نمی‌شود که. مردم هزاران سال سوار اسب و الاغ شده‌اند. کسی برای اتومبیل تره هم خورد نخواهد کرد. بیانداز دور این قرطی‌بازی‌ها را.
– اتومبیل قوه و قدرت اسب را ندارد. با وجود اسب چه کسی به این جعبه فلزی برای رفت و آمد نیاز دارد؟
– تا بوده چنین بوده. پدران ما سوار چهارپا می‌شدند. پدران پدران ما هم سوار چهارپا می‌شدند. چه لزومی هست که ما ناگهان همه‌ چیز را برهم بزنیم و سوار اتومبیل شویم؟ سنت ما سنت اسب‌سواری بوده، هست و خواهد بود.
– من با اسبم به تاخت تا سر آن تپه می‌روم در عرض نیم ساعت. اما شما باید فقط نیم ساعت هندل بزنید تا اتومبیل‌تان را روشن کنید. آن هم آیا روشن بشود یا نشود.
– اسب برایت کره اسب می‌زاید. سرمایه‌ات را دوبرابر می‌کند. آیا اتومبیل می‌تواند بزاید؟ تازه باید هی خرجش هم بکنی. آدم باید احمق باشد اتومبیل را به اسب ترجیح بدهد.
– ارتش‌های قوی تاریخ همواره اسب داشته‌اند. سرداران بزرگ و رشید تاریخ تا بوده بر روی اسب از سربازان‌شان سان دیده‌اند. کدام ژنرال مغز خر خورده‌ای می‌آید در اتومبیل بنشیند و از سربازانش سان ببیند؟ هیچ ارتش قوی‌ای در دنیا نخواهد بود که به اسب نیاز نداشته باشد.
– حالا گیریم که اتومبیل هم داشتم. آیا هرکجا که بروم سوخت این کوفتی آماده است؟ نیست بخدا. اما غذای اسب که همان علوفه باشد همه‌جا هست.
– یک سر پایگاه اجتماعی مرد به اسب‌هائی وصل است که او دارد. به اصالت اسب‌های طویله‌اش. اگر اسب را کنار بگذاریم از زندگی آنوقت دیگر وای بحال معیارهای اجتماعی‌مان.
– عزیزجان گیریم که فردا صبح بلند شدیم و دیدیم همه اسب‌های دنیا مرده‌اند و جایشان اتومبیل آمده. فکر نمی‌کنی چقدر سختی و مرارت در چنان روزی در انتظار بشریت است؟ نه جائی می‌توانی بروی نه کاری می‌توانی بکنی.
– خودت را خسته نکن داداش. فرهنگ مردم جامعه ما بسته به چهارپا است. فرهنگ هم هزاران سال طول می‌کشد عوض شود. اگر فکر کردی روزی خواهد آمد که بچه‌های تو یا بچه‌های بچه‌های تو بجای اسب سوار اتومبیل بشوند کور خوانده‌ای. فرهنگ «اسب سالار» جای خود را به این سادگی به فرهنگ «اتومبیل سوار» نمی‌دهد. مقوله فرهنگ را شما دست‌کم نگیر پدر جان.
نتیجه اول: ای‌کاش یکی از همین خلایق امروز سر از خاک بر می‌کرد و می‌دید صد و اندی سال بعد دنیا چه شکلی شده.
نتیجه دوم: آنان که فکر می‌کردند تغییر ارزش‌ها و فرهنگ و باورهای یک جامعه از اسب به اتومبیل یک فرایند پیچیده و طولانی است و قرار است هزاران سال طول بکشد ظاهرا کمی نعل وارونه می‌زدند.
نتیجه سوم: صد سال بعد (مثلا در سال ۲۱۱۰ میلادی یا ۱۴۸۸ شمسی) مردم آن زمان در مورد باورهای اجتماعی و فرهنگی و مذهبی من و شما چه خواهند گفت؟؟؟؟؟
نتیجه چهارم: یک ضرب‌المثل پلاستیکی (نه چینی!) هست که می‌گوید: «جلوی رودخانه «تغییر» را با کاه «سنت و فرهنگ» نمی‌توانی سد ببندی الاغ‌جان که اگر می‌شد من و تو هنوز توی غار بودیم دلبندم!»

دور نیست، دیر نیست

نوامبر 10, 2009

آدم می‌ماند چه بگوید و چه بنویسد در این دوران. هجوم رویدادهای داخل کشور به من اجازه فکر کردن عادی و روزمره درباره آنها را هم نمی‌دهند چه رسد به نوشتن مطلبی که در خور شما عزیزان باشد. از روز ۱۳ آبان تا کنون دارم فکر می‌کنم چه بنویسم و از کجای آن همه حضور بنویسم. از آن همه مردم که باتوم خوردند، کشته‌شدند، شکنجه شدند و باز هم آمدند به خیابان تا رای خود را باز طلب کنند بگویم یا از آن دخترکی که از هموطن یوینفرم‌ پوش خود چوب می‌خورد؟ از آنانی بنویسم که زبانی جز نفرت حالی‌شان نمی‌شود یا از آن مردمی که نفرت در برابر بزرگواری‌شان خجل می‌شود؟ از چه بنویسم؟ از که بگویم؟ آدم می‌ماند.

این چند خط نوشتم تا در آرشیو این وبلاگ داشته‌باشم نوشته‌ای درباره این ۱۳ آبان غرور آفرین. هرچند که می‌دانم سال‌ها بعد که بازگردم و نگاه کنم نیز نمی‌توانم لفظی و وصفی برای آنچه شما مردم در این روز کردید بیابم. امان از این گوش‌های کر که جهانیان شنیدند صدای اعتراض شما را از آن سر دنیا اما این‌ها که چوب بر سر شما می‌شکنند هنوز نشنیده‌اند آن را. باز هم فریاد خواهید کشید و بلندتر خواهید گفت در آینده. امیدوارم اگر این جماعت گوش‌ها را با موم پر کرده‌اند لااقل قادر باشند ببینند دهان و صورت خشمگین‌تان را. امیدوارم چماق‌ به دستان روزی باتوم‌شان را در پای شما بیاندازند و در جلوی شما زانو بزنند. دور نیست، دیر نیست.

لینک این مطلب در بالاترین

دلم می‌خواهد احمق باشم

اکتبر 18, 2009

* دلم برای اولین انسانی که تصمیم گرفت خارج غار زندگی کند می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
* دلم برای اولین انسانی که سعی کرد با کاشت دانه‌‌های مختلف زندگی کند نه با شکار می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
* دلم برای اولین انسانی که بدون اجبار محیط با اطرافیانش خداحافظی کرد و به شوق کشف از دیگران جدا شد می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
* دلم برای اولین انسانی که بجای استفاده از تنه درخت به‌فکر اختراع چرخ افتاد می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
* دلم برای اولین انسانی که بجای نوشتن از روی کتاب‌ها خواست که آنها را چاپ کند می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
* دلم برای اولین انسانی که تفکر چند ده هزارساله را به چالش کشید و بجای قبول اینکه زمین مرکز جهان است گفت «خورشید مرکز جهان است و زمین به دور آن می‌چرخد» می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
* دلم برای اولین انسانی که گفت از نسل میمون است می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
* دلم برای اولین انسانی که نقشه ساخت هواپیما را کشید می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
* دلم برای اولین انسانی که به دیگران گفت «می‌شود به کره ماه سفر کرد» می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
* دلم برای اولین انسانی که بجای استفاده از چرتکه کامپیوتر را ساخت می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
* دلم برای اولین انسانی که فکر کرد آدم‌های این دنیا را می‌توان با شبکه‌ای جهانی به هم وصل کرد می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!

نتیجه: خلاف باورهای آدم‌های اطراف شنا کردن چقدر کار احمقانه‌ای است. عاقلانه‌ترین کار این است که با جریان فکری احمق‌ها پیش رفت!

لینک این مطلب در بالاترین

من خس و خاشاک از همه شما متشکرم

سپتامبر 30, 2009

نه دیگر نشد. قرار نیست شما دوستان متین و مهربان از من تشکر کنید بابت آنچه می‌نویسم. من نه کاری می‌کنم و نه در حدی هستم که عددی باشم شما بخواهید از من متشکر باشید. من به خیابان نرفتم. جلوی گلوله نایستادم. حضور فیزیکی در میان شما ندارم. گاز اشک‌آور چشمانم را نسوزانده. باتوم چماق‌ به دست‌ها به سرم نخورده. با نهایت قدرت یا با ترس و لرز از همسایه روی پشت‌بام نرفته‌ام شعار بدهم. شیشه ماشینم را بخاطر حرفی که زده‌ام کسی خرد نکرده. جنازه عزیزانم را کسی جلوی چشم من نگذاشته. پاره تن من در گور بی‌نام و نشان یا سردخانه میوه نخوابیده. من وقتی می‌خوابم تنم نمی‌لرزد که مبادا یک مشت ریشو به درون خانه‌ام بریزند و ببرندم بخاطر عقائدم.

راستش خجالت می‌کشم از شما. این بود که حدود پنج هفته ننوشتم. کارها را شما دارید می‌کنید و من از پشت سنگر کامپیوترم عربده بزنم که لنگش کن؟ آن هم از ده دوازده هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر؟ انصاف نیست. با خودم می‌گفتم «پدر جان چماقش را یکی دیگر می‌خورد عر و تیزش را توی ولد چموش می‌کنی؟». نمی‌دانستم چه بنویسم که درخور بخشی از کارهای بزرگی که شما می‌کنید باشد. خوب می‌دانستم که عددی نیستم. اما دلم می‌خواست عددی باشم. دلم می‌خواست کاری کنم. دلم می‌خواست همراه‌تان باشم. شلاق را شما آنجا می‌خوردید و من اینجا به خود می‌پیچیدم از پوچی خود و سردرگمی خویش. بعد نشستم و فکر کردم و دیدم اگر در میان شما بودم چه می‌کردم. عرق یکی از شما را که می‌توانستم پاک کنم؟ سر شکسته تو را که می‌توانستم باند بپیچم. دل شکسته آن یکی را که می‌توانستم محرم راز باشم. در چشم‌هایت که می‌توانستم نگاه کنم و بگویم «خسته نباشی خانم و آقای محترم، خواهر و برادر من».

این شد که مجددا نشستم و نوشتم. ننوشتم تا شما از من تعریف کنید یا از همراهی من تشکر کنید. این من هستم که باید از شما متشکر باشم اجازه می‌دهید به زخم‌تان باند بپیچم و با شما برای شناسائی عزیزان‌تان به سردخانه بروم و همراه با شما فریاد بزنم علیه دروغگویان. سپاسگزارم که به من اجازه می‌دهید با شما باشم از ده دوازده هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر دنیا. من را رهین منت خود کرده‌اید وقتی به همراهی‌تان قبولم کرده‌اید. بر سر من گرد پا تکانده‌اید شما دوست عزیز وقتی که می‌آئید اینجا و می‌خوانید آنچه برای عرضه‌کردن دارم را و بعد با لبخندی یا با نگاهی جدید از پای کامپیوترتان بلند می‌شوید. من خیلی به تک‌تک شما بدهکارم. اگر در این شب تار و این روزهای خاکستری بتوانم لبخندی بر لبان شما بنشانم برایم کافی است.

از من تشکر نکنید. من هم یک ذره هستم از همان «خس و خاشاک» معروف. من یک ذره خاشاکم، اگر طوفان هستم طوفان بودنم را مدیون باقی ذراتی هستند که می‌وزند. نترسید نترسید ما همه با هم هستیم. من یک ذره خاشاکم و به آن افتخار می‌کنم. همراه‌تان هستم تا زمانی که به من نیاز دارید. مایه مباهات من است در رکاب شما مردم خوب بودن. متشکرم که من را در کنار خودتان می‌پذیرید.

این همه گفتم تا بیان کرده باشم چه در قلبم دارم. بگذریم. کامنت‌های این مطلب را می‌بندم چون نمی‌خواهم درگیر تعارف و تعارف بازی بشوم و بشویم. یک کلام من خود را لایق این همه محبت شما نمی‌بینم. من به بودن با شما افتخار می‌کنم. همین.

پ.ن: من احساس شخصی خودم را بیان کردم. همه شما چه در داخل ایران هستید و چه در خارج ایران بر روی سر من جای دارید. خدای ناکرده اشتباه تعبیر نشود که من کار وبلاگ‌نویسان یا دوستان مقیم خارج کشور را کم اهمیت کرده‌ام. نه. ابدا. من فقط از خودم گفته‌ام. فرد فرد شما در ایران و در هرکجای این کره بزرگ که هستید و با مردم کشورم همراهید برای من عزیز هستید و محترم و هرکار که کنید برای حمایت آن مردم بر روی چشمان من جای دارید. در متن بالا از شخص خودم گفتم. سوء تعبیر نشود یک وقت.

رفتم رفتی رفت، رفتیم رفتید، رفتند، تنها ماندیم

سپتامبر 22, 2009

استاد پرویز مشکاتیان آهنگ‌ساز برجسته کشور درگذشت. (لینک به مطلب مهرنیوز – لینک در بالاترین – لینک به موضوع داغ بالاترین)

همه‌اش ۵۴ سالش بود. ایست قلبی کرد. امان از زندگی که فاصله بودن و نبودن ما یک زدن یا نزدن یکی از ماهیچه‌های بدن‌مان است. آنوقت هی بگوئید «دستگاه بی‌عیب خلقت». امان از زندگی سخت در کشور من که آدم ۵۴ ساله را اتوماتیک می‌فرستدش سینه قبرستان. ۵۴ را که از ۱۳۸۸ کم کنید می‌شود ۱۳۳۴. همین است دیگر. قاچاقی زنده‌ایم در این سرزمین. ماشین نزند توی جاده سرعین به نطنز بکشدمان از سرطان می‌میریم. از سرطان نمیریم موقع چک کردن آب کولرمان برق می‌گیردمان خشک می‌شویم. برق نگیردمان توی تظاهرات گلوله می‌زنندمان. گلوله نخوریم زیر شکنجه می‌میریم. با عذاب نکشندمان خودمان در میان‌سالی سکته می‌کنیم می‌افتیم انگار که صدسال است مرده‌ایم. سکته نکنیم در جنگ کشته‌ می‌شویم. در جنگ کشته نشویم ترورمان می‌کنند. هیچ‌کدام اینها نباشد یک بلائی دیگر از آسمان نازل می‌شود که عزرائیل بی‌کار سر کوچه نایستد سوت بزند و زنجیر بگرداند خیر سرش.

آخر آدم به که بگوید؟ جوان رعنا و نازنین‌‌مان سکته می‌کند، تمام، خلاص. عجب دنیائی شده. نخیر، «نشده». همیشه اینگونه بوده. بقول حکیم فردوسی «تفو بر تو ای چرخ گردون تفو». یک استاد موسیقی، کسی که ما آدم‌های عامی و عادی (خودم را عرض می‌کنم خطابم به کسی نیست) با آهنگ‌های او بزرگ شده‌ایم، زندگی‌ کرده‌ایم، با صدای سازش به عرش رفته‌ایم، بیاد عشق‌مان گریه‌کرده‌ایم، با آهنگ‌های او «حال» کرده‌ایم به همین مفتی مفتی می‌افتد و می‌میرد؟ یک، دو، سه، تمام. خلاص. آخر این وضعش نیست. استغفرالله آدم به کفر گوئی می‌افتد.

اصلا هیچی بابا، ولش. امان، امان، امان، امان، امان. نمی‌دانم فحش بدهم به زندگی یا نه. این جناب زندگی تکه تکه خاطراتت و آدم‌های اطرافت و شخصیتت و باورهایت را می‌کند زیر خاک بعد چشم باز می‌کنی می‌بینی تک و تنها خودت هستی لخت و عور وسط یک بیابان برهوت تا حالت جا بیاید. حالا هی برو تا خوش به حالت شود در این ناکجا آباد. آخر آدم به که بگوید مشکاتیان رفت؟ این رفت، آن رفت، این یکی رفت، آن دیگری رفت، این بابا رفت، آن یارو رفت، باز این رفت، باز آن رفت و مدام می‌روند. نمی‌فهمند اینها که می‌روند ما -بقول شاعر و قریب به مضمون- «برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم»؟

آی آدم‌هائی که مثل من نیستید و سرتان به تن‌تان می‌ارزد، آی آدم‌ها! یک کم مراقب سلامت خودتان باشید. نروید به این زودی. ما خیلی تنها هستیم بدون شما. من خیلی تنها هستم بدون شما. خداوند رحمتش کند. تا یار که را خواهد و میلش به که افتد. امان از این «یار» که «خواستن» و «میلش» هم غیر آدم است. بگذریم که این نیز بگذرد. مشکاتیان رفت. همین.

گفتن از شکنجه

اوت 12, 2009

از شکنجه گفتن و نوشتن هیچ‌گاه آسان نبوده. این پدیده شوم که ظاهرا همیشه سایه‌ به سایه دنبال بشر حرکت می‌کرده و می‌کند آنقدر جوانب مختلف دارد و حواشی که آدم می‌ماند به کدام‌یک بپردازد. پست «واژه‌های مرا پس بده» دوست عزیز «کودن با استعداد» چند روزی است که ذهن من را به خود مشغول کرده. چون لطف نموده و از من خواسته در این‌باره بنویسم می‌خواهم یکی از جدی‌ترین سوالات اخلاقی‌ای که برای من در زمینه شکنجه پیش‌آمده را اینجا مطرح کنم.

سوال این است «آیا من -بعنوان آدمی که بخاطر وبلاگ داشتن به‌نحوی در دنیای گردش آزاد اطلاعات هستم- از دید اخلاقی مجازم که اخبار شکنجه مردمی که دستگیر شده‌اند را بر روی وبلاگم بگذارم و در مورد آن بحث کنم یا خیر؟»

توضیح آنکه یکی از اهداف «شکنجه‌گر» در اقدام زشت خود این است که رعب و وحشت ایجاد کند و دیگرانی که هنوز این راه را نرفته‌اند بترسند و از سرنوشت «شکنجه شونده» عبرت بگیرند و چنان کنند که «شکنجه‌گر» می‌خواهد. حال اگر من اخبار این شکنجه‌ها را پخش کنم آیا باعث رعب و وحشت در مردم نمی‌شوم؟ آیا آنکه شکنجه می‌کند همین را نمی‌خواهد؟

در عین حال اگر من به آنانی که ممکن است به این راه بروند نگویم که احتمال چه خطراتی در این راه هست چه؟ فردای روزگار که کسی دستگیر و شکنجه شد آیا من مقصر نیستم که به او هشدار نداده‌ام؟

به این دو حالت بالا اضافه کنید فاکتور «میزان جمعیت دستگیر شده» را. ده نفر را می‌توان شکنجه کرد. صد نفر را می‌توان شکنجه کرد. اما وقتی که جمعیتی میلیونی در خیابان است و هزاران نفر دستگیر می‌شوند همه را که نمی‌توان بشدت شکنجه کرد! فرض کنید (و این فقط یک فرض است) که مثلا سوله کهریزک پنجاه نفر شکنجه‌گر داشته باشد (این یک فرض است). حال اگر دویست نفر دستگیر شوند هر شکنجه‌گری نیرو و زمان برای شکنجه چهار نفر دارد. اما اگر دو هزار نفر دستگیر شوند آنوقت هر شکنجه‌گری باید چهل نفر را شکنجه کند. بنابر این یا سخت نمی‌گیرد یا به چندتا گیر می‌دهد و باقی عذاب زیادی نمی‌کشند. حالا اگر من آمدم و نگفتم به مردمم که چه بلائی ممکن است بر سر آنها بیاید در زندان آنوقت آدم‌های بیشتری از خانه بیرون می‌آیند و این میزان شکنجه را بر دستگیر شده‌ها کم می‌کند. اما اگر به مردم هشدار دادم و گروهی از ایشان ترسیدند و به خیابان نیامدند در آن صورت همان تعداد کم دستگیر شده شکنجه‌های بیشتری را تحمل خواهند کرد.

این مسئله برای من بصورت یک مشغله عظیم فکری در آمده. دوستانی که ذهن‌شان مثل من مغشوش نیست لطفا نظرشان را بیان بفرمایند.

بابا مهدی ما هنوز همان «بچه‌های خوب» هستیم

ژوئیه 10, 2009

«مهدی آذریزدی» هم رفت. امان از این روزگار وانفسا که خبرهای مختلف و جور وا جور در زمینه سیاست و انتخابات و اعتراضات از ایران می‌رسد و ناگهان این یکی هم به همه آنها اضافه شد. حدود سه سال است که من اینجا می‌نویسم. بدون اینکه خودم بدانم دارم در نگارش نثرم پا جای پای «مهدی آذریزدی» می‌گذارم. در کوچه‌های تاریک سبک‌های مختلف نوشتن و زیر باران تند نداشتن مرشد و راهنما تنها برای مغز خسته و تا حدودی علیل من  فانوس خطوط «مهدی آذریزدی» مانده که چند قدمی را جلوی پای من روشن می‌کند. اما هیهات. سه سال که هیچ، سی سال هم اگر بنویسم و بخوانم نیز نخواهم توانست شاگرد «مهدی آذریزدی» بشوم.

مادرم یکی دوتا از کتاب‌های «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» او را زمانی که من دبستان می‌رفتم خرید و به من داد تا بخوانم. بعد از آن حداقل یک بار بعنوان هدیه تولد یکی دیگر از این کتاب‌های او را هدیه گرفتم. یادم نیست کدامش بود اما رنگش سبز پررنگ بود. و بعد کل دوره سر و کله‌شان در میان کتاب‌های کودکی من پیدا شدند و عجب دوستان خوبی بودند. و عجب اندیشیدن را به من آموختند. و عجب زیبا بودند. و عجب روان بودند. سبک نثر او چنان در جان من حک شد که تا آخر با من خواهد ماند. گاهی که شما دوستان عزیز از سر لطف و بنده‌نوازی و تشویق می‌گوئید که «فلانی این پستت چه خوب بود و چه خوب گفته بودی» من لبخندی می‌زنم و زیر لب می‌گویم «نوشته خوب می‌خواهی «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب»».

در برابر عظمت مسئله مانده‌ام. مرگ را نمی‌گویم. حق است. دیر و زود دارد سوخت و سوز ندارد. عظمت «تاثیر» را می‌گویم. هزاران کودک چون من کتاب‌های «مهدی آذریزدی» را خواندند. هرکدام از ما هزاران نفر روی زندگی ده‌ها نفر دور و برمان تاثیر گذاشتیم از آنچه آموخته بودیم از «مولوی» و «عطار» و دیگرانی که او ذکرشان را برای ما می‌کرد. الان هم که شما دوست عزیز مراجع من هستید و نوشته‌های من را دنبال می‌کنید در واقع دست در جوبی دارید که او کند و کویری که او آباد کرد. جوانکی معمولی با زندگی کارگری شروع کند و آفتاب به آفتاب نداند که فردا نان دارد یا نه و فعلگی کند و از درس و مشق و مدرسه دور باشد و بعد ناگاه چنین تاثیر بگذارد بر روی کودکان یک نسل. بقول شاعر «نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت – – – به‌ غمزه مسئله آموز صد مدرس شد».

«مهدی آذریزدی» فقط رفت، نمرد. تا من هستم، تا ما هستیم، تا کتاب‌هایش هستند و تا زمانی که بچه خوبی هست که از قصه‌های خوب او تاثیر بگیرد زنده است. شما را به‌خدا لای یکی از کتاب‌های او را باز کنید و فقط دو صفحه آن را بخوانید. تازه نیست؟ انگار همین امروز نوشته شده. «مهدی» نمرده است. تازه فصل آخر قصه خوبش را نوشته برای ما بچه‌های خوب لنگ دراز که کم‌کم هرکدام‌مان بفکر زن دادن و شوهر دادن بچه‌های قد و نیم‌قد خودمان افتاده‌ایم. امان از زندگی که طرفه معجونی است. «آذریزدی» هم رفت اما نمرد. تا «بچه‌های خوب» هستند و نیاز به «قصه‌های خوب» دارند «مهدی» هم با ما است. امان از زندگی، امان از تاثیر، امان از قلم، امان از دل. امان از قصه.

نامه‌ای به یک برادر چماق به‌دست

ژوئن 25, 2009

سلام برادر باتوم زن،

می‌دانم که گرفتاری و الان باید بروی باتومی که از خون سر من «نجس» شده را آب بکشی قبل از نمازت. عیبی ندارد. راستی یادت می‌آید «علی محمدی» را که در جبهه ترکش خورد و آنقدر خون از بدنش رفت تا شهید شد؟ با همان لباس خونین دفنش کردند که غسل شهید خونش است و لباسش کفن او. برو باتومت را آب بکش که از خون دختر و پسر علی محمدی‌‌ها نجس شده. آخ روزگار. اگر علی محمدی می‌دانست که روزی روزگاری توی هم‌سنگرش باتومت را با خون فرزندان علی محمدی‌ها رنگین می‌کنی آیا حاضر بود…؟ اصلا ولش کن. خودت خوبی؟ اصل حالت چطور است قهرمان وطن؟

عرقت را پاک کن و وضو بگیر. باید به نماز بایستی. به یاد خدا. به سوی کعبه. تو مسلمانی. من هم به یاد همان خدا و به سوی همان کعبه نماز می‌خوانم. مثل تو. من هم مسلمانم. البته من نمی‌توانم وضو بگیرم. سرم را ضربه باتوم تو شکسته و دستانم که روی سرم گرفته‌بودم آش و لاش شده در گج است. ظاهرا باید تیمم کنم برادر. خیر ببینی و دمت گرم بیا زیر بال این برادر مسلمانت را بگیر ببر دم باغچه تیمم کند تا از ثواب نماز او بهره‌ای به تو برسد که هر دو مسلمانیم. دعای خیرت می‌کنم‌ها.

می‌دانم که اگر خوب من را و ما را چوب بزنی شانس این را داری که «حاجی» بفرستدت مکه تو هم حاجی بشوی. به سلامتی. حج‌کم مقبول و سعی‌کم مشکور. من‌ی که روی تخت بیمارستان انداخته‌ای را هم در خانه خدا از دعای خیر فراموش نکن که من هم مثل تو مسلمانم. من هم هر شب از روی همین تخت با همان خدائی که امید داری به زیارت خانه‌اش نائل شوی راز و نیاز می‌کنم. راستی صحبت حج شد از در و همسایه حلالیت طلبیده‌ای؟ برادر ارزشی. برو خوب بزن مردم را که به حج‌ بفرستندت. عیبی ندارد. این حرف‌ها که قبل از حج باید حلالیت طلبید از همه آنانی که می‌شناسندت و قبل از مرگ باید حلالیت طلبید از همه آنانی که حقی بر گردنت دارند همه و همه این روزها کشک است. گواهی خواستی برای حاجی خودم پای برگه می‌نویسم و امضاء می‌کنم که خوب کله مسلمانان را شکستی بلکه بفرستندت به حج.

آی دیگر، همین است. زندگی بی‌پیر است و خرج بسیار. باید خرج زن و بچه را درآورد. دمت گرم که داری چوب می‌زنی بر سر مردم و پولش را و پاداشش را شب خالصانه و مخلصانه می‌گذاری وسط سفره خانه‌تان. من را که فعلا زمین‌گیر کرده‌ای نمی‌توانم سر سفره‌ات باشم اما نوش‌ جانت. نوش جان زن و بچه‌ات. عیبی ندارد. دست زن و بچه تو هم در مردار من. من و تو که بچه بودیم و مردار خواری نکردیم آخر و عاقبت‌مان این شد. خداوند به آن بچه‌های معصوم تو رحم کند. بقول حافظ «وای اگر از پس امروز بود فردائی».

خوب دیگر چه خبرها؟ گرم کاری؟ هان؟ آره دیگر می‌دانم. خسته شده‌ای. هی بدو این‌طرف و آن‌طرف هی داد بزن و چوب بر سر این و آن بشکان. رسّ آدم کشیده می‌شود بعد ده پانزده روز شب نخوابی و کم خوابی. راستی حالا که  آماده‌باش هستی بیست و چهار ساعت و کمتر می‌توانی بخوابی وقت هم کمی داری نماز شب هم می‌خوانی؟ تو را به گلوی بریده علی اصغر امام حسین (ع) قسمت می‌دهم برای شفای مریصان اسلام و مسلمین دعا کنی. ما مسلمانان را هم که زده‌ای انداخته‌ای روی تخت بیمارستان از دعای خیر خودت محروم نکن برادر. می‌گویند خداوند خیلی زود جواب مناجات نیمه‌شب ها را می‌دهد. من هم از درد چوبی که بر کله‌ام زده‌ای خواب ندارم نیمه شب‌ها و مدام «خدا خدا خدا» می‌کنم. مطمئن هستم خدای من و تو مناجات هر دوی ما را می‌شنود و بزودی پاسخ خواهد داد.

وقت کردی ای برادر برایم نامه بنویس. بخصوص برایم بگو آیه «فمن یعمل مثقال ذرة خیره یره و من یعمل مثقال ذرة شر یره» در کدام سوره آمده. از زمانی که دستانم را به ضرب باتوم شکسته‌ای نمی‌توانم قرآن بردارم بخوانم. تو به‌جای من بخوانش. امیدوارم روزی که من و تو بعد صد و بیست سال از دار دنیا می‌رویم مردم رغبت کنند یک فاتحه خشک و خالی برای‌مان بخوانند. هرچه نباشد توی باتوم زن و من باتوم خور هر دو پیرو همان مکتبیم که معصوم (ع) ش هم از خوف آخرت و هیبت حساب و حساب‌کشی‌ آن بر خود می‌لرزد و امام هشتم (ع) ش هم «ضامن» آهوی بیچاره بی‌کس و کار می‌شود که جانور بدبخت را نکشندش. از میان همه آنچه کرامت داشت این امام رضا (ع) و آنچه کرد و آنچه بود و آنچه توفیق از جانب باریتعالی به او عطا شده بود همه و همه همین «ضامن آهو» بودنش است که مثل تاج بالای القاب او می‌درخشد. قسمت شود بعد این شلوغ پلوغی و شکستن کله و دنده مسلمانان بروی پابوس همان امام ضامن آهو.

خیلی برایت نوشتم. طولانی شد. ببخش من را. می‌دانم گرفتاری و باید بروی باتوم بکشی بر روی مردم بی‌دفاع بی‌پناه. برو. من هم به لطف الهی حال و روزم بد نیست. درد دارم اما در حال بهبودم. چوب خدا که نخوردم، چوب آدمیزاد بود. از چوب خدا باید ترسید که «چوب خدا صدا ندارد — وقتی بزند دوا ندارد». امیدوارم تو ای برادر چماق‌زن به دنبال دوای درد چوب الهی کوی به کوی و برزن به برزن نگردی.

به حاجی و سید سلام مخصوص برسان.

قربان تو
یک برادر مسلمان زخمی‌ شده با ضربه‌های باتوم تو

لینک این مطلب در بالاترین