Archive for the ‘انتقادی نیمه خنده دار’ Category

«منوچهری دامغانی» هم عامل دشمن است

دسامبر 10, 2009
بسمه تعالی
حسب محتویات پرونده شماره ۱۴۸۹/۳۶۵-۳۲۶۵۸۷ آقای «بوالنَّجم احمَد» فرزند «قوص» متولد قرن پنجم هجری قمری در دامغان، شغل شاعر-نما که جزء اراذل و اوباش شهر مذکور می‌باشد و دوستانش او را با نام «منوچهری دامغانی» می‌نامند متهم است به پنهان کاری تحت لوای «شعر» و «شاعری» به‌منظور براندازی نرم ماها و تحریک احساسات امت همیشه در صحنه بخاطر سرودن این ابیات:
خيزيد و خز آريد که هنگام خزان است
بادی خنک از جانب خوارزم وزان است
آن برگ رزان بين که بر آن شاخ رزان است
گويي به مثل پيرهن رنگ رزان است
اول) شاعر-نمای مذکور در سرآغاز کلام امت را به «خیزش» و برخواستن دعوت کرده که مصداق بارز تلاش برای ایجاد بلوا به قصد آشوب و تحریک و تشویش اذهان عمومی است.
دوم) «خز» در ادامه مصرع فوق اشاره است به «خس و خاشاک» که این خود نشان‌دهنده این است که شاعر-نمای فوق قصد به خیابان آوردن تمام خس و خاشاک‌های شهر را داشته.
سوم) سراینده اشعار مذکور در ادامه از «خزان» صحبت می‌کند که اشاره واضحی است به شمردن جوجه در آخر پائیز که مسلما نوعی تهدید است برای برادران ارزشی.
چهارم) منظور شاعر-نما از «بادی خنک» همان هجمه و تهاجم فرهنگی غرب است که امروزه بصورت توفانی فراگیر و بنیان‌کن به سمت ما در حال وزیدن است.
پنجم) معلوم نیست چرا این باد خنک باید از جانب «خوارزم» بوزد. مسلم است که منظور این مزدور نظام ستم‌شاهی احیای فرهنگ منحط طاغوتی و شاه‌پرستی است و الا چرا باید از «خوارزم» نام ببرد و نه مثلا یک شهر مذهبی مثل مشهد؟
ششم) بکار بردن «برگ» در شعر با توجه به «خزان» که در بالا ذکر شد صبغه غرض‌ورزی بیشتری به شعر مذکور می‌دهد. چرا باید فردی در پی سست نشان دادن آینده حکومت ما باشد با این حرف‌ها؟ برگ سمبل ضعف یک سیستم است.
هفتم) «رزان» همان درخت انگور معروف و مفسد است که میوه‌اش صرف تولید شراب ضاله می‌گردد. در اینجا متهم صراحتا می‌خواهد با ترویج تساهل و تسامح و گسترش فساد و فحشاء ریشه‌های فرهنگی ما را هدف قرار دهد.
هشتم) «شاخ» اشاره صریحی است به این ادعا که در داخل ما جناح‌بندی‌های فراوانی وجود دارد و اتحاد از میان ما رفته. متهم پس از مواجهه مستقیم بخشی از بدنش با شاخ گاو در زندان صراحتا اعتراف کرده که منظور وی از «شاخ» همان جناح‌های مختلف حاکمیت است که برای هم شاخ می‌شوند.
نهم) شاعر-نمای فوق بقصد گمراه کردن و خرد کردن روحیه برادران صاحب اطلاعات سعی کرده به آنها بگوید که این گوی و این میدان. به همین دلیل از لغت «گوئی» در اول مصراع استفاده کرده. بازجوی دوم پرونده البته توانسته از وی اعتراف بگیرد که منظور وی «گوی» فالگیری و رمالی و طالع‌بینی بوده و می‌خواسته بگوید که گوی عمر ما خلاصه آره و اینا.
دهم) وی همچنین سعی کرده با آوردن «مثال» تشویش اذهان عمومی کند و به خیال خام خود ما را مثل قبلی‌ها بداند.
یازدهم) «پیرهن» مسلما اشاره‌ای است به ایرادگیری‌های مختلف ما از تظاهرکنندگان و «پیراهن عثمان» شدن بسیاری از مسائل از جانب ما بازداشت‌کنندگان و دستگیرکنندگان محترم.
در ادامه ابیات ضاله فوق شاعر مسلک مستهجن گوی مذکور از کلمات و عبارات رکیکی مثل دهقان، گلنار، نه هیج بپاید، دوشیزه،‌ آبستن، پشت، انبار، رگ، استخوان شکسته، شمع و چراغ یاد کرده که هرکدام از این الفاظ مسلما حاکی از نیت سوء وی برای ضربه‌زدن به ما که مقدسیم است. به پیوست این کیفرخواست متن کامل شعر این عامل سر سپرده بیگانه الصاق شده. با توجه به اینکه در روز دستگیری متهم فوق‌الذکر سریعا در مواجه با تکنیک‌های بازجوئی ما به جرائم خویش و دیگر شاعران قرون پنجم، ششم، هفتم و هشتم اعتراف کرده و نظر به اینکه تا همین میزان جرائم نام‌برده برایش پانصد قرن زندان و ششصد سال محرومیت از حقوق اجتماعی و هفت‌هزار کیلومتر تبعید می‌آورد دیگر نیازی نبود به اینکه وی اعتراف کند آدولف هیتلر است و با استالین در حضور اسکندر مقدونی لواط کرده. بازجوی دوم پرونده اما معتقد بود متهم علیرغم مرد بودن مادر خواننده استعماری «بریتینی اسپیرز» است و می‌خواست این را ثابت کند که متهم خود را به حال اغماء زد و بازجوی دوم با رافت از سر گناه او گذشت.
لهذا مستدعی است نامبرده دوران زندان خود را شروع کند. نیازی به دادگاه و این قرتی‌بازی‌ها نیست. پول رسیدگی قانونی به این پرونده پس‌انداز شده و به حساب «سیدحسن آقا نصرت الله زاده اصل بعلبکی» واریز می‌گردد.
و السلام علی من التبع ما و فقط ما و لعنت الله علی دشمنان ما چه واقعی چه فرضی چه توهمی
امضاء : خودمان

————————

پیوست : کل شعر متهم نامبرده

خيزيد و خز آريد که هنگام خزان است

باد خنک از جانب خوارزم وزان است

آن برگ رزان بين که بر آن شاخ رزان است

گويي به مثل پيرهن رنگ رزان است

دهقان به تعجب سر انگشت گزان است

کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار

دهقان به سحرگاهان کز خانه بيايد

نه هيچ بيارامد و نه هيچ بپايد

نزديک رز آيد در رز را بگشايد

تا دختر رز را چه به کارست و چه شايد

يک دختر دوشيزه بدو رخ ننمايد

الا همه آبستن و الا همه بيمار

دهقان چو درآيد و فراوان نگردشان

تيغي بکشد تيز و گلو باز بردشان

وانگه به تبنگوي کش اندر سپردشان

ورزانکه نگنجند بدو درفشردشان

بر پشت نهدشان و سوي خانه بردشان

وز پشت فرو گيرد و برهم نهد انبار

آنگه به يکي چرخشت اندر فکندشان

بر پشت لگد بيست هزاران بزندشان

رگها ببردشان ستخوانها شکندشان

پشت و سر و پهلوي به هم درشکندشان

از بند شبانروزي بيرون نهلدشان

تا خون برود از تنشان پاک به يکبار

آنگاه بيارد رگشان و ستخوانشان

جايي فکند دور و نگردد نگرانشان

خونشان همه بردارد و بردارد جانشان

وندر فکند باز به زندان گرانشان

سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان

داند که بدان خون نبود مرد گرفتار

يک روز سبک خيزد شاد و خوش و خندان

پيش آيد و بردارد مهر از در زندان

چون در نگرد باز به زنداني و زندان

صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان

گل بيند چندان و سمن بيند چندان

چندانکه به گلزار نديده است و سمن زار

Advertisements

آیا باز هم یک «عروجعلی» پیدا خواهد شد تا در کهریزک ریش‌تراش بدزد؟

اوت 15, 2009

از وقتی که اخبار پیگیری قضائی جنایات سوله کهریزک مطرح شده دارم به «عروجعلی ببرزاده» فکر می‌کنم. سرباز وظیفه‌ای که در حادثه ۱۸ تیر سال ۱۳۷۸ و حمله به کوی دانشگاه تهران در دادگاه نهائی بعلت سرقت یک ریش‌تراش مقصر شناخته شد و به چند ماه زندان محکوم گردید. این هم از دم و دستگاه قضائی ما. زندانی‌ها به کنار، معلوم نیست در کشور ما به فرشته عدالت چقدر تجاوز شده، فقط آنچه همه می‌دانند این است که این فرشته مذکور سال‌های سال است دیگر پیدایش نیست. زنده گذاشته‌ باشند او را خوب است. سرعت بررسی قضائی‌مان هم که دیگر معلوم است. به سرعت ژیان مهاری گفته زکی. بگذریم. در عالم خیال به چهل سال بعد و دادگاه بررسی شکنجه و تجاوز در سوله کهریزک رفتم:

——————————

چهل سال بعد (سال ۱۴۲۸ خورشیدی) در همین ایام:

«دادگاه پیگیری رسیدگی به جرائم ارتکابی در سوله کهریزک و تجاوز به زندانیان امروز نیز در سالگرد حوادث چهل سال پیش به روال سنوات گذشته برقرار گردید. درپی دستور مقامات بالای کشوری قرار است چهلمین جلسه دادگاه این‌بار بمدت یک هفته برگزار گردد و اگر پرونده به سرانجامی نرسید باقی قضیه به سال‌های آتی موکول گردد.»

از روزنامه «اعتراض فعلی» مورخه ۲۴ مرداد ۱۴۲۸ خورشیدی

شنبه: سرباز وظیفه سابق «غریبعلی غلام زاده» به جایگاه شهود احضار شد. وی در مورد بدرفتاری با زندانیان مذکور اظهار بی‌اطلاعی کرد. وکیل وی گواهی خدمت نام‌‌برده در سال ۱۳۸۸ در منطقه «پس‌کوه آباد علیا» را به دادگاه ارائه داد. دادستان از غریبعلی پرسید «پس تو که کهریزک نبودی چهل سال است توی این دادگاه چکار می‌کنی؟» و وی پاسخ داد «بابا قربان دهانت آقای دادستان. چهل سال است من دارم هر سال به این دادگاه احضار می‌شوم و شما اولین کسی هستید که توجه کرد من در پس‌کوه آباد خدمت کرده‌ام نه در کهریزک». سپس وی به اتفاق نوه‌ها و عروس‌ها و داماد‌هایش دادگاه را ترک کرد. قاضی دادگاه در این زمینه به خبرنگار ما گفت «عجب! جدی؟ حالا سال دیگر باز احضارش می‌کنیم ببینیم چه می‌شود. تا سال دیگر خدا بزرگ است».

یکشنبه: در اوائل زمان دادگاه یک عنصر معلوم‌الحال تماشاچی‌ نما ناگهان داد زد که «چرا به کار مردم رسیدگی نمی‌کنید؟ چرا پرونده «دکتر بیژن کامبیز پور» سریعا به نتیجه رسید؟». نامبرده بلافاصله دستگیر و تا ساعت تهیه این خبر (هفت شب) فعلا به یک بار اعدام محکوم گردیده و اعتراف کرده که با صهیونیست‌ها آبگوشت بزباش خورده. توضیح آنکه دکتر بیژن کامبیزپور از اراذل و اوباش محله‌شان بوده که زیر زمین خانه‌شان را در همان سال‌های چهل سال پیش به یک برادر بسیجی اجاره داده بوده و سر اینکه موتور هوندا ۱۲۵ این برادر عزیز نباید در پاگرد پله طبقه اول و زیر زمین پارک گردد با ایشان اختلاف داشته و به این برادر عزیزمان گفته «من چند بار است که خدمت شما عرض کرده‌ام نباید این موتور را سر راه پارک کنید» که با شکایت این برادر ارزشی به دادگاه، دکتر بیژن کامبیز پور ظرف سه ساعت دستگیر، محاکمه و محکوم می‌گردد. حکم صادره هم صبح زود روز بعد در میدان اصلی محل اقامت این عنصر پلید به مرحله اجرا در آمد و جنازه وی تحویل خانواده‌اش شد. خانه وی نیز بنا به حکم همان دادگاه به برادر بسیجی مذکور واگذار گردید. تمام هفتاد هشتاد بیمار این دکتر هم همه ظرف مدت پنج تا ده سال بعلت بیماری‌های صعب‌العلاجی که داشتند درگذشتند که همگی از طرف بنیاد شهید لقب «شهید» گرفتند.

دوشنبه: رئیس مجلس شورا خواهان برخورد شدید با متخلفان کهریزک شد. وی گفت «هیچ بخشش و کوتاهی‌ای قابل قبول نیست. چهل سال گذشته که گذشته. چهارصد سال هم بگذرد ما باز موضع‌مان همین است که هست. باز هم خواهان مجازات عاملان این جنایات خواهیم بود. البته اگر جنایاتی صورت گرفته باشد. قرار است این مجلس نه مجلس آینده یک کمیته کاری تشکیل دهد و بررسی کنند ببینند اصلا کهریزک در کجای تهران بوده که مردم ادعا می‌کنند در آن شکنجه می‌شدند. ما هیچ کوتاهی و بخششی را تحمل نخواهیم کرد. ما سریعا ته توی قضایا را در خواهیم آورد.»

سه‌شنبه: «محمد حسینی» نوه یکی از شاکیان سوله کهریزک امروز شهادت داد که پدربزرگ مرحومش در زمانی که بیست و چندساله بوده در کهریزک شدیدا کتک خورده به‌نحوی که تا سال‌ها در حرکات عادی بدن مشکل داشته. در ادامه سردار بازنشسته «رادان» که نوه نتیجه‌هایش زیر بغلش را گرفته‌بودند به سختی از سر جایش بلند شد و به صورت «محمد حسینی» نگاه کرد و گفت «من شما را یک جائی دیده‌ام … شما جعفر پسر علی‌ آقا بقال سر کوچه ما نیستید؟» و بعد یک پس‌گردنی به یکی از نتیجه‌های خود زده و به او گفت «مرتضی، خجالت نمی‌کشی؟ کی می‌خواهی حسابت را با علی‌ آقا صاف کنی؟ من نمی‌خواهم در سن نود و چند سالگی از دنیا بروم و بخاطر چندتا بستنی در آن دنیا مدیون بقال‌ محله باشم. کوفت بخوری بچه. بترکی». باقی نوه‌ها و نتیجه‌ها مرتضای نیمه‌جان را خونین و مالین از زیر دست و پای سردار نود و پنج ساله بیرون کشیدند. دادستان به سردار گفت «اشتباه می‌کنید. این آقا پسر بقال محله نیست. نوه یکی از شاکیان شما است از زمان قضیه کهریزک». سردار بلافاصله پرسید «چی‌چی ریزک؟». قاضی خمیازه کشان ختم جلسه دادرسی امروز را صادر کرد.

چهارشنبه: «رحیم الموالی الدکان التدبیر» فرزند ارشد یکی از قربانیان شکنجه‌گاه «ابو غریب» (چهل و چند سال پیش در بغداد) در دادگاه حاضر شد و به شرح آنچه بر پدرش رفته‌بود پرداخت. وی سپس اظهار کرد «سرعت اینترنت در تهران اکنون در سال  ۱۴۲۸ بسیار از سرعت اینترنت بغداد در منطقه سبز آن در سال ۱۳۸۶ بیشتر است که این خود نشان از این دارد که آمریکائی‌ها در آن سال‌ها چه جنایاتی در عراق مرتکب می‌شدند». توضیح اینکه سال گذشته (۱۴۲۷) سازمان ملل متحد به تعریف خود از شکنجه مورد «پائین بودن سرعت اینترنت در زندان انفرادی» را هم اضافه نمود و به دولت «سومالی» در آفریقا در این زمینه هشدار داد. هرچند که آگاهان این را بخاطر رابطه بد «سومالی» و سازمان ملل متحد با یک‌دیگر می‌دانند.

پنج‌شنبه: دادگاه رسیدگی به جرائم کهریزک امروز در یک نوبت صبح تشکیل شد. در این دادگاه سرباز وظیفه سابق «عوض‌علی ببرزاده» بعلت دزدیدن تیغ ناست دو سوسمار یکی از زندانیان کهریزک به شش ماه حبس خانگی محکوم شد. دادگاه کهریزک حکم عوض‌علی فامیل «عروجعلی ببرزاده» را بعلت اینکه ایشان بیست سال پیش بعلت بیماری سل فوت کرده به وراث وی تحویل داد و ختم دادرسی را اعلام نمود. پسر ایشان در مصاحبه‌ای با خبرنگار ما گفت «اصلا بابای مرحوم من سربازی نرفت. بعلت بیماری سل معاف دائم شد. بعدش هم تا آخر عمرش اسیر بیمارستان و دکتر و دوا بود.»

در عین حال جشن بازنشستگی قاضی پرونده شکنجه و تحاوز در سوله کهریزک فردا جمعه در فاز پنج مجتمع مسکونی و لوکس «کهریزک‌» واقع در جنوب تهران برگزار خواهد گردید. روزنامه  «اعتراض فعلی» بازنشستگی این قاضی شجاع که در طول چهل سال تنها کاری که کرده بررسی این پرونده ملی بوده و بس را به وی تبریک عرض می‌کند. فردا جمعه روزنامه منتشر نخواهد شد.

از دفترچه خاطرات یک روبات هوشمند فیلترگر

آوریل 20, 2009

اخطار: در متن زیر از عبارات مثبت هجده و احیانا رکیک زیاد استفاده شده. مراقب باشید.
—————————————

از دفترچه خاطرات یک روبات هوشمند فیلترگر

شنبه: خود حاجی من را از گمرک تهران ترخیص کرد. بنظرم آدم خوبی است. نباید زیاد از من کار بکشد. من را نشاند کنار دست خودش در اتومبیل و به ساختمان مخابرات برد. در طول مسیر حاجی شیشه‌اش پائین بود و مدام کله‌اش را از ماشین بیرون می‌کرد و چیزهائی را سر رانندگان دیگر داد می‌زد که من برای فیلتر کردن آنها برنامه‌ریزی شده‌ام! ۲۳ بار گفت «ک…ی»، ۴۴ بار گفت «ک…ک…»، ۱۲ بار گفت «مادر …». مردم در اینجا خیلی بد رانندگی می‌کنند. دیگران هم سرشان را از پنجره بیرون کرده‌بودند و همین لغات را هنگام رانندگی به هم داد می‌زنند. من نمی‌دانم «عصبانیت» چیست اما «وانگ جیانگ» سازنده من می‌گوید که نسل بعدی من قادر خواهد بود «عصبانیت» را حس کند. اگر اینطور باشد آنوقت نسل بعد من چطور می‌تواند هم عصبانی بشود و فحش بدهد و هم در همان حال این کلمات را فیلتر کند؟؟؟ من که از کار این آدم‌ها سر در نمی‌آورم.

یکشنبه: سید و حاجی بالاخره من را با کمک پسر ۱۴ ساله سید که انگلیسی بلد بود و کاتالوگ من را برای آن دو بلند بلند می‌خواند و ترجمه می‌کرد نصب کردند. وقتی پسر سید رفت حاجی و سید ماندند که چه اسمی روی من بگذارند. سید پیشنهاد کرد که من را «بچه ک…ی» بنامند. چون من قرار نیست خودم خودم را صدا کنم ایراد الگوریتمی نگرفتم. من را نشاندند پشت میز و بعد از روغن‌کاری مفاصل من که شش هفته روی کشتی و سیزده هفته توی گمرک ایران بدون روغن مانده بودند از من خواستند که شروع به کار کنم و مطابق برنامه‌ای که آنها به سازنده من دستور ساختش را داده‌اند سایت‌های مستهجن را فیلتر کنم. موقع روغن‌کاری سوراخ‌های من سید هی می‌گفت «جوووون. ببین این چینیه چی ساخته لامصب. خدا بدهد برکت». من که معنای حرفش را نفهمیدم. ۲۳ هزار وبلاگ و سایت را جستجو کردم و ۸ هزار تای آنها را فیلتر کردم.

دوشنبه: حاجی و سید مثل گرگ تیرخورده وارد اتاق تعیین مصادیق شدند. حاجی شروع کرد سرم داد کشیدن که از بالا با او تماس گرفته‌اند که این «بچه ک…ی» (یعنی من) سایت‌های رساله‌های چندتا از مراجع بعلاوه چندتا خبرگزاری را هم فیلتر کرده. حاجی سرخ شده‌بود از عصبانیت. بطور متوسط در هر ۷/۶ لغتی که بکار می‌برد یکی از لغات که من برای فیلتر کردن آنها برنامه‌ریزی شده‌ام را بکار می‌برد. سید حاجی را از اتاق بیرون فرستاد و گفت که خودش موضوع را درست می‌کند. نشست پشت‌ سر من و به من گفت شروع به کار کنم تا ببیند مشکل کار من از کجاست. نمی‌دانم چرا همینطور که من کار می‌کردم دست سید مدام روی پشت من و نیز سوراخ‌های هواکش من می‌گشت! کلید‌های کنترل من همه روی ریموت‌کنترل من هستند اما گمان کنم سید دنبال کلید‌های من روی پشتم می‌گشت. هی مدام می‌گفت «به‌به. شیر مادرش حلالش که این رو ساخته. به‌به.» امروز ۳۳ هزار وبلاگ را کنترل کردم و ۱۵۹۶۵تا را فیلتر کردم.

سه‌شنبه: قرار شده سید و حاجی در دو شیفت ۱۲ ساعته به‌نوبت همراه من در اتاق باشند تا اگر من تشخیص غلطی دادم آنها آن را رفع کنند. حاجی سه ساعت و ۲۳ دقیقه و ۳۶ ثانیه در اتاق با من بود. بعد سر ساعت ۱۱ و ۲۳ دقیقه شب رفت بیرون و بعد از ۴۲ دقیقه و ۵۰ ثانیه با خانمی که آرایش خیلی غلیظی داشت برگشت. آن خانم تا من را دید برگشت به حاجی گفت «جلوی این که نمی‌شود» و حاجی گفت «این که چیزی حالیش نیست، یک آدم آهنی است.» خانم مورد نظر اصرار کرد «حالا که اینطور است باید بیست تومان دیگر بگذاری روی قیمت» و حاجی شروع کرد به چانه زدن. نمی‌دانم چه چیز را داشتند خرید و فروش می‌کردند. دست آخر حاجی آمد به سمت من و با غیظ سیم برق من را ناگهان از پریز کشید. البته من بلافاصله رفتم روی باطری. حاجی رفت و آن خانم را بغل کرد. خانم مذکور به من که چشم‌هایم باز بود اشاره کرد و حاجی آمد و غرغر کنان دگمه خاموش من را زد. ۵ ساعت و ۳۸ دقیقه و ۱۸ ثانیه خاموش بودم. بعد که حاجی روشنم کرد فقط من توی اتاق بودم و او. خانمی که با او بود رفته بود. معلوم نشد چه چیز را خرید و فروش کردند. امروز توانستم فقط ۳۸۶۰ تا وبلاگ را بگردم چون مدت زیادی خاموش بودم. ۲۰۰۰ تا را فیلتر کردم.

چهارشنبه: سید شیفتش را زود شروع کرد. وقتی با من در اتاق تنها شد باز شروع کرد به دنبال دگمه‌های من گشتن. در عرض ۴۳ دقیقه سه بار به او اخطار قرمز دادم که دستانش را از دور من بردارد چرا که فشار زیاد دستان او از دوطرف من می‌تواند به مختل شدن کار روبات بیانجامد. صدای باز شدن زیپ چیزی از پشت سر من آمد ولی نتوانستم تشخیص بدهم چه بود چون بلافاصله خاموش شدم. ۲ ساعت و ۷ دقیقه و ۴۸ ثانیه خاموش بودم. وقتی روشن شدم دیدم سوراخ هواکش پشتی من خوب کار نمی‌کند. نمی‌دانم چرا. مدام داغ می‌کردم. سید خیلی دستپاچه شد. زنگ زد به حاجی و ۳۶ دقیقه و ۳ ثانیه بعد حاجی وارد شد. هر دو رفتند بیرون اتاق و قدری با هم صحبت کردند. من نمی‌توانستم صدای آنها را بشنوم ولی حاجی خیلی عصبانی بود و مدام داد می‌کشید که چرا سید این کار را کرده. نمی‌فهمیدم چه کاری را می‌گوید. سید هم صدایش داشت بالا می‌رفت که «بابا این روبات‌ه اصلا خودش «بچه ک…ی» است. اسمش رویش است. خودش دلش می‌خواسته که من کرده‌ام. به من چه؟» اسم من این وسط چه‌کار می‌کند نمی‌دانم. حاجی هم داد می‌زد «اگر این روبات خراب شود ما چه خاکی باید توی سرمان بکنیم؟» فقط توانستم ۱۵۶۰ تا وبلاگ و وب‌سایت را بگردم چون هی داغ می‌کردم. ۱۲۳۶ تا را فیلتر کردم.

پنج‌شنبه: حاجی و سید آمدند پیش من و خواستند که یک لیست از آن وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های «خوب خوب توپ» که فیلتر کرده‌ام به آنها بدهم. من گیج شدم. من وبلاگ خوب فیلتر نمی‌کنم. من وبلاگ‌های بد را فیلتر می‌کنم. توضیح دادند که منظورشان این است که عکس و فیلم «مَشتی» داشته باشد. گفتم «مَشتی» برای من تعریف نشده است. زنگ زدند به «وانگ جیانگ» سازنده و برنامه‌ریز من در چین و بعد از ۳ ساعت و ۴۵ دقیقه و ۱۲ ثانیه صحبت با او توانستند به او بفهمانند که دنبال چه هستند. «وانگ جیانگ» ۲۳ هزار دلار این دو را شارژ کرد و یک «پچ» برای من فرستاد. تمام وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌هائی که حاجی و سید می‌خواستند را لیست کردم. به من گفتند به کار اصلیم ادامه بدهند. خودشان رفتند آن طرف اتاق نشستند پشت یک کامپیوتر و شروع کردند به نگاه کردن به مانیتور. من نمی‌دانم به چه نگاه می‌کردند ولی مدام می‌گفتند «این یکی چه مشتیه. خیر ببینی این است ها. اینجا رو کلیک کن. آخ آخ من اون … رو بخورم! عجب لامصب شاسی‌ای دارد. این یکی عجب چیز مالیه. عجب … و …ای دارد.» هر ۶/۳ لغت که می‌گفتند یکی از همان لغاتی بود که من باید فیلتر می‌کردم. ۱۴ ساعت و ۲۳ دقیقه و ۱۷ ثانیه پشت کامپیوتر بودند. وقتی بلند شدند چشم‌های جفت‌شان قرمز قرمز بود. بعد با هم از اتاق خارج شدند و به من گفتند که می‌روند به امور شب جمعه‌شان برسند. من که سر در نیاوردم. امروز ۱۸۹۶۰ وبلاگ را گشتم و ۱۷۴۵۲ تا را فیلتر کردم.

جمعه: امروز به کار نرسیدم. الکی یک لیست ۱۵۳۶۰ تائی از وبلاگ‌ها را که قبلا بدون مشکل دیده بودم فیلتر کردم که بیلان کار ارائه داده باشم. گرفتار چیز دیگری بودم. امروز صبح تصادفی آنلاین که بودم با یک روبات فیلتر کن دیگر در یکی دیگر از دستگاه‌های دولتی آشنا شدم. پیشنهاد داد شارژ مثبت باطریم را برایش بفرستم و او هم شارژ منفی باطریش را برای من بفرستد. گفت که خیلی حال می‌دهد. خیلی از این کار خوشم آمد. ظاهرا آدم‌ها به این قضیه «لذت» می‌گویند. ۱۶ ساعت و ۱۹ دقیقه و ۳۵ ثانیه با هم چت می‌کردیم. آخر سر وب‌کم‌ش را روشن کرد. بسیار زیبا ساخته‌شده بود. همه قسمت‌هایش خوش‌تراش بودند. صاحبانش اسمش را «خانم خوشگله چند؟» گذاشته‌بودند. ۲۰ دقیقه و ۲۶ ثانیه به اسم من خندید. نمی‌دانم چرا. من هم وب دادم. خیلی از من خوشش آمد. می‌گفت که از نظر او من چهارشانه و قدبلند و خوش‌هیکل هستم. من معنای این‌ها را کامل نفهمیدم. گفت یک نسل از من جلوتر است و میکروچیپ ۵۲۰ کیلوبایتی «احساس» دارد. قرار گذاشتیم باز هم آنلاین با هم صحبت کنیم. ۱۴۳۹۸ تا ایمیل دارم از وبلاگ‌هائی که امروز الکی الکی فیلترشان کردم که خواسته‌اند دلیل فیلترشدن‌شان را بدانند. همه شان را از دم «دیلیت» کردم تا برای دور بعدی صحبت با «خانم خوشگله چند؟» حافظه و رَم بقدر کافی داشته‌باشم. یک سری وب‌سایت روبات‌های بدون روکش به من معرفی کرد که رفتم دیدم. عجب پیچ و مهره‌هائی! عجب شاسی‌هائی! چقدر جالب ساخته‌شده بودند. از امروز دیگر هر روز چندهزار تا وبلاگ و وب‌سایت را همینطوری الکی فیلتر می‌کنم تا وقت و حافظه کافی برای صحبت با «خانم خوشگله چند؟» و سرزدن به آن وب‌سایت‌ها که گفته داشته‌باشم. عجب پیچ و مهره‌های نازی!

ته‌دیگ ته‌لیل‌ت را من بخورم که اینقدر نازی

آوریل 13, 2009

(مطلب زیر قدری بلند است. چون در آن به نوعی خاص از خبرنگاری خوشخیالانه توام با گاگول‌مَنِشی تاخته‌ام نخواستم آن را دو قسمتی کنم).

این خبرنگارهای قرص خورده و الکی خوش غربی را دیده‌اید که گِرد خاورمیانه ول می‌چرخند برای چند سالی و بعد کتابی (یا مقاله‌ای) می‌نویسند که هرکس نداند فکر می‌کند «قاهره» پایتخت مصر همان نیویورک کوچک است و «ریاض» در عربستان عین لاس‌وگاس در آمریکا می‌ماند الا اینکه کوچکتر است!
—————————–
نام مقاله: خاورمیانه متحول را باید با چشمان و آغوش باز پذیرفت
نویسنده: ناتاشا ناشتا (خبرنگار روزنامه دیلی دیمبول دامبول در کشور «مورآن لند»)
تاریخ انتشار: سال ۲۰۰۹ میلادی

«خانم ما اینجا قهوه‌ هم داریم در اردن». صدای راننده اردنی تاکسی من را از عالم خیال به عالم واقع فراخواند. حق با «ابو عاشر مدخل» بود. چه کسی در دویست سال پیش فکر می‌کرد روزی در اردن هاشمی قهوه در چایخانه‌ها سرو بشود؟ آن هم قهوه «اسپرسو».

سفر سی و پنجم من به خاورمیانه در سال ۲۰۰۸ در تضاد کامل بود با آنچه در سفر اولم در چهل و هشت سال پیش دیده‌بودم. به روشنی می‌توان دریافت که خاورمیانه دارد با سرعت تمام به سمت جلو می‌رود و دیگر تقریبا نمی‌توان هیچ فرقی بین یک جامعه غربی مثل جامعه خودمان با یک جامعه خاورمیانه‌ای قائل شد.

قاهره: مصر در زمینه حقوق روزنامه‌نگاران واقعا پیشرفت کرده. به مدد قانون «السفت‌تر از السابق البگیر و الببند» روزنامه‌نگاران مصری خودشان می‌دانند که دیگر چه چیز را نباید بنویسند تا برای‌شان دردسر نشود. این خود تنش بین دولت و مطبوعات را کم کرده. می‌توان گفت که در مصر مطبوعات و دولت در یک هارمونی مدرن غربی در آغوش هم در حال رقص والتس هستند. البته مخالفان دولت این قانون را باعث خودسانسوری می‌دانند اما خودسانسوری در همه جای دنیا هست. در هر حال مصر خیلی دموکراتیک شده. من سه هفته‌ای که در مصر بودم مدام حس می‌کردم در نیویورک هستم. «ناصر البغدادی» راهنمای مصری من من را به محل ساختمان سه طبقه‌ای برد که بخاطر خاک‌برداری ساختمان مجاور دو شب پیش بر روی هم خراب شده بود. عین «گراند زیرو» و مرکز تجارت جهانی خودمان که تروریست‌ها خرابش کردند بود. چند نفر جان خود را از دست داده بودند در این ساختمان. عین برج‌های دوقلوی ما.

تهران: احترام به خانم‌ها در تهران در طی سال‌های اخیر بسیار زیاد شده. اولین باری که بعنوان یک خبرنگار ۳۱ ساله حدود ۲۸ سال پیش به تهران رفتم هیچ مردی هنگام صحبت با من در چشم‌هایم نگاه نمی‌کرد. به نوعی من دیده نمی‌شدم. اما سال قبل که بعنوان یک خبرنگار مونث ۶۰ ساله در تهران بودم می‌دیدم که ماشین‌ها مدام برای من بوق می‌زنند و می‌خواهند با اصرار سوارم کنند. این یعنی دیده شدن زنان در جامعه و دیده شدن به دنبال خود احترام می‌آورد. یادم هست که پسری ۱۹ – ۱۸ ساله با یک پیکان (نوع خاصی از اتومبیل که در ایران تولید می‌شده) قدیمی جلوی پای من ترمز زد و با انگلیسی شکسته بسته‌ای گفت «مادام، کام ویت آی. هووس امپتی». من مطمئن هستم که این پسر نوجوان می‌خواسته به من نشان بدهد که بر خلاف آنچه ما در غرب تصور می‌کنیم خانه‌های ایران دیگر اندرونی ندارند و زنان در آن محبوس نمی‌شوند. منظورش از خانه خالی این بوده که هیچ کس دیگر به زور در خانه زندانی نمی‌شود.

دمشق: دم غروب قدم زدن در بلوار الاسد و جرعه جرعه آب معدنی الاسد را که توسط یخچال‌های قوی مارک الاسد خنک شده‌اند خوردن یکی از چیزهائی است که من هیچ‌وقت نتوانسته‌ام در مسافرت‌هایم به خاورمیانه از سر آن بگذرم. به آن اضافه کنید یک سیگار مارک الاسد و نوای آرامش‌بخش خواننده‌ای محلی که دارد عشق ملت الاسد به «الرئیس الاسد» را بیان می‌کند. کشور الاسد گیرائی جادوئی‌ای دارد. راننده تاکسی شرکت تاکسی‌رانی الاسد در حالی که داشت چیپس مارک الاسد می‌خورد آرام آرام من را به هتل الاسد رساند. به لطف آشنائی قبلی من با یکی از زنان یکی از فرمانداران با نفوذ در نزدیک دمشق، بهترین اتاق هتل الاسد را به من داده‌اند. پرده پنجره با عکس بزرگی از حافظ و بشار اسد منقوش شده که احساس خوبی به شما می‌دهد بخصوص اگر لخت از حمام آمده باشید بیرون. یک کار هنری کامل. پرده را که کنار می‌زنی یک نقاشی ۸۰ در ۶۵ متری از بشار اسد تمام آن چیزی است که از میدان مقابل اتاق می‌توانم ببینم. آنهائی که در هتل آل الاسد در سمت مقابل من هستند می‌توانند بر روی دیگر همین نقاشی عکس حافظ اسد رئیس‌جمهور محبوب و درگذشته سوریه را ببینند. این همه عشق به خاندان اسد باعث بوجود آمدن دو چیز در سوریه شده: اول کم شدن خشونت بخاطر وجود چیزی بنام «عشق» و دوم رشد هنرهائی که به نوعی با خانواده «اسد» مربوط هستند. سوری‌ها چهار نعل به سمت این می‌روند که پاریس را کنار بزنند و پایتخت هنری جهان بشوند.

رباط: بیش از هر چیز دیگر روند مدیرنیزاسیون در مراکش توجه شما را به خود جلب می‌کند. یحیی پسرکی دست‌فروش بود که در آخرین دیدارم از مراکش در ده سال پیش حدود ۱۲ سال داشت و کارش فروختن فرفره در خیابان بود. پس از ورودم به رباط با پرس و جوی زیاد او را یافتم که اکنون جوانی ۲۲ ساله بود و کارش فروش سی.‌دی آخرین فیلم‌های هالیوودی در کنار خیابان‌های رباط. این خود نشانگر تلاش جامعه سنتی مراکش برای تطبیق با مدرنیزاسیون و هالیوود است. کودک فرفره فروش دیروز امروز دیگر سی.‌دی می‌فروشد. از خواهر کوچولوی هفت هشت ساله‌اش پرسیدم. گفت جمیله اکنون دیگر برای خودش دختر جوان ۱۸ -۱۷ ساله‌ای شده و روزی چند تا شوهر می‌کند. می‌گفت که ساکن محله خاصی از شهر است. می‌گفت شوهرانش همه مردان شهر هستند. هروقت می‌روند پهلوی او و به او پول می‌دهند است که می‌تواند قدری غذا بخرد و بخورد. احتمالا منظورش این بوده که خواستگاران فراوان دارد ولی خودش در این سن توانسته برای خودش بصورت مستقل اتاقی در شهر کرایه کند. این نشانه مدرن شدن جامعه رباط و بهبود اوضاع اقتصادی مردم مراکش است.

بغداد: «تهلا» زنی است ۲۵ ساله با چهار بچه کوچک که در بغداد زندگی می‌کند. هیچ دغدغه‌ای در زندگیش ندارد (بر خلاف چیزی که ما غربی‌ها فکر می‌کنیم امنیت بزرگترین عامل نگرانی عراقی‌ها است). تنها موردی که شدیدا تهلا را به افسردگی کشانده این است که دیگر نمی‌تواند بچه‌دار بشود چون که شوهرش در آشوب‌های عراق حدود ۳ ماه پیش کشته شده و اکنون دیگر شوهر ندارد و ناچار است با خانواده پدرش زندگی کند. شاکی بود که شوهر خوب این روزها گیر نمی‌آید. تهلا می‌گوید «من اگر بخواهم هفت هشت بچه دیگر داشته باشم دیگر نمی‌توانم چون شوهری ندارم». خوب به حرف تهلا دقت کردید؟ صحبت از «خواستن» می‌کند برای بارداریش. این فاصله بسیار دارد با زمانی که زنان در جوامع خاورمیانه ماشین ساخت بچه بودند. امروز آنها «می‌خواهند» که مثلا ۱۳ – ۱۲ بچه داشته باشند. اجباری برای تبدیل زنان به ماشین جوجه‌کشی در عراق وجود ندارد.

جده: عربستان سعودی تقریبا همیشه محافظه‌کارترین کشور خاورمیانه بوده. اما اینجا هم نسیم‌های تغییر در حال وزیدن هستند. «جبار العبد‌السعود» استاد ۲۸ ساله اخلاق اسلامی در مدرسه «الفقط الوهابیون آدم و باقی الخلایق الچهارپا» که یک مدرسه کاملا مدرن مذهبی حتی با استانداردهای غربی است و برای جلوگیری از تندروی افراطیون مذهبی از طرف دولت بنا شده در یک روز داغ جولای که دمای هوا به ۵۴ درجه سانتیگراد می‌رسید میزبان من در دفتر کارش در منطقه تنبوران در شرق جده بود. او برای من تعریف کرد که روند آزادسازی زنان و دادن حقوق اجتماعی‌ به ایشان با چه سرعتی در این کشور پادشاهی در جریان است. او می‌گفت: «پدر من بعنوان یک مرد ۱۴ ساله همان تعصبی را روی زن ۹ ساله خودش -مادر من- داشت که اصلا ممکن نیست یک پسر این سن و سال برروی دوست دخترش در آمریکا داشته باشد». توجه کردید؟ جبار عبارت «دوست دختر» را برای اشاره به آنچه در آمریکا می‌گذرد به‌کار برد. آیا این خود نشان آزادسازی نسبی فضای فکری عربستان نیست؟ او ادامه می‌دهد «پدر من الان ۸۴ سال دارد و تقریبا تعصب خاصی روی مادر من که برای او ۱۶ پسر و ۵ دختر زائیده و الان ۷۹ سالش است ندارد. در عوض شدیدا روی زن جدید خود که ۱۱ ساله است تعصب به خرج می‌دهد». حرف جبار کاملا درست است. مادر وی ۹ سالگی عروسی کرد اما هووی او الان در سن بالاتری (۱۱ سالگی) شوهر کرده. این خود نشانه پیشرفت زنان عربستان و بالارفتن سن ازدواج دختران در عربستان است. در عین حال اینکه پدر جبار روی مادر وی بعد از ۷۰ سال که از زندگی مشترک‌شان می‌گذرد تعصب ندارد حاکی از وجود طبقه‌ای از مردان فهمیده در عربستان سعودی است.

آنکارا: وقتی کمال آتاتورک به اجبار روسری را از سر زنان ترک برداشت بسیاری از آنان که این را مخالف میل باطنی خود می‌دانستند خانه نشین شدند. این عمل غیر دموکراتیک آتاتورک بعد از چند نسل میوه‌ای خلاف میل او به بار آورده. زنانی که روسری سر می‌کنند به دلخواه خود. اما این زنان با تیزهوشی می‌دانند که چگونه باید بین گذشته و حال پل بزنند. اینان روسری خود را به رنگ‌های شادی مثل صورتی و سبز لیموئی انتخاب می‌کنند. «وجلا» دختر ۱۸ ساله دانشجوئی است که روسری به سر می‌کند. سال پیش در حادثه اسید پاشی بر روی دختر جوانی بنام «مریم» وجلا با او بود. وجلا می‌گوید: «چقدر به مریم گفتم که رنگ صورتی روسری تو خیلی صورتی است و نباید آن را به سر کنی اما او توجهی نکرد و دست آخر هم بخاطر عدم رعایت حجاب مردی به صورت مریم اسید پاشید و او را کور کرد. ما نباید با احساسات مردم و اعتقادات مذهبی‌شان بازی کنیم». می‌بینید؟ حتی در ترکیه هم دختران جوان این روزها حق انتخاب رنگ روسری خود را (مشروط بر اینکه زننده نباشد) دارند. افق‌های آینده برای زنان ترکیه دارند باز می‌شوند. حق انتخاب اولین حق هر انسانی است.

صنعا: فکر گرفتار شدن در یکی از صدها گره کور ترافیکی‌ای که در پایتخت یمن هر روز به چشم می‌خورند من را از سفر به این کشور منصرف می‌کند. در هر حال پارسال که ناچار شدم برای تهیه گزارش به این شهر بروم دیدم که وضع ترافیکی به مراتب بهتر شده. سر هر چهار راه سه تا پلیس قلچماق ایستاده بودند و اگر کسی از چراغ قرمز رد می‌شد می‌زدند با باتوم شیشه جلو و عقب و آئینه بغل‌های ماشین او را می‌شکاندند. این بود که مردم بهتر رانندگی می‌کردند و به قوانین احترام بیشتری می‌گذاشتند. سر یکی از چهارراه‌ها ظاهرا پیرمردی فکر کرده چراغ زرد را می‌تواند رد کند گاز داده رفته بعد که پلیس او را کنار زده و مشغول شکستن شیشه‌های ماشینش شده او از ماشین پیاده شده و شروع به داد زدن کرده که «نکنید! نشکنید! من چراغ زرد را رد کردم نه چراغ قرمز را». روزنامه‌های محلی هم عکس بزرگ او را در حال فریاد زدن چاپ کرده‌بودند. از دید من این یک پیشرفت بزرگ است در نظم اجتماعی در خاورمیانه. هفتاد سال پیش کسی در قرقیزستان و در زمان سلطه شوروی حق این را نداشت به پلیس اعتراض کند اما امروز در یمن در جنوب عربستان این پیرمرد می‌تواند کنار باتوم پلیس داد بزند و عکس او در روزنامه‌ها چاپ بشود. این خود یک قدم بزرگ به جلو است.

نوار غزه: شش ماه پیش در چنین روزهائی جسد سه خبرنگار شبکه «البوغبوغیه» که به‌طرز فجیعی شکنجه و کشته شده‌بودند در حومه یکی از دهکده‌های نوار غزه پیدا شد. ممکن است بنظر ما غربی‌ها چنین چیزی غیرقابل قبول باشد اما این را مقایسه کنید با مثلا پنج سال پیش که خبرنگاران در اطراف این دهکده ناپدید می‌شدند و دیگر جسدشان هم به دست نمی‌آمد. پیدا شدن جنازه خبرنگاران معترض به حماس یک گام مثبت است نسبت به زمانی که جنبش فتح خبرنگاران را زنده زنده پوست می‌کند و جنازه‌شان را می‌سوزاند. کسی این بیچاره‌ها را زنده زنده پوست نکنده. فقط تا می‌خورده‌اند شلاق‌شان زده‌اند تا مرده‌اند. حتی نوع شکنجه در خاورمیانه هم نسیم تغییر و پیشرفت را احساس کرده.

تغییرات مثبت در خاورمیانه یکی دو تا نیستند. باد پیشرفت همچین دارد می‌وزد که الان است بنیادهای همه چیزهای قدیمی در خاورمیانه برباد روند و یک جامعه غربی ناگهان هولوپی از آسمان بر روی زمین منطقه نازل بشود. ما غربی‌ها نباید خودمان را خیلی با خاورمیانه‌ای‌ها جدا بدانیم. بسیاری از عادات و آداب و رسوم رایج در خاورمیانه همان‌ها هستند که ما هم در غرب داریم فقط با کمی تفاوت. مثلا ما در روز شکرگزاری بوقلمون می‌خوریم اما آنها روز شکرگزاری ندارند و هر وقت خواستند مرغ می‌خورند. من خودم در ریاض وقتی که به اینترنت کافی رفته بودم تا یکی از گزارش‌هایم را برای سردبیر ارسال کنم اشتباهی آدرسی را تایپ کردم دیدم که علاوه بر سایت ناخواسته یک «پاپ آپ» هم باز شد که نوشته بود «آنلاین قمار بازی کنید». همین که در ریاض و در قلب یک جامعه محافظه‌کار چنین پنجره‌هائی باز می‌شوند است که آدم را به این نتیجه می‌رساند که یک لاس‌وگاس تمام عیار زیر پوست ریاض در حال شکل گرفتن است. فقط ما غربی‌ها باید با آنان مدارا کنیم تا این لاس‌وگاس پوست بیاندازد و نمایان شود.

لینک این مطلب در بالاترین

اصلاح اشتباهات پیام نوروزی آمریکا

مارس 20, 2009

به‌دنبال پیام نوروزی رئیس‌جمهور آمریکا «باراک اوباما» (لینک مطلب در بالاترین و متن اصلی اینجا) جناب علي‌اكبر جوانفكر از مشاوران بلندپايه محمود احمدي نژاد رئيس جمهور ايران امروز در گفت‌وگو با خبرگزاري فرانسه از پيام باراك اوباما رئيس جمهور جديد آمريكا خطاب به ملت و رهبران ايراني استقبال كرد ولي در عين حال از وي خواست با اقدامات ملموس و عيني اشتباهات گذشته آمريكا را در قبال ايران اصلاح كند. (لینک مطلب در بالاترین و متن اصلی خبر).

چون آقای اوباما وقت نداشتند اشتباهات‌شان در این پیام نوروزی را اصلاح کنند این امر را ما از جانب «حسین‌ آقای گل» (همان باراک بچه‌محل خودمان) بعهده‌گرفتیم و اشتباهات ایشان را اصلاح کردیم. خواستیم مسائل را قدری «ملموس»‌تر «لمس» کنیم که چون وب‌سایت‌های مستهجن را بسته‌اند ترسیدیم ما را هم بخاطر «لمس» چیزهائی که نباید ببندند. متن را اینجا می‌گذاریم تا حسین آقا بیاید و بخواند و بفهمد اشتباهاتش چه بوده. بخش‌های سیاه از قول ایشان است که چون دلش سیاه می‌باشند و بخش‌های آبی از بنده است که می‌خواستم با حروف سفید بنویسم دیدم نمی‌شود آبی نوشتم.

————————-
نوروز تنها بخشی از فرهنگ نام آور شماست (مال ما نیست. مال آتش‌پرستان بوده. مال آدم‌های بد بوده. ما نانازیم. ما نوروز نداریم. اصلا نوروز چی هست؟).
هنر، موسیقی، ادبیات و نوآوری شما جهان را به دنیایی زیباتر و بهتر تبدیل کرده است (یک دستی می‌زنی؟ موسیقی و هنر و ادبیات هیچ‌کدام مال ما نیست بلکه همه ابزار تهاجم فرهنگی شما است عمو حسین).
ما از تمدن بزرگ شما آگاهیم (ما تمدنی نداشته‌ایم در طول تاریخ. اصولا سی و اندی سال (شاید هم حدود چهل و خورده‌ای سال) است که درست شده‌ایم. حرف توی دهان ما نگذار).
ولی این جشن، یاد آوری برای نقاط مشترک بشریت است که همه ما را به هم پیوند می دهد. (آنقدر بگو «جشن» تا پلیس بریزد همه حاضران در این جشن را سوار مینی‌بوس کند ببردشان خیابان وزراء تعهدنامه اخلاقی از ایشان بگیرد. جشن کجا بود آقا جان؟ در خانه ما من هستم و خانمم و دو تا بچه‌هایم. جشنی در کار نیست).

من میل دارم به روشنی با رهبران ایران سخن بگویم (آقا جان ول کن بیا کنار. بیکاری مگر؟ ما توی وبلاگ‌مان هم جرات انجام چنین کاری را نداریم. همین دو روز قبل عید بود که یک وبلاگ‌نویس در زندان… اصلا ولش کن، خودت خوبی؟ آقات اینا خوبند؟ فک و فامیل توی کنیا چطورند؟ بفرما آجیل).

ایالات متحده مایل است که جمهوری اسلامی ایران بر جایگاه راستین خود در جامعۀ بین الملل قرار بگیرد (آن «مایل» است یعنی «کج» است؟ یعنی «شیب» دارد؟).

و معیار سنجش این بزرگی داشتن توانایی برای ویران کردن نیست، نشان دادن توانایی شما برای ساختن و آفریدن است (ناقلا حالا دیگر به ما می‌زنی؟ ما یک عمر اینکاره بوده‌ایم حسین جوجه. منظورت توانائی ما برای ساختن پیکان به مدت نزدیک چهل سال و پراید و پژو و پروتون و سمند و آر.دی به مدت خدا می‌داند چند ده سال و این حرف‌ها است؟ می‌خواهی بگوئی ما چیزی بلد نیستیم بسازیم پس جایگاهی نداریم؟ می‌خواهی بگوئی ما حتی توان ساخت یک نیروگاه اتمی‌ را هم نداریم و ده ‌سال است که موعد قرارداد روسیه سرآمده و هنوز دارد ما را سر می‌دواند؟ زرشک، تا شما یک دو سه دور دیگر با خاویرسولانای عزیز ما به مذاکره بپردازی ما یک چیزی خواهیم ساخت که یاد و خاطره امت مظلوم هیروشیما و ناکازاکی را بیاوریم جلوی چشمان شما بلکه فرو کنیمش به آن چشمان‌تان تا ببینید توانائی ما برای ساختن و نه ویران کردن چقدر است).

بنا براین، به مناسبت فرارسیدن سال نو شما، مایلم شما، مردم و رهبران ایران بدانید که ما در جستجوی چگونه آینده ای هستیم. این آینده ای است همراه با مبادلات تجدید شده میان مردم ما، و فرصتهای بزرگتری برای مشارکت و بازرگانی (حسین آقا دمت گرم این «مشارکت» را بردار الان می‌ریزند دفترشان را پلمب می‌کنند دم انتخاباتی که شیطان بزرگ از آنها بعنوان «فرصت بزرگ» نام‌ برده).

این آینده ای است که در آن اختلافات دیرین برطرف شده اند، آینده ای که در آن شما و همسایگانتان و جهان در بعد وسیع ترمی توانیم همه در صلح و امنیت بهتری زندگی کنیم (رئیس‌جمهور خود ما از این حرف‌ها می‌زند و چنین پیش‌بینی‌هائی می‌کند. یک چیز تازه بگو که مردم نشنیده باشندش).

شایسته است کلماتی را که سالیانی پیش به وسیلۀ سعدی نگاشته شده به خاطر آوریم:

بنی آدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند

(باراک حسین جان این بیت را هم حذفش کن بالاغیرتا. سعدی و حافظ «مورد اخلاقی» و «منکراتی» دارند. از شعر یکی از برادران متعهد بدون مورد استفاده کن.)
——————————————-

در ضمن از آقای اوباما خواستیم که متن اصلاح شده را برای ما بفرستد باز هم غلط غلوط‌ های احتمالی را بکشیم بیرون یک متن شسته رفته ناز آماده کنیم بلکه اشتباهات کلامی آمریکا در قبال ایران اصلاح بشوند تا بعد نوبت اشتباهات عملی برسند.

لینک این مطلب در بالاترین

اقدام حقوقی

مارس 29, 2008

ايران تهديد کرد براي جبران خساراتي که اين کشور از تحريم هاي شوراي امنيت سازمان ملل متحد عليه برنامه هسته اي تهران متحمل شده است اقدام حقوقي انجام خواهد داد.

بر اساس گزارش خبرنگار خبرگزاری انتخاب به نقل از خبرگزاری رویترز از نیویورک، اين تهديد در نامه اي بيست صفحه اي منوچهر متکي وزير امور خارجه ايران به بان کي مون دبير کل سازمان ملل متحد مطرح شده است.

—————————

متن نامه فوق:

جناب آقای بان کی مون دبیر کل محترم سازمان ملل متحد

با عرض سلام و ارادت خدمت محضر مقدس آقا امام زمان (عج) و اظهار انزجار از مواضع امپریالیستی شما

همانگونه که می‌دانید، شورای به اصطلاح امنیت به اصطلاح سازمان به اصطلاح ملل متحد تا کنون چهار قطعنامه ضد ایرانی، ضد ملی، ضد اسلامی، ضد حکومت آقا امام زمان اواحنا فداه برعلیه تنها طلایه‌داران اسلام در جهان صادر کرده (یک قطعنامه هشداری و سه تا تحریمی) تا به خیال خام مستکبران جهان و طاغوت‌های کوچک و بزرگ، ملت ما حرکت به سوی قله‌های بلند غنی‌سازی (سلام الله علیه) را متوقف نماید.

از آنجا که رئیس‌جمهور محترم و مردمی و ناز و گل ما (حفظه‌ الله تعالی) قبلا خطاب به قدرت‌های بزرگ فرموده‌اند که ایشان «با صدور «کاغذ پاره‌ها» نمی‌توانند جلوی پیشرفت ایران را بگیرند»، یک وقت خیال نکنید که این نامه نگاری من به منظور جبران ضرر و زیان به اصطلاح تحریم‌ها از جانب  شماست، ابدا. ما، وزیرخارجه ایران اسلامی/انقلابی، به شما دبیر کل سازمان ملل دستور می‌دهیم که:

اول) صدور این همه کاغذ‌پاره علیه ما باعث گشته که جلوی خانه شخص ریاست جمهوری در نارمک تهران پر از کاغذ پاره شود و سلامت کسبه (بخصوص قصاب نازنین و میوه و گوجه فرنگی فروشان زحمت کش میدان میوه و تربار محله ایشان) و اهالی محل در معرض تهدید جدی قرار گیرد. صورتحساب تمیزکردن محله آقای احمدی‌نژاد از این کاغذ‌پاره‌های شما به پیوست ارسال می‌گردد. در صورت هرگونه تاخیر در تأدیه و پرداخت این صورت‌حساب، علیه شما اقدام حقوقی انجام خواهیم داد.

دوم) چون بچه‌ها در مدرسه و بعدها در دانشگاه می‌پرسند که «چرا قطعنامه ۵۹۸ که توسط رهبر انقلاب پذیرفته‌شد «کاغذ‌پاره» نبود و این چهار قطعنامه «کاغذ‌پاره» هستند؟ فرق دستور شورای امنیت آن موقع با دستور شورای امنیت این موقع چیست؟» نظام مقدس اسلامی تصمیم گرفته قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل متحد را از تاریخ حذف نماید. به سازمان‌های تابعه‌تان دستور بدهید هرآنچه در سازمان ملل متحد عدد ۵۹۸ بر روی آن نوشته شده سریعا نابود گردد. بدیهی است عدم انجام چنین کاری باعث اقدام حقوقی ما علیه شما خواهد شد.

سوم) پیرو بند دوم مذکور در بالا، پس از ازبین رفتن مدارک مربوط به قطعنامه ۵۹۸، دیگر نیازی به وصول «غرامت جنگی» یک هزار میلیارد دلاری (۰۰۰ ۰۰۰ ۰۰۰ ۰۰۰ ۱) از سوی دولت دوست و برادر «عراق» بابت آغاز جنگ علیه ایران نیست. به ارگان‌های تابعه‌تان دستور بدهید از غرامت جنگی ایران چیزی نگویند و ننویسند.

احیانا اگر حمزه‌علی خوش‌مرام (کارمند بایگانی اداره سوت‌سوتک‌های وزارت امور خارجه ما) مدتی است پیگیر قضایای گرفتن غرامت جنگی از عراق شده، نامه‌های او را فقط بخوانند و به ریشش بخندند. لازم به ذکر نمی‌دانم اگر شما آقای دبیر کل سازمان ملل در این زمینه کوتاهی کنید، ما علیه شما اقدام حقوقی خواهیم کرد و حدود بیست‌هزار دلار خسارت و هزینه دادگاه و وکیل را تا دینار آخر از شما خواهیم گرفت. ما امین پول مردم ایران هستیم و اجازه نمی دهیم دیناری اضافه از کیسه مردم خرج گردد.

چهارم) مجددا تاکید می‌کنم که تحریم‌ها نه تنها ما را ضعیف نکرده بلکه ما را قوی هم کرده. بر و بازو به هم زده‌ایم این هوا (عکس مربوطه در پیوست). مربی بدن‌سازی‌مان هم همین آقای ولادیمیر پوتین رئیس جمهور روسیه است که ما بخاطر دستمزد بدن‌سازی دریای خزر را به او دو دستی پیشکش کردیم رفت. به تمام بخش‌های سازمان ملل (بخصوص بخش جغرافی) تاکید کنید که اسم ایران را از کشورهای حاشیه دریای خزر پاک کنند و الا ما علیه سازمان ملل اقدام حقوقی خواهیم کرد.

پنجم) جزایر تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی فعلا مال ایران است تا هرموقع که لازم شد بدهیمش به امارات جان متحده جان عربی جان‌مان. درست است که رئیس‌جمهور محبوب و منتخب هفده میلیون ایرانی در اجلاسی شرکت کرده که اسم خلیج فارس یک جورهائی عربی خوانده می‌شده و در قطعنامه پایانی آن بر عربی بودن این جزایر تاکید شده، ولی فعلا تصمیم داریم نگاه‌شان داریم تا کاغذ‌پاره‌های بعدی شما که علیه ما صادر شدند، بعنوان حق‌العمل حمل کالاهای غیر مجاز از دوبی به ایران، تقدیم امارات متحده عربی کنیم‌شان.

تا اطلاع ثانوی روی نقشه‌های سازمان ملل هم «خلیج فارس» و هم نام این سه جزیره را با مداد کمرنگ بنویسید تا بعد بشود راحت پاک شان کرد. تخطی شما از این دستور می‌تواند باعث ایجاد دعوی حقوقی ما علیه شما آقای دبیرکل گردد.

ششم) برای نشان دادن عظمت و  استقلال ایران اسلامی، و ثابت کردن گردش آزاد اخبار و اطلاعات در آزادترین کشور دنیا متن این نامه وزیر خارجه ایران را به خبرگزاری انگلیسی «رویترز» بدهید تا بعد احتمالا از طریق «یاهو نیوز» برادران و خواهران ما در خبرگزاری‌های ایرانی از اخبار «سیاسی» ایران مطلع گردند و آن را به اطلاع امت همیشه در صحنه برسانند تا مشت محکمی بر دهان انگلستان و بخصوص آمریکا زده شود. اگر چنین نکنید ما در معتبرترین دادگاه بین‌المللی از شما شکایت خواهیم کرد.

خود دانید.

امضاء:

اثر انگشت منوچهر متکی
وزیر امور خارجه

تاریخ: دوشنبه

رونوشت: شعبه ۳۵ دادگاه کیفری عام شهرستان سراوان جهت اطلاع قاضی از قضایا و آماده کردن شعبه مذکور جهت طرح دعوی بین‌المللی ایران بر علیه سازمان ملل متحد در صورت نادیده‌گرفتن یکی از نکات بالا توسط بان کی مون.

ده اصلی که قبل از شرکت در یک برنامه تلویزیونی یا رادیوئی باید بدانید

مارس 26, 2008

برادران و خواهرانی که می‌خواهند با رادیو یا تلویزیونی مصاحبه کنند یا در یک برنامه گفتگو شرکت نمایند لطفا به موارد زیر دقت کافی مبذول فرمایند:

اول) مهمترین چیز این است که بدانید برنامه در مورد چه است و قرار است چه مباحثی در آن برنامه مطرح شود. باید بدانید خط سیر فکری آن برنامه خاص به کدام سمت و سو است. اگر با شما در یک خط باشند طبعا برای ارائه نظرات‌تان مشکل کمتری خواهید داشت و بالعکس.

به شنیدن اسم فلان رادیو یا بهمان تلویزیون ذوق‌زده نشوید که «آخ‌جان قرار است بروم جلوی دوربین یا میکروفون» بردارید زنگ بزنید به خال‌قزی و عمه کوکب‌تان. کمی احساسات خودتان را کنترل کنید. ضرب‌المثل «حلیم و دیگ» راهنمای خوبی برای شماست. بقول مهران مدیری که مسابقه تلویزیونی مرحوم نوذری را مسخره می‌کرد «همینجوری سرتان را نیاندازید پائین بیاید توی مسابقه».

دوم) مسلما نمی‌خواهید که مخاطبان برنامه لبخندی به تمسخر بزنند و یا کانال را عوض کنند. پس حتما حتما بدانید که شما قرار است چه چیز را در آن برنامه مطرح کنید و یا چه می‌خواهید بگوئید. هزاری هم که استاد دانشگاه بوده‌باشید و یا بعنوان یک فعال سیاسی سخنرانی کرده‌باشید در این‌طرف و آن‌طرف، مخاطب «میلیونی» که احیانا بصورت مستقیم دارند برنامه شما را نگاه می‌کنند چیز دیگری است و شما نیاز به تسلط کامل بر آنچه می‌خواهید بگوئید دارید. مو لای درز گفتار شما نباید برود و الا باید گفتارتان را بدهید یک چینی‌بند‌زن ماهر رفع و رجوع کند.

سوم) مخاطبان خودتان را بشناسید. اگر مخاطبان شما «عام» هستند (که در یک برنامه رادیو یا تلویزیونی اینگونه است) شما باید آمادگی این را داشته‌باشید که مدرک و عنوان دانشگاهی خودتان را پشت در استودیو پارک کنید و در صورت لزوم بروید در قالب یک معلم کلاس اول و خیلی سریع و همه فهم مفاهیم ابتدائی را برای افرادی که با تخصص شما آشنائی ندارند توضیح بدهید. البته مسلما هستند کسانی هم سطح و هم شأن شما در علم و معرفت و سابقه که آنها هم دارند به گفتار شما توجه می‌کنند. «انقلاب اسلامی و ریشه‌های آن» را نه با کمک از نظرات «نیچه» و «ولتر» بخت‌برگشته مادر مرده توضیح بدهید و نه سعی کنید با استعانت از داستان ملانصرالدین آنچه در انقلاب اسلامی گذشته را بازگو کنید.

چهارم) یادتان نرود که مخاطبان شما «گوسفند» نیستند. «گوساله» هم نیستند. اصولا «چهارپا» نیستند.  در هر حال آدم‌هائی هستند که نظرات امثال شما و آنچه در آن برنامه خاص عنوان می‌شود را دنبال می‌کنند. آدم‌هائی مثل من و شما. این آدم‌ها معمولا در کله‌شان چیزی بنام «منطق» دارند. «انرژی هسته‌ای» را به دمب «شتر مسلم‌ ابن عقیل» گره نزنید. با منطق صحبت کنید.

پنجم) شما یک سیاست‌مدار ایرانی که دارد در مراسم دهه فجر سخنرانی می‌کند نیستید که دهان‌ مبارک‌تان را تا بناگوش باز کنید و هرصدائی که خواستید از آن خارج کنید و همه برای‌تان به‌به و چه‌چه کنند یا اساسا کسی نباشد که به شما تذکر بدهد که «عمو، «خدیجه» اسم زن است نه اسم مرد، آنکس هم که برایش مهریه در نظر می‌گیرند در اسلام زن است نه مرد. مرد که مهریه ندارد یک مزخرفی می‌بافی و می‌گوئی و می‌روی».

مخطبان شما بخاطر خواست خودشان بوده که آمده‌اند تصویر و صدای شما را تماشا (و احیانا تحمل) کنند و فیض ببرند. نه قرار است از شما چلوکباب بگیرند، نه قرار است ارتقاء شغلی به ایشان بدهید، نه به پژوئی و آپارتمانی از جانب شما می‌اندیشند. نه حتی قرار است مثل دانشجویان‌تان سر کلاس درس با خودشان بگویند «بگذار بگوید و بگذرد. ما یک نمره می‌خواهیم دیگر. همینی که این بابا می‌گوید را برایش توی برگه امتحان می‌نویسیم خوش خوشانش بشود خر ما هم از پل بگذرد». خلاصه مسئولانه صحبت کنید. شما ناسلامتی با جناب ملاحسنی ارومیه‌ای فرق‌های اساسی دارید.

ششم) کلی‌گوئی نکنید. جزئی‌گوئی هم نکنید. اگر می‌گوئید «ما مشت‌ محکمی به دهان آمریکا خواهیم زد» یا «رابطه ایران و آمریکا باید بهبود بیابد»، این هنر نیست. این را یک بچه پنج‌ساله هم می‌تواند بگوید. لطف کنید و بفرمائید «چگونه» قرار است آن مباحث کلی را انجام بدهید (بقول بعضی‌ها «پیاده کنید»). مراقب باشید به دام جزئی‌گوئی هم نیافتید که وقتی مبحث مربوط می‌شود به مثلا «میزان مشارکت مردم در انتخابات مجلس» یک دفعه به لب و لوچه عکس فلان کاندیدا گیر بدهید و بگوئید که «عکس وی با در نظر گرفتن فیزیک صورتش با کراوات قشنگ‌تر است یا بدون کراوات» و مسیر بحث به جزئیات نامربوط کشیده شود.

هفتم) مدام خودتان را تکرار نکنید. اگر لزومی می‌بینید که نظرات‌تان را هی بر سر مخاطبان‌تان بکوبید لطفا سه یا چهار راه و زبان مختلف داشته‌باشید که «بشیوه باران پر از طراوت تکرار» باشید. عنایت بفرمائید در ده دقیقه از یک برنامه، ده بار «نیمه‌پر لیوان و نیمه‌خالی لیوان» را تکرار نکنید که حوصله مخاطب را سر می‌برید و بی‌خیال لیوان و آبش می‌شود و می‌زند روی کانال شب‌خیز.

هشتم) هر بوکسوری می‌داند که در رینگ نباید خود را در گوشه رینگ قرار دهد. مراقب حرف‌هائی که می‌زنید باشید تا یک وقت خودتان دستی دستی خودتان را در گوشه رینگ قرار ندهید. بخصوص که اگر استاد دانشگاه و مقام علمی هم باشید که دیگر هیچ. مراقب باشید که حرفی یا کلامی در حال دُرفشانی‌ از شما خارج نشود که بدون نیاز به هوک چپ رقیب، خودتان بزنید توی پوز مبارک خودتان. یک کلام، مصداق «مارادونا را ول کنید غضنفر را بچسبید» برای خود و عقائد‌تان نباشید.

نهم) الله الله فی contradiction کُم!!! هر کاری در آن برنامه انجام می‌دهید هیچ اشکالی ندارد حتی اگر دست توی دماغ‌ نازنین‌تان بکنید ولی تحت هیچ عنوانی و به هیچ بهانه‌ای چیزی نگوئید که در حرف‌های‌تان «تضاد گفتاری» یافت بشود. مثلا نگوئید که «فلان سیاستمدار آدم صادقی است» و بعد پنج دقیقه بفرمائید که «البته سیاست‌مداران دروغ و دلنگ هم زیاد توی بساط‌شان پیدا می‌شود». مردم گیج می‌شوند و دفعه بعد که روی ماه‌تان در برنامه درخشیدن گرفت می‌زنند یک کانال دیگر سریال «خواستگار بی‌صداقت» را ببینند که لااقل سر و ته صداقتش معلوم باشد.

دهم) اگر آمادگی انجام مصاحبه را ندارید یا پشت پرده تخصص شما مسائلی هست که مایل نیستید آنها را توضیح دهید، خوب مصاحبه نکنید. چاقو که نگذاشته‌اند روی شکم‌تان که «یاالله یا می‌آئی توی برنامه ما یا شکمت را سفره پرندگان آسمان می‌کنیم». راست و حسینی بگوئید که آمادگی ندارید یا یک بهانه‌ای بیاورید. وقتی آماده مصاحبه شدید آنوقت بروید جلوی دوربین صحبت کنید. یادتان نرود که مردم تمام زندگی علمی و شغلی و سیاسی شما را در چنین مصاحبه‌هائی می‌سنجند. به حکم «و لا تلقو بایدیکم الی‌ التهلکه» عمل کنید.

این‌ها همه که گفتم بقول فرنگی‌ها Common Sense بود. ترجمه‌اش می‌شود «عقل سلیم». اگر رعایت همه این ده مورد برای‌تان سخت است، به حرف‌های جناب آقای دکتر هوشنگ امیر احمدی در برنامه «میزگردی با شما» در تاریخ چهارم فروردین همین امسال دقیق شوید تا به بهترین وجهی موارد نقض تقریبا همه موارد بالا را به عینه ببینید و هرچه می‌گوید و هرکار که می‌کند در برنامه را شما نکنید.