Archive for the ‘داستان’ Category

شما عجب مُخی هستید آقای عزیز…هزار ماشاءالله!

نوامبر 24, 2009

 خواسته یا ناخواسته و شوخی و جدی گیر یک بابائی افتادیم که الان فکر می‌کند من می‌توانم یک قورباغه را تبدیل کنم به گاومیش بال‌دار.

—————————————–

مردم شهر جزیره‌ای «گارپالوس» آدم‌هائی بودند که دوست داشتند کارهای‌شان را به روش خودشان انجام بدهند. مثلا وقتی می‌خواستند خانه بسازند سه نفر آدم روی دوش هم قرار می‌گرفتند تا یک عدد آجر را برسانند آن بالا دست اوستا بنّا. بعد باید آن بابائی که روی کول باقی ایستاده بود می‌آمد پائین و یک عدد آجر دیگر برمی‌داشت و دوباره با جست و خیز و تقلا و کمک آن دو نفر دیگر روی کول آنها قرار می‌گرفت تا آجر بعدی را برساند به بالای دیوار. رساندن سیمان و آب و گچ به این روش به سقف ساختمان که دیگر عذاب‌ الیمی بود که بیا و ببین.

این شد که روزی که «ماتاریالوس» گدا پیشنهاد کرد که «بابا آجر را از پائین با دست پرتاب کنید بالا» انقلابی در وضعیت خانه‌سازی مردمان شهرش برپا کرد و باعث سرعت گرفتن ساخت و ساز شد.

صدها سال گذشت تا «آناپاتالوس» گاودار به مردم پیشنهاد کرد «یک چرخ بگذارید آن بالا و از این پائین سطل را پر از آجر کنید و بعد  با طناب بکشیدش بالا». این ایده باعث گسترش افسار گسیخته شهر شد و «گارپالوس» را عروس شهرهای آن نواحی در وسط دریای «ماچا ماچا» کرد. بگذریم که تا شعاع پانصد کیلومتری آن جزیره هیچ آدمی زندگی نمی‌کرد.

به‌پاس این همه «علم و دانش» و این همه «فهم و شعور» و این همه «کمک به هم‌نوع» مردم خوب و مهربان شهر «گارپالوس» سیصد‌سال کار کردند تا مجسمه این‌ دو نفر را ساختند و در میدان مرکزی شهر نصب نمودند. در دانشگاه‌ها و مراکز علمی «گارپالوس» کنفرانس بود و مقاله و سمینار تا بفهمند این دو نفر این همه عقل توی کله‌شان را از کجا آورده بودند. حتی رشته‌های «ماتاریالوس شناسی» و «آثار شناسی آناپاتالوس» در مدارس عالی‌شان به‌راه انداختند.

نتیجه اخلاقی داستان فوق: گاهی وقت‌ها برای بعضی‌ها یک آدم آی.کیو ۳۳ می‌شود انیشتن. کافی است عکس کاری که دیگر خلایق می‌کنند عمل کند. خودبخود به سمت مثبت تاریخ بشر به حرکت درمی‌آید.

 

گاراپاقال یعنی بزرگ یا کوچک؟

مه 6, 2009

توضیح اولیه: این داستان برای یک نوشته وبلاگی طولانی است. اگر حال و حوصله خواندن متن طولانی را ندارید بگذارید و بگذرید.
——————————–
«گاراپاقال» در زبان ساکنان «شوسکانا» -یکی از حاصلخیز‌ ترین کوهپایه‌های جهان- دو معنا داشت: مزرعه و بزرگ. خاک پر برکت «شوسکانا» و آب زلالی که از کوه‌های «سالاموز» سرچشمه می‌گرفتند به چند صد خانوار شوسکانا آنقدر غله و غذا می‌دادند که آنان حتی در فصل زمستان هم که فصل کشت و زرع نبود به همان میزان و خوبی بهار و تابستان غذا می‌خوردند. زمین پر بار آنقدر گسترده بود که کوچکترین مزرعه دهکده چهل سنگ‌انداز در چهل سنگ‌انداز بود. این یعنی طول و عرض چنین مزرعه‌ای را چهل بار پرتاب پشت سر هم سنگ به‌توسط صاحبش تعیین می‌کرد. و تازه این کمترین و حقیرترین‌شان بود. از این رو «گاراپاقال» در زبان‌شان هم مزرعه معنا می‌داد و هم بزرگ.

در سال سیزده‌هزار و سیزده از تقویم «شوسکانا» بود که قوم بیابان‌نشین «ساخو» به ایشان تاختند و مردم «شوسکانا» بناچار خانه و زندگی گذاشتند و به سمت کوه رفتند. کوه‌ بزرگ «سالاموز» با آغوش باز و با منتهای سخاوتی که داشت این مردمان که به شامگاه تا بامدادی از سروری به گدائی افتاده بودند را در خود پذیرفت و آنان را در خود جای داد. اما اینان اکنون ناچار بودند غذای خود را از دامنه سنگی کوه درآورند. آن فراوانی افسانه‌ای به شبی پایان یافت و دیگر دل کوه بود تا کنده شود و صاف گردد و قابل کشت و زرع.

«گاراپاقال»های ایشان شاید به یک دهم کاهش یافت. اکنون بزرگ‌ترین «گاراپاقال» در دهکده جدید در کمرکش کوه ده سنگ‌انداز در ده سنگ‌انداز بود. سال‌ها گذشت. پیران روستا از دنیای دشت و کوه روی در خاک کشیدند و جوانانی که تولد و زندگی در ارتفاعات لپ‌های ایشان را سرخ و گل‌گلی کرده بود جای پیران را گرفتند. زندگی روالی جدید یافت. کار در مزرعه واقعا کمرشکن بود و باعث پیری زودرس میان‌سالان می‌شد. اینان وقتی برای لحظه‌ای استراحت دست از کار می‌کشیدند و با خیره شدن به پائین کوه به یاد جوانی و فراوانی خویش می‌افتادند شروع به گفتن داستان‌هائی می‌کردند از آنچه بود و از آنچه ایشان بودند. جوان‌ها هم خسته و عرق‌ریزان به این داستان‌ها گوش می‌دادند و زیر لب لبخندی مسخره‌بار بر صورت می‌آوردند بدون کلمه‌ای حرف.

چه فایده داشت گوش دادن به مزخرفات اینان؟ اصلا «گاراپاقال» نود سنگ‌اندازی چه معنا داشت؟ این بیشتر به خواب و خیال و رویا شبیه بود تا به واقعیت. «گاراپاقال» چیزی در حد یک سنگ‌انداز در یک سنگ‌انداز بود. امان از دست این پدران و مادران که بخاطر سن بالا و پز دادن الکی به جوانان امروزه مدام دم از آن «گاراپاقال»های گل و گشاد می‌زدند. واقعیت چیز دیگری بود. واقعیت این بود که اگر هم زمانی چنان «گاراپاقال»هائی بوده که فقط باید آب پای آن می‌آوردی و بذر می‌پاشیدی و بعد دیگر همه چیزش تمام بود و باید صبر می‌کردی تا محصول برداری هر تخم هفتاد تخم، الان دیگر نبود و همه چیز فرق داشت. اکنون باید هر عدد گندم را با خون دل از دل کوه بیرون آورد. این افسانه‌ها را بگذار برای بعد و بیل را بردار بیافت به‌جان زمین که شکم گرسنه لقمه نانی است.

اما روزگار را با «شوسکانا» و مردمانش سر نیکی نبود. چهل سال پس از آن سال نحس که مردمان را از دشت به کوه راند، مزارع «شوسکانا»ی جدید در دل کوه را سیلاب شست و با خود برد. زمین قابل کشت که دیگر نبود. پائین کوه هم که شمشیر آخته «ساخو» منتظر بازگشت‌شان بود. این شد که مردمان چاره را در رفتن به سمت بالای کوه دیدند. چند روز و چند شب بچه به بغل و خورده‌ریز زندگی به پشت و مایملک بازمانده از سیل به پشت چهارپا، در کوه بالا رفتند. در جائی که رود «ماناکا» از رود «توچی‌تو» جدا می‌شد توقف کردند و سنگ بنای روستای‌شان را در آنجا نهادند. زمین بغایت سنگلاخ و سرد بود. و زمین نمی‌خواست که از خواب بیدار شود و بار دهد. میان‌سالان دهکده به دو سه سالی به پایان مسیر زندگی‌شان رسیدند و در زمینی دفن شدند که خاک آن سفت‌تر بود از سنگ محل تولدشان در کوهپایه. اکنون کل آبادی و زمین‌های زراعی اطرافش پنج سنگ‌انداز در پنج سنگ‌انداز بود. اندازه و طول و عرض‌ «گاراپاقال»‌ها را دیگر «سنگ‌انداز» تعیین نمی‌کرد بلکه به «قدم» اندازه می‌شدند. بزرگ‌ترین‌ «گاراپاقال» پنجاه قدم در پنجاه قدم بود.

جوانان متولد کمرکش کوه به ربع نسلی که گذشت از زندگی‌شان در بالا بالاهای کوه، میان‌سالی نکرده پیرمردان و پیرزنانی شدند سربار خانواده‌های‌شان. و جوانان دیگر حتی گوش نمی‌کردند به داستان‌های فراوانی و بزرگی زمان ایشان در جائی که چند روز پیاده راه بود به سمت پائین کوه چه برسد به افسانه‌های بی‌سر و تهی که از زمانی حکایت داشت که هر «گاراپاقال» حداقل چهل سنگ‌انداز در چهل سنگ‌انداز بود. مسخره‌ها! چه معنا داشت «سنگ‌انداز»؟ کدام آدم عاقلی در دهکده دیگر فاصله‌ها را با «سنگ‌انداز» اندازه می‌گرفت؟ بدبخت‌های پیرپاتال آفتاب لب بام. نمی‌فهمیدند دیگر. مدرن و امروزی نبودند که بفهمند واحد اندازه‌گیری «قدم» است نه «سنگ‌انداز». گندم آنقدر ارزش داشت که صد هزار دانه آن مهریه دختر کدخدای «شوسکانا» بود در شب ازدواجش.

خشک‌سالی بی‌رحمی در سال پنجاه از رسیدن‌شان به محل جدا شدن دو رودخانه هر دو رود را خشکاند. چاره را در بالاتر رفتن دیدند. سه روز و سه شب از یال کوه بالا رفتند و در نیم‌ روز فاصله از قله کوه «سالاموز» دهکده جدید خود را بنا گذاشتند. «گاراپاقال» در اینجا چیزی بود در حدود هشتاد «وجب» در هشتاد «وجب». باز پیران داستان‌ها می‌گفتند از فراوانی و وفور نعمت در گذشته‌ها و اینکه چقدر محل دو شاخه شدن رودخانه‌ها آباد بود و اجدادشان در کمرکش کوه چه زندگی شاهانه‌‌ای داشته‌اند. این داستان‌ها دیگر به گوش جوانان حتی نمی‌رسید چرا که آنقدر دور از ذهن می‌نمود که پیران از ترس اینکه باقی دیوانه‌ پندارندشان این نقل‌ها در میان خویش به پچ‌پچ می‌کردند. خوشبختی در داشتن کیسه‌ای گندم بود برای ساکنان «شوسکانا» و بس. پیران ده از بی‌غذائی مردند و دیگر هیچ میزان هوای پاک و ارتفاع زیاد نتوانست سرخی را به گونه‌های جوانان بیاورد. اما چه باک که گونه از نظر ایشان زرد بود و همواره زرد بوده. خوشبخت‌ترین مردمان‌شان تا سی و پنج بیشتر نمی‌زیست. اما چه باک؟ آدم عادی سی سال زندگی می‌کرد در میان ایشان و اگر کسی به سی و دو می‌رسید واقعا خدایان به او نظر خیر داشتند چه برسد به سی و پنج.

در شبی از شب‌های سال سیزده‌هزار و چهارصد و سیزده اما کوه لرزید. کمرکش کوه لرزید. رودخانه‌ها لرزیدند. کوهپایه لرزید. دشت لرزید. بعدها تاریخ‌نویسان نوشتند که کوه و دشت تا صبح می‌لرزیدند. اهالی «شوسکانا» هرآنچه داشتند در زیر آوار گذاشتند و راهی پائین کوه شدند چرا که قله را در تمام مدت سال برف و یخ پوشانده بود و راهی نداشتند برای بالا رفتن. سیزده شب و سیزده روز پائین رفتند در دل کوه تا به دشتی رسیدند که سقف خانه‌هایش سنگ‌گور ساکنانش شده‌بود. فرزندان بیابان‌گردان سابق که به اجداد ایشان تاخته‌بودند اکنون زیر خروارها خاک آرمیده بودند. از کوه آمدگان «شوسکانا»ی جدید را دوباره پس از چهارصد سال بر روی خرابه‌های بازمانده از مهاجمان سابق بنا کردند. «گاراپاقال»ها اما قدری بزرگ‌تر شدند از آنچه در نوک کوه بودند. دیگر هشتاد وجب در هشتاد وجب نبودند. اکنون هر خانوار دهکده دویست وجب در دویست وجب زمین داشت برای زراعت. چند سال گذشت. به مرور سر و کله تاجرانی که قبل از لرزش بزرگ زمین با مردم ساکن در آن دشت تجارت غله و غذا می‌کردند پیدا شد.

این تاجران «دالاگوما»ئی اما تا جائی که جا داشتند در همین اول کار به «شوسکانا»ئی‌ها خندیدند چرا که «گاراپاقال»های این مردمان جدید دویست وجب در دویست وجب بود. بعدها بازرگانان دریافتند که این مردمان درکی و ذهنیتی از «بزرگ» ندارند و چون برای نسل‌ها به هشتاد وجب در هشتاد وجب گفته‌اند «گاراپاقال» (به معنای بزرگ) اکنون که زمین دارند به بزرگی چندین و چند سنگ‌انداز نمی‌توانند اندازه آن را در ذهن کوچک خود جای دهند. این است که به دویست وجب در دویست وجب راضی هستند و آن را «گاراپاقال» و بزرگ می‌دانند. این یافته بازرگانان در سرزمین خودشان اسباب خنده و تفریح مردمان شد و کم‌کم «گاراپاقال» در زبان آن مردمان بازرگان به معنای «کوچک، حقیر» و نیز «نفهم» بکار رفت. مردم «شوسکانا» به مدد زمین حاصل‌خیز اما در چند نسل توانستند نسبتا ثروت‌مند شوند و دید خود را گسترش دهند. «گاراپاقال» اکنون در میان‌ ایشان زمینی بود به مساحت هزار وجب در هزار وجب.

روزی که کدخدای ده‌شان «گاراپاقال پانزدهم» به آبادی مجاور اعلام جنگ داد چرا که برایش خبر آورده‌بودند که در «دالاگوما» او را «حقیر و ابله پانزدهم» می‌خوانند تقریبا همه «شوسکانا»ئی‌ها بر این باور بودند که بزرگی‌ای که خدایان به ایشان داده‌اند باعث پیروزی‌شان در جنگ می‌شود. «دالاگوما»ئی‌ها اما که اکنون دیگر بقدر یک شهر بزرگ شده‌بودند و حتی داشتند به دور شهرشان خندق و برج و بارو می‌ساختند به روستای «شوسکانا» تاختند و از کشته پشته ساختند. بازماندگان به کمرکش کوه فرار کردند و «شوسکانا»ی جدید را در آنجا پایه گذاشتند. پیران برای جوانان داستان‌ها گفتند از فراوانی و بزرگی «گاراپاقال»‌ها وقتی که ایشان جوان بودند و …

پایان