Archive for the ‘نظرات من’ Category

ما همان خس و خاشاکیم. از فرش به عرش رسیده‌ایم. کارتان تمام است آقایان. مملکت را رها کنید.

ژانویه 22, 2010

ما هنوز همان خس و خاشاکیم و به آنچه هستیم افتخار می‌کنیم. سال‌ها خس و خاشاک بودیم در زیر پای شما عربده‌کشان مست قدرت. تا یک روز در آخر خرداد که آمدید و با نخوت تمام پای‌ کثیف‌تان را محکم‌تر از همیشه بر سر ما کوبیدید. گروهی از ما در زیر پای شما ماندند اما دیگران مان به هوا برخواستند. ما خس و خاشاک بودیم و به هوا بلند شدیم. ابتدا ترسیدیم از شناور بودن در هوا. بهت برمان داشت. بعد دیدیم که شما بوزینه‌گان به سرفه افتادید به سرفه افتادنی. آنوقت بود که دیدیم خس و خاشاک هم می‌تواند راه گلو بربندد و مرگ را جلوی چشم نامردمان بیاورد. از هول جان محکم‌تر کوبیدید آن پاهای نجس‌تان را بر سر ما. بیشتر به هوا برخواستیم. این‌بار جلوی «چشم تنگ دنیا دوست‌»‌تان را هم گرفتیم. قناعت هم که در مرام‌تان نیست تا دست از سر مملکت بردارید و به خورده و برده اکتفا کنید. یک لحظه خوف برتان داشت که ما خس و خاشاک، همان خاک گوریم برای‌تان.

مصداق «برخاک بیافتاد و بغلتید چو ماهی» بودید. و هرچه بیشتر در خاک غلت زدید و هوار کردید ما خس و خاشاکان را بیشتر از فرش به عرش رساندید. دور خود ابری از خس و خاشاک بلند کردید و عنقریب است که خس و خاشاک برای همیشه در زیر خود دفن‌تان کند. هرچه بیشتر دست و پا بزنید ما بیشتر جایگزین هوا می‌شویم در ریه‌های‌تان. حالا دیگر فایده ندارد اگر بنالید که «از ماست که بر ماست». حالا دیگر هیچ چیز کمک‌تان نمی‌کند. هیچ‌ چیز و هیچ‌کس برای‌تان کاری نخواهد کرد. ما بی‌شماریم آقایان، ما بی‌شماریم. با هر نفس‌تان ما بیشتر گلوی کثیف شما را می‌فشاریم و شما بیشتر دست و پا می‌زنید (همانگونه که روز عاشورا زدید) و ما خس و خاشاک را بیشتر و بیشتر به هوا بلند می‌کنید. «از خاک بر افلاک رسیدیم» و از فرش به عرش. سرنوشت شما اکنون در دستان ما است، در دستان ما میلیون‌ها خس و خاشاک.  تا یادم نرفته بگویم، دیگر از روی ما خس و خاشاک با وانت نیروی انتظامی خود رد نشوید. گرد و خاک بیشتری به هوا بلند می‌کنید وقتی با ماشین از روی ما رد می‌شوید. به دور و بر خود بنگرید. این مملکت خاک کم ندارد. خس و خاشاک هم. یک توصیه دوستانه آقایان، اشهدتان را بخوانید. ما خس و خاشاک شما را زیر خروارها خروار دفن خواهیم کرد.

لینک این مطلب در بالاترین

روز دانشجو به همه دانشجویان کشورم مبارک باد

دسامبر 7, 2009

روز دانشجو به همه دانشجویان کشورم مبارک باد، هر رنگی که هستند و هر عقیده سیاسی‌ای که دارند. آینده از آن آنکه «رنگ» دارد امروز نیست. آینده از آن آنکس است که امروز «جوینده» دانش است. رنگ فردای وطن را این جویندگی است که تعیین می‌کند، سبز باشد یا قهوه‌ای یا هر رنگ دیگری.

مهم رنگ پارچه‌ای که به سر بسته‌ای امروز نیست ای دانشجو، مهم علمی است که در کاسه سرت پشت آن سربند رنگی داری. خیال نکن آن چوب به دست بخاطر آن رنگ خاص بر سر تو می‌کوبد، نه. او دشمن علم تو است و علم تو دشمن او. سر تو را دوست ندارد چون علم تو در آن است. «دمت گرم و سرت خوش باد» ای دانشجوی وطن. سلامت باشید و بالنده. مایه افتخار مام وطن هستید با هر رنگ و هر بوی سیاسی‌ای که دارید. روزتان مبارک.

اگر آخوند اسلام را نمی‌شناسد پس عمه صغرای من اسلام‌شناس است؟

دسامبر 3, 2009

– اسلام اینی نیست که آخوند‌ها می‌گویند.
– عزیز جان شما چندتا کتاب دینی خوانده‌ای؟
– من؟ هیچی.
– عربی بلدی؟
– نه.
– درس علوم دین خوانده‌ای؟
– نه.
– مطالعاتی در تاریخ اسلام داری؟
– خیر، من وقت عزیزم را تلف نمی‌کنم این چیزها را بخوانم که.
– آخر آدم ،*×*،٪﷼*! تو نه درس دین خوانده‌ای، نه زبان این دین را می‌دانی نه کتاب دینی‌ای به دست گرفته‌ای نه تاریخ آن را می‌دانی، آنوقت می‌گوئی اسلام این نیست و آن است؟ آخوند درس دین خوانده (خوب یا بد). متخصص دین است. تو یک آخوند توی کارخانه‌ را نمی‌پذیری چرا که می‌گوئی «این بابا باید برود بنشیند حوزه علمیه سر معقول و منقولش، این بابا را به کارخانه چه‌کار» آنوقت خودت را محق می‌دانی بروی بنشینی در حوزه تخصص همان آخوند کل حرف‌های او را زیر سوال ببری و در نهایت هرچه را خودت خواستی بنام اسلام به دیگران عرضه کنی؟ خلایق هرچی لایق. 

دین همین است که درس دین خوانده‌ها می‌گویند. گر تو بهتری می‌زنی بستان بزن.

بحران شکم‌های گرسنه مذاکره‌کنندگان اتمی

نوامبر 30, 2009

پرسید : تو درباره بحران اتمی ایران چه فکر می‌کنی؟
گفتم : «بحران»؟ کدام بحران؟ بحران یعنی در یک مقطع زمانی کوتاه مشکل عظیمی برای مملکتی پدید آید. هزار ماشاءالله شش سال و خورده‌ای است که طرفین درگیر این قضیه دارند با هم گل می‌گویند و گل می‌شنوند. این کجایش «بحران» است؟ هر شش ماه، یک سال یک بار دور هم جمع می‌شوند و با هم چاق‌سلامتی می‌کنند و شام و ناهار و قهوه عالی سرو می‌کنند و بعد برمی‌گردند کشورهای‌شان می‌گویند مذاکرات خوب بود و مثبت بود و ال بود و بل بود. هر از چندگاهی هم حوصله‌شان در این دید و بازدید‌ها سر می‌رود محمد البرادعی -تلفن‌چی آژانس- را می‌اندازند وسط همه شروع می‌کنند به دست زدن که «ممد باید برقصه…ممد باید برقصه». همین. این کجایش بحران است؟
پرسید : تو چرا درباره همین مسائل اتمی ایران چیزی نمی‌نویسی؟
گفتم : آن چارسال پارسال‌ها نوشتیم در آرشیو وبلاگ موجود است. خلایق حق مسلم جو آنقدر بد و بیراه بارمان کردند که آرزو کردیم ای‌کاش زیر بمب اتمی ناکازاکی مانده‌ بودیم و دست‌مان چلاق شده‌بود بجای وبلاگ نویسی.
پرسید : الان چرا چیزی نمی‌نویسی؟
گفتم : آن‌ها که قطعنامه می‌دهند در شورای امنیت سازمان ملل متحد، نظرات‌شان از دید آقای احمدی‌نژاد «کاعذ پاره» است. من چرا باید کاغذ حرام کنم بنویسم در این مورد؟ مگر من که هستم؟
پرسید : تو احساس ترس نمی‌کنی از اینکه ایران با این سرعت مشغول غنی‌سازی است؟
گفتم : آن کس که قرار است بمب اتمی ایران بخورد توی کله‌اش احساس ترس نمی‌کند و دارد زیر درخت بید مجنون قیلوله بعد‌ از ناهار می‌کند. هر از چندگاهی هم خمیازه‌ای می‌کشد و یک بیانیه می‌دهد در محکوم کردن اعمال زشت ایران. من چرا بترسم؟
پرسید : فکر می‌کنی «اوباما» جلوی ایران خواهد ایستاد؟
گفتم : این جناب برنده صلح ۹ بل خیلی که همت کند چهارتا و نصفی سرباز بفرستد افغانستان، آن هم زیر میز به‌دور از چشم خلایق تا مبادا به جنگ‌طلب بودن متهم گردد و خاک بنشیند بر تریج قبای‌ صلح‌جو بودن‌شان. اصلا این آقای اوباما آنقدر ناز و آب‌دار است که آقای احمدی‌نژاد بعد از خوردن آقای باقر لنکرانی «هلو» -وزیر بهداشت قبلی-، هوس خوردن آقای اوباما را خواهد کرد. 
پرسید : صریح بگو بنظر تو اوباما با ایران راه خواهد آمد؟
گفتم : حالا اگر بجای ۹ بل ایشان ۱۰ بل یا ۱۱ بل برده بود یک چیزی. اما با ۹ بل یا حتی ۵ / ۹ بل گمان نکنم ایشان بتوانند همان مگسی که در هنگام مصاحبه و جلوی دوربین کشتند را دیگر بکشند. هیتلر هم زنده شود با تمام قشونش و برود برسد پشت دروازه‌های واشنگتن باز آقای اوباما از منش نازنین و آرام خودش دست بر نمی‌دارد. آدم فکر می‌کند «دالای لاما»ی ثانی است اوباما. آنقدر برای هیتلر و ژنرال‌های او نطق و خطابه و سخنرانی می‌کند که بدبخت‌ها سرگیجه می‌گیرند ول می‌کنند می‌روند سر از بیابان‌های آریزونا در می‌آورند همه‌شان از گرسنگی و تشنگی هلاک می‌شوند.
پرسید : حالا فکر می‌کنی سرنوشت کشمکش هسته‌ای ایران چه می‌شود؟
گفتم : چیزی نمی‌شود. خون خودت را کثیف نکن. باز هم مذاکره می‌کنند و باز هم قطعنامه و کاغذپاره صادر می‌کنند تا بقول آقای احمدی‌نژاد «قطعنامه‌دان»شان پاره شود. ایران هم ده تا مرکز جدیدش را می‌کند صد تا و هزار تا و ده هزار تا و باز آنها با قطعنامه و مذاکره و پیش‌ انداختن خاویر سولانا -مسئول سیاست مخ‌زنی اتحادیه اروپا- می‌خواهند جلوی ایران را بگیرند. بعد نود و بوقی هم یک قطعنامه‌ تحریم می‌دهند بند کرست سایز فلان نباید به ایران صادر شود. این می‌شود تحریم‌شان. شش سال گذشت، شش سال دیگر هم خواهد گذشت… از این چاه ویل اتمی آبی و برقی برای ما در نمی‌آید اما نانی برای مذاکره‌کنندگان غربی و دست‌اندرکاران برنامه اتمی ایران -بخصوص دولت دوست و برادر «روسیه»- درخواهد آمد. برو کلاه خودت را بچسب که طوفان بعد از انفجار بمب هسته‌ای نبردش.

مسلمان باید شادی کند نه گریه

نوامبر 21, 2009

الان داشتم با یکی از دوستان عزیز روی «Friend Feed» صحبت می‌کردم. این دوست ندیده و نشناخته من البته عقائد و نظرات سیاسی و غیر سیاسی‌اش ۱۸۰ درجه با من فرق می‌کند. خیلی دوستش دارم. یک زمانی عین خودش بودم. بگذریم. بنده خدا را «غم شهیدان» گرفته بودش. راستش من هرچقدر فکر می‌کنم نمی‌توانم بفهمم چرا ما باید برای شهیدان‌مان غمگین باشیم. مگر مطابق اعتقادات مسلمانان شهیدان نزد خداوندشان نیستند؟ مگر حال و احوال شهیدان خوب نیست؟ مگر خداوند شهیدان را دوست ندارد؟ مگر در بهشت نیستند؟ خوب اگر هم‌کلاسی‌های من در دبیرستان که در جنگ کشته‌شدند «شهید» باشند (علی، محسن، حمید) که الان وضع و روز‌شان خوب است. من چرا باید ناراحت او باشم؟ آدم باید ناراحت بشود وقتی دوستش حالش خوب است و اوضاع و احوالش رو به راه؟

بعد این دوست عزیز Friend Feed ی شروع کرد به گفتن در فوائد گریه که دل را پاک می‌کند و چنین می‌کند و چنان. باز من عقلم قد نمی‌دهد به اینکه اصولا چرا ما مسلمانان باید گریه کنیم؟ مگر ما مسلمانان خود را بندگان برگزیده خداوند نمی‌دانیم؟ مگر بر این باور نیستیم که خداوند به ما نظر خاص دارد؟ مگر خداوند را عادل نمی‌دانیم؟ پس دیگر چرا باید با غم و گریه دست‌ به گریبان باشیم؟ اصلا اگر آمدیم آن دنیا خداوند به ما مسلمانان گفت که «فلانی این همه نعمت و برتری و سروری به تو دادم در آن جهان آنوقت تو آمدی کفران نعمت کردی و نشستی عین شکست‌خوردگان جنگ هی گریه‌ کردی؟» چه باید جواب او را بدهیم؟ چرا گریه؟ چرا نباید شاد باشیم از این‌که خداوند با ما مسلمانان است؟

همه این حرف‌ها را زدم به این رفیق‌‌مان باز نشسته‌بود به گریه. من اصلا نمی‌فهمم چرا صاحب راه مستقیم و کتاب حق باید بنشیند های های گریه کند.

چه‌کار به اعتقادات مردم داری؟

نوامبر 15, 2009

آقا جان به اعتقادات و افکار مردم چکار داری؟ بگذار هرکس هر اعتقادی دارد داشته‌باشدش.

چند سوال:

اول) عباس آقا معلم است و اعتقاد دارد «بچه‌بازی» اشکالی ندارد. آیا شما فرزند خود را به کلاس او می‌فرستید؟
دوم) فاطی خانم اعتقاد دارد که پول متعلق است به کسی که آن را در جیب دارد. آیا شما چیزی را نزد وی امانت می‌گذارید؟
سوم) محمد آقا اعتقاد دارد که نیازی به بازبینی سالیانه سیستم ترمز ماشین وجود ندارد و این‌ها همه ساخته کارخانه‌های لنت ترمز است برای فروش بیشتر. آیا با ماشین محمد آقا به مسافرت خواهید رفت؟
چهارم) نرگس خانم اعتقاد دارد به اینکه شستن دست‌ها با صابون پس از بیرون آمدن از دستشوئی لازم نیست. آیا غذائی که او بپزد را خواهید خورد؟
پنجم) آقا منوچهر اعتقاد دارد هرکس هم‌ دین او نیست نجس است. آیا در خانه او احساس راحتی خواهید کرد؟

توضیح تکمیلی: «اعتقاد داشتن» افراد به هرآنچه به آن اعتقاد دارند مسئله مهمی است چرا که سر منشاء «اعمال» انسان اعتقادات او است. در نظر بگیرید که مثلا حسین آقا معتقد است که باغچه با کاشتن گل رز زیبا می‌شود اما در طول حیات خود مطلقا هیچ قدمی در جهت کاشتن گل رز در هیچ باغچه‌ای برندارد و این اعتقاد فقط در ذهن او باقی باشد. من نویسنده مطلب هم اصلا به زیبائی باغچه با وجود گل رز اعتقادی نداشته‌باشم یا اصلا آنقدر درگیر زندگی باشم که به این چیزها هیچ‌گاه فکر نکنم. فرق حسین آقا و من در چه خواهد بود؟ در مورد این اعتقاد خاص «هیچ».

اعتقادات افراد هستند که اعمال آنها را شکل می‌دهند. اعمال بر روی اعتقادات بنا می‌شوند. من اعتقاد دارم که دیدن بازی فوتبال در ورزشگاه بسیار جالب است. بر اساس این اعتقاد است که بلیط می‌خرم و ساعت‌ها در صف می‌ایستم تا به درون ورزشگاه بروم و بازی را ببینم. اگر اعتقادی نداشته‌باشم که دیدن بازی فوتبال در ورزشگاه جالب است کار دیگری می‌کنم که اعتقاد به لذت‌بخش بودن آن دارم.

به همین دلیل است که به باور من باید به اعتقادات افراد کار داشت. با بحث و گفتگو البته نه با چماق و بازجوئی. بسیار هم خوشحال می‌شوم کسی به اعتقادات من کار داشته باشد. بقول شاعر «خوش بود گر محک تجربه آید به میان — تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد». اگر کسی به اعتقادات ما کار نداشت که ما هنوز فکر می‌کردیم کره زمین مرکز عالم است و به آن «اعتقاد» هم داشتیم!

لینک این مطلب در بالاترین

لجن سبز روزی شسته‌ می‌شود و می‌رود. روسیاهی این دوران اما به سیاه‌کاران خواهد ماند.

نوامبر 2, 2009
  • لجن سبز بودن در کف جوب شرف دارد به جلاد سرخ دست بودن.
  • سبز لجنی بهتر است از رنگ سیاه انسانیت پایمال شده.
  • لجن سبز حیات دارد و بدن هم‌نوعش را زیر شکنجه سیاه نمی‌کند.
  • سبز لجنی در مسیر آب درست می‌شود. جنازه سیاه بادکرده اما در سردخانه میوه.
  • لجن سبز سلامت انسان را تهدید می‌کند اما چوب به دست کریه وجود انسانیت را برنمی‌تابد.
  • سبز لجنی رنگی است میان رنگ‌ها که می‌تواند تغییر کند. سیاهی زندگی رنگی است که بالاتر از آن رنگی نیست.
  • لجن سبز روزی شسته‌ می‌شود و می‌رود. روسیاهی این دوران اما به سیاه‌کاران خواهد ماند.

لینک این مطلب در بالاترین

    مرسی حاجی که سبزهای اهواز را به‌حرکت درآوردی!

    اکتبر 28, 2009

    حمید رسایی كه عصر امروز قصد سخنرانی در دانشگاه شهید چمران اهواز را داشت، با تجمع دانشجویان و شعارهای حق‌طلبانه آنها نتوانست سخنرانی كند و تنها به شعارهای آنها پاسخ هایی داد. این نماینده حامی دولت کودتا پس از برخی شعارها گفت: «هدف از این نشست، نشان دادن چهره دیكتاتور است…این سخنان با واکنش دانشجویان مواجه شد که فریاد زدند: «بی عرضه به تهران برگرد» رسایی در پاسخ گفت: «رسایی اگر بی عرضه بود، 40 میلیون سیلی به شما نمی‌زدند(!)» دانشجویان شعار دادند: «دروغ گو، دروغ گو، 63 درصدت كو؟» رسایی گفت: «دروغگو كسی است كه به اسم دانشجو وارد دانشگاه می‌شود و گردن كلفتی می‌كند و دیكتاتوری می‌كند. دانشجو اهل بحث و منطق و گفتگو است.»
    (لینک به مطلب موج آزادی لینک در بالاترین)

    غلط نکنم این آقای رسایی علیرغم حضور در جبهه دولت، برای جنبش سبز کار می‌کند. ماشاءالله هزار ماشاءالله یک تنه خودش توانست اهواز را در آستانه ۱۳ آبان به نفع سبزها به‌حرکت درآورد! من نمی‌توانم بفهمم این برادر نماینده تهران بدو بدو رفته اهواز سخنرانی چکار؟ حالا باز اگر نماینده خود اهواز بود یک چیزی. آن هم هفت هشت روز مانده به راهپیمائی ۱۳ آبان که سبزها می‌خواهند تا حد امکان صدای خود را به نقاط مختلف کشور برسانند. حالا رفته سخنرانی که رفته. چرا ایستاده به یقه‌ و یقه‌کشی کلامی؟ بابام جان چند صد نفر یا چند هزار نفر یا چند صد هزار نفر مخالف تو جلوی تو ایستاده‌اند. آنوقت تو با خیال راحت آر.‌پی.جی گذاشته‌ای روی دوشت به سمت آنان داری آدامس می‌جوی و مگسک آن را تنظیم می‌کنی؟ عزیز برادر یک کمی سیاست هم بد نیست آدم داشته باشد، بخصوص اگر نماینده مجلس باشد و سیاست‌مدار.

    بفرمائید تحویل بگیرید. اهوازی که چندان خبری نبود در آستانه ۱۳ آبان منقلب شد. اگر این برادر نماینده می‌ماند در تهران اتفاق ناجوری در اهواز روی می‌داد؟ چه نیازی بود به یک حضور و یا یک سخنرانی تنش‌زا؟ حالا اگر درباره مطهرات و احکام نجاست صحبت می‌کرد در آن گردهم‌آئی یا مثلا درباره کمک به فقرا و این حرف‌ها اصولا درگیری پیش می‌آمد؟ گیریم که به‌ هرحال درگیری پیش‌آمد. حالا باید بایستی دهن به دهن بشوی با آن همه آدم؟ این است که می‌گویم این بنده خدا کارش در جهت کمک به جنبش سبز بوده. حالا یا نفوذی سبزها است در میان دولت یا حضرات آنقدر گیج شده‌اند در مقابله با بحران پس از انتخابات که الفبای اولیه شغل و سمت‌شان را هم فراموش کرده‌اند. در هرحال مرسی حاجی که سبزهای اهواز را به‌حرکت درآوردی!

    لینک این مطلب در بالاترین

    متشکریم سردار که ما را از «خس و خاشاک» به «کانون فتنه» ارتقاء درجه دادید

    اکتبر 28, 2009

    فرمانده سپاه سیدالشهدای استان تهران روز دوشنبه گفت: «کانون فتنه اعلام کرده در روز ۱۳ آبان شیطنت‌هایی را خواهد داشت. در این زمینه نیز باید هوشیار باشیم و غفلت نکنیم.»
    (لینک به مطلب رادیو زمانه لینک در بالاترین)

    جناب آقای «علی فضلی»، لااقل ادبیات‌تان را قدری بهتر کنید. به خلایق گفتید «خس و خاشاک» صدای مردم درآمد. گفتید «ترانه موسوی» فقط سه‌تا در کل هفتاد میلیون آدم هست مردم عصبانی‌تر شدند. با کنایه گفتید که قاتل «ندا آقاسلطان» خود مردم بوده‌اند، مردم به خشم‌ آمدند. کهریزک و دیگر قضایا بماند که چقدر ادبیات زننده‌ای در این موارد بکار بردید. چند روز قبل هم که با ادبیات لنگه‌کفشی با کروبی صحبت کردید. الان هم مردم را «کانون فتنه» می‌نامید.

    حساسیت در سطح جامعه درست نکنید. شما که هزار ماشاءالله وارد هستید در این امور. از کنار قضیه بگذرید. مردم را جری‌تر نکنید با این حرف‌ها و کارها. سعی نکنید بر روی خشم مردم بنزین بپاشید. هرکس که باشد وقتی به او بگویند خس و خاشاک است (=عددی نیست) یا کانون فتنه است (=همه آتش‌ها از گور او بلند می‌شود) خشمگین می‌گردد. چرا به مخالفان خود توهین می‌کنید؟ اگر می‌توانید جلوی آنها را بگیرید و آرام‌شان کنید. اگر نمی‌توانید با فحش و فضیحت کاری از پیش نمی‌رود.

    اما در هر حال بسیار سپاسگزار باید باشند مردم که شما آنها را از «خس و خاشاک» به «کانون فتنه» آپ‌گریدشان کردید! خس و خاشاک را باد به اطراف می‌برد و قدرتی ندارد اما در دل عبارت کانون فتنه در هر حال نوعی تمرکز و ریشه در زمین داشتن وجود دارد. لطف کردید که نشان دادید آنها را که روزگاری باد می‌بردشان و سبک بودند الان ثبات پیدا کرده‌اند و وزنه‌ای شده‌اند در معادلات. از لحن شما هم نباید رنجید چرا که بقول شاعر «طاعت ار دست نیاید گنهی باید کرد — در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد». حالا شما هم با این حرف‌ها در پی «ره»ی هستید در دل مردمان.

    امیدوارم بزودی از دهان مبارک شما و دوستان‌تان بشنویم که همین مردمان که آن روز «خس و خاشاک» بودند و امروز «کانون فتنه» به چیزی مثل «مرداب» و «باتلاق» در ادبیات شما ارتقاء مقام یافته‌اند. مایه افتخار است برای آنانی که به‌دنبال رای خویش هستند و مائی که از ایشان حمایت می‌کنیم. هربار که مردم را با ادبیات خودتان آپ‌گرید می‌کنید، به زبان بی‌زبانی به آنها «گرا» می‌دهید تا بزنند توی برجک‌تان. شما که سردار هستید و فرمانده‌ای در یک ارگان نظامی کشور لطفا بفرمائید که این درست است آدم روز روشن داد بزند و به مخالفانش بگوید که آنها قوی‌تر و منسجم‌تر شده‌اند؟

    لینک این مطلب در بالاترین

    صاحب خون جلوی پایش را نمی‌تواند ببیند چه رسد به تصمیم‌گیری برای قصاص

    اکتبر 14, 2009

    مصاحبه قابل تامل مادر احسان نصرالهی با صدای آمریکا را ببینید. (لینک به مطلب بالاترین – لینک به اصل کلیپ در یوتیوب) فرزند جوان این خانم در درگیری‌ای در سال ۱۳۸۴ به‌دست «بهنود شجاعی» که زیر ۱۸ سال سن داشته کشته می‌شود (به‌نقل از رادیو فردا) و اکنون «بهنود شجاعی» در همین هفته اعدام شده. مصاحبه را یک بار دیگر نیز ببینید بعد بیائید بنشینید تا با هم گپی بزنیم.
    ——————————–

    نزدیک‌ترین فردی که تا کنون از دست‌داده‌اید که بوده؟ آن مرحوم یا مرحومه چگونه درگذشته؟ واکنش شما به شنیدن خبر درگذشت آن عزیز چه بوده؟ آیا توانستید تعادل روحی و روانی خود را حفظ کنید؟ اگر نتوانستید، چقدر طول کشید تا بار دیگر از نظر فکری و ذهنی به زندگی روزمره‌ باز گردید؟

    شاید بتوان پاسخ سوالاتی از قبیل آنچه در بالا عنوان کردم را در یک جمله دو کلمه‌ای «سخت بود» خلاصه کرد. جمله‌ای که فقط و فقط به زبان می‌آوریم چرا که کلمه را از بیان احساس عاجز می‌یابیم. از همه این موارد سخت‌تر مرگ فرزند است. آن هم مرگی که نیازی به آن نبوده. نه جنگی به کار بوده نه عمل قهرمانانه‌ای در میان بوده و نه بیماری خاصی وجود داشته. مرگی ناگهانی و بقول مردم کوچه و بازار «الکی الکی». سوالی که اینجا مطرح می‌شود این است: آیا بازماندگان و وارثان خون ریخته‌شده از آن اندازه آرامش و ثبات فکری و روحی برخوردار هستند که خواهان قصاص قاتل باشند یا نه؟

    خودتان را جای مادر «احسان نصراللهی» بگذارید. چنین زن داغ‌دیده‌ای آیا اصولا تا سالیان سال توان اندیشیدن به موضوعات ساده و روزمره را خواهد داشت؟ تصمیم‌گیری برای مرگ قاتل که دیگر بماند. به صدای او گوش کنید. صدایش هنگام مصاحبه می‌لرزد. لغت‌های مورد نظرش را پیدا نمی‌کند. انگار دارد در خلوت خودش با خویشتن سخن می‌گوید. انگار که اصطلاحا «مه و مات» است. حق هم دارد. برایش بعنوان مادری داغ‌دار احترام قائل هستم. حال تجسم کنید این بانو با این حال به‌هم ریخته روح و روان باید تصمیم بگیرد درباره کشتن یا نکشتن قاتل فرزندش. اگر شما بدانید که این خانم پشت فرمان نشسته آیا حاضر هستید از عرض خیابانی که او دارد در آن می‌راند بگذرید؟ آنوقت قوانین ما فرمان زندگی و مرگ دیگری را داده به دست او.

    قصاص (و اعدام) نص صریح دین ما است. مثل نصف ارث بردن زن. مثل جهاد. ما مسلمانان هم که معتقدیم «اسلام به ذات خود ندارد عیبی، هر عیب که هست از مسلمانی ماست». آنچه در این چند روزه گذشت از ماجرای اعدام «بهنود شجاعی» به جرم قتل «احسان نصراللهی» عین آن چیزی است که دین‌مان برای‌ ما تجویز کرده. کار ندارم و وارد این بحث نمی‌شوم و نمی‌خواهم بشوم -به دلائل کاملا واضح- که آیا مشکل دین ما است یا نحوه برداشت ما از دین‌‌مان. اما آیا نمی‌شود به نحوی شرعی و قانونی مسئولیت قصاص از دوش صاحبان بلاواسطه «خون» برداشته‌شود و مثلا به گردن عمه، عمو یا خاله یا دیگر نزدیکان یا حتی مجمعی فامیلی گذاشته شود؟ اگر این خانم «نصراللهی» فامیل شما بود حاضر بودید او پشت فرمان و شما کنار دستش بنشینید تا با هم به دادگاه بروید؟ مسلما خیر. چرا «تصمیم‌گیری» درباره زندگی یا مرگ دیگری را باید بعهده آدمی که «مه و مات» است گذاشت؟ عاقلان کجا هستند؟

    لینک این مطلب در بالاترین