Archive for the ‘Uncategorized’ Category

مشکل در پائین هرم است نه در بالای آن

اکتبر 31, 2009

دوست عزیز و بسیار خوب من «هفت‌تیر‌کش ورشکسته» لطف کرده و من را به بازی وبلاگی «نامه به آقای رهبری» دعوت کرده. اجازه می‌خواهم در این زمینه بجای گیر دادن به فردی بنام «رهبری» سعی در بیان ملزومات مقامی بنام «حکم‌ران» در ایران کنم. به همین دلیل مسئله را از سه دیدگاه مردم مورد «حکم‌رانی، لایه‌های قدرت و جایگاه کشور در جهان» بیان می‌کنم.

اول) مردم مورد حکم‌رانی:

الف) قبل از هر چیز باید بگویم که از هر هفت‌ نفر در جامعه ما یک نفر بی‌سواد مطلق است. اگر بی‌سوادی و کم‌سوادی را هم‌معنا بدانیم با عدم توانائی دیدن افق‌های دور آنوقت شاید بتوانیم درک کنیم که در ذهن بخش بزرگی از جامعه ما (شامل بی‌سواد‌ها و کم‌سواد‌ها، به تخمین من چیزی در حدود کمتر از نیمی از جمعیت کشور) چه می‌گذرد. این بخش از جامعه ما «نیازمند» وجود یک حکم‌ران همه‌چیز دان و عاری از خطا است. باز تاکید می‌کنم که این بخش جامعه «نیازمند» چنین مفهومی است. این بخش از جامعه حتی توان خواندن یک روزنامه را درست و حسابی ندارد. این‌ها نیازمند کسی هستند که قیم‌شان باشد و راه‌شان ببرد. فردی قابل اطمینان و عاری از خطا. حال اگر این «همه‌ چیز دانی و عاری از خطائی» در حکم‌ران ذره‌ای خراش بردارد آنوقت است که دیگر نمی‌شود بخش بزرگی از جامعه را کنترل کرد چرا که باور خود به چنین «بت»ی یا چنین راه‌بری را از دست داده‌اند.

ب) بخش دیگر مردم جامعه -از قبیل من و شما- هم با یک مشکل بزرگ دست به گریبان هستیم و آن مشکل عدم وجود چیزی بنام «اشتباه» در رفتارهای فردی‌مان است. ساختار ذهنی «قاجار»ی ما به ما اجازه گفتن عبارت «اشتباه کردم» را نمی‌دهد. اقرار به اشتباه به معنای زیر سوال رفتن تمامیت وجودی فرد است. اگر من بقال اعتراف کنم که مثلا یک بار در فروش جنس فاسد به مشتریان مغازه‌ام اشتباه کرده‌ام آنوقت تمام هستی من زیر سوال می‌رود حتی اینکه چرا چهل سال پیش با فلان خانواده وصلت کردم!

فرهنگ معاصر ما ریشه در زمان قاجار دارد و زمان قاجار هم دوران بالا و پائین شدن ما بود. عدم اطمینان. در فرهنگ ما اعتراف به اشتباه به معنای «عدم داشتن لیاقت» است و باعث تنها ماندن گوینده می‌گردد. در عین حال فلسفه «جبران» هم نداریم. بجای آن از «چوب و فلک» استفاده می‌کنیم. اگر کسی زد شیشه خانه ما را شکست ما با «جبران» راضی نمی‌شویم بلکه باید خانه طرف را بر سرش خراب کنیم (اگر بتوانیم). ذهنیت ما ذهنیت «قانون»ی نیست که اگر کسی اشتباهی کرد مطابق قانون اشتباه خود را جبران کند و خلاص. ذهنیت ملوک‌الطوایفی است. این است که حکم‌ران حاضر است جانش را بدهد اما اعتراف به اشتباه نکند.

دوم) لایه‌های قدرت: لایه‌های مختلف قدرت در کشور ما مدام از حکم‌ران «التماس دعا» دارند. موتلفه می‌آید و چنین درخواست می‌کند بعد که بیرون رفت مجمع روحانیون فلان وارد می‌شود، پشت سر آنها جامعه روحانیون بهمان سر می‌رسد، این‌ یکی بیرون نرفته سپاه و بسیج وارد می‌شوند و بعد نماینده حوزه‌های علمیه و بعد رئیس مجلس شورا و بعد که و که و که. این همواره بوده. این است که حکم‌ران باید مدام در حال این‌طرف و آن‌طرف کردن مهره‌هایش باشد و به این وام بدهد و از آن دیگری وام بستاند. فرمانده یک پادگان برای سربازان صفر حکم مقتدرترین موجود دنیا را دارد اما همین فرمانده چندین و چند قپه‌ای و برگ زیتونی ناچار است با انواع و اقسام سرهنگ‌های مختلفی که بخش‌های گوناگون پادگان را اداره می‌کنند راه بیاید تا کارها انجام شوند.

در جامعه ما «کدخدا منش‌ی» همواره جای «قانون» نشسته. هرکدام از این «کدخدایان» دارای قلمرو و خدم و حشم بوده‌اند. یک کلام، حکم‌ران باید هوای این کدخدایان کوچک را داشته‌باشد. حکم‌ران «فعال مایشاء» نیست. نمی‌تواند آنچه خودش می‌خواهد یا صلاح می‌داند را اعمال کند.

سوم) جایگاه کشور در جهان: همه می‌دانیم که چوپان معروف چقدر همه را با فریادهای «گرگ گرگ» سرکار گذاشت. بعدش هم که واقعا گرگ به گله زد هیچ‌کس فریادهای وی را جدی نگرفت تا کمکش کند. واقعیت این است که کشورها بخصوص در خاورمیانه «دشمن» دارند. کار ندارم به اینکه گروهبان قندعلی برای زدن باتومش بر سر فلان دختر خوشگل وی را عامل «دشمن» می‌خواند. سوء استفاده از واژه «دشمن» به معنای این نیست که دشمن وجود ندارد. باید در خاورمیانه -که متاسفانه هنوز با قانون جنگل ورژن ۳.۱ اداره می‌شود و تا رسیدن به قانون جنگل ویستای اروپا و آمریکا راه طولانی‌ای در پیش دارد- قوی بود. قدرت اما در جهان بعد از دوران موتور بخار در «صنعت» معنا می‌یابد. قربانش بروم ما هم که تازه تولید پیکان را متوقف کرده‌ایم و هنوز داریم همان پراید کذائی را تلپ و تلپ از کارخانه‌های‌مان بیرون می‌دهیم. قدرت‌مان در سطح جهان همین قدرت «پراید»ی است.

خوشبختانه دیگر بازیگران اطراف ما در خاورمیانه‌ هم وضعیتی چندان بهتر ندارند. اما هرکس در این جنگل ناچار است در درون قلمرو خودش غرش کند و عربده بکشد تا ضعف خویش را با سر و صدای زیاد بپوشاند و دیگران را دور نگاه دارد. ما ایرانی‌ها دچار غرور کاذب «خود شیر ژیان بینی» هستیم درحالی که تقریبا همه چیز جامعه‌مان به همان سیاق ژیان مهاری دو سیلندر کار می‌کند!

در چنین فضائی یک حکم‌ران باید بر اساس واقعیت‌ها عمل کند اما نمی‌تواند این واقعیت‌ها را برای مردمانی که خود را آقای جهان می‌پندارند بیان نماید. ناچار است همان پرده پر نقش و نگار قدرت و شوکت را جلوی چشم مردمانش نگاه دارد ولی در پشت پرده کاری را بکند که دیگر رقیبان در خاورمیانه می‌کنند. اگر پرده فروافتد و مردم هرکجا در خاورمیانه بفهمند جایگاه‌شان چیست آنوقت است که دیگر سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. جمال عبدالناصر در مصر، حافظ اسد در سوریه و حتی صدام حسین در عراق نمونه‌هائی بودند از حکم‌رانانی که وضعیت خارج از کشور خود و توان موجود در داخل را به نحو وارونه به مردمشان نشان می‌دادند تا امورات‌ خود و همان مردم بگذرند.

می‌خواهم بگویم تصویری که جلوی چشم ما است از آنچه کشورمان است در مقیاس جهانی تصویر صحیحی نیست. اما حکم‌ران بنا به حرفه‌ای که دارد از منظر تصویر واقعی به جهان می‌نگرد و برنامه می‌ریزد. حکم‌ران نمی‌تواند به مردم بگوید که «ای مردم من! با صنعت «پیکانی» و «پراید ساز» و «پژو مونتاژ کن» ما عددی در جهان نیستیم و به همین دلیل نیازمند این می‌باشیم که مشتی خلایق مشنگ را در جنوب لبنان یا در غزه یا در عراق بر سر انگشتان خویش بچرخانیم تا بلکه از این طریق بتوانیم منافع خودمان در منطقه و جهان را حفظ کنیم.» حکم‌ران می‌رود چهارتا موشک از کره شمالی یا چین می‌خرد و هوا می‌کندشان با رنگ و لعاب وطنی تا به مردم نشان بدهد از آن وضعیت «پیکان، پراید، پژو» فاصله گرفته‌ایم.

همه آنچه در بالا گفتم را خلاصه می‌کنم در این جمله که «ما نه از صندلی حکم‌ران و میزان راحتی و ناراحتی آن خبر داریم و نه از افقی که آن حکم‌ران نشسته بر صندلی می‌بیند.» این است که توقع‌مان از او بالا می‌رود. اگر ما مردم «بت‌سازی» نکنیم، موسوی باشد یا دیگری، در هر مقامی که هستیم تابع قانون باشیم نه کدخدا منشی و دست آخر اگر اجازه بدهیم که آئینه نقش ما را راست بنمایاند آنوقت است که می‌توانیم از حکم‌ران‌مان انتظار داشته‌باشیم که چنین باشد یا چنان. من مشکل را در رهبری یا حکم‌ران نمی‌دانم. مشکل در میان مردم جامعه است و تربیت‌ و ذهنیت قاجاری آنها.

لینک این مطلب در بالاترین

Advertisements

حضرات، دوستان را دشمن نکنید.

سپتامبر 20, 2009

شب‌ دزد به خانه شما زده و ساعت مچی گران‌قیمت‌تان را دزدیده. صبح شما به کلانتری محل مراجعه می‌کنید. در کدامیک از این دو سناریو احساس امنیت بیشتری خواهید کرد؟

سناریوی اول: پلیس یک ماشین گشت به محله شما اضافه می‌کند و دو شب بعد سارق دستگیر می‌شود. ساعت شما به شما برگردانده می‌شود و دزد در دادگاه به شش ماه حبس محکوم می‌گردد.

سناریوی دوم: پلیس از ارتش یک تانک قرض می‌کند و می‌آید دم کوچه شما سنگر می‌بندد و منتظر می‌ماند. ساعت دو صبح تانک می‌زند ته کوچه زیر ماتحت دزد بخت‌برگشته و شصتاد تکه می‌کندش. ساعت مچی‌تان نیز به هوا رفته دود می‌شود. آقا دزده هم درجا پودر شده و وجود ندارد که به زندان برود. شیشه‌های خانه شما و دیگر خانه‌های محله و دو تا محله آن‌ طرف‌تر هم همه خرد شده!

مسلما در سناریوی دوم احساس امنیتی که شما می‌کنید بسیار کمتر است سهل است که احساس نا امنی‌ای که به شما دست می‌دهد خواب از چشم‌تان می‌پراند. شما ترجیح می‌دهید که دوتا قفل بیشتر به در خانه و پنجره‌ اتاق‌تان بزنید ولی سر کوچه تانکی به انتظار دزد ساعت مچی شما نایستد. حق هم دارید. فردای روزگار که سویچ ماشین‌تان را روی ماشین گذاشتید و در را بستید است که می‌خواهید پنجره ماشین‌تان را از بیرون بدهید پائین که تانک پدر صلواتی شما را با دزد ماشین اشتباه گرفته و بوووووووم!

شاید این یکی از دلائلی باشد که مردم روز ۲۷ شهریور به خیابان‌ها ریختند علی‌رغم سه ماه بزن و بگیر و ببند و بکوب و بکش و تجاوز. خشونت شدید اولیه در سرکوب ناآرامی‌های بعد ۲۵ خرداد باعث احساس «آرامش» در بسیاری از لایه‌های اجتماع نشد. حتی شاید گروهی که کنار نشسته‌بودند و در این معرکه دل با کسی نداشتند را نیز به سمت تظاهر کنندگان در خیابان کشاند. حالا مثال اینجا که دزد و دزدی بود و جرم. در دنیای واقع طرف آمده می‌گوید «رای خودم را می‌خواهم» جنازه‌اش  را به دست والدینش می‌دهند. وقتی برای چنین چیزی که جرم هم نیست (یا اگر هست جرم بزرگی نیست) آن می‌کنند که افتد و دانی آنوقت است که جو التهاب در جامعه نه‌تنها فروکش نمی‌کند بلکه به طبقاتی که بصورت خنثی سرشان در کار خودشان بود و آهسته می‌رفتند و می‌آمدند تا گربه شاخ‌شان نزند هم سرایت می‌کند. حالا بفرمائید جمعش کنید.

راه حل مسئله خواباندن جو التهاب در جامعه است نه دامن زدن به آن.

من بودم، تو بودی، او بود، ما همه بودیم، ما همه با هم هستیم

ژوئن 29, 2009

آدم می‌ماند چه بنویسد. دیروز رفتیم در زنجیره انسانی خیایان یانگ شرکت کردیم. بیشتر از یک روز است که دارم فکر می‌کنم چگونه توصیفش کنم. چه بنویسم که نشانگر آن همه عظمت چنین حرکتی در جامعه متفرق ایرانی در این سر دنیا باشد و چه بنویسم و چه بگویم تا در مقایسه با آن همه باتوم خوردن‌ها و کشته‌های درون ایران توصیف من از این حرکت خودمان در کانادا چیزی به حساب آید. گفتم که آدم می‌ماند چه بگوید. همه بودند. همه آن کسانی که می‌شناسیم‌شان اینجا و نمی‌شناسیم‌شان.  اجازه بدهید تمام قدرتم را جمع کنم و برای دوستان داخل ایران بگویم چه دیدم.

در یک مسیر حدودا شانزده کیلومتری بین خیابان‌های شپرد (در جنوب) تا الگن‌میلز (در شمال) جمعیت در پیاده‌رو‌های کنار خیابان یانگ ایستاده بودند. همه یا پرچم تکان می‌دادند یا پوستر یا پلاکارد. حضور این همه آدم برای یک منظور خاص در جامعه پراکنده ایرانی اینجا تقریبا به یک معجزه شبیه بود. پیر و جوان، کودک و بزرگ همه بودند. اصلا نمی‌توانم کلامی بیابم تا شادی خودم را بیان کنم. تا بگویم حضور این همه آدم در کنار خیابان در اینجا یعنی چه. تا بگویم چقدر احساس غرور کردم. تا بگویم چگونه بغض خودم را خوردم و گریه نکردم کنار خیابان تا بگویم چقدر دلم می‌خواست می‌رفتم تک‌تک آن همه آدم را بغل می‌کردم تا بگویم با همان بادکنک‌های سبزی که مردم تکان می‌دادند چقدر به هوا رفتم تا … اصلا هیچی. ولش کن. به این لینک‌ها نگاهی بیاندازید. اگر باز هم عکسی یا فیلمی از این مراسم پیدا کردم اینجا می‌گذارم‌شان.

طویل‌ترین زنجیر انسانی در طولانی ترین خیابان دنیا برای ایران

ژوئن 23, 2009

دوستان پیشنهاد کرده‌اند که به نشانه همبستگی با مردم در ایران روز شنبه پیش رو (۲۷ ژوئن – ۶ تیرماه) از ساعت چهار تا شش بعد از ظهر به وقت تورنتو در حد فاصل بین «یانگ و شپرد» تا «یانگ و الگنمیلز» در ریچموند‌هیل یک زنجیر انسانی تشکیل بدهیم. هرکس هم پلاکارد خودش را بنویسد و بیاورد. من نویسنده این متن هم یک حلقه کوچک از این زنجیر انسانی خواهم بود.

وعده ما شنبه خیابان یانگ (طولانی ترین خیابان دنیا) بین شپرد تا الگنمیلز برای ساختن طولانی ترین زنجیر انسانی.

«نترسید نترسید ما همه با هم هستیم».

پ.ن: به دوستان دیگر هم خبر دهید لطفا.

Solidarity

مصرف یونجه ماشین حاج نظری

مه 3, 2009

آن قدیم ندیم‌ها یک حاج‌ نظری‌ای بوده که وقتی ازش می‌پرسیدند «چرا ماشین نمی‌خری» جواب می‌داده «الان که فاصله بین جوانرود تا غازان‌تپه را اسب من در یک صبح تا شب طی می‌کند من باید به او روزی (مثلا) ده مَن یونجه بدهم. وای به‌حال وقتی که ماشین بخرم و این مسافت را در دو ساعت طی کنم ببین آنوقت چقدر باید به ماشینم یونجه بدهم».

نه، نخندید. خوب به دور و بر خودتان نگاه کنید. استدلال‌هائی مثل حاج‌ نظری در بالا را فراوان دور و بر خود می‌بینید. معمولا به ذهن هیچ‌کدام‌شان (شاید حتی «مان»!) هم نمی‌رسد که عزیزجان وقتی یک چیزی مشکل شما را حل نمی‌کند ممکن است (فقط «ممکن» است) راه حل در زیاد کردن آن چیز نباشد. شاید باید کار دیگری بکنی، کاری نو. مثلا اگر زیاد کردن پلیس و پاسبان در شهر از میزان جرم و جنایت کم نمی‌کند شاید باید راه‌های دیگر جلوگیری از جرایم را امتحان کنی، مثلا برای مردم بیشتر ایجاد اشتغال کنی. یا اگر با این همه بگیر و ببند و بکش و نابود کن مشکل مواد مخدر در کشور همچنان با شیب صعودی پا بر جا است شاید باید مثلا (فقط مثال است) با همسایگان شرقی‌مان در زمینه جلوگیری از تولید مواد مخدر همکاری کنیم. اگر در قانون می‌گوئیم چشم در برابر چشم و باز خلایق می‌زنند چشم و چار همدیگر را کور می‌کنند شاید بهتر است کار دیگری کرد و مثلا به مردم یاد داد که جلوی خشم آنی خود را چگونه بگیرند تا با هم سرشاخ نشوند.

ما باید نشان دهیم که قدری (فقط قدری) از حاج نظری اواخر دهه ۲۰ شمسی فاصله گرفته‌ایم. حالا اگر دلتان خواست یک بار دیگر پاراگراف اول این متن را بخوانید و در صورتی‌ که آن را خنده‌دار دیدید بخندید به پیرمرد بی‌نوا.

عید نوروز و سال نو مبارک

مارس 19, 2009

نوروز باستانی و سال نو را خدمت همه هموطنان و آنانی که در سرتاسر جهان نوروز را جشن می‌گیرند تبریک عرض می‌کنم. امیدوارم که سال ۱۳۸۸ سالی پر از شادی و سلامتی و موفقیت و فراوانی و نیکی برای همه‌مان باشد.

پ.ن:‌ سال قبل خدمت تک‌تک دوستانی که اسم‌شان در کنار این وبلاگ تحت عنوان «دوستان عزیز» آمده سر زدم و بدون کپی پیست کردن برای هرکدام تبریک نوروزی خودم را تایپ نمودم (به تبریک «فله‌» اعتقادی ندارم). اگر بخواهم امسال هم چنین کنم زمان مورد نیاز من پیرمرد از ۱۳ روز عید هم می‌گذرد و شرمنده بسیاری از دوستان خواهم شد.

تا حال ۹۴ دوست عزیز در این لیست آمده‌اند و امکان سرزدن به همه این گرامی دوستان در چند روز اول عید و عرض تبریک برای من وجود ندارد (ما در این سر دنیا تعطیل عید نوروز نداریم و باید صبح تا شب مثل باقی سال برویم و بدویم به دنبال یک لقمه نان). این است که در کمال ادب و احترام امکان اینکه به وبلاگ دوستان بیایم و به‌صورت شخصی عرض سلام و تبریک خودم را ابلاغ کنم ندارم. بر من ببخشائید.

تمدن اسلامی

مارس 8, 2009


– در زمان تمدن درخشان اسلامی شکوفائی علم و هنر به دنبا…
– مگر تو شیعه نیستی؟
– چرا. هستم. چه ربطی دارد؟
– مگر تو معتقد نیستی که پس از فوت رسول‌الله (ص) خلافت و جانشینی او را دیگرانی که نباید غصب کرده‌اند؟
– حالا گیرم اعتقادات من اینگونه باشد که تو می‌گوئی.
– پس هر آنچه برپایه آن «غصب» ساخته‌شده باشد که دیگر «اسلامی» نیست. انگار که کسی زمین اجداد تو را غصب کند و بعد از پنج نسل وارثان او برجی عظیم و با شکوه در آنجا بنا کنند، آنوقت آیا برای برپائی این برج با شکوه تو دست می‌زنی و سوت می‌کشی؟ ریشه جانشینی بعد از پیامبر خدا (ص) از نظر تو غصبی بوده. هر کاری هم که به دنبال آن کرده‌اند مسلما مشکل شرعی داشته. اول برو تکلیف خودت را با اعتقاداتت روشن کن بعد برگرد با من حرف بزن.
———————-
و چنین بود که بنده در برابر حرف حساب یا ناحساب این برادر مسلمان پاکستانی در اتوبوس (که خوشحال هم شده بود یک برادر مسلمان با یک جفت گوش پیشش نشسته) ناچار ساکت شدم و دیگر هیچ نگفتم تا رسیدیم به خیابان کینگ و من با یک خداحافظی ساده از او جدا شدم.

سال ۲۰۰۹ مبارک باد

ژانویه 1, 2009

سال نوی میلادی، سال ۲۰۰۹ را خدمت همه آنانی که مبنای تقویمی‌شان سال میلادی است تبریک عرض می‌کنم. سالی پر از شادی و خوشی و موفقیت و سلامتی برای همه آرزو می‌کنم.

یلدا

دسامبر 20, 2008

شب یلدا بر همه مردمی که آن را جشن می‌گیرند و پاس می‌دارندش مبارک.

پ.ن: این هم هدیه ناقابل من خدمت همه شما دوستان عزیز.

لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

دسامبر 13, 2008

امیدوار بودم با انتخاب اوباما همه چیز تمام شود و مردم برگردند سر کار و زندگی‌شان و همانگونه که از اوباما یک celebrity ساختند مثل پاریس هیلتون همانگونه فراموشش کنند و به فکر خرید آخر سال میلادی‌شان باشند و اوضاع نابسامان اقتصادی آمریکا. اما اینگونه نشد. از زمان انتخابات تا کنون کمتر روز و کمتر ساعتی است که شما صفحه اول «یاهو» را باز کنید و در آن خبری از اوباما یا مربوط به اوباما در آن نباشد. ظاهرا وضع بد اقتصادی آمریکا هم مزید بر علت شده و مردم چشم‌ امید‌شان به او است. اخبار پر است از خبرهای مربوط به سگ خریدن او تا نحوه لباس‌ پوشیدن زنش تا حال و روز آن دخترکی که بعنوان Obama girl مشهور شده بود تا ملاقات اوباما با فلان مقام کاخ سفید تا مدیریت بحرانش در زمان رکود اقتصادی.

متاسفانه جامعه آمریکا دارد در اوباما یک جیمزباند یا سوپرمن می‌بیند، یک قدیس که قدرت همه‌کاری را دارد و از خطا و اشتباه مصون است. جرج بوش شده است چوپان دروغگو و اگر بگوید «آمریکا همسایه مکزیک و کانادا است» همه دادشان در می‌آید که «نخیر اصلا اینگونه نیست و آمریکا از شمال با برزیل هم‌‌مرز است و از جنوب با مغولستان». در همین حال اوباما دارد تبدیل می‌شود به «گوگل» یا «ویکی‌پیدیا»؛ منبع یا مرجعی که تمام جواب‌ها را دارد و هر‌آنچه می‌گوید حجت است. رنگ ماست در آمریکا و در بخش‌های بزرگی از جهان متمدن نه سیاه است و نه سفید. مردم منتظر هستند ببینند اوباما برای ماست چه رنگی را بیان می‌کند و همان می‌شود رنگ ماست، خلاص!

این برای ما ایرانی‌ها اصلا خبر خوبی نیست. جرج بوش می‌گفت غنی‌سازی را متوقف کنید تا با هم مذاکره کنیم. ایران هم نمی‌کرد و به دلیل منفور بودن شدید جرج بوش وی امکان هیچ‌ مانوری در مقابل ما را نداشت. حالا اوباما آمده می‌گوید با ایران مذاکره خواهد کرد. طبعا ایران دیگر نمی‌تواند عشوه بیاید که نه ما مذاکره نمی‌کنیم. وقتی ایران رفت سر میز مذاکره آنوقت است که اوباما می‌تواند نظرات خودش را به ایران دیکته کند. طبیعی است که ایران زیر بار نخواهد رفت. اما این‌بار قضیه فرق می‌کند. از دید جهانیان این‌بار ایران آن ایرانی نیست که جلوی جرج بوش کثافت جنگ‌طلب قلدر ایستاده. این‌بار ایران دارد از حرف «قدیس اعظم!» باراک‌ اوباما سر می‌پیچد و هر آنقدر که این «مصلح بزرگ!» و «مرد خیرخواه بشریت!» نشانه‌های مثبت به ایران می‌فرستد باز ایران سر حرف خود ایستاده است.

هنوز چشم‌های مردمی که در آمدن اوباما اشک شوق ریختند خیس است و احتمالا شب دراز است و این چشم‌ها به علامت شوق همچنان تا ماه‌ها خیس خواهند ماند. این اشک‌های شوق، چشم‌های جهانیان را بر روی هر جنایتی که آمریکا در هر کجای جهان بکند خواهند بست. این است که مقامات کشورمان از روی کار آمدن اوباما تا این حد دلخور هستند. تا به‌حال ما «مظلوم» بودیم در چشم جهانیان اما از الان به بعد نقش‌ها در نظر جهانیان عوض خواهند شد. ببینیم «حسین آقا»* چه در انبان مارگیریش برای ما ایرانیان دارد.

——————
* منظور «باراک حسین اوباما» است.