از وبلاگ “جناب فضولباشی” نوشته فوق زیبای “ما فرشته نبودیم” را حتما حتما بخوانید. محشر است. محشر. من یکی که مخم سوت کشید این نوشته کوتاه و جذاب را که خواندم. (لینک در بالاترین)

اولمرت: اسرائيل ايران مجهز به سلاح اتمی را تحمل نخواهد کرد (لینک مطلب در بالاترین)
——————————–

وای ایهود من!!! حالا چرا این‌قدر خشن؟ تو که کشتی جوان مردم رو. ولش کن عزیزم. تو این‌جوری با کسی که می‌خواهد محوت کند برخورد می‌کنی خوب مردم خواهند ترسید نازنینم. این‌قدر «خشانت!» بخرج نده و غیرتی نشو، آفرین پسر خوب!

من نمی‌دانم با این همه مهر و محبت شما دوستان عزیز چه بکنم. از سر لطف قابل می‌دانید و نوشته‌های من را در «بالاترین» لینک می‌کنید. باز از سر تشویق من تازه‌کار به آنچه نوشته‌ام رای می‌دهید و به من دل‌گرمی می‌بخشید. دست آخر هم عنایت خاص شما شامل حال من می‌شود و نظرات شما من را غرق در شادمانی می‌کنند. هیچ کلامی و بیانی برای سپاسگزاری از این همه توجه و حمایت دوستانی چون شما پیدا نمی‌کنم. حتی صفاتی چون «عزیز» و «محترم» و از این دست نیز نمی‌توانند بیانگر احساسی که به تک‌تک «شما دوستان» دارم باشند.

در این میان اما یک شرمندگی بزرگ به همه سرخ و سفید شدن‌ من در حضور شما اضافه می‌شود و آن نداشتن امکان زمانی برای پاسخ‌گوئی به هرکدام از کامنت‌های شما است. نمی‌خواهم و نمی‌توانم سرسری به کامنت‌ها پاسخ بدهم. برای هر کامنتی ناچارم دقیق فکر کنم و آنچه گفته‌شده را بسنجم و سعی کنم از منظر کامنت‌گذار به نوشته‌ام نگاه کنم. بعد باید بیایم و باز مدتی را به تفکر بگذرانم تا پاسخی درخور این همه لطف و عنایت بتوانم بیابم. این دو هفته‌ای دوستان زیادی چه اینجا و چه در «بالاترین» لطف خودشان را شامل حال من کردند و کامنت برایم گذاشتند ولی متاسفانه نتوانستم به هیچ‌کدام‌شان پاسخ بدهم. آنقدر برای من عزیز و محترم هستید که گاهی زبانم هنگام حتی یک تشکر خشک و خالی هم خشک می‌شود. یکی از بهترین تجربه‌های زندگی من حضور در محضر شما است.

و اما در این دو هفته (حدود سه هفته) من کجا بودم و چه کردم و زمان به چه صورت گذرانده‌ام الان عرض می‌کنم. در محل کار که -ببخشید- عین یک چهارپا دارند از گرده ما کارگران و کارمندان تسمه می‌کشند و ما داریم گرد خودمان می‌چرخیم و چرخ‌ آسیاب حضرات را می‌گردانیم. اضافه‌کاری نیمه‌اجباری هم هر هفته دو سه شبی هست. در محل کار بر روی سه کامپیوتر دارم وظایفم را انجام می‌دهم که دوتای آنها بدون هیچ‌گونه ممنوعیت به اینترنت پر سرعت وصل هستند ولی دریغ از یک پنج دقیقه که من حتی بتوانم عین بچه آدم به دستشوئی بروم، چرخ زدن روی اینترنت و خواندن و نوشتن که پیش‌کش. آنقدر باید از این سر دفتر به آن سر دفتر برویم و بیائیم و بنشینیم پای دستگاه و کلی مطلب را وارد این دستگاه کنیم و بپریم سر آن یکی میز و فلان قسمت «دیتا» را وارد آن کنیم و بعد جواب ارباب رجوع را بدهیم و باز برویم آن سر ساختمان و برگردیم که به خانمی که از شغلم پرسیده بود به شوخی گفتم «من شغلم بشین پاشو است». بعد برای طرف توضیح دادم که ده ثانیه پشت این کامپیوتر نشسته‌ام بعد باید بلند شوم بروم پشت آن یکی بنشینم و بعد پشت آن یکی دیگر و باز برگردم سر اولی!

در زندگی عادیم هم که شده‌ام «مشاور امور دوست‌پسر/دوست‌دختر یابی و حل مشکلات مربوطه» برای یک دخترخانم جوان و یک آقا پسر نسبتا جوان. متاسفانه نه سن و سال و نه سلائق و علائق هیچ‌کدام از این دو نفر هم به هم نمی‌آید که به هم معرفی‌شان کنم و قال قضیه را بکنم. آن دخترخانم که با دوست‌پسر قبلی‌شان مشکل دارند و هر شب دو ساعتی گوش می کنم به یک جور حرف و حدیث و بامبول که یا از جانب ایشان ساطع می شود یا از جانب دوست‌پسر شان.  آن آقای نسبتا جوان چهل و چند ساله هم که عرض کردم با دوست دختر فیلیپینی‌ شکسته بسته‌شان هنوز دوست نشده متارکه فرموده‌اند و بنده باید به ایشان راهنمائی بدهم. یک چیزی توی مایه‌های همان «آب گندیده گودال را می‌جوید» و «کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی» شده است.

خلاصه گریه‌ام در آمده. این است که گاهی دو روز یک بار هم وقت نمی‌کنم اصلا خبرهای ایران را چک کنم. چند وقت پیش خمیردندانم تمام شده بود. سه شب تمام یا یادم رفت از زور مشغله فکری یا وقت نداشتم که بروم مغازه صدمتر آن طرف‌تر خانه‌مان خمیردندان بگیرم! حالا همه اینها را برای چه گفتم؟ برای اینکه از تاخیری که در به روز کردن اینجا دارم از شما عذرخواهی کرده‌باشم. ولله ظاهرا باربر خوبی هستم که سرکار بقدر دوتا چهارپا کار بارم می‌کنند و بعد هم باید بار متارکه این و آن را روی دوش مبارکم بگذارم بروم تا منزلگاه بعدی. البته ناشکری نباید بکنم. دوستانی دارم مثل شما که حتی اگر از همین الان هم دیگر دوست من نباشید من به همین مدت کوتاه دوستیم با شما تا آخر عمر افتخار خواهم کرد. بخاطر همین که قابل می‌دانید و حاضر هستید آنچه خدمت‌تان تقدیم می‌کنم را حتی یک بار هم که شده بخوانید باز هم خواهم نوشت و خواهم نوشت و خواهم نوشت. دوست‌تان دارم بقدر همه خوبی‌های دنیا.

 

یک مسئله شرعی:

پدری پس از فوت خود قطعه زمینی را برای هفت فرزندش به ارث می‌گذارد. چون فرزندان خود گرفتاری‌های مختلف زندگی خویش را دارند و شغل هرکدام چیز دیگری است، هر هفت نفر موافقت می‌کنند که باغبانی را استخدام نمایند تا آن قطعه زمین را آباد کند. قرار می‌شود مخارج آبادسازی آن زمین را هر هفت نفر به تساوی تقسیم کنند و در نهایت کل مبلغ مورد نیاز سال اول را یک‌جا در اختیار باغبان قرار دهند تا صرف کاشت و آبادانی زمین گردد.

باغبان مذکور مقداری از پول را صرف زمین می‌کند اما سر از خود بخشی از آن مبلغ نزد وی را بدون اطلاع یا ثواب‌دید صاحبان مال، خرج خانواده‌ای می‌کند که فکر می‌کند «مضطر» هستند. حال سه سوال پیش می‌آید:

اول) آیا باغبان مرتکب «خیانت در امانت» شده؟ آن پول نزد وی بوده برای منظوری خاص نه برای کمک به دیگری. ایشان آن بخش پول را خرج منظور مورد نظر صاحب مال نکرده.
دوم) با توجه به ناراضی بودن سه نفر از هفت نفر صاحب اصلی مال، آیا خانواده دریافت کننده کمک می‌توانند این پول شبهه‌ناک را خرج کنند؟ آیا این پول که الان در اختیار آنان است حلال می‌باشد یا حرام؟
سوم) اگر هفت نفر را در ده میلیون نفر ضرب کنیم و بشود هفتاد میلیون و قطعه زمین فوق را هم ده میلیون‌بار بزرگترش کنیم تا بشود «کشور» و باغبان بالا را نیز ده میلون‌بار ارتقاء درجات بدهیم در هرم اجتماع تا بشود دولت (یا مثلا شهردار تهران!!!) و آن خانواده مضطر را نیز ضرب در ده میلیون کنیم تا بشود لبنان یا غزه یا از این دست، آیا جواب سوالات اول و دوم تغییری می‌کنند؟

۱۴ اردیبهشت امسال: خبرگزاري فارس: شهردار تهران گفت: توزيع پول بين مردم در نهايت ما را به توزيع فقر مي‌رساند، اكنون فاصله طبقاتي در تهران به هيچ‌وجه قابل دفاع و تحمل نيست، اكثريت مردم اين شهر روزي دو شيفت و بيش از 16 ساعت كار مي‌كنند و تفاوت قيمت زمين در جاهاي مختلف تهران به 7 برابر مي‌رسد. (لینک مطلب در بالاترین)

یک روز بعد:

۱۵ اردیبهشت امسال: خبرگزاری ایسنا: شهرداري30 ميليارد ريال به لبنان كمك مي‌كند. شهردار اختيار استفاده بخشي از درآمد شهرداري را در امور خاص دارد. (لینک مطلب در بالاترین)

—————————-

دم آقای قالی‌باف گرم که فقط یک روز بعد از آن حرفی که درمورد فقر در تهران زد پول تهرانی‌ها را داد به لبنان. من حتم دارم ایشان در انتخابات ریاست‌جمهوری آینده برنده قطعی رای مردم خواهند بود همانگونه که آقای احمدی‌نژاد قبل از انتخاب‌ شدن‌شان جلوی دوربین تلویزیون فرموده‌بودند که «مگر مشکل مملکت ما موی جوانان‌مان است» و بعد از انتخاب شدن طرح امنیت اجتماعی و گیردادن به موی مردم را اجرا فرمودند. البته این‌بار آقای قالی‌باف استراتژی بازی را عوض کرده و دارد بازی را «از آخر» بازی می‌کند. هنوز انتخاب نشده پول تهران را به لبنان می‌بخشد. مردم ما هم که قربان‌شان بروم تا زمان انتخابات بعدی با این حافظه درخشانی که دارند حتما رای خود را به نفع ایشان به صندوق خواهند ریخت، بخصوص تهرانی‌ها.

می‌گویند بلافاصله بعد از اینکه ایران در جنگ‌های اولش با روسیه شکست خورد، قبله عالم چاره کار ام‌القرای آن موقع جهان اسلام را در مسلح شدن آن به «توپ» جنگی (یک چیزی بوده برای زمان خودش در حد «انرژی هسته‌ای») دانستند. دانشمندان سپاه پاسداران آن موقع هم آمدند و رفتند و بعد برداشتند یک لوله گنده آهنی ساختند و تویش را پر باروت کردند و با سلام و صلوات آوردندش به میدان شهر که در سال نوآوری‌شان نمونه شهاب «توپ» جنگی جدید ساخته شده در وطن را در مصاف با دشمن فرضی آزمایش کنند. فتیله را که آتش زدند، لوله چدنی لاکردار در وسط جماعتی که شعار می‌دادند «توپ جدید جنگی حق مسلم ماست» ترکید و زد مثلا دویست نفر را آش و لاش کرد. کاسه لیسان آن زمان ماندند که چگونه خبر را به عرض ملوکانه برسانند که ضایع نشوند. آمدند گفتند که «قبله عالم به سلامت باد. سلاح جدید حسابی کار کرد. ببینید اینجا که دویست نفر تکه پاره شدند در میان دشمن چه خبر شده».

حالا به همان سیاق بالا دم انتخابات هم که بشود یک عده‌ راه خواهند افتاد و در ذکر مناقب حضرت‌ شهردار قالی‌باف خواهند گفت که «قربانش بروم عجب آدم دست و دلبازی است. لبنان را که سه میلیارد خرجش کند ببین وقتی رئیس‌جمهور شد برای کل کشور خودمان چقدر خرج خواهد کرد». البته ملت … (هر صفتی که دوست داشتید در نقطه‌چین بگذارید!) هم کله تکان خواهند داد که «بع بعله. درست است». هیچ احدی هم به ساندویچ مغزش فشار نخواهد آورد که «بابا این سه میلیارد را مگر از سر آرامگاه ابوی محترم‌شان آورده‌بودند که شا…دند تویش دادندش به لبنان؟ خوب پول همین مردم بوده‌ دست ایشان که قرار بوده صرف خلایق در تهران شود که ناگهان سر از لبنان در آورده. به این کار می‌گویند خیانت در امانت».

از من گفتن بود. آقای قالی‌باف رئیس‌جمهور آینده ایران خواهند بود آن هم با آرائی بالاتر از این هفده میلیون آقای احمدی‌نژاد.

سوال: آیا آمریکا کار بدی کرد که در سال ۱۳۳۲ در ایران کودتا کرد؟
جواب: مسلما کار بدی بود.
سوال: آیا دخالت یک کشور در کشور دیگر کار خوبی است؟
جواب: مسلما خیر. هیچ کشوری حق دخالت در امور کشور دیگر را ندارد.
سوال: پس ایران در لبنان چکار می‌کند؟
جواب: (ندارد! چون حرف حساب اینگونه است!)

اجرای هر گونه جشن بدون اجازه پلیس در تبریز ممنوع شد (لینک در بالاترین)

———————————
اول)
حسین آقا وارد کلانتری محل‌شان می‌شود. جلوی میز رئیس کلانتری دست به سینه می‌ایستد. سرگرد حمزه‌پور پس از چند دقیقه سرش را بالا می‌آورد و به او نگاه می‌کند.

سرگرد- چی‌ می‌خواهی؟
حسین آقا- آمده‌ام اینجا مجور جشن بگیرم.
سرگرد- جشن چی؟
حسین آقا- ختنه‌سوران بنده‌زاده.
سرگرد- (بی‌حوصله فرمی را بر می‌دارد و شروع به پرکردن آن می‌کند) جشن ختنه‌سوران؟
حسین آقا- بله. آمده‌ام برای جشن ختنه‌سوران محمدعلی پسرم از پلیس مجوز بگیرم.
سرگرد- کی هست این جشن‌تان؟
حسین آقا- فردا. ساعت پنج بعد از ظهر. ساعت یک بعد از ظهر می‌بریمش پهلوی دکتر. ساعت پنج هم جشن ختنه‌سوران را می‌گیریم.
سرگرد- چقدرش؟
حسین آقا- چقدر چی؟
سرگرد- چقدر چیزش را می‌خواهید ببرید؟
حسین آقا- جناب سرگرد من چه می‌دانم. دست دکتر است.
سرگرد- فلان بچه تو دست دکتر چکار می‌کند؟
حسین آقا- منظورم این است که تصمیم با دکتر است.
سرگرد- می‌نویسم یک سانت. خوبه؟
حسین آقا- حالا محض احتیاط بنویسید یک سانت و نیم که یک وقت بعدا ماموران شما ایراد نگیرند که برای یک سانت مجوز جشن ختنه‌سوران داده نمی‌شود.
سرگرد- بالای این فرم را پر کن. بعدش هم باید ببریش کمیته ‌امداد.
حسین آقا- کمیته امداد دیگر برای چه؟
سرگرد- باید گواهی کنند این قضیه باعث این نمی‌شود که این بچه دچار کمبود بشود و وابسته به کمیته امداد.
حسین آقا- بابا جناب سرگرد، یک ختنه که دیگر این حرف‌ها را ندارد. من خودم ختنه شده‌ام، شما هم ختنه‌شده‌اید…
سرگرد- (با عصبانیت) خفه شو برو بیرون مردک بی‌شعور. به اونجای آدم هم کار دارد.

****************

دوم)
آقا عظیم وارد کلانتری محل‌شان می‌شود. پشت میز سرهنگ ناصری نشسته.

آقا عظیم- جناب سرهنگ دست‌بوسم. بچگی کرده. شما به بزرگی خودتان ببخشید‌ش.
سرهنگ- بالاخره آمدید؟ (داد می‌زند) سرباز حجت، پسر این آقا را بردار بباور اینجا. (اردلان با دست‌بند به همراه سرباز محافظ وارد می‌شود)
آقا عظیم- (به سمت پسرش می‌پرد و به او یک پس‌گردنی محکم می‌زند) پدر سگ حرام لقمه، من شصت و پنج‌سال زندگی‌کرده‌ام تا حالا پایم به کلانتری نرسیده‌بود. حالا بخاطر تو یک الف بچه ببین من باید چه خفت و خواری‌ای را تحمل کنم.
سرهنگ- توی مغازه بستنی‌ فروشی اوس عبد‌الجمال دستگیر‌شان کردیم. با سه تا هم کلاسی‌هایش.
اردلان- (به گریه می‌افتد) بخدا تقصیر من نبود. مرتضی گفت که برویم آنجا. گفت حالا که روزبه بالاخره توانست امتحان هندسه‌اش را قبول شود، برویم مغازه اوس عبد‌الجمال نفری یک بستنی بخوریم جشن بگیریم. به خدا غلط کردم. گه خوردم که جشن گرفتیم.
سرهنگ- پسر جان مگر نمی‌دانی که برای هرگونه جشن باید از پلیس اجازه بگیری؟
آقا عظیم- بچه‌است جناب سرهنگ، نفهم است و بی‌شعور. شما به بزرگی خودتان ببخشیدش.
سرهنگ- قول می‌دهی بار آخرت باشد که بدون اجازه پلیس جشن می‌گیرید؟
اردلان- (به نشانه قبول سر تکان می‌دهد)

*****************

سوم)
شب نیمه شعبان. منزل حاح‌آقا فتوحی از صنف بزاز. خود حاجی دم در خانه که چراغان کرده‌اند ایستاده و به رهگذران شیرینی می‌دهد. آخوندی در داخل حیاط خانه که دور تا دورش را میز گذاشته‌اند و آدم نشسته دارد مداحی اهل بیت را می‌کند. مرد ریشوی چاقی که یک کتی راه می‌رود به حاجی نزدیک می‌شود. حاجی به او شیرینی تعارف می‌کند.

مرد ریشو- اینجا خبریه؟
حاجی- (لبخند زنان) جشن تولد آقا امام زمان است.
مرد ریشو- جشن؟
حاجی- بعله جشن تولد تنها بازمانده سلاله پیامبر اسلام.
مرد ریشو- صاحب این جشن شما هستید؟
حاجی- صاحب این جشن خود آقا هستند.
مرد ریشو- مجوز گرفته‌اند؟
حاجی- مجوز چی؟
مرد ریشو- مجوز جشن ندارند؟ (اشاره می‌کند و ناگهان ده‌ها مامور مسلح از در و دیوار محله به درون خانه حاجی می‌ریزند)
حاجی- بابا چکار دارید می‌کنید در این شب عزیز؟ چرا مجلس آقا امام زمان را به هم می‌زنید؟
مرد ریشو- (در حال دستبند زدن به حاجی) شما به جرم نداشتن مجوز جشن بازداشت هستید. این آقائی هم که اسمش را می‌آورید بعدا دستگیر خواهیم کرد. بیافت جلو.
حاجی- مگر جشن تولد برای آقا امام زمان هم مجوز می‌خواهد؟
مرد ریشو- صد البته. بیافت جلو حرف هم نزن.

*******************

چهارم)
خبر احتمالی یکی از روزنامه‌های محلی: استاندار آذربایجان و همراهان‌شان در مجلس لهو و لعب و کیک‌خوری بازداشت شدند. به گزارش خبرنگار ما، استاندار و گروهی دیگر از مسئولان استان در حالی که به دور یک کیک زرد‌ رنگ بزرگ حلقه‌زده بودند و در حال بریدن و خوردن کیک و صلوات فرستادن بودند به توسط جان برکفان دل‌آور نیروی انتظامی دستگیر شدند. بازداشت‌شدگان مدعی هستند که در حال برگزاری مراسم «جشن هسته‌ای» بوده‌اند.

فعلا نماینده‌ای از طرف نهاد ریاست جمهوری در حال مذاکره با مقامات نیروی انتظامی است تا به آنها بفهماند که «دل‌بندم، هر جشنی که جشن نیست». ظاهرا نیروی انتظامی نیز ماموری را برای جلب رئیس‌جمهور فرستاده که بیاید پاسخ بدهد چرا بدون گرفتن مجوز از نیروی انتظامی «جشن» آن هم از نوع «هسته‌ای» آن گرفته‌اند.
پنجم)
- چرا روی کیک تولد دخترت شش تا شمعه؟ اون که الان ده سالش است.
- آخه تقاضای جشن تولد شش سالگی او تازه امسال مورد موافقت شورای تامین استان قرار گرفت. پرونده‌ تشکیل داده‌ایم برای امسال. باید صبر کرد تا مراحل اداری تقاضا‌نامه امسال طی بشود. یک چهار پنج سالی زمان می‌برد.

ششم)
باز هم خبر احتمالی دیگری: پدر و مادری در حال دست زدن و تشویق کودک چهار ساله خود به رقصیدن دستگیر شدند. ماموران جان «در کف!!!» نیروی انتظامی موفق شدند با کنترل نامحسوس محلات شهر این خلاف‌کاران را دستگیر کنند. قاضی نجاتی معتقد است که فعل مذکور از ناحیه پدر و مادر کودک مصداق «جشن» است و چون بدون مجوز بوده خلاف قانون است. پدر و مادر خطاکار هر کدام به پنجاه ضربه شلاق محکوم شدند.

هفتم)
- شنیدی عباس آقا را گرفتند بردند کلانتری؟
- واسه چی؟
- آپارتمانی که دو هفته پیش خرید به پنجاه میلیون تومان را بعد دو هفته به شصت و سه میلیون تومان رد کرد رفت.
- خوب به جرم گران‌فروشی و تقلب گرفتندش؟
- نه بابا. از خوشحالی توی … عروسی بود. پلیس هم سر رسید و بخاطر ترتیب دادن جشن بدون مجوز گرفتش بردش.

هشتم)
تمام ایرانیان باستان و وابستگان‌ و بازماندگان‌شان از سوی نیروی وظیفه‌شناس انتظامی مورد تعقیب و پیگرد قضائی قرار گرفتند. افراد تحت تعقیب متهم هستند که سالیان سال «جشن مهرگان» و «جشن سده» را بدون مجوز نیروی انتظامی برگزار می‌کرده‌اند. فعلا حدود هفتاد میلیون نفر از بازماندگان ایشان شناسائی شده‌اند و تحرکات مشکوک‌شان تحت مراقبت محسوس و نامحسوس پلیس است و عنقریب است که هر هفتاد میلیون نفر بازداشت گردند.

نهم)
پس از اینکه محمد جباری کاپیتان تیم ملی کشورمان در بازی فینال جام قهرمانی ملت‌های آسیا توانست گل برتری ایران را وارد دروازه ژاپن کند، به آرامی به سمت میز نماینده نیروی انتظامی در ورزشگاه رفت و از وی تقاضای مجوز شادمانی و جشن نمود. با همکاری نماینده محترم پلیس در ورزشگاه، ظرف مدت سه دقیقه مجوز جشن صادر شد و محمد جباری از نقطه‌ای که شوت گل را زده بود شروع به دویدن به سمت دیگر هم تیمی‌هایش کرد و همدیگر را با شادمانی درآغوش کشیدند. مردم حاضر در ورزشگاه به دلیل نداشتن مجوز جشن ساکت و خاموش به تماشای صعود ایران اسلامی به قله‌های پر افتخار فوتبال آسیا نشستند.

دهم)
بنظر شما بر احوال این مملکت باید جشن گرفت یا عزاداری کرد؟

 

در اين ميان احضار چند دانشجوي دختر طي چند روز گذشته از سوي حراست دانشكده خبر و تذكر شفاهي به آنها مبني بر اينكه « در وبلاگ 360 خودتان عكس‌هايي گذاشته‌ايد كه موهايتان مشخص است و اگر جوانان با ديدن عكس‌هاي شما تحريك شوند چه جوابي داريد كه بدهيد؟» موجب بهت و حيرت دانشجويان شده است. (لینک مطلب در بالاترین)

———————————–
اگر اشتباه نکنم حدیثی هست از یکی از بزرگان دین که می‌گوید «رحمت خداوند بر آن‌کس که می‌داند از کجاست، در کجاست و رو به کجاست». وقتی این خبر را خواندم اولین چیزی که به ذهنم آمد این بود که «تقصیر نه از خود این چند دخترجوان است و نه از کله‌پوک‌های حراست. تقصیر همه این ماجرا برمی‌گردد به کل نسل جوان ما».

باز در داستان‌ها آمده که یک بنده‌خدائی از لبه پرتگاه آویزان شده بوده و دستش را به علف‌های دم صخره بند کرده‌بوده که نیافتد و دو موش سفید و سیاه در حال جویدن همین چهارتا و نصفی علفی که این بابا چنگ زده بودند. خلاصه این «هموطن نمونه» که ظاهرا ژن او یک جوری در همه ماها وجود دارد نگاه می‌کند به چپ و راست برای راه چاره‌ای که ناگهان «هومر سیمپسون»وار! متوجه یک کندوی عسل می‌شود و شروع به خوردن عسل می‌کند. نتیجه‌اش هم که معلوم است، با مخ پرتاب می‌شود به درون حراست دانشگاه‌شان.

نسل بیست و چندساله ما مطلقا دوست ندارد (و حال و حوصله‌اش را ندارد) که بداند در دهه ۱۳۶۰ یعنی یکی دو سالی این طرف و آن طرف بدنیا آمدن او ایران دچار چه وضعی بود و خلق‌الله چه خاکی توی سر کچل خودشان می‌کردند. همه این حرف‌ها را جزء «اساطیر‌ الاولین» می‌داند. می‌گوید «به من چه؟». بعد شماره دوست دختر/دوست‌پسرش را می‌گیرد و قرار می‌گذارد که با هم بروند بیرون بگردند.

رفتن بیرون و گشتن و خوش بودن و رقصیدن و با این و آن خوابیدن و مشروب خوردن و این حرف‌ها هیچ عیبی ندارد. سهل است، بنظر من این همه لازمه یک زندگی «جوان» است. حد و حدودش را هم خود فرد باید مشخص کند نه من. فقط نباید فراموش کرد که «کجا» هستیم. یک‌بار دیگر آن حدیثی که در بالا گفتم را نگاه کنید. متاسفانه جوانان ما نمی‌خواهند بدانند «در کجا» هستند. نمی‌گویم نباید جوان ما چنین کند یا چنان. اتفاقا معتقدم صددرصد و «باید» جوان ما چنین کند و چنان. فقط باید دید کجاست. وقتی چشمت را به روی تاریخی که دو سه سال با حضور تو در این دنیا فاصله دارد می‌بندی آنوقت به سن و سال مامان بابایت در همان تاریخ خاص که رسیدی (مثلا بیست و چند سالگی) باز ناچار هستی همان تاریخ را مجددا تکرار کنی.

مسلما فرق است بین شکسته‌شدن انسان‌ها و حرمت انسانی‌شان در دهه ۶۰ و در امروز. آن زمان گلوله جواب بود و امروز حداکثر اخراج از دانشگاه. اما نباید فراموش کنیم که انسان دهه ۶۰ نه ماهواره داشت و نه اینترنت و نه موبایل و نه ده جور روزنامه و مجله. حتی برنامه تلویزیونی درست و حسابی هم نداشت و دغدغه اصلی مردمان گرفتن جنس کپنی بود و سیر کردن شکم. ولی در نفس زیرپا گذاشته‌شدن آزادی و کرامت انسانی تغییری نیست. همان است که بود.

و این نیست الا به این دلیل که نسل میان‌سال ما چشم به روی … که خودش به دست خودش به سر تا پای مملکت مالید بسته و نسل جوان ما هم گمان می‌کند که کثافت فقط به در خانه همان میان‌سالان مالیده شده و ربطی به زندگی خودشان ندارد. اما آن ماده قهوه‌ای حضور دارد و هنوز بوی گند آن گاهی دماغ‌ مردمان را آزار می‌دهد، روزی با بگیر و ببند حجاب و روزی با بستن سایت‌های دوست‌یابی و روز دیگر با بیرون کشیدن اطلاعات ملت از یاهو ۳۶۰.

باز هم داد ما یک مدت در می‌آید و بعد نچ‌نچ کنان دوباره به چرت‌زدن همیشگی‌مان برمی‌گردیم. یک سری بد و بیراه را هم نصیب یک مشت ابله کله خراب در حراست این سازمان و آن سازمان می‌کنیم و می‌گذریم. تا بار دیگر کی و کجا چرت ما پاره شود و یک نچ‌نچ دیگر از ما ساطع گردد. و باز یادمان می‌رود که «از کجا» هستیم و «در کجائیم» و به خوردن همان عسل کذائی سرگرم می‌گردیم تا بار دیگر با مخ به درون حراست و حفاظت و اداره اماکن و این قبیل دره‌ها بیافتیم.

چاره فقط نگاهی غیر سرزنش‌آمیز به پشت سرمان است. قرار نیست دوباره انقلاب کنیم و شیشه بشکنیم و به خیابان بریزیم و دیوانگی کنیم. نه. قرار است جوانان بنشینند و به گندی که پیشینان‌شان زدند فکر کنند و ببینند برای آنکه خود دچار آلودگی آن نشوند اکنون چه می‌توانند بکنند. مطمئنا راهی هست، راهی که فقط مغزهای جوان می‌توانند به آن برسند. مسن‌ترها یک بار در خانه جوانان به در و دیوار گند زدند. اکنون بر جوانان است که یا به نظافت خانه کمر ببندند یا با دوست‌دختر/دوست‌پسر شان در کنار گند بنشینند و«عسل» بخورند و دچار این توهم باشند که «خوش‌» هستند. خود دانند.

خبرگزاري انتخاب :

گزارشهاي منتشر شده در عراق نشان مي دهد از هنگام حمله امريکا به عراق در مارس سال 2003 ميلادي بيش از 5500 دانشمندان عراقي کشته شده اند و امريکائيها و سازمان اطلاعات خارجي رژيم صهيونيستي در کشته شدن اين دانشمندان دست داشته اند.

بر اساس گزارشهاي منتشر شده در عراق انچه که نقش اسرائيل را در ربودن ،‌کشتن و جذب دانشمندان عراقي تقويت مي کند اظهارات يک ژنرال فرانسوي است که هشتم اوريل 2004 ميلادي مطرح کرد.

————————–

اول) هرکس که دم در دانشگاه تخمه می‌فروشد «دانشمند» نیست، خبرنویس عزیز، دلبندم.

دوم) صدام حسین که همه می‌دانیم یک دیکتاتور خون‌خوار بود چگونه توانسته‌بود این همه «دانشمند» عراقی تربیت کند؟

سوم) ۵۵۰۰ دانشمند در ۵ سال می‌شود بطور متوسط روزی سه نفر. این همه دانشمند در کدام دانشگاه یا اندیشکده یا مرکز تحقیقاتی عراق کار می‌کرده‌اند یا می‌کنند؟ مگر عراق چقدر مراکز دانشگاهی یا تولید فکر داشته و دارد؟

چهارم) این ژنرال فرانسوی که با شبکه پنجم تلويزيون فرانسه صحبت کرده‌ است اسم و رسم ندارد که یک وقت خدای ناکرده بشود با یک جستجوی «گوگلی» کل مطلب را جائی پیدا کرد؟ در ضمن خوشا به آزادی بیان در فرانسه که متحد آمریکاست در اروپا و آنوقت ژنرال ارتشش می‌آید پته پوته آمریکا و اسرائیل را روی آب می‌ریزد. یک ژنرال ایرانی بیاید با شبکه پنج تلویزیون ایران صحبت کند و سوریه و لبنان را به کشتن مثلا رفیق حریری متهم کند چه بلائی بر سر ژنرال مذکور و هفت خانه این‌طرف و آن‌طرف وی ممکن است بیاید؟

پنجم) «کارشناس» که بعدا در متن خبر آمده با «دانشمند» همانقدر فرق دارد که یک حجت‌الاسلام با آیت‌الله‌العظمی دارد (در مثل مناقشه نیست).

ششم) آن عبارت «ارمغان دموکراسی» که در اول تیتر خبر کذائی آورده شده به این معنا است که «آی مردم اگر دموکراسی به کشورتان بیاید دانشمندان‌تان را آمریکائی‌ها و اسرائیلی‌ها زنده زنده می‌پزند و می‌خورند». البته ذکر نشده که آن «دانشمند» مذکور دانشش را رفته از یک کشور غیر دموکرات مثل عربستان سعودی کسب کرده یا رفته در یک کشور با دموکراسی مثل فرض بفرمائید فرانسه یا آلمان یا آمریکا درس خوانده دانشمند شده.

هفتم) تا خیال نکنید که ما ایرانی‌ها به دانشمندان‌مان کم بها می‌دهیم بیاد بیاورید که یکی از همین دانشمندان اتمی ما بخاطر گاز گرفتگی و استاندارد نبودن وسیله گرمایشی اتاق ایشان در گذشت، سالی نیست که یکی دو تا اتوبوس دانشجوئی ما یا ته دره نرود یا چپ نکند و دانشمندان آینده‌مان را نکشد، دانشجوی دکترای‌مان هم که خودکشی می‌کند (به هر دلیلی) خبرش دو روز بعد مطرح می‌شود آن هم بقدر سه خط و نصفی.

 

آمریکا زد دولت صدام حسین را ساقط کرد و عراق را گرفت و الان مثل یک چهارپای سر به زیر توی گل مانده. کار خوبی کرد یا بدی؟ مسلما کار بدی کرد. فقط یک چیز این وسط می‌ماند به این شرح:

۱- بیست و چند سال پیش که بعد از آزادی خرمشهر ما به درون خاک عراق پیش رفتیم، اینگونه می‌گفتیم که «صدام حسین باید برداشته شود چون اگر بماند و سرنگون نشود هر لحظه ممکن است مجددا به ما حمله کند». در حقیقت ما صدام حسین را یک خطر بالقوه می‌دانستیم که یک بار زهرش را به ما ریخته بود. آمریکا هم در سال ۲۰۰۳ که به عراق حمله کرد معتقد بود که صدام حسین یک خطر بالقوه است که زهرش را به متحد(ان) آمریکا در منطقه (=کویت) ریخته و برای نزدیک به یک دهه عامل ناامنی در منطقه بوده.

۲- فرض کنید ما مطابق شعار «کربلا کربلا ما داریم می‌آئیم» می‌رفتیم جلو و شهرهای عراق یکی یکی به تصرف ما در می‌آمدند و در نهایت بغداد سقوط می‌کرد و بعد کل عراق به چنگ ما می‌افتاد. چکار می‌کردیم؟ با سلام و صلوات و احترام بر می‌گشتیم به لب مرزهای بین‌المللی‌مان یا می‌گفتیم که «ای بابا عراق تازه آزاد شده و مردم از زیر بار حکومت آدم‌خوری چون صدام حسین آزاد شده‌اند. ما وظیفه داریم که بمانیم و مردم بدبخت عراق را کمک کنیم. ما تا روزی که عراقیان بتوانند روی پای خودشان بایستند به برادران و خواهران عراقی خود کمک می‌کنیم»؟ اگر اشتباه نکنم مشابه همین حرف را آمریکا دارد می‌زند.

۳- مسلما از فردای سقوط صدام و تا ما بیائیم نظم و آرامش و آسایش را در عراق حاکم کنیم، جنگ‌های فرقه‌ای و مسلحانه ستون فقرات جامعه عراق را می‌شکست. ما هم هرکجای آن را که دست می‌گذاشتیم آرامش کنیم عین بادکنک یک جای دیگرش قلنبه می‌زد بیرون. آنوقت آیا ما گناه آدم کشی‌ها را گردن امپریالیسم آمریکا و انگلیس نمی‌انداختیم که «الان که عراق دارد آزاد و آباد می‌شود این آمریکای پدرسوخته و این انگلیس مادر… هستند که نمی‌گذارند کشور روی آسایش و آرامش را ببیند»؟

۴- در همان راستای قسمت سوم، اگر ما عراق را گرفته‌بودیم و سعی در آرام کردنش داشتیم ولی نمی‌توانستیم، ضمن اینکه به آمریکا و انگلیس بعنوان باعث و بانی وضعیت خطرناک عراق صبح تا شب فحش می‌دادیم، آیا فکر نمی‌کردیم که این نزدیکی جغرافیائی نسبی به اسرائیل باعث این می‌شود که اسرائیل احساس خطر کند؟ آیا برای جلوگیری از دخالت‌های احتمالی اسرائیل و یا برای پیشگیری از حمله او در آینده، خودمان به همراه سوریه جان‌ مان بعنوان گام بعدی جنگ و تصرف اسرائیل را در برنامه‌های‌مان نمی‌گذاشتیم؟ آیا اسرائیل در آن صورت با موش دواندن در عراق باعث نمی‌شد ما در گِل بمانیم؟ اسم کشورهائی که گفتم را عوض کنید و ببینید هدف بعدی آمریکا در حال حاضر و در جهان واقع کجا می‌تواند باشد.

۵- اگر ما عراق را گرفته بودیم و صدام را به زباله‌دان تاریخ انداخته بودیم، آنوقت ما می‌شدیم «قوای اشغالگر» یا «قوای آزادی‌بخش»؟ واقعیت این می‌بود که ما برای «آزادی» عراق ناچار بودیم اول آن را به «اشغال» خودمان در آوریم و بعد آنقدر در آن بمانیم تا به «آزادی» برسد. یک چیزی توی مایه‌های لقب‌هائی که مخالفان حضور آمریکا و طرفداران حضور آمریکا درعراق به ناف آن می‌بندند.

۶- آیا ما حاضر بودیم برنامه زمان‌بندی شده برای خروج قوای خودمان از عراق اعلام کنیم؟ یا صبر می‌کردیم هروقت که دیدیم ثبات نسبی در مملکت حاکم شد آنوقت بدون اعلام قبلی شروع به خروج نیروهای‌مان از عراق می‌کردیم؟

۷- فرض کنید که مردم عراق در یک انتخابات آزاد و زیر نظر شورای نگهبان ما می‌آمدند و یک دولت موقت یا دائمی انتخاب می‌کردند. در آنصورت آیا دشمنان آن دولت آن را دست‌نشانده ایران نمی‌دانستند؟ آیا مثلا اسرائیل نمی‌گفت «چه کشکی؟ چه پشمی؟ چه انتخاباتی؟ زده‌اید یک کشور را گرفته‌اید آنوقت مدعی انجام انتخابات آزاد در آن هستید؟ اصلا انتخاباتی آزاد است که زیر نظر ما باشد، والسلام. قوای خارجی که نمی‌تواند انتخابات آزاد برگزار کند. به طبع دولتی هم که از این صندوق بیرون بیاید عروسک خیمه‌شب‌بازی اشغالگران است و بس»؟

۸- نقل است که یک خواهر مبارز و دشمن‌ستیز نسبتا مسنی بوده در زمان‌های قدیم که پسرش را زن داده بوده و دخترش را شوهر. چون وضعش خوب بوده هرکدام از این دو زوح در یک طرف خانه او همسایه‌اش بودند. یک شب تابستان می‌رود «این‌ور پشت‌بام» و به پسر و عروسش که توی حیاط خوابیده‌بودند می‌گوید «هوا سرد است، یک کم به هم نزدیک‌تر بشوید و بخوابید». بعد می‌رود «آن‌ور پشت‌بام» و به داماد و دخترش که آنها هم در حیاط خوابیده بودند می‌‌گوید «هوا گرم است، اینقدر نزدیک به هم نخوابید، خُلق‌تان تنگ می‌شود». عروس این خواهر آمریکا‌ستیز از همان پائین آهی می‌کشد که «قربون برم خدا را — یک بوم و دو هوا را؛ این‌ور بوم گرما—اون‌ور بوم سرما».

۹- چرا هر کاری که ما می‌خواهیم بکنیم خوب است و با نیات خیر و مصلحت توام است اما هر کاری که دیگران بخواهند بکنند حتما نقشه شومی در سر دارند؟ اصلا ما چرا اینقدر خوب و گُل و ناز هستیم؟

۱۰- اگر وقت کردید یک قدری درباره تاریخی که در مدرسه خوانده‌اید و یا می‌دانید فکر کنید و اسم کشورها را در ذهن‌تان عوض کنید ببینید دنیا چه شکلی می‌شد آنوقت. بد نیست گاهی (فقط گاهی) فراموش کنیم که «ایران» سرزمین ما است و به آن به چشم یک «کشور» نگاه کنیم مثل هر کشور دیگری که در تاریخ و جغرافیا اسمش را خوانده‌ایم. همانگونه که نچ‌نچ کنان از کنار صحنه یک تصادف شدید رد می‌شویم و بیاد می‌آوریم که خودمان هم درون یکی از همین اتاقک‌های آهنی چرخ‌دار نشسته‌ایم، نه درون «ماشین من».