مسلمان باید شادی کند نه گریه

نوامبر 21, 2009 با محمد

الان داشتم با یکی از دوستان عزیز روی «Friend Feed» صحبت می‌کردم. این دوست ندیده و نشناخته من البته عقائد و نظرات سیاسی و غیر سیاسی‌اش ۱۸۰ درجه با من فرق می‌کند. خیلی دوستش دارم. یک زمانی عین خودش بودم. بگذریم. بنده خدا را «غم شهیدان» گرفته بودش. راستش من هرچقدر فکر می‌کنم نمی‌توانم بفهمم چرا ما باید برای شهیدان‌مان غمگین باشیم. مگر مطابق اعتقادات مسلمانان شهیدان نزد خداوندشان نیستند؟ مگر حال و احوال شهیدان خوب نیست؟ مگر خداوند شهیدان را دوست ندارد؟ مگر در بهشت نیستند؟ خوب اگر هم‌کلاسی‌های من در دبیرستان که در جنگ کشته‌شدند «شهید» باشند (علی، محسن، حمید) که الان وضع و روز‌شان خوب است. من چرا باید ناراحت او باشم؟ آدم باید ناراحت بشود وقتی دوستش حالش خوب است و اوضاع و احوالش رو به راه؟

بعد این دوست عزیز Friend Feed ی شروع کرد به گفتن در فوائد گریه که دل را پاک می‌کند و چنین می‌کند و چنان. باز من عقلم قد نمی‌دهد به اینکه اصولا چرا ما مسلمانان باید گریه کنیم؟ مگر ما مسلمانان خود را بندگان برگزیده خداوند نمی‌دانیم؟ مگر بر این باور نیستیم که خداوند به ما نظر خاص دارد؟ مگر خداوند را عادل نمی‌دانیم؟ پس دیگر چرا باید با غم و گریه دست‌ به گریبان باشیم؟ اصلا اگر آمدیم آن دنیا خداوند به ما مسلمانان گفت که «فلانی این همه نعمت و برتری و سروری به تو دادم در آن جهان آنوقت تو آمدی کفران نعمت کردی و نشستی عین شکست‌خوردگان جنگ هی گریه‌ کردی؟» چه باید جواب او را بدهیم؟ چرا گریه؟ چرا نباید شاد باشیم از این‌که خداوند با ما مسلمانان است؟

همه این حرف‌ها را زدم به این رفیق‌‌مان باز نشسته‌بود به گریه. من اصلا نمی‌فهمم چرا صاحب راه مستقیم و کتاب حق باید بنشیند های های گریه کند.

چه‌کار به اعتقادات مردم داری؟

نوامبر 15, 2009 با محمد

آقا جان به اعتقادات و افکار مردم چکار داری؟ بگذار هرکس هر اعتقادی دارد داشته‌باشدش.

چند سوال:

اول) عباس آقا معلم است و اعتقاد دارد «بچه‌بازی» اشکالی ندارد. آیا شما فرزند خود را به کلاس او می‌فرستید؟
دوم) فاطی خانم اعتقاد دارد که پول متعلق است به کسی که آن را در جیب دارد. آیا شما چیزی را نزد وی امانت می‌گذارید؟
سوم) محمد آقا اعتقاد دارد که نیازی به بازبینی سالیانه سیستم ترمز ماشین وجود ندارد و این‌ها همه ساخته کارخانه‌های لنت ترمز است برای فروش بیشتر. آیا با ماشین محمد آقا به مسافرت خواهید رفت؟
چهارم) نرگس خانم اعتقاد دارد به اینکه شستن دست‌ها با صابون پس از بیرون آمدن از دستشوئی لازم نیست. آیا غذائی که او بپزد را خواهید خورد؟
پنجم) آقا منوچهر اعتقاد دارد هرکس هم‌ دین او نیست نجس است. آیا در خانه او احساس راحتی خواهید کرد؟

توضیح تکمیلی: «اعتقاد داشتن» افراد به هرآنچه به آن اعتقاد دارند مسئله مهمی است چرا که سر منشاء «اعمال» انسان اعتقادات او است. در نظر بگیرید که مثلا حسین آقا معتقد است که باغچه با کاشتن گل رز زیبا می‌شود اما در طول حیات خود مطلقا هیچ قدمی در جهت کاشتن گل رز در هیچ باغچه‌ای برندارد و این اعتقاد فقط در ذهن او باقی باشد. من نویسنده مطلب هم اصلا به زیبائی باغچه با وجود گل رز اعتقادی نداشته‌باشم یا اصلا آنقدر درگیر زندگی باشم که به این چیزها هیچ‌گاه فکر نکنم. فرق حسین آقا و من در چه خواهد بود؟ در مورد این اعتقاد خاص «هیچ».

اعتقادات افراد هستند که اعمال آنها را شکل می‌دهند. اعمال بر روی اعتقادات بنا می‌شوند. من اعتقاد دارم که دیدن بازی فوتبال در ورزشگاه بسیار جالب است. بر اساس این اعتقاد است که بلیط می‌خرم و ساعت‌ها در صف می‌ایستم تا به درون ورزشگاه بروم و بازی را ببینم. اگر اعتقادی نداشته‌باشم که دیدن بازی فوتبال در ورزشگاه جالب است کار دیگری می‌کنم که اعتقاد به لذت‌بخش بودن آن دارم.

به همین دلیل است که به باور من باید به اعتقادات افراد کار داشت. با بحث و گفتگو البته نه با چماق و بازجوئی. بسیار هم خوشحال می‌شوم کسی به اعتقادات من کار داشته باشد. بقول شاعر «خوش بود گر محک تجربه آید به میان — تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد». اگر کسی به اعتقادات ما کار نداشت که ما هنوز فکر می‌کردیم کره زمین مرکز عالم است و به آن «اعتقاد» هم داشتیم!

لینک این مطلب در بالاترین

اووووو وه! کجای کاری آقا جان؟ باید حالا حالا ها کار فرهنگی کرد و فرهنگ ساخت

نوامبر 14, 2009 با محمد
کمی بیش از صد سال قبل:
- آقاجان این‌که نمی‌شود که. مردم هزاران سال سوار اسب و الاغ شده‌اند. کسی برای اتومبیل تره هم خورد نخواهد کرد. بیانداز دور این قرطی‌بازی‌ها را.
- اتومبیل قوه و قدرت اسب را ندارد. با وجود اسب چه کسی به این جعبه فلزی برای رفت و آمد نیاز دارد؟
- تا بوده چنین بوده. پدران ما سوار چهارپا می‌شدند. پدران پدران ما هم سوار چهارپا می‌شدند. چه لزومی هست که ما ناگهان همه‌ چیز را برهم بزنیم و سوار اتومبیل شویم؟ سنت ما سنت اسب‌سواری بوده، هست و خواهد بود.
- من با اسبم به تاخت تا سر آن تپه می‌روم در عرض نیم ساعت. اما شما باید فقط نیم ساعت هندل بزنید تا اتومبیل‌تان را روشن کنید. آن هم آیا روشن بشود یا نشود.
- اسب برایت کره اسب می‌زاید. سرمایه‌ات را دوبرابر می‌کند. آیا اتومبیل می‌تواند بزاید؟ تازه باید هی خرجش هم بکنی. آدم باید احمق باشد اتومبیل را به اسب ترجیح بدهد.
- ارتش‌های قوی تاریخ همواره اسب داشته‌اند. سرداران بزرگ و رشید تاریخ تا بوده بر روی اسب از سربازان‌شان سان دیده‌اند. کدام ژنرال مغز خر خورده‌ای می‌آید در اتومبیل بنشیند و از سربازانش سان ببیند؟ هیچ ارتش قوی‌ای در دنیا نخواهد بود که به اسب نیاز نداشته باشد.
- حالا گیریم که اتومبیل هم داشتم. آیا هرکجا که بروم سوخت این کوفتی آماده است؟ نیست بخدا. اما غذای اسب که همان علوفه باشد همه‌جا هست.
- یک سر پایگاه اجتماعی مرد به اسب‌هائی وصل است که او دارد. به اصالت اسب‌های طویله‌اش. اگر اسب را کنار بگذاریم از زندگی آنوقت دیگر وای بحال معیارهای اجتماعی‌مان.
- عزیزجان گیریم که فردا صبح بلند شدیم و دیدیم همه اسب‌های دنیا مرده‌اند و جایشان اتومبیل آمده. فکر نمی‌کنی چقدر سختی و مرارت در چنان روزی در انتظار بشریت است؟ نه جائی می‌توانی بروی نه کاری می‌توانی بکنی.
- خودت را خسته نکن داداش. فرهنگ مردم جامعه ما بسته به چهارپا است. فرهنگ هم هزاران سال طول می‌کشد عوض شود. اگر فکر کردی روزی خواهد آمد که بچه‌های تو یا بچه‌های بچه‌های تو بجای اسب سوار اتومبیل بشوند کور خوانده‌ای. فرهنگ «اسب سالار» جای خود را به این سادگی به فرهنگ «اتومبیل سوار» نمی‌دهد. مقوله فرهنگ را شما دست‌کم نگیر پدر جان.
نتیجه اول: ای‌کاش یکی از همین خلایق امروز سر از خاک بر می‌کرد و می‌دید صد و اندی سال بعد دنیا چه شکلی شده.
نتیجه دوم: آنان که فکر می‌کردند تغییر ارزش‌ها و فرهنگ و باورهای یک جامعه از اسب به اتومبیل یک فرایند پیچیده و طولانی است و قرار است هزاران سال طول بکشد ظاهرا کمی نعل وارونه می‌زدند.
نتیجه سوم: صد سال بعد (مثلا در سال ۲۱۱۰ میلادی یا ۱۴۸۸ شمسی) مردم آن زمان در مورد باورهای اجتماعی و فرهنگی و مذهبی من و شما چه خواهند گفت؟؟؟؟؟
نتیجه چهارم: یک ضرب‌المثل پلاستیکی (نه چینی!) هست که می‌گوید: «جلوی رودخانه «تغییر» را با کاه «سنت و فرهنگ» نمی‌توانی سد ببندی الاغ‌جان که اگر می‌شد من و تو هنوز توی غار بودیم دلبندم!»

دور نیست، دیر نیست

نوامبر 10, 2009 با محمد

آدم می‌ماند چه بگوید و چه بنویسد در این دوران. هجوم رویدادهای داخل کشور به من اجازه فکر کردن عادی و روزمره درباره آنها را هم نمی‌دهند چه رسد به نوشتن مطلبی که در خور شما عزیزان باشد. از روز ۱۳ آبان تا کنون دارم فکر می‌کنم چه بنویسم و از کجای آن همه حضور بنویسم. از آن همه مردم که باتوم خوردند، کشته‌شدند، شکنجه شدند و باز هم آمدند به خیابان تا رای خود را باز طلب کنند بگویم یا از آن دخترکی که از هموطن یوینفرم‌ پوش خود چوب می‌خورد؟ از آنانی بنویسم که زبانی جز نفرت حالی‌شان نمی‌شود یا از آن مردمی که نفرت در برابر بزرگواری‌شان خجل می‌شود؟ از چه بنویسم؟ از که بگویم؟ آدم می‌ماند.

این چند خط نوشتم تا در آرشیو این وبلاگ داشته‌باشم نوشته‌ای درباره این ۱۳ آبان غرور آفرین. هرچند که می‌دانم سال‌ها بعد که بازگردم و نگاه کنم نیز نمی‌توانم لفظی و وصفی برای آنچه شما مردم در این روز کردید بیابم. امان از این گوش‌های کر که جهانیان شنیدند صدای اعتراض شما را از آن سر دنیا اما این‌ها که چوب بر سر شما می‌شکنند هنوز نشنیده‌اند آن را. باز هم فریاد خواهید کشید و بلندتر خواهید گفت در آینده. امیدوارم اگر این جماعت گوش‌ها را با موم پر کرده‌اند لااقل قادر باشند ببینند دهان و صورت خشمگین‌تان را. امیدوارم چماق‌ به دستان روزی باتوم‌شان را در پای شما بیاندازند و در جلوی شما زانو بزنند. دور نیست، دیر نیست.

لینک این مطلب در بالاترین

لجن سبز روزی شسته‌ می‌شود و می‌رود. روسیاهی این دوران اما به سیاه‌کاران خواهد ماند.

نوامبر 2, 2009 با محمد
  • لجن سبز بودن در کف جوب شرف دارد به جلاد سرخ دست بودن.
  • سبز لجنی بهتر است از رنگ سیاه انسانیت پایمال شده.
  • لجن سبز حیات دارد و بدن هم‌نوعش را زیر شکنجه سیاه نمی‌کند.
  • سبز لجنی در مسیر آب درست می‌شود. جنازه سیاه بادکرده اما در سردخانه میوه.
  • لجن سبز سلامت انسان را تهدید می‌کند اما چوب به دست کریه وجود انسانیت را برنمی‌تابد.
  • سبز لجنی رنگی است میان رنگ‌ها که می‌تواند تغییر کند. سیاهی زندگی رنگی است که بالاتر از آن رنگی نیست.
  • لجن سبز روزی شسته‌ می‌شود و می‌رود. روسیاهی این دوران اما به سیاه‌کاران خواهد ماند.

لینک این مطلب در بالاترین

    مشکل در پائین هرم است نه در بالای آن

    اکتبر 31, 2009 با محمد

    دوست عزیز و بسیار خوب من «هفت‌تیر‌کش ورشکسته» لطف کرده و من را به بازی وبلاگی «نامه به آقای رهبری» دعوت کرده. اجازه می‌خواهم در این زمینه بجای گیر دادن به فردی بنام «رهبری» سعی در بیان ملزومات مقامی بنام «حکم‌ران» در ایران کنم. به همین دلیل مسئله را از سه دیدگاه مردم مورد «حکم‌رانی، لایه‌های قدرت و جایگاه کشور در جهان» بیان می‌کنم.

    اول) مردم مورد حکم‌رانی:

    الف) قبل از هر چیز باید بگویم که از هر هفت‌ نفر در جامعه ما یک نفر بی‌سواد مطلق است. اگر بی‌سوادی و کم‌سوادی را هم‌معنا بدانیم با عدم توانائی دیدن افق‌های دور آنوقت شاید بتوانیم درک کنیم که در ذهن بخش بزرگی از جامعه ما (شامل بی‌سواد‌ها و کم‌سواد‌ها، به تخمین من چیزی در حدود کمتر از نیمی از جمعیت کشور) چه می‌گذرد. این بخش از جامعه ما «نیازمند» وجود یک حکم‌ران همه‌چیز دان و عاری از خطا است. باز تاکید می‌کنم که این بخش جامعه «نیازمند» چنین مفهومی است. این بخش از جامعه حتی توان خواندن یک روزنامه را درست و حسابی ندارد. این‌ها نیازمند کسی هستند که قیم‌شان باشد و راه‌شان ببرد. فردی قابل اطمینان و عاری از خطا. حال اگر این «همه‌ چیز دانی و عاری از خطائی» در حکم‌ران ذره‌ای خراش بردارد آنوقت است که دیگر نمی‌شود بخش بزرگی از جامعه را کنترل کرد چرا که باور خود به چنین «بت»ی یا چنین راه‌بری را از دست داده‌اند.

    ب) بخش دیگر مردم جامعه -از قبیل من و شما- هم با یک مشکل بزرگ دست به گریبان هستیم و آن مشکل عدم وجود چیزی بنام «اشتباه» در رفتارهای فردی‌مان است. ساختار ذهنی «قاجار»ی ما به ما اجازه گفتن عبارت «اشتباه کردم» را نمی‌دهد. اقرار به اشتباه به معنای زیر سوال رفتن تمامیت وجودی فرد است. اگر من بقال اعتراف کنم که مثلا یک بار در فروش جنس فاسد به مشتریان مغازه‌ام اشتباه کرده‌ام آنوقت تمام هستی من زیر سوال می‌رود حتی اینکه چرا چهل سال پیش با فلان خانواده وصلت کردم!

    فرهنگ معاصر ما ریشه در زمان قاجار دارد و زمان قاجار هم دوران بالا و پائین شدن ما بود. عدم اطمینان. در فرهنگ ما اعتراف به اشتباه به معنای «عدم داشتن لیاقت» است و باعث تنها ماندن گوینده می‌گردد. در عین حال فلسفه «جبران» هم نداریم. بجای آن از «چوب و فلک» استفاده می‌کنیم. اگر کسی زد شیشه خانه ما را شکست ما با «جبران» راضی نمی‌شویم بلکه باید خانه طرف را بر سرش خراب کنیم (اگر بتوانیم). ذهنیت ما ذهنیت «قانون»ی نیست که اگر کسی اشتباهی کرد مطابق قانون اشتباه خود را جبران کند و خلاص. ذهنیت ملوک‌الطوایفی است. این است که حکم‌ران حاضر است جانش را بدهد اما اعتراف به اشتباه نکند.

    دوم) لایه‌های قدرت: لایه‌های مختلف قدرت در کشور ما مدام از حکم‌ران «التماس دعا» دارند. موتلفه می‌آید و چنین درخواست می‌کند بعد که بیرون رفت مجمع روحانیون فلان وارد می‌شود، پشت سر آنها جامعه روحانیون بهمان سر می‌رسد، این‌ یکی بیرون نرفته سپاه و بسیج وارد می‌شوند و بعد نماینده حوزه‌های علمیه و بعد رئیس مجلس شورا و بعد که و که و که. این همواره بوده. این است که حکم‌ران باید مدام در حال این‌طرف و آن‌طرف کردن مهره‌هایش باشد و به این وام بدهد و از آن دیگری وام بستاند. فرمانده یک پادگان برای سربازان صفر حکم مقتدرترین موجود دنیا را دارد اما همین فرمانده چندین و چند قپه‌ای و برگ زیتونی ناچار است با انواع و اقسام سرهنگ‌های مختلفی که بخش‌های گوناگون پادگان را اداره می‌کنند راه بیاید تا کارها انجام شوند.

    در جامعه ما «کدخدا منش‌ی» همواره جای «قانون» نشسته. هرکدام از این «کدخدایان» دارای قلمرو و خدم و حشم بوده‌اند. یک کلام، حکم‌ران باید هوای این کدخدایان کوچک را داشته‌باشد. حکم‌ران «فعال مایشاء» نیست. نمی‌تواند آنچه خودش می‌خواهد یا صلاح می‌داند را اعمال کند.

    سوم) جایگاه کشور در جهان: همه می‌دانیم که چوپان معروف چقدر همه را با فریادهای «گرگ گرگ» سرکار گذاشت. بعدش هم که واقعا گرگ به گله زد هیچ‌کس فریادهای وی را جدی نگرفت تا کمکش کند. واقعیت این است که کشورها بخصوص در خاورمیانه «دشمن» دارند. کار ندارم به اینکه گروهبان قندعلی برای زدن باتومش بر سر فلان دختر خوشگل وی را عامل «دشمن» می‌خواند. سوء استفاده از واژه «دشمن» به معنای این نیست که دشمن وجود ندارد. باید در خاورمیانه -که متاسفانه هنوز با قانون جنگل ورژن ۳.۱ اداره می‌شود و تا رسیدن به قانون جنگل ویستای اروپا و آمریکا راه طولانی‌ای در پیش دارد- قوی بود. قدرت اما در جهان بعد از دوران موتور بخار در «صنعت» معنا می‌یابد. قربانش بروم ما هم که تازه تولید پیکان را متوقف کرده‌ایم و هنوز داریم همان پراید کذائی را تلپ و تلپ از کارخانه‌های‌مان بیرون می‌دهیم. قدرت‌مان در سطح جهان همین قدرت «پراید»ی است.

    خوشبختانه دیگر بازیگران اطراف ما در خاورمیانه‌ هم وضعیتی چندان بهتر ندارند. اما هرکس در این جنگل ناچار است در درون قلمرو خودش غرش کند و عربده بکشد تا ضعف خویش را با سر و صدای زیاد بپوشاند و دیگران را دور نگاه دارد. ما ایرانی‌ها دچار غرور کاذب «خود شیر ژیان بینی» هستیم درحالی که تقریبا همه چیز جامعه‌مان به همان سیاق ژیان مهاری دو سیلندر کار می‌کند!

    در چنین فضائی یک حکم‌ران باید بر اساس واقعیت‌ها عمل کند اما نمی‌تواند این واقعیت‌ها را برای مردمانی که خود را آقای جهان می‌پندارند بیان نماید. ناچار است همان پرده پر نقش و نگار قدرت و شوکت را جلوی چشم مردمانش نگاه دارد ولی در پشت پرده کاری را بکند که دیگر رقیبان در خاورمیانه می‌کنند. اگر پرده فروافتد و مردم هرکجا در خاورمیانه بفهمند جایگاه‌شان چیست آنوقت است که دیگر سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. جمال عبدالناصر در مصر، حافظ اسد در سوریه و حتی صدام حسین در عراق نمونه‌هائی بودند از حکم‌رانانی که وضعیت خارج از کشور خود و توان موجود در داخل را به نحو وارونه به مردمشان نشان می‌دادند تا امورات‌ خود و همان مردم بگذرند.

    می‌خواهم بگویم تصویری که جلوی چشم ما است از آنچه کشورمان است در مقیاس جهانی تصویر صحیحی نیست. اما حکم‌ران بنا به حرفه‌ای که دارد از منظر تصویر واقعی به جهان می‌نگرد و برنامه می‌ریزد. حکم‌ران نمی‌تواند به مردم بگوید که «ای مردم من! با صنعت «پیکانی» و «پراید ساز» و «پژو مونتاژ کن» ما عددی در جهان نیستیم و به همین دلیل نیازمند این می‌باشیم که مشتی خلایق مشنگ را در جنوب لبنان یا در غزه یا در عراق بر سر انگشتان خویش بچرخانیم تا بلکه از این طریق بتوانیم منافع خودمان در منطقه و جهان را حفظ کنیم.» حکم‌ران می‌رود چهارتا موشک از کره شمالی یا چین می‌خرد و هوا می‌کندشان با رنگ و لعاب وطنی تا به مردم نشان بدهد از آن وضعیت «پیکان، پراید، پژو» فاصله گرفته‌ایم.

    همه آنچه در بالا گفتم را خلاصه می‌کنم در این جمله که «ما نه از صندلی حکم‌ران و میزان راحتی و ناراحتی آن خبر داریم و نه از افقی که آن حکم‌ران نشسته بر صندلی می‌بیند.» این است که توقع‌مان از او بالا می‌رود. اگر ما مردم «بت‌سازی» نکنیم، موسوی باشد یا دیگری، در هر مقامی که هستیم تابع قانون باشیم نه کدخدا منشی و دست آخر اگر اجازه بدهیم که آئینه نقش ما را راست بنمایاند آنوقت است که می‌توانیم از حکم‌ران‌مان انتظار داشته‌باشیم که چنین باشد یا چنان. من مشکل را در رهبری یا حکم‌ران نمی‌دانم. مشکل در میان مردم جامعه است و تربیت‌ و ذهنیت قاجاری آنها.

    لینک این مطلب در بالاترین

    مرسی حاجی که سبزهای اهواز را به‌حرکت درآوردی!

    اکتبر 28, 2009 با محمد

    حمید رسایی كه عصر امروز قصد سخنرانی در دانشگاه شهید چمران اهواز را داشت، با تجمع دانشجویان و شعارهای حق‌طلبانه آنها نتوانست سخنرانی كند و تنها به شعارهای آنها پاسخ هایی داد. این نماینده حامی دولت کودتا پس از برخی شعارها گفت: “هدف از این نشست، نشان دادن چهره دیكتاتور است…این سخنان با واکنش دانشجویان مواجه شد که فریاد زدند: “بی عرضه به تهران برگرد” رسایی در پاسخ گفت: “رسایی اگر بی عرضه بود، 40 میلیون سیلی به شما نمی‌زدند(!)” دانشجویان شعار دادند: “دروغ گو، دروغ گو، 63 درصدت كو؟” رسایی گفت: “دروغگو كسی است كه به اسم دانشجو وارد دانشگاه می‌شود و گردن كلفتی می‌كند و دیكتاتوری می‌كند. دانشجو اهل بحث و منطق و گفتگو است.”
    (لینک به مطلب موج آزادی - لینک در بالاترین)

    غلط نکنم این آقای رسایی علیرغم حضور در جبهه دولت، برای جنبش سبز کار می‌کند. ماشاءالله هزار ماشاءالله یک تنه خودش توانست اهواز را در آستانه ۱۳ آبان به نفع سبزها به‌حرکت درآورد! من نمی‌توانم بفهمم این برادر نماینده تهران بدو بدو رفته اهواز سخنرانی چکار؟ حالا باز اگر نماینده خود اهواز بود یک چیزی. آن هم هفت هشت روز مانده به راهپیمائی ۱۳ آبان که سبزها می‌خواهند تا حد امکان صدای خود را به نقاط مختلف کشور برسانند. حالا رفته سخنرانی که رفته. چرا ایستاده به یقه‌ و یقه‌کشی کلامی؟ بابام جان چند صد نفر یا چند هزار نفر یا چند صد هزار نفر مخالف تو جلوی تو ایستاده‌اند. آنوقت تو با خیال راحت آر.‌پی.جی گذاشته‌ای روی دوشت به سمت آنان داری آدامس می‌جوی و مگسک آن را تنظیم می‌کنی؟ عزیز برادر یک کمی سیاست هم بد نیست آدم داشته باشد، بخصوص اگر نماینده مجلس باشد و سیاست‌مدار.

    بفرمائید تحویل بگیرید. اهوازی که چندان خبری نبود در آستانه ۱۳ آبان منقلب شد. اگر این برادر نماینده می‌ماند در تهران اتفاق ناجوری در اهواز روی می‌داد؟ چه نیازی بود به یک حضور و یا یک سخنرانی تنش‌زا؟ حالا اگر درباره مطهرات و احکام نجاست صحبت می‌کرد در آن گردهم‌آئی یا مثلا درباره کمک به فقرا و این حرف‌ها اصولا درگیری پیش می‌آمد؟ گیریم که به‌ هرحال درگیری پیش‌آمد. حالا باید بایستی دهن به دهن بشوی با آن همه آدم؟ این است که می‌گویم این بنده خدا کارش در جهت کمک به جنبش سبز بوده. حالا یا نفوذی سبزها است در میان دولت یا حضرات آنقدر گیج شده‌اند در مقابله با بحران پس از انتخابات که الفبای اولیه شغل و سمت‌شان را هم فراموش کرده‌اند. در هرحال مرسی حاجی که سبزهای اهواز را به‌حرکت درآوردی!

    لینک این مطلب در بالاترین

    متشکریم سردار که ما را از «خس و خاشاک» به «کانون فتنه» ارتقاء درجه دادید

    اکتبر 28, 2009 با محمد

    فرمانده سپاه سیدالشهدای استان تهران روز دوشنبه گفت: «کانون فتنه اعلام کرده در روز ۱۳ آبان شیطنت‌هایی را خواهد داشت. در این زمینه نیز باید هوشیار باشیم و غفلت نکنیم.»
    (لینک به مطلب رادیو زمانه - لینک در بالاترین)

    جناب آقای «علی فضلی»، لااقل ادبیات‌تان را قدری بهتر کنید. به خلایق گفتید «خس و خاشاک» صدای مردم درآمد. گفتید «ترانه موسوی» فقط سه‌تا در کل هفتاد میلیون آدم هست مردم عصبانی‌تر شدند. با کنایه گفتید که قاتل «ندا آقاسلطان» خود مردم بوده‌اند، مردم به خشم‌ آمدند. کهریزک و دیگر قضایا بماند که چقدر ادبیات زننده‌ای در این موارد بکار بردید. چند روز قبل هم که با ادبیات لنگه‌کفشی با کروبی صحبت کردید. الان هم مردم را «کانون فتنه» می‌نامید.

    حساسیت در سطح جامعه درست نکنید. شما که هزار ماشاءالله وارد هستید در این امور. از کنار قضیه بگذرید. مردم را جری‌تر نکنید با این حرف‌ها و کارها. سعی نکنید بر روی خشم مردم بنزین بپاشید. هرکس که باشد وقتی به او بگویند خس و خاشاک است (=عددی نیست) یا کانون فتنه است (=همه آتش‌ها از گور او بلند می‌شود) خشمگین می‌گردد. چرا به مخالفان خود توهین می‌کنید؟ اگر می‌توانید جلوی آنها را بگیرید و آرام‌شان کنید. اگر نمی‌توانید با فحش و فضیحت کاری از پیش نمی‌رود.

    اما در هر حال بسیار سپاسگزار باید باشند مردم که شما آنها را از «خس و خاشاک» به «کانون فتنه» آپ‌گریدشان کردید! خس و خاشاک را باد به اطراف می‌برد و قدرتی ندارد اما در دل عبارت کانون فتنه در هر حال نوعی تمرکز و ریشه در زمین داشتن وجود دارد. لطف کردید که نشان دادید آنها را که روزگاری باد می‌بردشان و سبک بودند الان ثبات پیدا کرده‌اند و وزنه‌ای شده‌اند در معادلات. از لحن شما هم نباید رنجید چرا که بقول شاعر «طاعت ار دست نیاید گنهی باید کرد — در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد». حالا شما هم با این حرف‌ها در پی «ره»ی هستید در دل مردمان.

    امیدوارم بزودی از دهان مبارک شما و دوستان‌تان بشنویم که همین مردمان که آن روز «خس و خاشاک» بودند و امروز «کانون فتنه» به چیزی مثل «مرداب» و «باتلاق» در ادبیات شما ارتقاء مقام یافته‌اند. مایه افتخار است برای آنانی که به‌دنبال رای خویش هستند و مائی که از ایشان حمایت می‌کنیم. هربار که مردم را با ادبیات خودتان آپ‌گرید می‌کنید، به زبان بی‌زبانی به آنها «گرا» می‌دهید تا بزنند توی برجک‌تان. شما که سردار هستید و فرمانده‌ای در یک ارگان نظامی کشور لطفا بفرمائید که این درست است آدم روز روشن داد بزند و به مخالفانش بگوید که آنها قوی‌تر و منسجم‌تر شده‌اند؟

    لینک این مطلب در بالاترین

    دلم می‌خواهد احمق باشم

    اکتبر 18, 2009 با محمد

    * دلم برای اولین انسانی که تصمیم گرفت خارج غار زندگی کند می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
    * دلم برای اولین انسانی که سعی کرد با کاشت دانه‌‌های مختلف زندگی کند نه با شکار می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
    * دلم برای اولین انسانی که بدون اجبار محیط با اطرافیانش خداحافظی کرد و به شوق کشف از دیگران جدا شد می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
    * دلم برای اولین انسانی که بجای استفاده از تنه درخت به‌فکر اختراع چرخ افتاد می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
    * دلم برای اولین انسانی که بجای نوشتن از روی کتاب‌ها خواست که آنها را چاپ کند می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
    * دلم برای اولین انسانی که تفکر چند ده هزارساله را به چالش کشید و بجای قبول اینکه زمین مرکز جهان است گفت «خورشید مرکز جهان است و زمین به دور آن می‌چرخد» می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
    * دلم برای اولین انسانی که گفت از نسل میمون است می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
    * دلم برای اولین انسانی که نقشه ساخت هواپیما را کشید می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
    * دلم برای اولین انسانی که به دیگران گفت «می‌شود به کره ماه سفر کرد» می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
    * دلم برای اولین انسانی که بجای استفاده از چرتکه کامپیوتر را ساخت می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!
    * دلم برای اولین انسانی که فکر کرد آدم‌های این دنیا را می‌توان با شبکه‌ای جهانی به هم وصل کرد می‌سوزد. چقدر احمق بنظر همه می‌آمد!

    نتیجه: خلاف باورهای آدم‌های اطراف شنا کردن چقدر کار احمقانه‌ای است. عاقلانه‌ترین کار این است که با جریان فکری احمق‌ها پیش رفت!

    لینک این مطلب در بالاترین

    صاحب خون جلوی پایش را نمی‌تواند ببیند چه رسد به تصمیم‌گیری برای قصاص

    اکتبر 14, 2009 با محمد

    مصاحبه قابل تامل مادر احسان نصرالهی با صدای آمریکا را ببینید. (لینک به مطلب بالاترین – لینک به اصل کلیپ در یوتیوب) فرزند جوان این خانم در درگیری‌ای در سال ۱۳۸۴ به‌دست «بهنود شجاعی» که زیر ۱۸ سال سن داشته کشته می‌شود (به‌نقل از رادیو فردا) و اکنون «بهنود شجاعی» در همین هفته اعدام شده. مصاحبه را یک بار دیگر نیز ببینید بعد بیائید بنشینید تا با هم گپی بزنیم.
    ——————————–

    نزدیک‌ترین فردی که تا کنون از دست‌داده‌اید که بوده؟ آن مرحوم یا مرحومه چگونه درگذشته؟ واکنش شما به شنیدن خبر درگذشت آن عزیز چه بوده؟ آیا توانستید تعادل روحی و روانی خود را حفظ کنید؟ اگر نتوانستید، چقدر طول کشید تا بار دیگر از نظر فکری و ذهنی به زندگی روزمره‌ باز گردید؟

    شاید بتوان پاسخ سوالاتی از قبیل آنچه در بالا عنوان کردم را در یک جمله دو کلمه‌ای «سخت بود» خلاصه کرد. جمله‌ای که فقط و فقط به زبان می‌آوریم چرا که کلمه را از بیان احساس عاجز می‌یابیم. از همه این موارد سخت‌تر مرگ فرزند است. آن هم مرگی که نیازی به آن نبوده. نه جنگی به کار بوده نه عمل قهرمانانه‌ای در میان بوده و نه بیماری خاصی وجود داشته. مرگی ناگهانی و بقول مردم کوچه و بازار «الکی الکی». سوالی که اینجا مطرح می‌شود این است: آیا بازماندگان و وارثان خون ریخته‌شده از آن اندازه آرامش و ثبات فکری و روحی برخوردار هستند که خواهان قصاص قاتل باشند یا نه؟

    خودتان را جای مادر «احسان نصراللهی» بگذارید. چنین زن داغ‌دیده‌ای آیا اصولا تا سالیان سال توان اندیشیدن به موضوعات ساده و روزمره را خواهد داشت؟ تصمیم‌گیری برای مرگ قاتل که دیگر بماند. به صدای او گوش کنید. صدایش هنگام مصاحبه می‌لرزد. لغت‌های مورد نظرش را پیدا نمی‌کند. انگار دارد در خلوت خودش با خویشتن سخن می‌گوید. انگار که اصطلاحا «مه و مات» است. حق هم دارد. برایش بعنوان مادری داغ‌دار احترام قائل هستم. حال تجسم کنید این بانو با این حال به‌هم ریخته روح و روان باید تصمیم بگیرد درباره کشتن یا نکشتن قاتل فرزندش. اگر شما بدانید که این خانم پشت فرمان نشسته آیا حاضر هستید از عرض خیابانی که او دارد در آن می‌راند بگذرید؟ آنوقت قوانین ما فرمان زندگی و مرگ دیگری را داده به دست او.

    قصاص (و اعدام) نص صریح دین ما است. مثل نصف ارث بردن زن. مثل جهاد. ما مسلمانان هم که معتقدیم «اسلام به ذات خود ندارد عیبی، هر عیب که هست از مسلمانی ماست». آنچه در این چند روزه گذشت از ماجرای اعدام «بهنود شجاعی» به جرم قتل «احسان نصراللهی» عین آن چیزی است که دین‌مان برای‌ ما تجویز کرده. کار ندارم و وارد این بحث نمی‌شوم و نمی‌خواهم بشوم -به دلائل کاملا واضح- که آیا مشکل دین ما است یا نحوه برداشت ما از دین‌‌مان. اما آیا نمی‌شود به نحوی شرعی و قانونی مسئولیت قصاص از دوش صاحبان بلاواسطه «خون» برداشته‌شود و مثلا به گردن عمه، عمو یا خاله یا دیگر نزدیکان یا حتی مجمعی فامیلی گذاشته شود؟ اگر این خانم «نصراللهی» فامیل شما بود حاضر بودید او پشت فرمان و شما کنار دستش بنشینید تا با هم به دادگاه بروید؟ مسلما خیر. چرا «تصمیم‌گیری» درباره زندگی یا مرگ دیگری را باید بعهده آدمی که «مه و مات» است گذاشت؟ عاقلان کجا هستند؟

    لینک این مطلب در بالاترین