مارس 29, 2009 by محمد
من از بازی امروز ایران و عربستان نتایج زیر را میگیرم:
اول) وقتی صدهزار نفر مردم یک جامعه در یک ورزشگاه فریاد میکشند که ما این مربی یا سرمربی یا فلان کاره تیم ملیمان را نمیخواهیم فریادشان بهاندازه بادگلوی همان آقای محترم هم حساب نمیشود چرا که این مردم «متخصص» فوتبال نیستند و بخاطر یک باخت «احساساتی» تصمیم میگیرند و «بیظرفیتی» از خودشان بروز میدهند. اما بهمحض اینکه این صدهزار نفر مردم شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل سر میدهند آنوقت باید با تکتکشان مصاحبه کرد و شعور بالای سیاسی ایشان را با بهبه و چهچه فراوان ستود. اینجا دیگر نه «احساساتی» هستند و نه «بیظرفیت» و نه اصولا ابراز نظر درباره مرگ و محو یک کشور در چندهزار کیلومتر آنطرفتر از ایشان نیازی به «تخصص» دارد.
دوم) کاسهکوزههای این شکست تا الان (حدود دو ساعت بعد بازی) بر سر «علیدائی» و «محمود احمدینژاد» شکسته شده. باز هم داریم «شکست» و علل آن را در «فرد» میبینیم نه در نوع تفکر و مدیریتی که علی دائی را بر میداریم علی پروین را میگذاریم سر جایش بعد دوباره گندی زده میشود علی پروین را بر میداریم مثلا کریم باقری را مینشانیم آن بالا بعد باز او را بر میداریم جواد حسنی را میگذاریم بالای سر تیم (اسامی از اینجا به بعد خیالی است) بعد جواد حسنی را بر میداریم جواد حسینی را آن بالا نصب میکنیم بعد اکبر را به جای اصغر و اصغر را بجای اکبر و ابراهیم را بجای اسماعیل و در نهایت دوباره علی دائی و … این دایره بسته مدیریتی با یک سری آدم معلوم و محدود دور خودش میچرخد. یک فلکزدهای مثل قطبی هم که پیدا میشود کاری میکنیم که برود آنجا که همین عربهای عربستان نی انداختند برای خودش نی بنوازد.
سوم) ظاهرا بزرگواران خاندان عصمت و طهارت (ع) که در سوریه مدفون هستند اینبار بر خلاف بازی ایران و سوریه به کمک تیم ملی ما و آقای علی دائی نیامدند. تسبیح آقای دائی هم گویا آنتن نمیداد ایشان با ملکوت صحبت کنند. امان از این تسبیحهای عربی مدل جدید! وقتی «بُرد»مان را با کمک پیر و پیغمبر و نظر خاص الهی بهدست میآوریم آنوقت است که باختمان یعنی عدم محبوبیت ما نزد ایشان یا قهرکردن انبیاء و اولیاء از ما. بنظر من این یک توهین بزرگ است به آدمهای مقدسی که در دینمان هستند. مقام بزرگان دین را نباید تا حد یک تماشاچی یا طرفدار یا بازیکن مسابقه فوتبال پائین آورد. آنها آمدهاند برنامه خداوند برای بشریت را به انسان ابلاغ کنند نه اینکه -استغفرالله- بنشینند میان تماشاچیها کف بزنند و سوت و بعد که دیدند کار ما خراب است بپرند وسط میدان شوت بزنند زیر توپ از جانب ما توپ را ببرند توی گل حریف.
چهارم) اگر این تیم ملی ما همین بازی را مقابل مثلا ایتالیا یا اصلا همان پرتغال که همگروهمان بود در جام جهانی قبلی میکرد جلوی چشم یک میلیارد آدم (ده هزار برابر گنجایش ورزشگاه آزادی) نتیجهاش چه میشد؟ امروز به میدان آمدهبودیم که ببریم چرا که به برد نیاز داشتیم. این نهایت توان تیم ملی ما بود. دارم با خودم فکر میکنم اگر هم نرفتیم به جام جهانی نرفتیم، به عربستان که ۱ – ۲ ببازیم در مقابل یک تیم اروپائی یا آمریکای جنوبی چه خواهیم کرد با یک چنین بازیای که امروز کردیم؟ شاید من اشتباه میکنم. نمیدانم.
پنجم) از زاویهای که من این بازی را دیدم باید بگویم که زمین کج بود، توپ مسابقه چندان هم گرد نبود بلکه کاملا بیضوی بود، داور ژاپنی بود که ژاپن معلوم است بزرگترین متحد آمریکا است در خاور دور، دروازه ما یک متر ونیم بزرگتر از دروازه حریف بود، تمام پاسها و شوتهای عربستان آفساید بودند که داور نمیگرفت، یک سیستم پرفشار بر روی زمین عربستان بود که چگالی هوا را در مقابل شوتهای ما بالا میبرد و مثل ترمز برای توپهای ما عمل میکرد، خطکشیهای زمین ما در هر دو نیمه چندان واضح نبودند و باعث اشتباه بازیکنان ما شدند، مربی عربستان یک «دراز آویز زینتی» به گردن خود آویختهبود برای دهنکجی به ما، سه روز قبل از بازی از فیفا خواستیم که بخاطر اینکه عربستان در مورد حوادث غزه موضع روشنی نگرفته آنها را سه هیچ بازنده بازی اعلام کنند که متاسفانه با یک توطئه کثیف فیفا چنین چیزی عملی نشد، سروصدای مردم هم در ورزشگاه زیاد بود. با در نظر گرفتن همه این عوامل ما یک گل زدیم. تقوی هم که داریم که بازیکنان عربستان سعودی هیچکدامشان تقوی ندارند. پس برنده بازی ما بودیم نه عربستان.
لینک این مطلب در بالاترین
ارسال شده در انتقادی, نظرات من | 13 Comments »
مارس 26, 2009 by محمد
خودروی شما سه سوته آمپرش بالا میرود و جوش میآورد. از بیرون و با کاپوت بسته که نگاهش میکنید هیچ عیب و نقصی ندارد. رنگ سالم و براق آن و قالپاقهای زیبائی که برایش خریدهاید نشان از ماشینی شیک دارد. تودوزی آن سالم است. شیشههای آن از زور تمیزی تقریبا دیده نمیشوند. خودروی شما به یک اشاره استارت میخورد. از دید یک عابر ماشین شما هیچ عیب و نقصی ندارد و نیازی به این نیست که آن را به مکانیک نشان دهید. فرزند کوچک و نازنین شما عاشق ماشینتان است. به او قول یک مسافرت شمال در این تابستان را دادهاید.
اما شما خوب میدانید که بعد از چهارتا چراغ قرمز و دو تا راهبندان معمولی عقربه آمپر ماشینتان به ناحیه قرمز میرسد. ماشین را به نزد یک مکانیک میبرید. تشخیص مکانیک این است که «واتر پمپ» ماشین شما خراب است. همان پمپی که آب را دور موتور میگرداند تا موتور خنک شود. با موافقت شما مکانیک دست به کار میشود. از اینجای کار ظاهر قضیه چندان رضایتبخش نیست. ماشین روی چال میرود و دو نفر یکی از بالا و یکی از پائین به جان پیچ و مهرههای ماشین زبان بسته شما میافتند. ظرف نیم ساعت هرکس که گذارش به آنجا بیافتد میتواند بگوید که ماشین شما قادر نیست در وضعیت فعلی نیم متر هم جلو برود. دور ماشین شما پر شده از قطعات مختلف که بناچار و با تشخیص مکانیک از ماشین باز شده.
کار که جلوتر میرود مکانیک شما متوجه میشود که فلان واشر سر بیلبیلک بهمان دامبولک ماشین نیز بعلت حرارت زیاد آب آسیب جدی دیده و باید عوض شود. این مرحله زمانبری است و باید تا فردا صبر کرد. شما خودروی مورد علاقه و زیبای خود را با آن رنگ متالیک ناز و قالپاقهای قشنگ و تودوزی عالی و شیشههای تمیز و داشبرد روغنزده در مغازه مکانیک میگذارید و با اتوبوس قراضه شرکت واحد به منزل میروید. همین که فرزند ۱۲ – ۱۰ ساله شما میفهمد چه اتفاقی افتاده شروع میکند به ایرادگیری از شما که ماشین به آن قشنگی و تندی که چیزیش نبود و چرا بردیش نزد مکانیک و مهمتر از همه چرا آن را شب نیاوردی در پارکینگ بگذاری و فردا دوباره ببریش پهلوی مکانیک و اصولا آیا با این ماشین میشود مسافرت رفت یا نه. آنقدر غر میزند که شما تصمیم میگیرید فردا او را هم با خود به مغازه مکانیکی ببرید.
صبح همین که چشم فرزندتان به شلوغ پلوغی دور و بر ماشین و دل و روده روی زمین ریخته آن میافتد بنای بدقلقی را با شما میگذارد که ماشین که ایرادی نداشت و ببین الان بدتر است از قبلش. تا دیروز راه میرفت اما الان عین آهن قراضه گوشه مغازه مکانیکی افتاده. فرزندتان را میبرید بیرون و برایش یک بستنی میگیرید. بعد قدری در خیابان و این طرف آن طرف سرش را گرم میکنید و بعد برای ظهر با هم به یک چلوکبابی میروید. ساعت ۲ بعد از ظهر که میروید ماشین را تحویل بگیرید میبینید از آن همه خرت و پرت که روی زمین بوده اثری نیست. مکانیک به شما میگوید استارت بزنید. بعد به شما میگوید که کولر را هم روشن کنید. آمپر ماشین بالاتر از حد نرمال نمیرود. یک چرخی در خیابانهای اطراف میزنید با کولر روشن. همه چیز خوب است. به مغازه مکانیکی برمیگردید و با وی تسویه حساب میکنید. فرزندتان هنوز غر میزند که آخر این ماشین که به این خوبی کار میکند چیزیش نبود که آوردیش بیخودی پهلوی مکانیک.
فردا همین موقع در شمال داغ و مرطوب شیشه ماشین را بهرغم روشن بودن کولر آن پائین کشیدهاید و دارید با این و آن صحبت میکنید و بهدنبال یک ویلای مناسب میگردید. ماشین شما آخ نگفته با صندوق عقب و باربند پر در طول مسیر جاده شمال.
توضیح: در متن فوق ماشین استعاره از عراق نیست، مکانیک استعاره از آمریکا نمیباشد، دل و روده ماشین کنایه از وضعیت خراب عراق نباید بحساب بیاید و اینکه مکانیک دست آخر موفق به تعمیر ماشین میشود نشانگر موفقیت نهائی آمریکا در عراق نیست. نیز کودک و غرغرهایش هیچ ربطی به غرغرهای آمریکائیان مخالف جنگ در عراق ندارد. متن ما را سیاسی نکنید فردا میگیرندمان بهجرم همراهی با سیاستهای «بوش» میللنگ ماشین در آستینمان میکنند. در هر حال امیدوارم کابینه آقای اوباما مدرک تعمیر اتومبیل داشتهباشد که مطمئنا دارد (اگر از آکسفورد نخریده باشد البته!). همین.
پ.ن: حسین آقا این پیچ و مهرهها اضافی بودند؟ اِ اِ اِ ! رادیاتور ماشین هم اضافی بود؟
ارسال شده در ما و اتومبیل | 8 Comments »
مارس 23, 2009 by محمد
فرض کنید شش ماه از ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱ گذشته. آمریکا هم نه قصد حمله به طالبان در افغانستان و نه صدام حسین درعراق را دارد. اصولا کابینه بوش فکر میکنند (فرضا) که این مشکل راه حل نظامی ندارد. آنوقت واکنش مردم آمریکا چه خواهد بود؟
مردم آمریکا: ای بابا، ما این همه مالیات میدهیم و ارتش داریم به این بزرگی آنوقت زمانی که برای اولین بار در تاریخ معاصرمان در خاک خودمان مورد هجوم دشمنانمان قرار گرفتهایم این ارتش هیچکاری برای ما نکرده و حتی یک تیر هوائی هم شلیک نکرده تا ترروریستها حداقل بترسند. این جرجبوش چقدر ترسو و بزدل است. عمو، یک کاری برای دفاع از کشورمان بکن دیگر. ما که این همه نیرو و ارتش را نگذاشتهایم توی ویترین برای قشنگی. بفرست چهار تا لشگر را به مقرر ترورریستها مثل موش از سوراخ بکشانشان بیرون. چرا ما با این ارتش قویمان باید عنتر و منتر چهارتا ترورریست بشویم؟
ارسال شده در افکار من | 3 Comments »
مارس 21, 2009 by محمد
دوستان عزیزی که مایل هستند در هر میهمانی عید که میروند شکوه و جلال ایران باستان را به میزبان یادآوری کنند (یا بالعکس) یادشان باشد که همینجوری از سر دل سیری هزار سال هزار سال نگذارند روی تاریخ کشورمان. بعضی میگویند ما بیش از ۲۵۰۰ سال «تاریخ تمدن» داریم. آنوقت است که اعداد و ارقام عین توپ بسکتبال که به سوی سبد بینوا پرتاب میشود از چپ و راست سر میرسند. یکی داد میزند ۳۵۰۰ سال و دیگری چپچپ نگاهش میکند میگوید ۵۰۰۰ سال و بعدی هردو را کنار میزند که نخیر ۸۵۰۰ سال و بعدی پوز همه را میزند و فریاد میکشد ۱۲۰۰۰ سال. خوشانصافها انگار حراجی است و اینها هم پسر حاجی با جیب پر پول.
البته ما که بخیل نیستیم. خیرش را ببینند. فقط یادمان باشد که همینطوری در تاریخ دنده عقب برویم یکوقت میافتیم توی جوب «آخرین عصر یخبندان» که چیزی حدود ده هزار سال پیش تمام شد. تازه بعد از آن جریانات بود که بشر از شکارچی بودن دست برداشت و شروع کرد به ساکن شدن در جائی خاص و بعدها کشاورزی. خلاصه اگر هی میخواهید «هزار سال، هزار سال» ببندید به ناف «تاریخ تمدن» کشورمان یادتان باشد یک زمانی هم بوده همین ده دوازده هزار سال پیش که بشر هنوز یک دهکده هم نداشته چه برسد به «تمدن».
لازم به توضیح نمیدانم که «تاریخ» را مسلما داشتهایم. هر قوم و کشوری چند ده هزار سال تاریخ ممکن است داشتهباشد. بالاخره مردمی در این سرزمینها زندگی میکردهاند و مثل الان ما که صبح تا شب دنبال یک لقمه نان هستیم آنها هم دنبال یک لقمه «ماموت» در کوه و در و دشت سرگردان بودهاند. اما این تمدن نبود. مراقب باشیم که وقتی از «تاریخ تمدن» حرف میزنیم آن را با «تاریخ» خالی قاطی نکنیم.
لینک این مطلب در بالاترین
ارسال شده در انتقادی | 3 Comments »
مارس 21, 2009 by محمد
توضیح اولیه: متن زیر ربطی به دستگیری گردانندگان سایتهای خلاف اخلاق فارسیزبان که در خارج ایران فعال بودند ندارد. ظاهرا قضایای آنها به سادگی آنچه در زیر گفتهام نیست. صورت مسئله ایشان متفاوت است.
———————————————–
دوستانی که از قانون سر در میآورند لطفا راهنمائی کنند:
دارم با خودم فکر میکنم اگر من که یک تبعه ایرانی هستم بروم در خارج ایران و به اموری بپردازم که از نظر دولت ایران غیرقانونی است اما از نظر دولت کشور دیگر کاملا قانونی آنوقت آیا دولت ایران حق دارد من را تحت تعقیب قرار بدهد؟ مثلا فرض کنید من بروم فرضا فرانسه و آنجا یک مغازه مشروب فروشی باز کنم. آیا دولت ایران میتواند من را در صورت ورود به ایران دستگیر کند؟ یک مثال بارز آن «محمد خردادیان» بود که چند سال پیش آمد ایران و دستگیرش کردند بعد دیدند این بابا را به چه جرمی باید در زندان نگاهش دارند ولش کردند رفت پی کارش.
حالا آمدیم و مردم در آمریکا بنا به هر دلیلی خواهان نوع خاصی مشروب بودند که من مشروبفروش خیالی برایشان از فرانسه کشتی کشتی میفرستم. کمکم کار و بار من میگیرد و وضعم خوب میشود. در چند کشور مختلف شعبه میزنم و در تلویزیونهای مختلف آگهی میدهم و خلاصه آدم معروفی میشوم. بعد دلم میخواهد در کشورم یک آپارتمان داشتهباشم برای روزگار پیری و کوری. آیا این کار من خلاف قانون است و مثلا آپارتمان من بهدلیل اینکه پول من از خرید و فروش مشروبات الکلی درمیآید و همه این را میدانند باید ضبط شود؟
بحث مسائل و فعالیتهای سیاسی به کنار، حرف من سر مسائل اخلاقی است. اصلا فرض کنید که من مثلا مسافرت میکنم از تهران به دوبی برای سه چهار روز. بعد میروم و بصورتی که کاملا در دوبی قانونی است مشروب میخورم یا خانمبازی میکنم. حالا فرض کنید یک بابائی که مثلا دشمن من است به تهران راپورت میدهد که آره فلانی در دوبی مشروب خورده یا چنین کرده. عکس آن را هم میرود صاف میگذارد روی میز جناب دادستان. آیا بعد از ورودم به تهران باید دستگیر شوم و مجازات بشوم؟
یعنی آیا قانونی در ایران هست که ناظر باشد به امور اخلاقی من شهروند ایران در خارج کشور؟ دوستان قانوندان لطفا راهنمائی کنند. با تشکر.
پ.ن: اگر چنین قانونی باشد که جمهوری اسلامی ایران بتواند شهروندانش را بخاطر کارهائی که در داخل کشور جرم اخلاقی است و اینها در خارج کشور انجام دادهاند به محاکمه بکشد قضیه خیلی پیچیده میشود. تمام خانمهای ایرانی بیحجاب در خارج ایران، تمام آقایان و خانمهائی که نوشیدنیهای الکلی مینوشند، تمام کسانی که به دیسکو میروند و میرقصند یا دست نامحرم را میگیرند و در خیابان قدم میزنند یا به موزیک لسآنجلسی در ماشینشان گوش میدهند همه اینها قابل پیگری و مجازات در ایران خواهند بود.
ارسال شده در سوالات | 11 Comments »
مارس 20, 2009 by محمد
بهدنبال پیام نوروزی رئیسجمهور آمریکا «باراک اوباما» (لینک مطلب در بالاترین و متن اصلی اینجا) جناب علياكبر جوانفكر از مشاوران بلندپايه محمود احمدي نژاد رئيس جمهور ايران امروز در گفتوگو با خبرگزاري فرانسه از پيام باراك اوباما رئيس جمهور جديد آمريكا خطاب به ملت و رهبران ايراني استقبال كرد ولي در عين حال از وي خواست با اقدامات ملموس و عيني اشتباهات گذشته آمريكا را در قبال ايران اصلاح كند. (لینک مطلب در بالاترین و متن اصلی خبر).
چون آقای اوباما وقت نداشتند اشتباهاتشان در این پیام نوروزی را اصلاح کنند این امر را ما از جانب «حسین آقای گل» (همان باراک بچهمحل خودمان) بعهدهگرفتیم و اشتباهات ایشان را اصلاح کردیم. خواستیم مسائل را قدری «ملموس»تر «لمس» کنیم که چون وبسایتهای مستهجن را بستهاند ترسیدیم ما را هم بخاطر «لمس» چیزهائی که نباید ببندند. متن را اینجا میگذاریم تا حسین آقا بیاید و بخواند و بفهمد اشتباهاتش چه بوده. بخشهای سیاه از قول ایشان است که چون دلش سیاه میباشند و بخشهای آبی از بنده است که میخواستم با حروف سفید بنویسم دیدم نمیشود آبی نوشتم.
————————-
نوروز تنها بخشی از فرهنگ نام آور شماست (مال ما نیست. مال آتشپرستان بوده. مال آدمهای بد بوده. ما نانازیم. ما نوروز نداریم. اصلا نوروز چی هست؟).
هنر، موسیقی، ادبیات و نوآوری شما جهان را به دنیایی زیباتر و بهتر تبدیل کرده است (یک دستی میزنی؟ موسیقی و هنر و ادبیات هیچکدام مال ما نیست بلکه همه ابزار تهاجم فرهنگی شما است عمو حسین).
ما از تمدن بزرگ شما آگاهیم (ما تمدنی نداشتهایم در طول تاریخ. اصولا سی و اندی سال (شاید هم حدود چهل و خوردهای سال) است که درست شدهایم. حرف توی دهان ما نگذار).
ولی این جشن، یاد آوری برای نقاط مشترک بشریت است که همه ما را به هم پیوند می دهد. (آنقدر بگو «جشن» تا پلیس بریزد همه حاضران در این جشن را سوار مینیبوس کند ببردشان خیابان وزراء تعهدنامه اخلاقی از ایشان بگیرد. جشن کجا بود آقا جان؟ در خانه ما من هستم و خانمم و دو تا بچههایم. جشنی در کار نیست).
من میل دارم به روشنی با رهبران ایران سخن بگویم (آقا جان ول کن بیا کنار. بیکاری مگر؟ ما توی وبلاگمان هم جرات انجام چنین کاری را نداریم. همین دو روز قبل عید بود که یک وبلاگنویس در زندان… اصلا ولش کن، خودت خوبی؟ آقات اینا خوبند؟ فک و فامیل توی کنیا چطورند؟ بفرما آجیل).
ایالات متحده مایل است که جمهوری اسلامی ایران بر جایگاه راستین خود در جامعۀ بین الملل قرار بگیرد (آن «مایل» است یعنی «کج» است؟ یعنی «شیب» دارد؟).
و معیار سنجش این بزرگی داشتن توانایی برای ویران کردن نیست، نشان دادن توانایی شما برای ساختن و آفریدن است (ناقلا حالا دیگر به ما میزنی؟ ما یک عمر اینکاره بودهایم حسین جوجه. منظورت توانائی ما برای ساختن پیکان به مدت نزدیک چهل سال و پراید و پژو و پروتون و سمند و آر.دی به مدت خدا میداند چند ده سال و این حرفها است؟ میخواهی بگوئی ما چیزی بلد نیستیم بسازیم پس جایگاهی نداریم؟ میخواهی بگوئی ما حتی توان ساخت یک نیروگاه اتمی را هم نداریم و ده سال است که موعد قرارداد روسیه سرآمده و هنوز دارد ما را سر میدواند؟ زرشک، تا شما یک دو سه دور دیگر با خاویرسولانای عزیز ما به مذاکره بپردازی ما یک چیزی خواهیم ساخت که یاد و خاطره امت مظلوم هیروشیما و ناکازاکی را بیاوریم جلوی چشمان شما بلکه فرو کنیمش به آن چشمانتان تا ببینید توانائی ما برای ساختن و نه ویران کردن چقدر است).
بنا براین، به مناسبت فرارسیدن سال نو شما، مایلم شما، مردم و رهبران ایران بدانید که ما در جستجوی چگونه آینده ای هستیم. این آینده ای است همراه با مبادلات تجدید شده میان مردم ما، و فرصتهای بزرگتری برای مشارکت و بازرگانی (حسین آقا دمت گرم این «مشارکت» را بردار الان میریزند دفترشان را پلمب میکنند دم انتخاباتی که شیطان بزرگ از آنها بعنوان «فرصت بزرگ» نام برده).
این آینده ای است که در آن اختلافات دیرین برطرف شده اند، آینده ای که در آن شما و همسایگانتان و جهان در بعد وسیع ترمی توانیم همه در صلح و امنیت بهتری زندگی کنیم (رئیسجمهور خود ما از این حرفها میزند و چنین پیشبینیهائی میکند. یک چیز تازه بگو که مردم نشنیده باشندش).
شایسته است کلماتی را که سالیانی پیش به وسیلۀ سعدی نگاشته شده به خاطر آوریم:
بنی آدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند
(باراک حسین جان این بیت را هم حذفش کن بالاغیرتا. سعدی و حافظ «مورد اخلاقی» و «منکراتی» دارند. از شعر یکی از برادران متعهد بدون مورد استفاده کن.)
——————————————-
در ضمن از آقای اوباما خواستیم که متن اصلاح شده را برای ما بفرستد باز هم غلط غلوط های احتمالی را بکشیم بیرون یک متن شسته رفته ناز آماده کنیم بلکه اشتباهات کلامی آمریکا در قبال ایران اصلاح بشوند تا بعد نوبت اشتباهات عملی برسند.
لینک این مطلب در بالاترین
ارسال شده در انتقادی نیمه خنده دار | 7 Comments »
مارس 20, 2009 by محمد
راه گریزی نیست. گندش بزنند. خبر بد را میگویم. یک روز و نیم است که دارم از هیولای خبر بد فرار میکنم. به کجا؟ نمیدانم. سرم را عین کبک کردهام لای برف و امیدوارم بهمن از بالای کوه بیاید و بگذرد تا من سرم را بکشم بیرون به بغبغو کردن دوبارهام.
از همان دیروز که خبر درگذشتش همهجا پیچید تا حالا دارم در خیابانهای ذهن پرسه الکی میزنم. یک ۲۴ ساعت که اصلا نوشتن و کامپیوتر را تعطیل کردم و نشستم خیر سر امواتم به خواندن کتاب. هرچه میدانستم از رطب و یابس سرهم کردم برای آرام کردن ذهن خودم. از ده منظر مختلف به قضیه نگاه کردم و تحلیلش کردم. آرامش نیامد. توجیه قوی نبود که فراموشش کنم و بگذرم. همین بود که گفتم دارم از جلوی هیولای خبر مصیبت فرار میکنم.
دیشب عین این دیوانهها رفتم یک ساعتی نشستم و گشتم و از این شاعر به آن شاعر شعر خواندم. هوس همه شعرا را کردهبودم. از «تو را من چشم در راهم» و «آی آدمها»ی نیما تا «عروسک کوکی» و «آیههای زمینی» فروغ تا «سیب» حمید مصدق تا ترانههای ایرج جنتی عطائی تا اشعار حماسی شاملو. آن دو خط از «زمستان» اخوان را هم به همین دلیل اینجا گذاشتم. میخواندم و گریه میکردم نرمنرمک برای خودم. بعدش نشستم به دیدن مزخرف روی یوتیوب. یک چیزی که فکرم را بگرداند از این همه فشار، از این همه مرگ، از این همه ارزانی جان در کشورم.
نشد. هجوم «کلمه» در ذهن من داشت از درون من را میترکاند. گفتم تبریک عید بنویسم بگذارم اینجا که دیگر نتوانم -لااقل تا سال نو- چیز دیگری بنویسم و بعد هم سال نو میشود و بقول قدیمیها از مرگ و مرده گفتن در سال نو شگون ندارد و این حرفها. بیحوصله یک چهار خط تبریک عید سرهم کردم و نوشتم. باز هم نشد. تا اینکه ایمان عزیز در اینجا از من خواست درباره فوت «امیدرضا میرصیافی» چیزی بنویسم. دیگر ترکیدم. نتوانستم در سایههای شب از کنار پیادهرو بگذرم و از این محله خارج شوم. آن بالا گفتم که داشتم از هیولای خبر بد فرار میکردم. نشد.
نمیدانم چه بنویسم. نمیدانم چه ننویسم. بابا یک وبلاگ قراضه در پیتی که خانه پُرش صد تا کلیک در روز دارد که این همه بگیر و ببند لازم ندارد. حالا گیرم گرفتید و بستید، چرا طرف به این مفتی جان بدهد؟ که چه بشود؟ که چشم و دل یکی دیگر بلرزد و ننویسد؟ که نگوید؟ امکان ندارد. نه اینکه نترسند، نه میترسند، خوب هم میترسند و عبرت میگیرند منتها در مملکتی که همه چیزش سیاسی است از آرد نانوائیهایش تا ماهواره هوا کردنش تا تاریخش که معلوم نیست بالاخره ۲۵۰۰ سال است یا ۱۴۰۰ سال تا روسری و موی زنانش تا شعر خیامش، از مورچه هم بنویسی در وبلاگت که مثلا «مورچهها گروهی زندگی میکنند» این تعبیر میشود به «تشویق به قیام و تشویش اذهان عمومی» و از عشق گل و بلبل و جیکجیک گنجشک بنویسی بعلت برهم زدن «عفت عمومی و امنیت اخلاقی جامعه» میگیرند کاری با تو میکنند که به جیکجیک بیافتی.
معمولا آدم وقتی جلوی قاضی قرار میگیرد اولین سوال قاضی این است که «میدانی فلان کار را که کردی جرم است؟» و اگر بگوئی آری سوال دوم قاضی که در رای او و تصمیم او برای بریدن حکم تو موثر است این خواهد بود که «پس چرا این کار را کردی؟». توهین به مقامات کشور بد است، توهین به مقدسات دینی و پیشوایان دین کار صحیحی نیست، تلاش برای برهم زدن آرامش فکری جامعه پسندیده نیست همه اینها درست. اما جناب قاضی بیا و از ما وبلاگنویسان که بعضیمان روزی روزگاری بالاخره گذارمان به دباغخانه شما میافتد سوال دوم را اینجا و بیرون دادگاه و زندان بپرس. از من وبلاگنویس بپرس که چرا چنین میکنم که میکنم؟ چرا این حرفها را میزنم؟ اجازه بده که به تو بگوئیم که چون تا بحال کسی از ما در خارج زندان نپرسیده که «چرا» چنین میگوئیم است که مدام آنچه شما نمیپسندید را تکرار میکنیم.
من نه امیدرضا را میشناختم و نه وبلاگش را میخواندم. هرچه گفتهباشد و نوشتهباشد از نظر من نه لایق زندان بود و نه مستحق مرگ. اما در آن سی و چند سالی که در ایران بودم هربار که از خانه خارج میشدم و در خیابان راه میرفتم صدها امیدرضای جوان در سنوسال مختلف میدیدم. تفاوت این یکی با دیگران این بود که او بلد بود افکارش را بنویسد. نوشت «و لاجرم بر مرکب چوبین نشست». «بزرگا مردا» که همه ما بود که مینویسیم. نوشت، نوشت، نوشت. «نون و القلم و ما یسطرون».
لینک این مطلب در بالاترین
ارسال شده در افکار من, انتقادی | 8 Comments »
مارس 19, 2009 by محمد
نوروز باستانی و سال نو را خدمت همه هموطنان و آنانی که در سرتاسر جهان نوروز را جشن میگیرند تبریک عرض میکنم. امیدوارم که سال ۱۳۸۸ سالی پر از شادی و سلامتی و موفقیت و فراوانی و نیکی برای همهمان باشد.
پ.ن: سال قبل خدمت تکتک دوستانی که اسمشان در کنار این وبلاگ تحت عنوان «دوستان عزیز» آمده سر زدم و بدون کپی پیست کردن برای هرکدام تبریک نوروزی خودم را تایپ نمودم (به تبریک «فله» اعتقادی ندارم). اگر بخواهم امسال هم چنین کنم زمان مورد نیاز من پیرمرد از ۱۳ روز عید هم میگذرد و شرمنده بسیاری از دوستان خواهم شد.
تا حال ۹۴ دوست عزیز در این لیست آمدهاند و امکان سرزدن به همه این گرامی دوستان در چند روز اول عید و عرض تبریک برای من وجود ندارد (ما در این سر دنیا تعطیل عید نوروز نداریم و باید صبح تا شب مثل باقی سال برویم و بدویم به دنبال یک لقمه نان). این است که در کمال ادب و احترام امکان اینکه به وبلاگ دوستان بیایم و بهصورت شخصی عرض سلام و تبریک خودم را ابلاغ کنم ندارم. بر من ببخشائید.
ارسال شده در Uncategorized | 8 Comments »
مارس 19, 2009 by محمد
ارسال شده در از هر دری سخنی, انتقادی | 1 نظر »
مارس 17, 2009 by محمد
چهارشنبهسوری را دوست دارم. دلیلی برای دوست داشتنش ندارم. دوستش دارم. اصلا از کی باید برای «دوست داشتن» دلیل آورد؟ شما بچهتان را دوست دارید، چرا؟ کشورتان را دوست دارید، چرا؟ سنگ نمای خانهتان را دوست دارید، چرا؟ من چهارشنبهسوری را دوست دارم. همینجوری اصلا. دلم میخواهد دوستش داشتهباشم. خوش دارم دوستش داشتهباشم.
نفرمائید که «چهارشنبهسوری با عقل سلیم نمیخواند». از کی تا بحال «عقل سلیم» در مسائل سنتهای یک ملت نقش بازی میکند؟ اگر قرار باشد «عقل سلیم» را در یک جای این سنتها (مثلا چهارشنبهسوری) وارد کنیم آنوقت باید باقی چیزها را هم با آن بسنجیم و در این صورت شاید کمتر ملت و سنتی را در دنیا بیابیم که کارهایشان «معقول» باشند. چه معنا دارد خلایق در اسپانیا جشن میگیرند و به هم گوجهفرنگی میزنند؟ با عقل چه همخوانی دارد وقتی من جلوی پای پدربزرگ نود و بوقی سالهام که مشاعرش هم درست کار نمیکند (=بعلت کهولت سن خل و چل شده!) بلند میشوم؟ چرا وقتی دوستم را ملاقات میکنم با او دست میدهم؟ چرا وقتی پنجنفر لات میخواهند بریزند سر دوست من کتکش بزنند من بنا به اصل «رفاقت» و «مرام» میپرم جلو و با آنها درگیر میشوم؟ عقل سلیم که میگوید دمبت را بگذار روی کولت و در رو که توی لاجونی شانسی در برابر این گوریلها نداری. اگر پای عقل و منطق را بر روی سنتها باز کردید آنوقت باید همهشان را محک بزنید نه فقط چهارشنبهسوری مادر مرده را.
باز نفرمائید که «چهارشنبهسوری مال زمان آتشپرستها است و ما الان یکتا پرستیم». خوب که چه؟ مگر مردم مثلا پنجهزار سال پیش خورشیدپرست نبودهاند؟ من الان نباید لباسهایم را زیر آفتاب پهن کنم خشک شوند چون پنجهزار سال پیش خلایق به خورشید سجده میکردند؟ مگر من وقتی در یک روز زیبا و آفتابی بهاری میروم پارک یا باغ و آنجا کش میآیم و از گرمای خورشید روی پوستم لذت میبرم دارم سنت خورشیدپرستها را ادامه میدهم؟ من در چنان روزی با خودم زمزمه میکنم «آخیش حال آمدم! خدایا شکرت». من خدای احد و واحد و یکتای خودم که خالق آن خورشید است را سپاس میگویم. در چهارشنبهسوری هم میتوانم از روی آتش بپرم و شاد باشم و بخندم و به رقص شعلهها نگاه کنم و بعد از همان خدای یکتا که همه میپرستیمش تشکر کنم بخاطر اینکه آنقدر سلامت بودهام تا سالی دیگر از روی آتش بپرم و با دیگران شاد باشم و به دیگران شادی بدهم.
آتشپرست بودن فلان و اندی نسل قبل این سرزمین به من چه مربوط است؟ پس لابد وقتی به گاوهایمان غذا میدهیم بخورند این بازمانده سنت پرستش گاو است؟ خوب که چه که مردم فلانقدر هزار سال پیش آتشپرست بودهاند؟ مگر همانها از «پول» استفاده نمیکردند؟ پس ما بیائیم بگوئیم پول بد است و تخ است و نباید باشد چون مشرکان داشتهاندش؟ اگر قرار باشد هرآنچه آتشپرستها داشتهاندش ما نداشتهباشیمش که به احتمال قوی «خانه» و «گاو» و «گوسفند» و «زیرانداز» و شاید حتی خود «آتش» را باید از زندگیمان حذف کنیم بروند پی کارشان!
چهارشنبهسوری را دوست دارم، دلیلی برای دوست داشتن هیچچیز لازم نیست. چهارشنبهسوری بخشی از سنتهای من است، برای پیروی از سنت عقل و منطق بهکار نمیبرند. چهارشنبهسوری با مذهب من منافات ندارد، خدای من خدای خالق جهان است و در سال ۲۰۰۹ من میفهمم که آتش مخلوق خداوندی است که او را میپرستم. بعد چند هزار سال جلو رفتن در جاده تاریخ آنقدر عقل من میرسد (لااقل در کشوری مثل ایران) که نه ماه و نه خورشید و نه سنگ و نه گاو و نه آتش هیچکدام خالق من نیستند. زیر نور ماه با عشقم قدم میزنم، با گرمای خورشید غذایم را از زمین میرویانم، با سنگ خانه میسازم، گاو را میدوشم و از روی آتش میپرم. چهارشنبهسوری را دوست دارم. چهارشنبهسوریتان مبارک.
پ.ن: شما را به آنکه میپرستید و برایتان عزیز است تا جائی که میتوانید با صحبت با خلایق از به راه انداختن گارامب و گرومب الکی منعشان کنید. ترقه زدن زیر پای مردم و به شیشه ماشین همسایهها مواد منفجره زدن و از جا پراندن کودکان و بیماران تا جائی که من میدانم در سنت هیچ کشوری و ملتی نبوده و نیست.
لینک این مطلب در بالاترین
ارسال شده در نظرات من | 8 Comments »